نیکوصفت
اگر بلوار خیابان نادری نداشت
كاش ميراث فرهنگى و سازمان محيط زيست, مشتركا، خيابان نادرى را در فهرست آثار ملى ثبت كنند و آن را منطقه حفاظتشده بنامند. شهردارى هم آسفالتِ كف خيابان را شخم بزند و بعد از خاكبردارى عميق آن را با سنگ، فرش كند. بنويسند ورود ماشين، موتور و اتوبوس و كاميون ممنوع . قدم به قدم، نيمكتهايى چوبى در پيادرو بچينند كه در همه عصرهاى هر چهارفصل، مردم پياده بيايند و بنشينند و چنارها را بهنام صدا كنند. بگويند آهاى صدساله چطورى؟ به جاى دستدادن، شيارها و چروكها را لمس كنند. آنها را بغل كنند، هرچند نتوانند به خاطر قُطر درختها، دستها را در هم گره كنند.
اما نادرى از زاويه نزديك، افقى و پيادهرو نيست كه نادرى است. خيابان نادرى از رو به رو، از بالا، درست از جايى كه بلوار قطع مىشود، خيابان نادرى است. بين دو تكه از بلوار بايستى به تماشاى تونلى از چنار. چنارهايى سقفشده، سقفى سبز، خيابانى تاريك از برگ، شاخه، درخت. خيابانى در سايه، با سايهاى چهار فصل. بهار، سبزكاهويى با نوبرگهاى ظريف و تيغههايى از نور. تابستان، برگهايى ضخيم، با سبزِ پُررنگى دمكشيده و نمناك. پاييز، قهوهاى، نارنجى، زرد. زمستان در صبح زودِ روزى، اگر برفى خوب و سنگين بيايد، كارتپستالى ديدنى، فرستادنى، باشكوه. زمستانِ پُربرف نادرى در يادماندنى.
و اگر بلوار خيابان نادرى نداشت.
برچسبها:
بلوار تا کریمخان,
خیابان,
درخت
رفته در خواب
ایستاده بود اما از فرط پیری انگار به رکوع رفته بود. مانتوی کرپ مشکی با گلدورزیهای برجسته و نخکش شده و کهنه به تنش داشت. روسری را گره زده بود و اضافه بر آن چادرمشکی هم روی سرش بیتکان بود. با یک دستش پلاستیک دارو را نگهداشته و با آن یکی چادر را از کمر گرفته بود.
500 تومنی کهنهای روی پیشخان داروخانه رها بود. تا بقیه پول برگردد سرش را تکیه داد و یک دفعه به خواب عمیق رفت. بعد انگار بیدار شد باقی پول را تو دستش مچاله کرد و به طرف در راه افتاد. جلوتر در را نگه داشتم تا بیاید اما دکتر بلند گفت: " شما بروید خانم. اون حالاها نمیآید". معلوم بود مشتری است. راست میگفت به کندی یک لاکپشت یواش میرفت. همینطور که در حال رکوع بود و میآمد، نرسیده به در دوباره خوابش برد اما نه چادر از سرش میافتاد و نه پلاستیک دارو. تعادلش هم به هم نمیخورد.
بیرون ایستادم تا باز راه افتاد. همین طور که زیر بازو را گرفتم تا از پله پایین بیاید پرسیدم کدوم طرف میروید؟ به سمت مسجدالغدیر اشاره کرد و گفت مسجد. بعد با لهجۀ اصفهانی گفت: "دوا گرون بود نتونستم بگیرم." دوسه قدم آمد. تا پرسیدم خونهتون نزدیکه یا نه و او جواب داد نه، دوباره، ناگهانی و ایستاده خوابش برد. سوال بعدی بیمورد بود که تنها زندگی میکنی؟ او نمیشنید.
برچسبها:
بلوار تا کریمخان
اینجا حاجخلیفه نیست
قنادى از اول، مالِ يزدى ها بود. چند وقتى بسته بود. از فروشنده سوپر پرسيدم اينها دارند مىبندند؟ گفت نه به يكى ديگه اجاره دادند. دو سه هفتهاى هست كه بازگشايى شده ولى خلوته. گاهى حتى شيرينى هم ندارد. امروز، فروشنده و عمويش گرم، يزدى حرف مىزدند. از شيرينىهاى يزد فقط حلوارده دارند كه آن هم از قبلىها به ميراث رسيده. باقى همين ناپلئونى، دانماركى و خامهاى و تر است، همين معمولىها. نمىشد شعبهاى مىشدند از حاجخليفه؟ اهل محل وقتِ عقدِ بچهها، شاخهنبات سفارش مىدادند، مردم هم به جاى كيك و شكلات، باقلوا و پشمك و لوزى و قطاب هديه مىبردند يا جلوى مهمان مىگذاشتند. نمىشد؟ سقف و در را طاق ضربى میزدند، ديوارها را هم پر از تصوير بناهاى معمارى يزد با شيشههاى رنگى مىكردند. يك ميز كوچك هم اين دمِ در، مىگذاشتند براى فروش ترمه. فكر مىكنم غير از اهل محل، مسافراى هتل لاله و ايساتيس و بازديدكنندههاى غيرايرانى موزه فرش، مشتري پر و پاقرصى مىشدند. چرا با مهاجرت تکهای از شهر خودشان را به تهران نمیآورند. مرتبط: شیرینیفروشی حاجخلیفه
برچسبها:
بلوار تا کریمخان,
یزد
شفاخانه
صداى كشيدنِ ارّه كوچك روى گلوى شيشه آمپول بود، صداى بمِ شكستن يا تركيدن نرمِ يك حباب. صداى قُل قُل و كشيدن مايع به داخلِ سرنگ. چشمهايم بسته بود. زمان و مكان در ظرفى شناور و صداها دور. درد پيشانى، گوش راست و گردنم را از چند طرف پِرِس مىكرد.
