‏نمایش پست‌ها با برچسب خيابان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خيابان. نمایش همه پست‌ها

من يك خودرو هستم


روزهاى اول رانندگى، سوت پليس و بوق ماشين ها، هيچكدام، براى من نبودند.
 درست چند ماه بعد تا حدود يك سال، همه سوت ها و بوق ها مال من بودند. تنها مقصرِ خيابان. بيشترِ دوره رانندگى، از اين نظر، كم اشتباه گذشت. سوت و بوقِ هركس مال خودش بود.
حالا ماشين فروخته شده و من پياده ام. لايه ى سنگينى از فلز، دور مرا نگرفته. ولى در پياده رو، با سوت پليس سرم را برمى گردانم. يعنى هنوز لباس ماشين پوشيده و در خيابانم.
من ماشين ندارم اما يك ماشين هستم.

خودرو

آیینه‌های معکوس

خواب دیدم از خيابان هفت چنار بالا مى آمدم.  يك گروه شش، هفت نفره‌ی مرد، همخوانى مى كردند. شايد هم  متن‌شان آهنگين بود. صدایشان خیلی بلند نبود. از دست‌ها و بدن‌شان می‌فهمیدم. آنها ده مترى از من جلوتر بودند. دنبال‌شان  مى‌رفتم. از داروخانه اعتماد گذشتم. همينطور پشت سرِ آنها خيابان حسام‌السلطنه را قطع كردم
يكى جلودار بود. وقتى به كوچه - خيابانى پيچيدند كه كيوسك آقا صفر  روزنامه فروش سرِ آن بود و همين طور كه  من گوشى‌ام را  آماده مى كردم  تا  ازشون فيلم بگيرم، ناگهان يكى كه جلودار بود و پيرتر از بقيه، از صف جدا شد، به طرف من آمد. تازه اين موقع بود كه  ديدم آيينه كوچكى  را با دو دست نگه داشته. به طورى آيينى. مثل يك قاب عكس كه رهبر يك گروه  در پيش حمل مى كند. اما عجيب اينجا بود كه  به جاى اينكه آيينه، رو به جلو باشد، برعكس بود. روى آيينه  به سمت خودش بود.
گروه همین‌طورايستاده وساکت، برگشته بود به من و رهبرشون نگاه مى‌ كرد كه به طرف من مى آمد. چند قدمى مانده ايستاد و  از من خواست از آنها فيلم نگيرم. هيچكس تو خيابان آقا صفرِ كيهانى نبود. در خيابان هفت چنار هم  پرنده پر نمى زد. ولى چند نفرى، بيست متر آن طرف‌تر جلوى مدرسه ايستاده بودند و ما را تماشا مى كردند. من دوريينم را به درخواست رهبر گروه بستم. 

بارانى كه بر بام ما نمى بارد


ساعت ٨ صبح: هنوز چشم‌هایم بسته است. هواى اتاق پر از بوى عطريه  كه  نيمه شب دستم به شيشه‌اش  خورد و روى سراميك‌ها افتاد و هفتاد تكه شد. صبح  سرش، نى‌اش و تكه‌هاى  تيز و ناهم‌اندازه‌اش پايين کمد پخش بود. 
حتماً پيش از ٥ صبح بود: خواب مى‌بينم مامان روى يه بالكن بزرگ  با حوصله و خنده، قند مى‌شكنه. توى يك سفره‌ی  سفيدِ بزرگ،  كنار كوهى از قند. خانه‌ی خودمون نبود. كنارش نشستم. كمى حرف زديم. خداحافظى كردم واز در چوبى ِ بلندى بيرون آمدم. اما از منظره روبرو  وحشت كردم. آسمان حياط  و خيابان يكى بود اما باران فقط خيابان را خيس كرده بود. 
ساعت ١٠ صبح، روبروى خانه: دیگه خواب نمی‌دیدم. شيشه‌هاى ماشين گِلى بود. به زمين نگاه كردم، خيس بود. باران آمده بود. من نفهميده بودم. 
ساعت ٥ عصر، سهروردى شمالى: از مطب دندانپزشك بيرون آمدم. دو آمپول مُسكّن تو لثه تزريق كرده بود. نيمى از صورتم در اختيار من نبود.  نيم‌ساعتی نشسته بودم  تا  به حالت طبيعى برگردم. نيمه‌ى راست صورتم هنوز خواب بود. اشك مى‌ريختم اما وقتى سر ِ انگشتم را زير چشم مى‌كشيدم، خيس نبود. اشك بالا مى‌آمد اما زير پوستم مى‌چكيد. 

