‏نمایش پست‌ها با برچسب بیماری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بیماری. نمایش همه پست‌ها

اورژانس بیمارستان روانپزشکی

همراه بیماری در سالن اورژانس بیمارستان روان

 منتظر نشسته‌ بودم.
روز اول همه چیز آرام بود به جز درهایی که به شدت مهار می‌شوند و نگهبان‌هایی که قدرت بدنی و قاطعیت زیادی دارند.
هر دو درِ کشویی شیشه‌ای است ولی از داخل و به فرمان آنها باز و بسته می‌شود.
هیچ سطل زباله‌ای اینجا نیست، تیزی دیوارها با روکش پوشانده شده، صندلی مجزا قابل بلندکردن نیست، نیمکت سراسری است. آبخوری بیرون در اتاق انتطار است. حتی سرویس بهداشتی.
هرکسی اجازه ورود ندارد و هرکسی اجازه خروج. بخش اورژانس است اما اگر آمدید و پذیرش شدید و منتظر بستری بیمار هستید نه بیمار می‌تواند خارج شود نه همراه، حتی موقت.
پزشکان و پرستاران و مجموعه نسبت به سایر بیمارستان‌ها، محترم و آرام و صبور هستند.
بیماران بیشتر از قشر متوسط، درهم پیچیده، ناراحت، بیقرار ولی بیشتر به افسردگانی معمولی شباهت دارند قصه‌ آنها را نمی‌دانیم. زنی با بلوز و شلوار خانه اینجاست با چند همراه. با چهره‌ای ازهم گسیخته و درهم و کم‌طاقت و فروپاشیده. شاید به خودکشی دست زده که چهار نفر او را همراهی می‌کنند تا بستری شود.
جوان‌هایی نازنین، مضطرب، خوشپوش، رعنا که اگر بیرون براندازشان می‌کردی باورت نمی‌شد اینجا پیدایشان کنی.
ولی این پا و آن پا می‌کردند و زودتر از این انتظار خلاصی می‌خواستند. دارویی، تزریقی، خوابی عمیق برای فراموشی.

روز دوم اما در باز شد یکباره چهار نگهبان از حیاط بیمارستان آمدند و جیغ‌هایی جوان در سرسرا پیچید، خواب همه را پراند و شیشه چرت منتظران را شکست.
نگهبانان هیبتی ترسناک داشتند همزمانی ورودشان با جیغ‌های جوان همه را به موقعیت و صحنه فیلم‌های روانشناسانه و ترسناک برد.
دستها در هم فرو رفت و مردمک‌ها به دو دو افتاد بخصوص که  سگک‌های فلزی روی کمربندهای کهنه چرمی در دست‌ نگهبان‌ها برق زد.
تپش تند قلب سالن انتظار را می‌شنیدم.

ساعتی بعد اما جیغ بلند را دیدم. دخترک جوانی بود. آمد روی نیمکت فلزی خوابید و پاهایش را روی دسته  الاکلنگ کرد.
نگهبان هم با صدای بمِ خود آرام گفت بلند شو برو روی تخت بخواب. شاید تزریقی سخت فریادش را کم کرده بود. به آرامی یک آهو بلند شد و رفت.
از راهروی کوچک
صورتی‌پوشانی را می‌دیدم که در راهروی کوچک بخش بستریِ اورژانش بازی می‌کردند. دو سه نوجوان بودند. یکی از دور برایم دست تکان داد.

وقتی برگشتم بیقراری جوانی را که دائم فریاد می‌زد حالم بده وارد شده بود.
دائم سیگار می‌خواست دائم راه می‌رفت. کم‌کم فریادهایش بالا می‌گرفت. تا دکتر جوان آرام و موقر او را پذیرفت و بعد شاید تزریقی در کار بود ولی کارگر نبود. فریادها ادامه داشت و هروله‌ها که حالم بده، حالم بده.
زنی  نشسته بود که خیانت دیده بود بعد از چند اقدام به خودکشی و صدمه بدنی به خود، زمزمه می‌کرد قدرت داشتم همسرم را با چاقو بکشم.
  نمی‌دانم آمارهایی که درباره میزان بالای بیمار روانی جامعه می‌دهند چقدر واقعی است اما هرکدام از این بیمارانی که دیدم بخشی از جامعه دارنده مشکلات روانی را نمایندگی می‌کردند.
چه او که فریاد می‌زد حالم بده، چه او که هیچ نمی‌فهمیدی چرا اینجاست.
اما بیرون نه درمانگری هست، نه تزریقی، نه نگهبانی و نه داغی و درفشی. اما خودکشی هست، قتل هست، خودزنی و تجاوز و فرزندکشی.