صداى دخترِ فيلم خيلى دور، خيلى نزديك میآمد. با روپوش سپيد و مقنعه مشكى. گويشى آشنا داشت اما دفترِ حافظه من بىطبقهبندى بود، غير الفبايى. نمىفهميدم اهل كجاست، همشهر من نبود.
دكتر بود يا پرستار؟ اگر دكتر بود سرِ جايش ننشسته بود، تنش، دستها و نگاهش به زبان پزشكها حرف نمىزد. مثل يك پرستار يا مادر نزديك بود اما احترام سرپرستار و پزشك را از بقيه مىگرفت.
مايع سردِ ِسرُم قطره قطره مىريخت اما متصل، بسانِ رود، بسترِ خشك رگهايم را مرطوب و سيراب مىكرد. نيمساعت بعد، شفا مثل پودر در هوا منتشر بود. لحظهلحظه درد عقبنشينى مىكرد، غول به چراغ برمىگشت.
دخترِ خيلى دور خيلى نزديك، لهجه مشهورش هنوز معما و كتاب درسىاش روى ميز باز بود، نامش مىخورد مريم باشد اما كنار شماره نظامپزشكىاش الهام بود. حلقه نگيندار نقرهاى داشت و خيابان دولت را نمى شناخت، پُر از تشكر بود و عذرخواهى.
اين روزها، آخر هر مكالمه خيلى دور، خيلى نزديكى، مثل اين، شمارهتلفن مىگيرم. پيششمارهاش اهل شيراز بود، فكر كنم اطراف شيراز، مالِ باغهاى پرسروِناز.
برچسبها:
بلوار تا کریمخان,
بیمارستان,
بیماری,
پزشكي,
شیراز
كوچه تاريك مجلسى
مهرطه بودم. ميم بزرگ تر، نشسته بود زمين، روى يك هاونِ پشت و رو شده، كاشى هاى رنگى را خرد مى كرد. ميم كوچك تكه هاى يك كبوتر را به كاشى مى چسباند. بيرون، توى حياط، يك نيسان آبى، بار هندوانه را گوشه حياط خالى مى كرد. ميم ها، رنگ ها را با هاون و كاشى و كبوتر ول كردند و لاى هندوانه ها، كوچك ترين ها را به بغل گرفتند و با اين توپ هاى پلاستيكىِ سبزِ با راه راهِ سفيد مسابقه رفت و برگشتِ دو گذاشتند
.
بيرون كه مى آمدم، راننده نيسان تعارف كرد. سرِ مجلسى، يك چرخِ موتور وسپا توى جوب بود. مردِ چاق و بلند، زمين افتاده بود. خونِ سرش روى گردن ريخته بود. ٢٠٦ ِ مقصر كنارش و نگهبان مهرطه و زنى با دو سگ خانگى و چند نفر ديگر دور و بر. سگ سياه دور پايم مى پيچيد، سگ سفيد بغلِ خانم بود. آقاى بغل دستى به ماشينِ مقصر اشاره كرد و يواش پرسيد راننده خانم بود يا شوهرش؟ مرد چاق بلند شد در حالى كه تلو مى خورد هى مى گفت هيچى نشده، موبايلم كو؟ مردم دنبالش گشتند، موتور و نوشابه و پاكت ميوه را برگرداندند. مى خواستم بگويم اين طورى، درِ خانه را نزن، پيرهنِ خون آلود نشان شان نده، با اين لكنت نگو چى شد، كمى وايستا. نگفته، كوچه تاريك مجلسى را رد كردم.
غربى ترين
باد بود، نه! بادها بودند. نيرويى جادويى، غيبى و غيرقابل لمس. قدرتى داشت كه به تنت بيفتد پيچ و تابت بدهد. از اين رو به آن رويت كند. ترس به جانت بيندازد. وحشت مى كردم از استيلاى نيرويى ماورايى. هول از مغلوب شدنِ بادى كه خيلى دشمن نيست، دوست هم نيست ولى مى بَرَدت، پرتابت مى كند.
سرد بود نه اينقدر كه بلرزى. بادى زمستانى نبود. از يخ بلند نشده بود. از قطب نيامده بود.
