‏نمایش پست‌ها با برچسب بلوار تا کریمخان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بلوار تا کریمخان. نمایش همه پست‌ها

آکاردئون مقدس

پيرمرد نحيفى بود. ژوليده بود. لاغر. صدايش سوزى داشت كه بندِ دل را پاره مى‌كرد. بندِ دل كجاست؟ كه دلت مى‌خواست از كنار همه پنجره‌ها و سوزها فرار كنى. هر بند را با آقايون، خانوما شروع مى‌كرد، "يو" و "نو"‌هايش را مى‌كشيد، آهنگى از حزين‌ترين‌ها به ضميمه بود و بعد نوبت مى‌رسيد به شرح درد كه مريض دارد و دوا ندارد، چاه دارد و چاره ندارد. در خاتمه هم كه بخش نياز بود و قسم و سوگند، به هر عدد مقدسى، به هر سرِ معصومى، به جانِ بچه و شوهر و زن‌تان، بعد نكته آخر اشاره به آن شبِ مقدس که شب مردگان بود، پنج شنبه. تنهايى و وحشت مردگانتان، پدران و مادرانى با دستانى بريده از اين دنيا را جلوی چشم‌تان می‌آورد. .

هيچوقت چنين حال نزار و صداى شكسته‌اى را نشنيده بودم. هزار تكه بود چينى تن و نواى تار گلويش.

ديشب، دوباره آمده بود. يك آكاردئون خريده بود. از زير پنجره‌ها، از زير چراغ‌هاى روشن می‌گذشت، زير باران، از كنار سفره‌هاى باز با بو و طعم‌هاى ترش و شيرين.

فهميدم آكاردئون سخت نيست، زود ياد‌گرفتنى است، سوز صدا را انداخته بود ميان پاره‌ها. آواز و تصنيفى بلد نبود. همان تكه‌ها و جمله‌هاى قديمى را انداخته بود ميان باز و بسته‌كردن آكاردئون. هنوز نمى‌دانست موسيقى مى‌تواند زمينه تصنيف‌ها و التماس‌هايش باشد. وقت درخواست، ديگر نمى‌زد. وقتِ ساز ديگر نمى‌خواند. تصنيف همان رقم‌هاى مقدس بودند، مردگان همه حاضر، جان ما .قافيه اشعار. سوز مى‌آمد فقط شب جمعه شده بود شبِ پنج شنبه.

* پراپ كار بزرگى كرده به نام "ريخت شناسى قصه هاى پريان". كه يك ساخت و اسكلت كلى از همه قصه‌هاى پريان را در آورده. نه پراپ را تمام كرده‌ام و نه جستجو كردم ببينم كسى روى ساخت آواى فقراى دوره‌گرد كارى كرده يا نه. مثل ساخت لالايى مادران.

هزار تختخواب در انتهاى بلوار


انتهاى بلوار، يك مقصد است، يك آدرس، يك بيمارستان ٧٦ ساله كه قبلا نامى نداشت يعنى داشت ولى به طور عجيبى، تعداد تختخواب ها شده بود نامش. فخر رضاخانى، معمارى آلمانى، براى شكستن ركوردى بيمارستانى.
  يك مربع بزرگ. مثل يك پارك با نرده هاى بلند. يك لكه سبز روى نقشه گوگل با درخت هايى بلند و پرسايه، بيمارستانى آموزشى، پُر دانشجو، پُر از انترن و رزيدنت. با نام هايى از اساتيد مشهور، زير سايه دانشگاه تهران. روى كاغذِ آدرس مسافرانى كه دنبال جهتِ بيمارستانى مى گردند با نام امام خمينى. 
اين مستطيل سبز، هم مرز است با بيمارستان طبّى كودكان در جنوب و دو شعبه از انستيتو كَنِْسر* در شرق و شمال.
 همين جا كه مرز ترافيكِ زوج و فرد شروع مى شود و همين ضلع غربى است كه تازگى چند ده درختِ رشيدش را قطع و ساختمانى به بيمارستان اضافه كرده اند. پادگان- بيمارستانِ ارتش هم در شمال، خوب، اينجا را به يك شبهِ شهركِ پزشكى شبيه كرده.