شفاخانه

صداى كشيدنِ ارّه كوچك روى گلوى شيشه آمپول بود، صداى بمِ شكستن يا تركيدن نرمِ يك حباب. صداى قُل قُل و كشيدن مايع به داخلِ سرنگ. چشم‌هايم بسته بود. زمان و مكان در ظرفى شناور و صداها دور. درد پيشانى، گوش راست و گردنم را از چند طرف پِرِس مى‌كرد.

صداى دخترِ فيلم خيلى دور، خيلى نزديك می‌آمد. با روپوش سپيد و مقنعه مشكى. گويشى آشنا داشت اما دفترِ حافظه من بى‌طبقه‌بندى بود، غير الفبايى. نمى‌فهميدم اهل كجاست، هم‌شهر من نبود.

دكتر بود يا پرستار؟ اگر دكتر بود سرِ جايش ننشسته بود، تنش، دست‌ها و نگاهش به زبان پزشك‌ها حرف نمى‌زد. مثل يك پرستار يا مادر نزديك بود اما احترام سرپرستار و پزشك را از بقيه مى‌گرفت.

مايع سردِ ِسرُم قطره قطره مى‌ريخت اما متصل، بسانِ رود، بسترِ خشك رگ‌هايم را مرطوب و سيراب مى‌كرد. نيم‌ساعت بعد، شفا مثل پودر در هوا منتشر بود. لحظه‌لحظه درد عقب‌نشينى مى‌كرد، غول به چراغ برمى‌گشت.

دخترِ خيلى دور خيلى نزديك، لهجه مشهورش هنوز معما و كتاب درسى‌اش روى ميز باز بود، نامش مى‌خورد مريم باشد اما كنار شماره نظام‌پزشكى‌اش الهام بود. حلقه نگين‌دار نقره‌اى داشت و خيابان دولت را نمى شناخت، پُر از تشكر بود و عذرخواهى.

اين روزها، آخر هر مكالمه خيلى دور، خيلى نزديكى، مثل اين، شماره‌تلفن مى‌گيرم. پيش‌شماره‌اش اهل شيراز بود، فكر كنم اطراف شيراز، مالِ باغ‌هاى پرسروِناز.