باد بود اما صبا هم نبود. بى قرار و وحشى بود. پيغامى نياورده بود. نوازشى در كار نبود، شعر نمى گفت. ترنّمى برلب نداشت. هوهويى بلند، فريادى مافوق صوت. نيرويى تمام بود، قدرت داشت.انگار مُشت هايى بزرگ بود كه به جا به جاى تنت حواله مى شد اما بدون درد، بدون كبودى، بى شكستگى.
بازو نداشت. همه بال هايى پهن كه نيت كرده بودند از زمين بلندت كنند. نگذارند بمانى، وزنت را به خنده مى گرفتند نه اصلا به قهقهه. مسخره مى كردند جذبه زمين را، قانون نيوتون را. معلوم نبود كه مفردند يا جمع، جدا جدا بود، اما نبود. شايد مثل سى مرغ بود. سى بادِ يكى شده. سى جزءِ كل شده. يك تمامِ پاره پاره.
من را از بالاى نردبانِ پُربودن، نانفوذى، سختىِ تن، هستن، غرور، سرخوشى، باليدن و سرسبدى آفرينش پايين مى انداخت. من هر لحظه به سيلى اى بزرگ و محكم جا به جا مى شدم. سيلى هايى بى درد و بى تحقير. دوست داشتم آسياب باشم، بادى، بلند. با چهار پَرّه. اين باد لاى تور پّره ها مى افتاد. من با باد مى چرخيدم، مى چرخيدم، مى چرخيدم.
سال ها پيش، اگر از آرزو مى پرسيدند دلم مى خواست با باد فرار كنم. كجا؟ مهم نبود. هوهويى شوم تمام آسياب ها را بچرخانم، به تنِ طلاى خرمن ها موج بيندازم، گيسوهاى بيدها و ليلى ها را شانه كنم. لا به لاى ملافه هاى سفيد و لباس كوچك نوزادهايى بيفتم كه با گيره هاى چوبى به تن طناب آويزانند، تابشان دهم، بلند. گرده ها را از گل ها و درخت ها بلند كنم. عامل بارور شدن سبزه ها، درخت ها، گل دادن شاخه ها، خلقت ميوه هاى رنگارنگ و آب دار و چرخيدن توربين ها شوم. به تنِ بادبان ها بيفتم، قايق ها را هُل دهم. لحظه اى اينجا باشم، لحظه اى آن جا.
حالا باد نبودم، بادهايى، كه مقّرشان اقيانوس بود، پُشت سر هم و بى امان مثل جنگنده هاى بلندشونده از باند كوچك ناوهاى غول پيكر برمى خاستند و به من حمله مى كردند. آمده بودند به آرزويم لباس عافيت بپوشانند، دعايم را مستجاب كنند. بلندم كنند، ببرند و از ناخوشىِ سنگينى شفايم دهند.
جاذبه اما واقعى است. سنگينى فرمولى پيچيده دارد، وزن به آرزو لنگر مى اندازد. من هستم بى آنكه جا به جا شوم. بدون دست هايى شانه وار، بى معجزه اى براى بارور كنندگى، بدون اينكه بادبانى يا پرچم بلندى را بتكانم. ابرى را هُل دهم، زمينى را خيس كنم، من خودم لنگرم. لنگرى چدنى، سنگين، ماندنى.
غربى ترين اينجا Cabo do Roca غربى ترين نقطه اروپاست. صخره اى بلند، رو به اقيانوس اطلس، با بادهاى بلندكننده و زمين كوبنده. حس شيرين وحشت از باد و اقيانوس و بودن در نقطه آخر بزرگترين خشكى دنيا. نمى دانم چرا به جاى نام منطقه، گفتن يك جزء از صفت سه جزئى آن يعنى غربى ترين دلچسب تر بود. " غربى ترين" انگار آخر دنيا بود. صفتى بود كه ادامه لازم داشت و بى هيچ قرينه اى حذف شده بود. انگار امريكا كشف نشده بود. و هنوز نفهميده بودند كه زمين مسطح نيست. آن جا غربى ترين بود.
هانى بعد از هفت سال
امشب، بعد از چندسال، رفتيم هانى. همان زيرزمينِ عميق بود و همان سلف سرويس اما بازسازىشده. طورى مدرن و سرد. به تبعِ این جسم، روح هم دچار تغيير شده بود. بخصوص حال و رفتار كاركنان كه رابطه را از افقى به عمودى بدل كرده بودند و از این نظر شباهتش با رستورانى قديمى واقعشده مثلا در ميدان شاهپور را از دست داده بود. وقتى به خانه رسيدم، نوشته هفتسال پيش خودم را دوباره خواندم. ديدم هم هانى تغيير كرده هم من. مثلا اين بار اگر مىخواستم بنويسم، خلاصهاش حال اين بچه ها مى شد:
١- از روى پلهها، منتظر كه بوديم پسرى زير دوسال، روى صندلى مخصوص بچهها، مستقل سر ميز نشسته بود. تعداد زيادى ماكارونى با شماره بالا و سفيد، پخششده روى بشقاب، ميز و زمين، سبك خاصى از نقاشى را نمايش مىداد.
