‏نمایش پست‌ها با برچسب تعبیر خواب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تعبیر خواب. نمایش همه پست‌ها

خواب دیدم گوشه‌ای از حیاط کعبه، چند نفر همزمان، دوتار خراسان می‌زدند 

بارانى كه بر بام ما نمى بارد


ساعت ٨ صبح: هنوز چشم‌هایم بسته است. هواى اتاق پر از بوى عطريه  كه  نيمه شب دستم به شيشه‌اش  خورد و روى سراميك‌ها افتاد و هفتاد تكه شد. صبح  سرش، نى‌اش و تكه‌هاى  تيز و ناهم‌اندازه‌اش پايين کمد پخش بود. 
حتماً پيش از ٥ صبح بود: خواب مى‌بينم مامان روى يه بالكن بزرگ  با حوصله و خنده، قند مى‌شكنه. توى يك سفره‌ی  سفيدِ بزرگ،  كنار كوهى از قند. خانه‌ی خودمون نبود. كنارش نشستم. كمى حرف زديم. خداحافظى كردم واز در چوبى ِ بلندى بيرون آمدم. اما از منظره روبرو  وحشت كردم. آسمان حياط  و خيابان يكى بود اما باران فقط خيابان را خيس كرده بود. 
ساعت ١٠ صبح، روبروى خانه: دیگه خواب نمی‌دیدم. شيشه‌هاى ماشين گِلى بود. به زمين نگاه كردم، خيس بود. باران آمده بود. من نفهميده بودم. 
ساعت ٥ عصر، سهروردى شمالى: از مطب دندانپزشك بيرون آمدم. دو آمپول مُسكّن تو لثه تزريق كرده بود. نيمى از صورتم در اختيار من نبود.  نيم‌ساعتی نشسته بودم  تا  به حالت طبيعى برگردم. نيمه‌ى راست صورتم هنوز خواب بود. اشك مى‌ريختم اما وقتى سر ِ انگشتم را زير چشم مى‌كشيدم، خيس نبود. اشك بالا مى‌آمد اما زير پوستم مى‌چكيد. 

خواب درخت





تو کشو دنبال چیزی می‌گشتم. دفترچه کاهی‌جلد کوچکی  پرجاذبه بود. دفترچه خواب‌ها. چند ماهی خاک خورده بود. یا خواب ندیده بودم  یا حوصله‌ی نوشتن‌شان را نداشتم.
تا اونجا که یادم بود خواب‌های چند شب گذشته را که با هم هجوم آورده بودند نوشتم با ذکر تاریخ و به اضافه‌ی کامنت‌هایی از بازتاب آن، پس‌زمینه‌های بیداری و یا واکنش کسانی  که برایشان تعریف کرده‌ام و البته خواب هاىى كه ديگران برايم ديده اند.
از آخر به اول  دفتر رفتم  که مربوط بود به دو سال پیش یعنی  8 شهریور 89.  
یکی از مضمون‌های  تکرار‌شونده‌، درخت، گلدان یا میوه است.

 نهم مرداد 90
"دیدم در میوه‌فروشی هستم. آنکه همیشه به هم  ریخته ست و نظم نداره. چند روز یک بار هم باز می‌کنه. داشت بار خالی می‌کرد. دیدم کنار بسته‌های سبزی گلدان‌هایی هم برای فروش چیده. در هرکدام هم یک نوع  سبزی کاشته شده مثل گشنیز، جعفری، نعنا و ریحان. دو یا سه  تا از گلدان‌ها را خریدم. گشنیز و نعنا و ریحان را شاید."
حالا بعد از یک سال گلخانه وباغچه‌ی کوچکی دارم

25 مهر 89
"رفته بودیم دماوند. من والهام ویک نفر دیگه که روانشناسی می‌خوند و یادم نماند کیست. از تو خیابون. ازکنار درختی رد شدیم که پر از بار و میوه بود. اما به جای یک میوه، چند میوه داشت. هرتکه از درخت یک  جور میوه. دست دراز کردم و یک سیب چیدم. با خودم گفتم میوه‌ها، بیرونِ پَرچین‌اند و حلال. "

8شهریور 89
"مسافر بودیم با اتوبوس. ازمیان جاده‌ی پیچ‌در‌پیچ و باریکی می‌گذشتیم. آنقدردرخت در دو طرف جاده بود که در راهروی آسفالت دخالت می‌کردند. انگار باید زلف درخت‌ها راکنار می‌زدیم تا رد شویم. پیاده شدم؛ تنهایی. ماشین منتظر بود. بابا از پنجره مرا می‌دید. اول شروع کردم به چیدن گردو ازشاخه‌ها. کمی بعد اما باران می‌بارید. باران گردوی تازه وسبز. دیگه دست‌هام جا نداشت. دامنم را باز کردم و گشودم تا گردوها در آن بریزند. چندتایی جمع شد اما مغزشان کوچک بود."

27 مهر90
"عصر- خواب دیدم از هر خیابان و کوچه‌ای رد می‌شوم، شاخه‌ی درختی روبرویم هست با میوه و یا شکوفه‌ای. من یا از شهد آن می‌خورم یا از میوه‌ی آن. به محله‌ی قدیم رفتیم. در یکی از خانه‌های شمالی کوچه‌ی دایی رضا. در آنجا هم درختی بود و شهدی. از آن هم خوردم."
برای عاطفه که  تعریف کردم گفت میوه‌ی ممنوعه است حتما

صاحبخانه و اجل

دخترعمو پشت سرهم زنگ می‌زد. می‌دانستم آمده تا وقت اسباب‌کشی را روی تقویم بنویسیم. من معلوم است که نمی‌خواستم. درسکوت نشستم تا با خیال اینکه خانه خالی است کوچه یکتا را دوباره به سر آن برگردد.اما نمی‌دانم چطور یادش افتاد که کلیدی درکیف دارد. خب او صاحبخانه بود. در را فقط تا نیمه باز کرد. یک زنجیر نازک نمی‌گذاشت. باز نمی‌دانم چطور شد که یک دفعه طبقه بالا روی آن مبل‌های بزرگ قدیمی کنارمن نشسته بود و آرام حرف می زد. انگار یادش رفته بود برای چه کاری آمده. پشت سر او آن پرده کرکره‌های آبی نور را قطعه قطعه به صورت من می‌پاشید. آخر سر گفت فقط اجاره خانه را با تاخیر ندهید. من قبول کردم. او دیگر نبود که یادم افتاد ما خانه را با رهن کامل گرفته ایم. هم آفتاب زده بود وهم نماز من قضا شده بود. نمی دانم چرا حالا دخترعموی صاحبخانه اجل بود و خانه، عمر. ترس همین نزدیکی می پلکید، در حالی که به گرما آغشته بود.ابن سیرین هم همان حوالی پرسه می زد.