محال‌های ممکن‌شده

شوهرش زندانى بود. قصه را  با  كلمه‌هاى خواب آلوده  و با بيحالى  مى‌گفت. با انگشت شست و سبابه هم نمی‌توانست چيزى  را نگه داره. مى‌گفت سرطان سينه‌اش بعد از جراحى بهتره. اما پرونده‌اش را كه  جلوى  دوست پزشكمون  گذاشتيم گفت: "هم متاستاز كرده و هم غده‌اى در سرش هست. براى همين دست و زبانش  خوب كار نمى‌كنند. بعد هم گفت فوقش تا ٦ ماه زنده  بمونه. با اين حال  و  وضع فقط به آرامش نياز داره . چرا خودش داره مى ره  تهران؟ ".
 ما در راه تهران بوديم و صندلى او كنار من بود  و تا نشسته بودم  دردها را  در سفره  ريخت. به تهران مى‌آمد تا  پرونده قطور پزشكى‌اش را جلوى مسئولی، کارشناسی از قوه قضاييه باز كند شايد  با ديدن اين غده‌هاى حاضر و غايب يا با این زبان الكن و انگشت‌هايى كه ديگر نمى‌توانند  در آرایشگاه، موچين و قيچى و شانه دستش بگيرند، عفو، آزادى  و يا انتقال شوهرش را بگيره. مى‌گفت به تهران مياد تا از خانم خيّرى كه قول داده بوده قسط‌هاى يك وام  ٤٠٠ هزارتومانى را برايش بده،  بپرسه "چرا فقط يك قسط را دادى و به من هم خبر ندادى كه حالا با جريمه‌اش يك و نيم ميليون بدهكار بشوم؟"  ب ای همین دو تا می‌آمد.
به جزييات طولانی قصه‌ی شوهرش كارى ندارم. به جرم مشاركت در سرقت  زندانى شده و دو سال از محكوميتش مانده بود. دوست وكيلى همان‌وقت و تلفنى گفت بيخود به تهران مياد چون شاكى خصوصى داره، مشمول عفو نمى‌شود. بعد هم گفت رييس قوه قضاييه‌ى پيشين، یک واحد مددكارى  براى همين موردها راه انداخته بود  که در دوره جديد برچيده شد.
اشك  در مرز مژه‌هايش خانه كرده بود و با هر تداعى و مثالى، گرم مى‌جوشيد و بيرون مى‌ريخت.  زخم‌هاى عميقش را همين  لحظه‌ها مى‌شد خون‌پاش و دردآلود  ديد.  جراحى و سرطان، يكى  از زخم‌ها بود. "نداشتن"  يكى ديگرش و تنهايى  و بى‌پناهى سومى، ناامنى هم يكى ديگر، مى‌گفت وقتى براى  تقاضاى كمك هزينه مسكن به يكى از سازمان‌هاى دولتى رفتم آقاى مربوط گفته حالا بياييد بيشتر آشنا شويم .
از آن حوالى تا امروز چند بار زنگ زده. فهميده كه حكم انتقال شوهرش از شهرى نزديك به محل سكونتشون، فقط  معطل ٣٠٠ هزارتومانه. يعنى هزينه اياب و ذهاب به همراه سرباز. از آنجا هم اسم طرحى را گفت كه اسمش به یادم نماند، اما با آن مى‌توانست روزها را بيرون از زندان باشد، كار كند و شب دوباره به زندان برگردد.  یک هفته پیش هم  گفت ما نمی‌دانستیم که  شوهرم مشمول عفو عيد فطر شده و اگر رضايت شاكيان را بگيرد كلا آزاد مى‌شه. پرسيدم چقدره؟ گفت يك ٤٢ هزار تومان و يك نود و پنج هزار تومان!
 در بيشتر اين تماس‌هاى تازه، حال جنگجوى مجروح اما شادى را داره كه چند قدمى تا بيرون كردن كامل دشمنى غدّار فاصله ندارد.  كلمه‌هایش همانطور نامعين و سست ادا مى‌شوند اما  خودش جان گرفته من از همين تلفن مى‌فهمم  چشمه‌ى مرزى اشك‌هايش فعلا كم آبه. هرچند دکتر سرانجام به او گفته که هیچوقت دستش خوب نمی‌شود ولی نگفته که بزودی می‌میرد.
دوستى مبلغ  مورد نظر دادگاه  را  به حسابش ريخت.  من يكى دو روزه که هر آن منتظرم زنگ بزنه  و خبر انتقال شوهرش را بده.  اگر يك آلبوم از بهترين شادى‌هايم داشته باشم يكى از بهترين صفحه‌هايش آزاد شدن يك زندانى، دربند و يا اسير است. فرقی هم نمی‌کند که باشد. اصلا كسى كه از آن درهاى بلند، سنگين، آهنين و خاكسترى  با برگه‌ى آزادى بيرون مى‌زند، خودش  يك معجزه است، يك  محال است كه ممكن شده. 