٢- پسرى سهساله در ميز سمت راست، روى همان صندلىهاى مخصوصِ ميزدار، بىبشقاب بود. مادر و پدر، مشتركاً، يك باقالى پلو با مرغ و حليم بادمجون گرفته بودند و يكى درميان با قاشق خود، به پسر، غذا مىدادند.
٣- در ميز سمتِ چپ، پسرى چهارساله روى صندلى معمولى نشسته بود. غذاى مستقلى داشت ولى قاشقى به دستش نبود يعنى اين وظيفه به عهده مادر بود. دائم، به سوى ميز ما برمیگشت و انگار، چشمش دخترهاى ما را گرفته بود با اين حال، جوابى به سوال مكرر "اسم شما چيه" ما نمیداد و فرار مىكرد به سمت قاشق مادر. در آخر اما جورى شد كه صندلى را با كيف آويزانِ مادر به طرف ما چرخاند و نشست سر ميز ما. اين موقع نگاه مادر كه به جاى او به سوال ما جواب داده بودند: "حسين"، ديدنى بود.
پ. ن: فاصله ميزها در هانى، هنوز، آن قدر كم است كه انگار همه از يك خانوادهايم. براى همين احتمالا، خانوادههاى اطراف ما هم امشب، چيزى درباره ما نوشته باشند. مثلا مطلبشان را اين طور شروع كنند كه: "هانى، وقتى سر ميز باشى و نگاه گرسنه و منتظرِ آدمهاى توى صف را نگاه كنى مىبينى بعضىها انگار چند سالى است كه نيامدهاند اينجا....
پ. ن: فاصله ميزها در هانى، هنوز، آن قدر كم است كه انگار همه از يك خانوادهايم. براى همين احتمالا، خانوادههاى اطراف ما هم امشب، چيزى درباره ما نوشته باشند. مثلا مطلبشان را اين طور شروع كنند كه: "هانى، وقتى سر ميز باشى و نگاه گرسنه و منتظرِ آدمهاى توى صف را نگاه كنى مىبينى بعضىها انگار چند سالى است كه نيامدهاند اينجا....
وقتى اوين خواب مى بيند
شهر تازه زيرِ مه طوسى رنگى خوابيده. با دعاهاى مستجاب شده و نشده. كوه، به گمانم، خلوت ترين روزش را شروع مى كنه. من، با ديدن تكه اى ابر، ذوق زده، از ارتفاعِ همسايه اوين بالا مى روم. پيرمردها اما، تك و توك و خندان پايين مى آيند. شهر زير پاهايشان خميازه مى كشد.
تا برگردم آسمان را مزرعه پنبه دانه و شهر را كم رنگ ترين نارنجى ممكن پوشانده. غبارى پرتقالى روى خواب مردم ريخته.
كاش به خواب همسايه هاى دركه و توچال راهى بود. آن ها كه در فردى ترين سلول خوابى عمومى مى بينند.
صبح ٢١ رمضان ٩٢
خمخانه آهن
1
آمدم پايين. بيرون ساختمان، توى حياط، از در و ديوار، كيسه زباله مىريخت. فقط راه باريكى به سوى در باز بود. بچههاى حمامرفته مىآمدند, مثل گربه كيسهها, را پاره مىكردند و خود را كثيف.
٢
شيبِ خيابان الف را پايين مى آمدم. يك گروه دستفروش بساط پهن كرده بودند از قراضههاى آهنى. بيشتر در بود و پارتيشن. يك لنگه دو لنگه. زنگ زده، با تركيب آهن با رگههايى از نارنجىزنگهاى سوخته. پاييزى، زيبا و ظريف. با ميز و صندلىهايى همه با يك سبْك.
داشتم انتخاب مىكردم كه از گردى سوراخ ديوارِ كاهگلى ديدم رييس پاسبانها نيروهايش را نظم میدهد تا دورِ اين گروهِ فروش قراضههاى زيبا را محاصره و پراكندهشان كنند. وقتى برگشتم همه پخش شده بودند و از قراضهها جز چند تا درى باقی نمانده بود.
لاى خرت و پرتها، خمره سركهاى سبزرنگ و شفّاف خودش را نشانم مىداد. مثل همان كه عزيز، مادربزرگم، داشت. بدنهاى گلابىشكل با گردنى باريك و لبهاى دالوُردار. تابستان، در زيرزمين، آن را پر از انگورش مىكرد و چهلروزى درش را محكم مىبست تا از ميانه شراب عبور كند و بعد نوبت به سركه بيفتد. هرچه گشتم فروشندهها متوارى بودند و پاسبانها به جايشان.