 ماشين هاى پارك شده دور و بر اين محيط هم، اكثرا، پلاك هايشان ١١ و ٢٢ و خلاصه نمره تهران نيست. به استثناى بخش شمال غربى، يعنى اورژانسِ پُر آمبولانس و پُرجراحتش.
صبح زود اگر در قسمت شرقى بيمارستان باشى، ماشين هاى نمره شهرستان ِ خسته اى را مى بينى كه تمام شب را كوبيده اند و حالا مسافران و بيمارِ منظور و حتى خودِ ماشين از خستگى بيهوشند. شايد هم يكى از آنها رفته روى كاغذى در زير تابلويى با نام شيك و گمراه كننده انستيتو كنسر*، اسم مريض را نوشته و يا اگر از قبل نوبت داشته سرزده و برگشته. فلاسك چاى و ژاكت و پتو و ژوليدگى، از سرو پاى ماشين مى بارد. اين غير از خط و چروك ناشى از مداومت در رفت و آمدِ خط تهران و سرطان و شيمى درمانى است كه در صورت مسافران و تن ماشين خودنمايى مى كند. تابستان هم اگر باشد، زيلويى و سفره كوچكى و نان سنگك تازه از كنار انستيتو و چايى از فلاسك.

دو سه سالى است كه در ضلع شمالى و داخلى بيمارستان، آلاچيق هايى درست كردند با بوفه اى كه به راه است و از بيرون نرده ها معلوم. ماه رمضون امسال اگر ساعت ١١ شب، از در شمالى، عبور مى كردين، گروه گروه، خانواده هايى را مى ديد كه با ساك و زنبيل بازمانده از ضيافت افطار مشترك با مريضشون، چند ساعتى را در همين آلاچيق ها، گذرانده و حالا با هدايت حراست بيمارستان به بيرون هدايت مى شدند.
 اين خرده حكايتى از مرزهاى بيرونى بيمارستان هزارتختخوابى امام خمينى ست. روايت درونش بماند براى وقتى ديگر.

اگر بلوار خیابان نادری نداشت

كاش ميراث فرهنگى و سازمان محيط زيست, مشتركا، خيابان نادرى را در فهرست آثار ملى ثبت كنند و آن را منطقه حفاظت‌شده بنامند. شهردارى هم آسفالتِ كف خيابان را شخم بزند و بعد از خاك‌بردارى عميق آن را با سنگ، فرش كند. بنويسند ورود ماشين، موتور و اتوبوس و كاميون ممنوع . قدم به قدم، نيمكت‌هايى چوبى در پيادرو بچينند كه در همه عصرهاى هر چهار‌فصل، مردم پياده بيايند و بنشينند و چنارها را به‌نام صدا كنند. بگويند آهاى صدساله چطورى؟ به جاى دست‌دادن، شيارها و چروك‌ها را لمس كنند. آن‌ها را بغل كنند، هرچند نتوانند به خاطر قُطر درخت‌ها، دست‌‌ها را در هم گره كنند. اما نادرى از زاويه نزديك، افقى و پياده‌رو نيست كه نادرى است. خيابان نادرى از رو به رو، از بالا، درست از جايى كه بلوار قطع مى‌شود، خيابان نادرى است. بين دو تكه از بلوار بايستى به تماشاى تونلى از چنار. چنارهايى سقف‌شده، سقفى سبز، خيابانى تاريك از برگ، شاخه، درخت. خيابانى در سايه، با سايه‌اى چهار فصل. بهار، سبزكاهويى با نوبرگ‌هاى ظريف و تيغه‌هايى از نور. تابستان، برگ‌هايى ضخيم، با سبزِ پُررنگى دم‌كشيده و نمناك. پاييز، قهوه‌اى، نارنجى، زرد. زمستان در صبح زودِ روزى، اگر برفى خوب و سنگين بيايد، كارت‌پستالى ديدنى، فرستادنى، باشكوه. زمستانِ پُربرف نادرى در ياد‌ماندنى. و اگر بلوار خيابان نادرى نداشت.

رفته در خواب

ایستاده بود اما از فرط پیری انگار به رکوع رفته بود. مانتوی کرپ مشکی با گل‌دورزی‌های برجسته و نخ‌کش شده و کهنه به تنش داشت. روسری را گره زده بود و اضافه بر آن چادرمشکی هم روی سرش بی‌تکان بود. با یک دستش پلاستیک دارو را نگه‌داشته و با آن یکی چادر را از کمر گرفته بود. 500 تومنی کهنه‌ای روی پیشخان داروخانه رها بود. تا بقیه پول برگردد سرش را تکیه داد و یک دفعه به خواب عمیق رفت. بعد انگار بیدار شد باقی پول را تو دستش مچاله کرد و به طرف در راه افتاد. جلوتر در را نگه داشتم تا بیاید اما دکتر بلند گفت: " شما بروید خانم. اون حالاها نمی‌آید". معلوم بود مشتری است. راست می‌گفت به کندی یک لاک‌پشت یواش می‌رفت. همین‌طور که در حال رکوع بود و می‌آمد، نرسیده به در دوباره خوابش برد اما نه چادر از سرش می‌افتاد و نه پلاستیک دارو. تعادلش هم به هم نمی‌خورد. بیرون ایستادم تا باز راه افتاد. همین طور که زیر بازو را گرفتم تا از پله پایین بیاید پرسیدم کدوم طرف می‌روید؟ به سمت مسجدالغدیر اشاره کرد و گفت مسجد. بعد با لهجۀ اصفهانی گفت: "دوا گرون بود نتونستم بگیرم." دوسه قدم آمد. تا پرسیدم خونه‌تون نزدیکه یا نه و او جواب داد نه، دوباره، ناگهانی و ایستاده خوابش برد. سوال بعدی بی‌مورد بود که تنها زندگی می‌کنی؟ او نمی‌شنید.