سلطانی که سلطان نیست


در را باز می‌کنم. کنار پنجره ایستاده تا درمیان ویزیت دو بیمار، دو قدم عرض اتاق را رفته، برگشته و لابد خمیازه‌ای کشیده  باشد. قد بلندی دارد. پوستی تیره. با صدایی آرام. راه رفتنی معمولی، لباسی معمولی و  کلا خیلی معمولی.
پزشک متخصص است با فوق آن. با مطبی همیشه شلوغ. رییس یک بخش تخصصی در یک بیمارستان دولتی و استاد یک دانشگاه معتبر، آن طور که اینترنت می‌گوید.
اما اگر برای اولین بار، بیرون از مطبش او را دیده بودم، هیچکدام از این صفت‌ها را بر او حمل نمی‌کردم. حتی حدس نمی‌زدم پزشک است. شاید  برای الصاق تنش به این القاب اضافی تلاشی نداشت. نه با نگاه، نه با کلام و نه با حرکت، خود را به محتوایش نزدیک نمی‌کرد.
این دو نقش آن قدر با هم در  تضاد بودند که مرا در هضم آن دچار مشکل می‌کرد. آن نقش و این کالبد از هم فرار می‌کردند. تماشای این فرار برای من  گیج‌کننده بود.   
 هرکدام ازنقش‌های حرفه‌ای یا برچسب‌های اجتماعی، کمابیش در یک حال، تن و وضع می‌گنجند. بیشتر  رانندگان کامیون را از ظاهرشان می‌شود تشخیص داد. معلم‌ها بیشتر اوقات  در حال خاطره‌گویی و نصیحت‌اند. وزرا معمولا مثل هم نگاه می‌کنند یا مثل هم  نگاه نمی‌کنند. روحانیون حتی اگر بدون عمامه رانندگی کنند، قابل شناسایی‌اند. یک بازیگر و ستاره را حتی می‌توان با لباس بدل و عینک سیاه و شناخت حتی اگر مثل من امین حیایی را با شهاب حسینی  اشتباه بگیرید. دیندار و مومن از وجناتش قابل شناسایی است. شاید تنها این ماموران امنیتی و جاسوسان باشند که  بتوانند کسی غیر خودشان باشند. که برای این آموزش دیده‌اند یا ذاتا با استعدادند یا هردو.  
اما گاهی و بندرت  صفت و موصوف از هم بیگانه‌اند. یکی دیکته می‌کند اما معلم نیست. یکی فرمان می‌دهد اما رییس هیچ جمهوری نیست. یکی انگشت‌های هویتش تسبیح می‌اندازد اما رو به هیچ قبله‌ای نماز نمی‌خواند. یکی پادشاه است اما به رعیتی مشغول است. یکی مثل پزشک ما معالجه می‌کند اما نه زبان دهانش،  نه زبان  تنش و  نه زبان مردمک و عدسی چشمش در خط هم‌قطاران معالجه‌گرش نیست.
یک معمولی که مجوز طبیب بودن، ریاست، استادی را بر زبانش قاب و آویزان نکرده.   
خود را خدای تن، روان، سلامتی و بیماری من نخوانده. اصلا شک می‌کنم پزشک باشد. فعالیت‌اش مایشا نیست.
عجله ندارد. به ساعت نگاه نمی‌کند. وقت برایش تنگ نیست. کارهایش عقب نیفتاده. برنامه‌اش فشرده نیست. از سر شتاب حرف‌هایش را خلاصه نمی‌کند .اهل حذف نیست. سکوت نمی‌کند یعنی که خب تمام شد برو؛ مریض بعدی! در پاسخ به  یک سوال  ساده‌ی تو عصبانی نمی‌شود، نمی‌گوید من دکترم یا تو؟ جوری "غیرپزشک" بودن مرا به رخم نمی‌کشد.  
   راحت روی صندلی‌اش آرام می‌گیرد و با مریض‌اش گپ می‌زند. از آب و هوا از شغل، از خبرها. از حواشی. تو یک بیمار هستی، یک مٌراجع اما نه شبیه بیمار قبلی نه عین بیمار بعدی نه اینکه فقط در مریض بودن و نشانه‌هایش مشترک باشید. تو خودت هستی نه یک خلاصه پرونده آ4 درمیان هزار فایل دیگر. تو همان که اهل رسانه‌ای. همان که همیشه با پدرت می‌آمدی. وقتی می‌گویی فوت کرد. کمی متاسف انه می‌گوید: از درد راحت شد. بعد بلافاصله اضافه می‌کند:"که اینطور ! دیدم یک بار رانندگی می‌کردی اما پدرت درکنارت نبود. می‌پرسم کجا؟ "قلهک دولت یا آن اطراف".
 از ارتفاع، قله و بالا نگاه نمی‌کند. توپایین نیستی، دور نیستی. بدون لبخند مهربان است. بدون ادبی ساختگی، تومحترمی. برایش سواد در علم خلاصه نمی‌شود و علم در پزشکی و پزشکی در رشته تخصصی او.  فوق تخصص‌اش تنها تاج دنیا نیست که یرسر او گذاشته باشند.
پادشاه ‍ تن من نیست. سلامتی، بیماری  و مرگم دردست او نیست.
پینگ‌پنگ باز خوبی است. او روبرو، من این طرف، او پزشک، من بیمار. اما او  معادلات نقش‌های فاعلی را در سر من به هم می‌ریزد. و این پرسش که مگر یک سلطان ضرورتا باید صفات معمول سلطانی را حمل کند؟