صحنهاى حرم
صحن هاى حرم
يا به نام انقلاب
يا به نام آزادى است
يادگارى از روزهاى سياسى
پس كجاست نشانههاى رضا؟
چرا به يك حياط نگفتند "بچه آهو"
يا به نام انقلاب
يا به نام آزادى است
يادگارى از روزهاى سياسى
پس كجاست نشانههاى رضا؟
چرا به يك حياط نگفتند "بچه آهو"
خواب باران
هوا آفتابى بود. بيست و چند نفر جلوتر ايستاده بودند. ناگهان باران گرفت. قطره هاى درشت و سنگين و آب دار مى ريخت. مردم دست ها را شكل كاسه گرفتند. چشم ها را بستند، كمى سر را به بالا، رو به آسمان بردند و زمزمه هايى با لبخند روى صورتشان نقش بست. من كه جدا بودم، رفتم كنارشان و همان نقش را گرفتم.
٦ تير ٩٢
نامهاى از يك درخت
وقتى مُردم
نامم را درخت بگذاريد
بدهيد صورت يك درخت را روى سنگ گورم بتراشند
تا انگشت اشاره رهگذران، وقت فاتحهخوانى، شاخهها را شانه كند
وقتى مُردم ريشه سرونازى از باغ ِ جاننُماى شيراز
لابهلاى موهايم بكاريد
انگشتهاى دست چپم را يكى يكى در انگشتهاى دست مقابل فروبريد
گلدانى درست مىشود
برگهايى از پتوس رونده بنشانيد
كه خودم از چند روز پيش، در تُنگى، ريشه دارش كردهام
خاك زير پاى اميدوارم، حاصلخيز است
اينجا، نهال ِ كاجى پُرطبقه خوب مىگيرد.
شمعدانى و شويدى و ياس رازقى را با همين گلدانهاى قرمز معمولى دور من بچينيد
بنفشهها را با جعبه بياوريد
ابرى از استراتوس به رنگ طوسى ِ كبود در ارتفاع يك متر و هشتاد سانتى، نصب كنيد
تا صبح، ظهر، شب، هر بار، هزار قطره، بر باغ من بپاشد.
قرص آفتاب را كمى دورتر بنشانيد
به جايش، بگذاريد هرشب از نور ماه آبيارى شويم.
جوىها را كوير نكنيد
صداى آب خسارت تنهايى ابدى را جبران مىكند.
بيلچه، شِن ِكش، دستکش و هر دو آبپاش سبز كاهويى و نارنجىِ شادم را اضافه كنيد
من جسد زنى باغ اندود، آمده از هزارههاى پيشينم
" تا با درخت گل بنشينم به بوى دوست
فردا كه خاك مرده به حشر آدمى كنند"
(علیهالرحمه)
نامم را درخت بگذاريد
بدهيد صورت يك درخت را روى سنگ گورم بتراشند
تا انگشت اشاره رهگذران، وقت فاتحهخوانى، شاخهها را شانه كند
وقتى مُردم ريشه سرونازى از باغ ِ جاننُماى شيراز
لابهلاى موهايم بكاريد
انگشتهاى دست چپم را يكى يكى در انگشتهاى دست مقابل فروبريد
گلدانى درست مىشود
برگهايى از پتوس رونده بنشانيد
كه خودم از چند روز پيش، در تُنگى، ريشه دارش كردهام
خاك زير پاى اميدوارم، حاصلخيز است
اينجا، نهال ِ كاجى پُرطبقه خوب مىگيرد.
شمعدانى و شويدى و ياس رازقى را با همين گلدانهاى قرمز معمولى دور من بچينيد
بنفشهها را با جعبه بياوريد
ابرى از استراتوس به رنگ طوسى ِ كبود در ارتفاع يك متر و هشتاد سانتى، نصب كنيد
تا صبح، ظهر، شب، هر بار، هزار قطره، بر باغ من بپاشد.
قرص آفتاب را كمى دورتر بنشانيد
به جايش، بگذاريد هرشب از نور ماه آبيارى شويم.
جوىها را كوير نكنيد
صداى آب خسارت تنهايى ابدى را جبران مىكند.
بيلچه، شِن ِكش، دستکش و هر دو آبپاش سبز كاهويى و نارنجىِ شادم را اضافه كنيد
من جسد زنى باغ اندود، آمده از هزارههاى پيشينم
" تا با درخت گل بنشينم به بوى دوست
فردا كه خاك مرده به حشر آدمى كنند"
(علیهالرحمه)
صبح فرودین
صبح، پيش از ساعت هشت، براى پياده روى و دويدن بيرون رفتم. از معدود روزهايى در سال كه زمين خيس و هوا مهآلود و شاليزاری بود. سربازهاى دژبان از مرخصى برمىگشتند، يعنى خيابان پلنگى بود. اما عجيبتر پارك بود كه دو سه ساعتى از بيدارشدنش مىگذشت. جز نگهبان خوابآلود درِ شمالى، همه سرِ حال و قبراق بودند. فكر مىكردم اگر يكى از روزنامهنگارهاى خارجى يا گردشگرها اين جنب و جوش و حيات را از پنجره اتاقش در هتلِ روبه پارك، مثلا، ببيند و از سرِ كنجكاوى و يا براى تهيه گزارش براى روزنامه يا وبلاگش پايين بياد، حتما از اين همه تناقض سرگشته مىشود. فاصله زياد بين شاخصهاى فقر و فلاكت و افسردگى، خبرهاى بدِ روانشناسانه و تعليق انتخاباتى در تهران با حال و روز اين مردمِ سرخوشِ موجود و دوان در پارك.
