مُعمّر بدون سرهنگ
بزرگراه مدرس - شمال به جنوب
- هزار باردست راستم به فرمان بوده ودست چپ خیالم شاخههای بید رها، سرگردان و خوشحالش را شانه کرده
- پیچهایش ،هرکدام بیشهای وهمانگیز، مهربان و قایمکردنی
- پلهایش بستهایی از عاطفه است که قطعههای عصبانی، بیرحم و غریب شهر را ازهم جدا میکند
- سبزهایش هفتاد جور*
- آب و هوا همیشه در این تکه بهاری، دریایی . باران وتگرگ ازفوارههایش جاری
- مدرس "راهباغی" شخصی است حتی اگر در انبوه آهنهای ماشیننما گیرکرده باشی
- تهران اینجا چند لحظه کرخ، بدون درد ، بیارتفاع، سبز، بیغصه، پررنگ، امن، بیغش، محاصرهکننده ودرآغوش گیرنده میشود. پناهدهنده و سبککنندهای که طبع شعرش گل میکند، نقش میزند رنگ میپاشد و لانههای پُر پرنده پیدا میکند
من مامومی بر سجادهی امامی
گنبد آبیِ مسجدِ از پشت سالن غذاخوری پیدا شد. نوساز، تمیز، با فضایی بزرگ .از این نظر مسجدهای عربستان را تداعی میکرد. وگرنه حوض آبی و آجرهای سهسانتی و کاشیهای سبز و فیروزهای، ایرانی بودنش را داد میزد.
جلوی در اصلی تنها چند کفش زنانه جدا جدا و بیصاحب بود. حدس زدم در ِ قسمت زنانه بسته بوده که خانمها هم آمدهاند این طرف. کفشها نشانهای و مجوز و راهنمایی بودند برای هر زن تازهواردی که دنبال در ورودی میگشت. در ِ بزرگ چوبی و سنگین را باز کردم که هنوز بوی چسب و تینر میداد. فضایی مستطیلشکل و کامل مرا قاپید. درحاشیه، پردهای نبود تا فضای اصلی را به دوبخش بزرگ و کوچک، مستطیل و مربع و زنانه و مردانه یا متن و حاشیه تقسیم کند. "زنانه" طبقه دوم بود که حالا راهش بسته بود.
این منظر و این زاویه برای من تازه بود. عضوی از " آن" قسمت که به "این" قسمت آمده بود. چشمی که به جای از "بالا" از درون می دید. "زنی" که در فضایی" مردانه" میگشت. حس مذکر بودن، اصلی بودن، فاش و آشکار بودن و "دیگری" بودن با انتقال از دیدنی ناقص به دیدنی کامل، قرصی تمام به جای هلال و بالی که به دیوار نمیخورد.
محراب جلوی من قد کشیده بود. سجدهگاه ِ امام جماعت مثل اکثرمسجدها با دو پله به زیر رفته بود. ازهر دو پله پایین رفتم و در جای امام و روی سجادهاش نشستم. جا و حس غریب و تازهای بود. هیچکس نمیتوانست در فاصله من و دیوار و من و محراب بایستد. به جایش دهها بدن فرضی پشت سرم درصفهای خیالی نشسته بودند. حس "امام"ِ یک جماعت بودن. جلودار بودن. حرکت اول مال من و یکباره همه به دنبال من. میایستم آنها میایستند. خم میشوم، خم میشوند. به سجده میروم آنها هم به دنبال میآیند. کلمههایشان باید چند حرف پس از من ادا شوند. حس رهبری، فرماندهی. امامی، جلوداری. زودتری. اولّی.
جهانی که این جلوبودن میسازد. ذهنی که یک اولّی دارد.
کنار محراب، منبری تراشیده از چوبی روشن با هفت پله نشسته بود.از پلهها بالا رفتم، روی پله آخر نشستم.هفت پله بالاتر از سر کسانی که مجازا مسجد را زیر پای من پر کرده و به من چشم دوخته بودند. سرها باید کمی به بالا نگاه میکرد. اما من به زیر، چشم میدوختم. آنها تودهای یکنواخت، درهمفرورفته و یکدست، من، نقطهای مجزا. آنها یکپارچه گوش و من همه دهان. من وزنی نشسته روی نقطهای میان زمین و آسمان و معلق در فضای میانی مسجد، همسایهی چلچراغ. من آمده به بالای همهی سرها از پایینترین همهی پاها.
غریب بود، تازه بود. ناآشنا بود و پرتناقض این مسند واین صندلی، این منظر و این فاصله. من، زنی نشسته در جای مردی. من مامومی در سجادهی امامی. من پایینی جایگرفته در بالایی. من گمنامی، پنهانی، مثل هرکسی، مثل هرچیز دیگری اما رفته در پوست مشهوری، آشکاری، آشنایی. من نزدیکی، رفته به جای دوری. من شنوندهای تبدیل شده به گویندهای ،خطیبی، ناصحی. من، "عینی" اما نشسته روبروی بدنهایی خیالی. من کودکی ترسیده ازرسیدن ناگهانی مادری، پدری، معلمی.
من، جهانی کوچک، سفرکرده به جهان بزرگی .من ستارهای، سفرکرده به کهکشان بزرگ و ناآشنایی. من مسافری در اقامتگاهی.