مرتبط:
 خدایان سلامتی: "چون پادشاه پر جبروتی است که تنها تاج بر سر ندارد و با الوهیت خویش می تواند مرگ ، زندگی و سلامتی را میان رعایا تقسیم کند و یا چون ژنرالی است که بدون ستاره از سربازان خود سان می‌بیند."

سفارت پادشاهی بیمارستان :"دیشب که برای اولین بار اسکن شدم، دیدم حتی این دستگاه فلزی بیجان هم می‌داند که من خارجی‌ام، فاخرانه و ترسناک سرم را مثل یک کاغذ A4 کپی می‌کند."

من پارچه او خیاط

زنده بودم تا وقتی سوزن‌های تیز، داغ و دردناک پشت سرهم در نقطه نقطه لثه‌ي نرم و صورتی فرو رفت. بعد از آن انگار تمام ِ من روی صندلی دندانپزشکی خلاصه وکوچک شد در یک دهان و یک دندان و او دندانپزشک ـ جمع شده در یک جفت دست با ابزاز
اتاق پر شده بود با صدایی شبیه یک نقاله‌ی آب، فش فش فواره‌‌ای رسوب گرفته وتنگ، رنگ شیری دستکش دکتر که نمی‌دانم چراهمیشه بوی پودر بچه پخش می‌کند، تازه تای اتو هم دارد. سفیدی روپوش و تندی سبز پیش بند جراحی‌اش با ماسک پلیسه‌‌دار و پُرزهای مغزپسته‌ای‌اش، پوست تراش خورده صورت او و چشم‌هایی که از پشت عینک محافظش تار دیده می شود. موهای پنبه‌ای و سرتاسر سفیدش، گرمای نورافکن سیار و مهتابی وآفتابی عمود بر آن، سردی وآهن‌نمایی ابزارهای کوچک وبزرگ و دستی و برقی‌اش وخلسه من از آن همه قطره‌های قوی ونیمه‌بیهوش کنند‌ه‌اش.
حالا من یک قطعه چوب او یک نجار. دستهایش جابه چا تیشه، اره، مته، پیچ گوشتی انبردست. با خون ریزشی آرام، بدون درد، شی‌ای تسلیم، تراش خوردنی، تغییرکردنی، حفرشدنی، شکل پذیرفتنی، او مکنده و جاروبرقی‌وار. جمع‌کننده‌ی همه تراشه‌های مایع وخونین با صدایی خش‌دار پُرهواو پُرخالی.
حالا من یک قطعه فلز،یک تکه فولاد او یک فلزکار. من سخت‌تر ازچوب، مقاوم ترازسنگ.
درآخرمن خلاصه شده دریک لثه نرم، او سوزنی با نخ سیاه، بخیه زننده، چفت‌کننده‌. فاصله‌گذارنده‌ای نامنظم، سوزنی بی‌ درد و بی‌سوزش، بارفت و برگشتی طولانی، روی شی‌ای بی‌زبان، بی آه
من پارچه او خیاط