تا بخواهيد راکتبدمينتونهايى بود كه توپها را بالا و پايين مىانداخت، چندين تيم جدى، تركيبى از جوانها و موسفيدها، اين طرف و آن طرفِ تورهاى واليبال، با حس توانايى در حدّ تيمملى مشغول بازى بودند؛ در خط پيادهها، دوندهها با سرعت يا بى سرعت، پير يا جوان، هدفونبهگوش يا بدون آن مىدويدند؛ يك نيسان آبى پُر از خاك و خُل و نهال، از همين قسمت مىگذشت با كارگران خندانِ نوجوانِ تازه از روستا رسيدهاى كه لباس نوى شهردارى پوشيده بودند و آن بالا، پيشِ خاكها، چشمهاشان برق مى زد، لبهاشان خندان، سرشان را خم كرده بودند تا شاخهها تيغشان نزند.
يك گروه ٣٠ نفره مرد، لابد بعد از ورزش جمعى، زير یك آلاچيق مشغول صبحانه بودند. نزديك استخر يا حوض مركزى مىرسيدم كه صداى باهمشمردن حدود صد نفر، زن و مرد، مىآمد. كمكم معلوم شد لباس ورزشىهاشان شبيه به هم است، باز ميانسال و جوان، به فرمان مربى اصلى، از يك تا ده مى شمارند و دوباره برمىگردند و بالا و پايين مىپرند. وسايل بدنسازى، نارنجى و آبى هم همينطور فعال بود و در كار.
دو پيرمرد مشغول خشككردن فوتبال دستى از قطرههاى باران بودند، شمال همه جا ريخته بود، مثل لذتى كه در تن و صورت همه بود. مركز مقابله با بحران شهردارى را سرانجام ديدم، بسته بود اما.
روز تعطيلى، در آخرين روزهاى فروردين، خانمى در خيابان از مراسم عزادارى برمىگشت كاسه آشى دستش بود. نزی به همسرش حلزونى را نشان داد كه جانش را به خطر انداخته و تا وسط پيادهرو آمده بود، يكى ديگر با برگ خشكى به كنار برشگرداند.
نانوايى بربرى خلوت بود، سه تا كنجدى داغ گرفتم دانهاى ٦٠٠ تومان. بعد با الهام راهى شديم. تجريش، چند مغازه باز بود، از پسرى كه والَك، کنگر و باقالى پاككرده مىفروخت، قيمت پرسيدم ولى قصدم سيدمهدى بود. باقالىِ نازك ِ ِخلال شده به رنگِ كاهو را مىداد ٩ هزارتومان.
صف از دمِ پيشخان تا نزديك صندلىها كشيده شده بود. از صندوق ژتون گرفتم و از صف و آن حال و هوا، فيلم. پيركوهنوردى از كوه برگشته بود و كاسه حليمِ بدونِ شكر در دستش در كنار زنان چادرسياهپوشى كه از امامزاده و لابد عزادارى فاطميه دوم برمىگشتند. حليم و آش شلهقلمكار كيلويى پنج هزارتومان، اگر ظرف نداشتى مبلغى هم براى ظرفهاى محكم ِ درپوشدارِ پلاستيكى مىگرفتند. كاسه كوچك، سه هزارتومان. فروشنده تيز و ِفرز از همه درباره اضافه كردن شكر مىپرسيد.
بلوار دانشجو، بعد از مجتمع آموزشی خرد، پلاكاردى به زائران "حرم شهداى گمنام"در كهفءالشهدا، خير مقدم گفته بود. راه پُر از اتوبوسِ زائران و تپه، پُر از خودشان بود. خانمى رانندگى مىكرد و دو دختر كوچولويش ( دبستان و زير دبستان شايد) با چادر مشكى پُشت نشسته بودند. از مراسمِ آن بالا برمىگشتند.
جلوتر، صف ماشينهاى پارك شده بام تهران، شروع مىشد. ماشينها، آن ته، در پاركينگ، صف به صف برق مىزدند. خيلِ كوهنوردان و دامنه نوردان.
گلخانه نسترن، نونوار بود. هزارهزار، گل و گلدان، درخت و درختچه، بنفشه، حتى جعفرى و ريحانِ در جعبههاى چوبى با انواع گلهاى باز شده اين فصل، رديفرديف نشسته بودند. كم مشترى نبود. سعيد، پسرافغان و كارگر گلخانه را هركس طرفى مىكشيد. صاحبِ ورامينىِ گلخانه نسترن، به دو دختر صندوقدارش گزاش مىداد كه از صبح، يكميليون گل خريديم يا فروختيم اين تكهاش را نفهميدم. آقايى با چند ظرفِ كوچكِ دربسته رسيد. كنار ميز صندوق گذاشت و گفت شلهزردِ نذرى است. رسماً وفاتِ معصومِ ديگرى به عاشورا شبيه شده.