بزرگراه مدرس - شمال به جنوب

اگر روزی روزگاری بگذارند وارد بهشت بشوم و اگر بگذارند چند روزی در آن زندگی کنم وباز اگر اجازه داشته باشم محوطه‌ی زندگی موقتم را خودم طراحی کنم، حتما تکه‌ای از بزرگراه مدرس ازبالای همت تا رسالت را برمی‌دارم و در جاده‌ی کمربندی دور خانه‌ام جا می‌دهم.
حتی اگر بزرگراه‌های زیباتری را نشانم بدهند و بگویند هیچ چشمی تا به حال آن را ندیده است.حتی اگر مردم، باغ‌های سبزتر وحاصلخیزتری رادرمنظر چشم و خاطر خود داشته باشند.

"مدرس" یکی از باغ‌های زندگی من است:
  •  هزار باردست راستم به فرمان بوده ودست چپ خیالم شاخه‌های بید رها، سرگردان و خوشحالش را شانه کرده
  •  پیچ‌هایش ،هرکدام بیشه‌ای وهم‌انگیز، مهربان و قایم‌کردنی 
  •   پل‌هایش بست‌هایی از عاطفه است که قطعه‌های عصبانی، بی‌رحم و غریب شهر را ازهم جدا می‌کند
  •   سبزهایش هفتاد جور*
  •  آب و هوا همیشه در این تکه بهاری، دریایی . باران وتگرگ ازفواره‌هایش جاری
  •   مدرس "راه‌باغی" شخصی است حتی اگر در انبوه آهن‌های ماشین‌نما گیرکرده باشی
  •   تهران اینجا چند لحظه کرخ، بدون درد ، بی‌ارتفاع، سبز، بی‌غصه، پررنگ، امن، بیغش، محاصره‌کننده ودرآغوش گیرنده می‌شود. پناه‌دهنده و سبک‌کننده‌ای که طبع شعرش گل می‌کند، نقش می‌زند رنگ می‌پاشد و لانه‌های پُر پرنده پیدا می‌کند
     * هفتاد جور رنگ سبز - ستون سمت راست
        مربوط به مسیر جنوب به شمال
پيوند قرنيه
ويترين ساعت سازي مانند يك آكواريوم خالي، بدون آب و ماهي بود . تا ساعت ساز بند و باتري ساعتم را عوض كند روبه خيابان ايستادم و از پشت آكواريوم به تماشاي بيرون مشغول شدم. ماشين ها بالا مي رفتند ؛ در ضمن پايين هم مي آمدند. مردي در جوي خالي خيابان وليصر راه مي رفت و با تلفن همراهش حرف مي زد. جوي هنوزدر دست تعمير وعميق است براي همين فقط نيمه تن مرد پيدا بود. روبرو مخروط بزرگي از گوشت دور محور كباب تركي مي چرخيد . دست هاي مردم پر از ساك هاي خريد بود . يكي ميان آن همه ماشين با اسكيت سر مي خورد و شيب خيابان هم كمكش مي كرد . دو نفر هم كمي جر و بحث مي كردند
براي من اين قاب غريبه بود. هيچوقت نشده بود كه حركت كننده هاي خيابان بيايند و بروند در حالي كه من بدون دليل و براي دقايقي طولاني به تماشا ايستاده و البته علامت سووالهاي زيادي را در نگاهها رديف نديده باشم
ياد آن دو استاد فرانسوي افتادم كه در انجمن انسان شناسي از يافته هاي تحقيق خود مي گفتند . يكي از جالبترين هايش اين بود كه در خيابان هاي خاورميانه تنها مردان مي توانند بايستند و دليل مهمي هم نداشته باشند. البته اين قاعده در قاهره يك استثنا خورده بود. پارك ها تنها جايي بودند كه زنان مي توانستند توقف كنند
قاب روبروي من براي اين غريبه بود چون مردانه بود من با چشم دیگری می دیدم