مرتبط: خدایان سلامتی ، حکیم و متن‌خوانی و ICU

سفارت پادشاهی بیمارستان

بیمارستان‌های تهران هرچه خصوصی‌تر باشند به سفارتخانه‌ها شبیه‌ترند. تکه‌ای از یک جمهوری یا پادشاهی که جزیره‌وار در خاک کشوری دیگر جا گرفته‌اند. می‌شود نظام حکومتی آن را پزشکی نامید. پایت را که از در ورودی رد می‌کنی انگار از مرز گذشته‌ای. پرچم تازه‌ای نصب است. سکه‌ای دیگررایج است. رییس و مرئوس تغییر می‌کند. نقش‌های این خاک در آن خاک بی‌اعتبارمی‌شود
من ـ بدنی بیمارـ شهروندی ساده‌ام که بر حسب نشانه‌ها و نوع بیماری‌ام، طبقه‌بندی می شوم. به هرحال ضعیف و بی‌سوادم
پادشاه، رییس‌ جمهور یا رهبر این سرزمین، پزشک است. او هرچه مشهورتر، متخصص‌تر و پرمراجعه تر، به نوکِ هرم نزدیک‌تر
پله‌های بعدی قدرت مال پزشکان داخلی، انترن‌ها و رزیدنت ها، رادیولوِیستها، پرستارها، عوامل آزمایشگاه، اتاق عمل، بهیارها و نیروهای خدماتی، ماموران آسانسور و نگهبانان است
با اینهمه آنها تا پایین‌ترین رده با من - بدنی بیمار- ارتباطی بالا- پایین دارند
من حتی در خدمت ومرعوب ابزارهای ساده و پیچیده پزشکی هستم. از درجه حرارت، دستگاه فشار خون سرنگ‌های، وسایل پانسمان‌، دستگاههای رادیولوژی، سی تی اسکن و ام. آر. آی
لباس‌ها و پوشش، رابطه‌ها و زبان ارتباطی و گفت و گو بلافاصله تغییر می‌کند. جنسیت، تابع نظام بیرونی نیست. حجاب زنان چه در کادر بیمارستان و چه در مورد بیماران زن به دلایل شرعی و عرفی، شکل‌های دیگری پیدا می‌کند
پ.ن: ازبس به دلایل و برای افراد مختلف از در ِ این سفارتخانه‌ها وارد و خارج شده‌ام، انگار تابعیت دوگانه دارم. با این حال دیشب که برای اولین بار اسکن شدم، دیدم حتی این دستگاه فلزی بیجان هم می‌داند که من خارجی‌ام ، فاخرانه و ترسناک سرم را مثل یک کاغذ A4 کپی می‌کند



زانتیا بهتراست یا آلزایمر

هربار که از جلوی تابلوی " انستیتو کانسر" در خیابان باقرخان یا دکترقریب عبور کرده‌ام به یاد بیمارانی افتاده‌ام که در دایره لغت‌های انگلیسیشان کلمه کانسر وجود ندارد و آن را یک اصطلاح تخصصی و پزشکی می‌دانند که هنوز معادلی برای آن در فارسی ساخته نشده است یعنی که از بیماری خود خبر ندارند
یا اگر معادل آن را می‌‌دانند با هربارمراجعه به این موسسه برای آزمایش، ویزیت و یا شیمی درمانی، این غول زشت و قدرتمند درقالب آن" کلمه" معمول ظاهر نمی‌شود
این را ازاین جهت می‌گویم که کلمه سرطان دردناکتر، پایان‌دهنده‌تر و یاس برانگیز‌تر از "کانسر" به نظر می‌آید. کشنده‌ای است که مرگ را از موعدی طبیعی، دور یا احتمالی - فردایی، به وقتی حتمی، پیش‌بینی‌پذیر، نزدیک و امروز-ی تبدیل می‌کند. زندگی را به رنگ خاکستری درمی‌آورد؛ کام بیمارو خانواده‌اش را تلخ می‌کند و مسیرزندگی را به طور موقتی یا دائمی تغییر می‌دهد. اینها همه ناخوشبختی و درنتیجه فرودستی را در ذهنیت عمومی به دنبال دارد. برسراین بیمار و خانواده‌‌اش معمولا سایه‌ای از تاسف، همدردی و استثنا بودن سنگینی می‌کند
بنابراین هرچه بیمار واطرافیان او را از کلمه "سرطان " دور و هرچه آن را پنهان کند، تسکین‌دهنده‌تر است.همینطور هرچه این بیماری وامثال آن، لباس کلمه‌های ناشناخته‌تری را بپوشند، بهتر و به وضعیت باثباتی از منزلت نزدیک‌تراست
شاید این یکی از دلایلی باشد که نهادهای پزشکی بین‌المللی اصراردارند به " دچار ایدز" شده بگویند "حامل ویروس اچ آی وی"