نمىدونم چرا من كه چند گلدان بيشتر نخريدم ولى اين قدر گران شد. يك سبد فلزى هم گرفتم تا از پنجره خيابان آويزان كنم به ده هزارتومان. شمعدانىهايش را در خانه داريم.
بيرون از گلخانه، كوچه باغى را كه بالا آمدم، در خيابان مقدس اردبيلى، دسته اى از عزاداران با دو روحانىِ جوان رفته بودند. پيرمردى كه شبيهِ خُدّام مسجد بود، به من خیره بود.
ديگر تا خانه خبرى نبود جز بلند شدنِ قدِ درختچههاى حاشيه بزرگراهِ چمران و آگهىهاى اجتماع يكصدهزارنفرى آزادى در روز ٢٩ فروردين با حضور رييسجمهور و يادآورى اينكه حداكثر سرعت در اين بزرگراه شده ٨٠ تا.
الان صداى اذان بلند شد. گنجشكها در غوغا هستند. پنجره بلندِ سمتِ چپى را برگهاى نوجوان پر كردهاند. الهام پرسيد كارِ گُلهاى گلخانه تمام شد؟ گفتم نه، هنوز كار دارد.
بهار بى ويرايش
امسال، بهار تا استخوانهام نفوذ كرده، يه جوى باريك تمام تنم را سيراب مى كنه. صداى آب خوردن ريشه هام را مى شنوم. قنارى ها توى سرم، رو شاخه ها، پشت برگ ها نشستند و مى خوانند. استخوان هام مى تركند و جوانه مى زنند. باد نرمى از يك گوشم وارد مى شه و هوهو كنان تو سر و تنم مى پيچه . من يه بادگير قديمى تو يزد هستم كه در انتها به سرداب مى رسه. خنك، تاريك، پُرخلسه، پُر خيال و بى خواب. قندى دائمى توى دهانم آب مى شه. خوشبختى مثل يك آجره كه تكه تكه ديوار تنم را چيده بالا آمده. نور از يك آسمان پر از برگ هاى جوان مى گذره. من روى يك نيمكت دراز كشيدم و به سقف آبى و سبز كاهويى نگاه مى كنم
صبحانه بدون گردو برای احمدینژاد
خواب دیدم شب احیاست. مردم نشستهاند به قرآن بهسرگرفتن. اما قرآنی دستشان نیست. فقط دستها، به نشانه، بالاست. صبح نزدیک میشد. به میزبان- که این وقتها در خواب، معمولا مادری است که از دنیا رفتهـ دمبهدم میگفتم صبح شد باید به مردم صبحانه بدهیم. او هم میگفت باشه ولی کاری نمیکرد و اضطراب همچنان بود. تا اینکه قرآنبهسرگرفتن(نگرفتن) تمام شد دیدم هم نان لواش هم قطعههای پنیر با گردو و هم سبزی خوردن حاضر است و مردم در حال خوردناند. (شاهیهای ترد بهاری، سبزکمرنگ را خوب یادم مانده)
انگار همین موقع متوجه شدم، دور تا دورشان پردهای به ارتفاع نیم متر کشیده و راهرویی به عرض یک متر درست شده بود. همه میخوردند. احمدینژاد در همین حاشیه، جدا روی تخت قهوهخانهمانندی نشسته بود. رو به مردم و لبخند بیدلیلی از رضایت برلب داشت. من چند بار به همان مادر- که معمولا سادات استـ گفتم برای او هم صبحانه ببریم اما اصرار از من و حاشا از او. میگفت تمام شده یا خوشش نمیآمد. تا اینکه راضی شد و کف دستی نان و تکهای پنیر، بدون گردو برای او داد. احمدینژاد هم با همان لبخند مانده بر لب، شروع به خوردن کرد. از صبح با خودم میگویم اگر شب احیا بود، صبحانه چرا بود؟
انگار همین موقع متوجه شدم، دور تا دورشان پردهای به ارتفاع نیم متر کشیده و راهرویی به عرض یک متر درست شده بود. همه میخوردند. احمدینژاد در همین حاشیه، جدا روی تخت قهوهخانهمانندی نشسته بود. رو به مردم و لبخند بیدلیلی از رضایت برلب داشت. من چند بار به همان مادر- که معمولا سادات استـ گفتم برای او هم صبحانه ببریم اما اصرار از من و حاشا از او. میگفت تمام شده یا خوشش نمیآمد. تا اینکه راضی شد و کف دستی نان و تکهای پنیر، بدون گردو برای او داد. احمدینژاد هم با همان لبخند مانده بر لب، شروع به خوردن کرد. از صبح با خودم میگویم اگر شب احیا بود، صبحانه چرا بود؟
روزنامه يكچشم
آقاصفر، تمامِ دهه پنجاه، روزنامهفروش محلۀ ما بود. "کیهانی" هم بهش میگفتند. مردی سوار بر موتور که خورجیناش از مجله و روزنامه سنگین است و مثل کفۀ ترازو، هر لحظه به یک طرف سکندری میخورد. ما تمام کیهان بچهها، دختران- پسران، جوانان، زن روز و روزنامههای پاییز و زمستانِ انقلاب در سال 57 و همینطور روزنامهها و هفتهنامههای چند سالی بعد از انقلاب را از او میخریدیم.