اینجا حاج‌خلیفه نیست

قنادى از اول، مالِ يزدى ها بود. چند وقتى بسته بود. از فروشنده سوپر پرسيدم اينها دارند مى‌بندند؟ گفت نه به يكى ديگه اجاره دادند. دو سه هفته‌اى هست كه بازگشايى شده ولى خلوته. گاهى حتى شيرينى هم ندارد. امروز، فروشنده و عمويش گرم، يزدى حرف مى‌زدند. از شيرينى‌هاى يزد فقط حلوارده دارند كه آن هم از قبلى‌ها به ميراث رسيده. باقى همين ناپلئونى، دانماركى و خامه‌اى و تر است، همين معمولى‌ها. نمى‌شد شعبه‌اى مى‌شدند از حاج‌خليفه؟ اهل محل وقتِ عقدِ بچه‌ها، شاخه‌نبات سفارش مىدادند، مردم هم به جاى كيك و شكلات، باقلوا و پشمك و لوزى و قطاب هديه مى‌بردند يا جلوى مهمان مى‌گذاشتند. نمى‌شد؟ سقف و در را طاق ضربى می‌زدند، ديوارها را هم پر از تصوير بناهاى معمارى يزد با شيشه‌هاى رنگى مى‌كردند. يك ميز كوچك هم اين دمِ در، مى‌گذاشتند براى فروش ترمه. فكر مى‌كنم غير از اهل محل، مسافراى هتل لاله و ايساتيس و بازديدكننده‌هاى غير‌ايرانى موزه فرش، مشتري پر و پاقرصى مى‌شدند. چرا با مهاجرت تکه‌ای از شهر خودشان را به تهران نمی‌آورند. مرتبط: شیرینی‌فروشی حاج‌خلیفه

شفاخانه

صداى كشيدنِ ارّه كوچك روى گلوى شيشه آمپول بود، صداى بمِ شكستن يا تركيدن نرمِ يك حباب. صداى قُل قُل و كشيدن مايع به داخلِ سرنگ. چشم‌هايم بسته بود. زمان و مكان در ظرفى شناور و صداها دور. درد پيشانى، گوش راست و گردنم را از چند طرف پِرِس مى‌كرد.

صداى دخترِ فيلم خيلى دور، خيلى نزديك می‌آمد. با روپوش سپيد و مقنعه مشكى. گويشى آشنا داشت اما دفترِ حافظه من بى‌طبقه‌بندى بود، غير الفبايى. نمى‌فهميدم اهل كجاست، هم‌شهر من نبود.

دكتر بود يا پرستار؟ اگر دكتر بود سرِ جايش ننشسته بود، تنش، دست‌ها و نگاهش به زبان پزشك‌ها حرف نمى‌زد. مثل يك پرستار يا مادر نزديك بود اما احترام سرپرستار و پزشك را از بقيه مى‌گرفت.

مايع سردِ ِسرُم قطره قطره مى‌ريخت اما متصل، بسانِ رود، بسترِ خشك رگ‌هايم را مرطوب و سيراب مى‌كرد. نيم‌ساعت بعد، شفا مثل پودر در هوا منتشر بود. لحظه‌لحظه درد عقب‌نشينى مى‌كرد، غول به چراغ برمى‌گشت.

دخترِ خيلى دور خيلى نزديك، لهجه مشهورش هنوز معما و كتاب درسى‌اش روى ميز باز بود، نامش مى‌خورد مريم باشد اما كنار شماره نظام‌پزشكى‌اش الهام بود. حلقه نگين‌دار نقره‌اى داشت و خيابان دولت را نمى شناخت، پُر از تشكر بود و عذرخواهى.

اين روزها، آخر هر مكالمه خيلى دور، خيلى نزديكى، مثل اين، شماره‌تلفن مى‌گيرم. پيش‌شماره‌اش اهل شيراز بود، فكر كنم اطراف شيراز، مالِ باغ‌هاى پرسروِناز.