به هرحال شوهر " شهین خانم" یا " عیال خسرو خان" ، بیشتردوست می‌داشتند علاوه بردلایلی که دراین پست خواندنی و پذیرفتنی آقای دکترقاضیان آمده، به جای آلزایمر زانتیا گرفته باشند

خدایان سلامتی

نزدیک پیشخوان ایستاده است. پرونده ها پیش روی اوست. قد بلندی دارد. به شصت ساله ها شبیه است. کت و شلوارش سورمه ای و خوش دوخت است. پاهایش به اندازه شانه هایش باز است. ابرو هایش در مرکز به هم پیچیده است
اندامش به هرسو رها نشده . دست ها وپاهایش به هیچ چیز تکیه ندارد فقط به استخوان ها و ستون فقرات خودش استوار است. حرکت اندام و همه بدنش زاویه دار است بدون اینکه نرم باشد و سبک. بدنش مرز پررنگی با غیر خودش دارد
به چشم های هیچکس نگاه نمی کند. نه به پرستاران نه به همراه بیماران.هیچکس مخاطب او نمی شود.همه نام ها ضمیر سوم شخص می گیرند. کلمه های باید و نباید دائما اول جمله های او را پر می کند . جمله ها کوتاه و ناقص اند . کلی و پر ابهام اند و به تفسیر نیاز دارند. به پرسش ها بریده بریده جواب می دهد. ناراحت است از اینکه جمله های دیگران اینقدر علامت سووال می گیرد
هر آن ممکن است پرسشی را بی پاسخ بگذارد یا برای بیمورد بودن آن از کوره در رود . برای همین دیگران فکر می کنند زیاد حرف بی ربط می زنند یا اینکه خیلی بی سوادند ؛ پس به همه کلمه هایشان لباس تردید می پوشانند . شاید و اما و اگر در میان همه کلمه ها پخش می شوند . جمله ها با عذر می خواهم وببخشید و شاید درست باشد و اگر امکان دارد شروع می شود . تن صدا ها آهسته است و موج جمله ها همیشه در سطح پایین حرکت می کند
دیگران در فاصله مشخصی از او قرار می گیرند. با احترامی نابدلخواه و بی اختیار یا جبری و تصنعی . به نظر دستپاچه اند . چند نکته و سووال را در حافظه نزدیک خود گذاشته اند تا از یاد نبرند تا بپرسند که چرا این بیماری ؟ چه دارویی ؟ چه رژیم غذایی ای ؟ چقدر طول می کشد ؟چقدر هزینه دارد ؟
اما او عجله دارد. وقت همیشه برایش کم است. به چند بیمارستان و چند بیمار دیگر باید برسد. چند اتاق عمل در انتظار اوست کمی از حرفها را می گذارد وقتی پشت به بیمار و همراهش کرده و دارد تند می رود
چون پادشاه پر جبروتی است که تنها تاج بر سر ندارد و با الوهیت خویش می تواند مرگ ،زندگی و سلامتی را میان رعایا تقسیم کند و یا چون ژنرالی است که بدون ستاره از سربازان خود سان می بیند