عصرها با فریاد کیهان – اطلاعاتش میآمد، وقتی کیهان 5 ریال بود و بعضی هم مشتری هرروزش بودند. بعدها نمیدانم چرا نیامد و ما برای خرید روزنامه به دكّه چوبی و قدیمیاش میرفتیم. فکر نکنید مثل حالا هر چهارراه یک کیوسک مطبوعاتی داشت. شاید رفت و برگشتمان یک ساعتی طول میکشید.
دیشب خواب دیدم تا از اتوبوس پیاده شدم، روبرو، یک مغازه کوچک ِ تمام شیشهای بود. همان دكّه به مغازه تبدیل شده بود. جلو رفتم. از دو سه نفر دم ِ در، سراغ ِ آقاصفر را گرفتم. به میز آخر اشاره کردند. رو به پنجره، مرد ِ پیری نشسته بود. انگار کار ِ کیوسک را به کسی سپرده بود اما خودش هم هر روز میآمد. چهرۀ عجیبِ او یک چشم داشت. یعنی به جای دو چشم، یک چشم درست در وسط بود ولی درشت. دو یا سه برابر اندازۀ معمولی.
آیینههای معکوس
خواب دیدم
از خيابان هفت چنار بالا مى آمدم. يك گروه شش، هفت نفرهی مرد، همخوانى مى
كردند. شايد هم متنشان آهنگين بود. صدایشان خیلی بلند نبود.
از
دستها و بدنشان میفهمیدم. آنها ده مترى از من جلوتر بودند. دنبالشان مىرفتم.
از داروخانه اعتماد گذشتم. همينطور پشت سرِ آنها خيابان حسامالسلطنه را قطع كردم.
يكى
جلودار بود. وقتى به كوچه - خيابانى پيچيدند كه كيوسك آقا صفر روزنامه فروش
سرِ آن بود و همين طور كه من گوشىام را آماده مى كردم تا
ازشون فيلم بگيرم، ناگهان يكى كه جلودار بود و پيرتر از بقيه، از صف جدا شد، به
طرف من آمد. تازه اين موقع بود كه ديدم آيينه كوچكى را با دو دست نگه
داشته. به طورى آيينى. مثل يك قاب عكس كه رهبر يك گروه در پيش حمل مى كند.
اما عجيب اينجا بود كه به جاى اينكه آيينه، رو به جلو باشد، برعكس بود. روى
آيينه به سمت خودش بود.
گروه
همینطورايستاده وساکت، برگشته بود به من و رهبرشون نگاه مى كرد كه به طرف من مى
آمد. چند قدمى مانده ايستاد و از من خواست از آنها فيلم نگيرم. هيچكس تو
خيابان آقا صفرِ كيهانى نبود. در خيابان هفت چنار هم پرنده پر نمى زد. ولى
چند نفرى، بيست متر آن طرفتر جلوى مدرسه ايستاده بودند و ما را تماشا مى كردند.
من دوريينم را به درخواست رهبر گروه بستم.
بارانى كه بر بام ما نمى بارد
ساعت ٨ صبح: هنوز چشمهایم بسته است. هواى
اتاق پر از بوى عطريه كه نيمه شب دستم به شيشهاش خورد و روى
سراميكها افتاد و هفتاد تكه شد. صبح
سرش، نىاش و تكههاى تيز و ناهماندازهاش پايين کمد پخش بود.
حتماً پيش از ٥ صبح بود: خواب مىبينم
مامان روى يه بالكن بزرگ با حوصله و خنده، قند مىشكنه. توى يك سفرهی سفيدِ بزرگ، كنار كوهى از قند. خانهی خودمون
نبود. كنارش نشستم. كمى حرف زديم. خداحافظى كردم واز در چوبى ِ بلندى بيرون آمدم.
اما از منظره روبرو وحشت كردم. آسمان حياط و خيابان يكى بود اما باران فقط خيابان را خيس كرده بود.
ساعت ١٠ صبح، روبروى خانه: دیگه خواب
نمیدیدم. شيشههاى ماشين گِلى بود. به زمين نگاه كردم، خيس بود. باران آمده بود.
من نفهميده بودم.
ساعت ٥ عصر، سهروردى شمالى: از مطب
دندانپزشك بيرون آمدم. دو آمپول مُسكّن تو لثه تزريق كرده بود. نيمى از صورتم در اختيار
من نبود. نيمساعتی نشسته بودم تا به حالت طبيعى برگردم. نيمهى راست
صورتم هنوز خواب بود. اشك مىريختم اما وقتى سر ِ انگشتم را زير چشم مىكشيدم، خيس نبود. اشك بالا مىآمد اما زير پوستم مىچكيد.
برچسبها:
تعبیر خواب,
خانه,
خيابان,
مامان
اشتراک در:
پستها (Atom)