مرتبط: پیوند قرنیه ، از چشم دیگری
قند پارسی در دهان لیل و نهار
عربی را تا حدی میفهمم البته اگر شمرده حرف بزنند و لهجههای غریب نداشته باشند اما دریغ از اینکه بتوانم یک جمله را تا به آخر برسانم. خوبی این دختر بیست و یک ساله این بود که کمی فارسی بلد بود والبته اصلا انگلیسی نمیدانست. نامش "لیل" بود و نام خواهردوقلویش "نهار". با همه 10 خواهر وبرادرش آمده بودند زیارت. اهل"قطیف" عربستان سعودی بود.
این دومین بار بود که برای زیارت به ایران میآمد. با نام ایران دهانش شیرین و در دلش قند آب میشد. میگفت یک میلیون نفر ساکن قطیف هستند و با تقیه زندگی می کنند. کتابهای درسیشان هم به آیین حکومت است نه آیین خودشان.
ادامه تحصیل نداده بود. اما به تدریس و آموزش رایانه مشغول بود. عاشق زبان فارسی بود. هم خیلی خوب فارسی میفهمید و هم حرف میزد. گفتم ما یک موسسه در تهران داریم که فارسی یاد میهد دوست داری بیایی یاد بگیری؟ چشمهایش گرد شد، شوق به نگاهش ریخت. ولی بلافاصله انگار اسفنجی از یاس همه را به خود کشید نگفت هم که نمیتواند یا محال است ولی میشد فهمید که محال است.
زنی میانسال و ایرانی در کنج نشسته بود ودائم با سوالهایی روی لیل را به سوی خود میکشید. زن، ایرانی بود اما سراسر حجابش عربی. حتی روبنده داشت و از تعداد حج و عمرههایی که رفته بود و از خاطراتش میگفت که درموسم حج به خاطر این لباس کمتر اذیت شده. روبندهاش را تا چشمها بالا کشید و همه خندیدند از شدت تعجب و شباهتش با زنی عربی.
روبروی " لیل "دختری همسن وسال و عراقی نشسته بود اما برعکس او چادری ایرانی داشت یعنی دستههایش به هم دوخته نشده بودند و از روبنده وسایر اضافات خبری نبود। وقتی خواست برود رویش را محکم به سبک زنان مومنهی ایرانی گرفت و دوباره این جمع کوچک خندیدند از اینهمه مهارت او در تقلید از پوشش ایرانی। آخر سر که بلند میشدم به لیل گفتم از این همه شوقی که به ایران داری باید با جوانی ایرانی ازدواج کنی. معصومیت، شرم و خوشحالی غریبی که دوردست مینمود تمام صورتش را پُر کرد. بیشتردر چادر و تنش فرو رفت، مچاله شد و با تبسمی نمکین گفت نه نمیشود دختران ایرانی خیلی زیبا هستند و به رسم معمول از دیگران شنید که نه تو هم زیبایی. تا الان هم باید به قطیف برگشته باشد.
2- شب دوم باز در رواق دیگری نشسته بودم. کنارم این بار دختری کمتر احساساتی نشسته بود. معلوم بود حباب اطرافش را میپاید وهرکسی براحتی نمیتواند وارد شود. همشهری ِ "لیل" بود اما فارسی بلد نبود با اینکه او هم دومین بار بود که به ایران می آمد. ایران را دوست داشت اما به سرمستی لیل نبود که کلمههای فارسی را به همین دلیل در هوا بگیرد و به جانش بریزد. لیل را هم میشناخت. به روانی انگلیسی حرف میزد. کمتر میخندید وهیجانی نداشت. اما پنهان نکرد و پرسید چرا زنان ایرانی فقط یا فارسی بلدند یا فرانسه.
شگفتی بعدی من از رشته تحصیلیاش بود. گفت" بیزینس" می خوانم. در تصویر ذهنی من از عربستان و بخش شیعهنشین آن بعید بود. باز اضافه کرد در کانادا درس میخواند. حجابش نه شبیه لیل بود و نه آن زن میانسال ایرانی ِ چادرعربی پوش. گفت من فقط عبایه دارم وشال. عبایه مثل عبای روحانیان ما بود به اضافهی شالی که خوب سر وشانههایش را میپوشاند. فکر نمیکنم که روبنده میزد. خودش اضافه کرد در کانادا یک پیراهن گشاد مردانه میپوشد با همین شال. پرسیدم می خواهی تاجرشوی؟ بدون اینکه بگوید نه گفت بانکدار! ایمیل مرا گرفت و با خط خوشی ایملیش را برایم نوشت.
3- شب سوم روی قالیچههای حرم نشسته بودم. ساعت 2 نیمه شب پنجشنبه بود یعنی 2 صبح جمعه. باد خنک از این صحن به آن صحن میدوید. من به خلاف همیشه درمواجهه با حرم غمگین نبودم. زیارت با اشک همراه نبود. سرخوشیای شبیه به این بادها داشتم که نمیدانم از کجای خراسان یا ماورای آن به این سو میوزید.
صدای خوشی ازپشت به گوش میرسید. مردی با گرمی و به عربی خالص و سوزی که بر جان مینشست، دعا میخواند. برگشتم. روی صندلی نشسته بود. دشداشه سفیدی به تن داشت. زنی هم کنارش و زنها و دخترکان و بچههایی دور و بر. با لیل و فاطمه تفاوت داشتند. سفیدرو و قدبلند و درشتاستخوان مینمودند. چند مرد از این گروه هم کمی آن طرفتر بودند که مرا به یاد یونانیهای قدیم میانداختند. با گردنی کوتاه، کمی گوشتالو با موهایی کوتاه که دورگوش و پشت گردن را خالی کرده بودند. دشداشههای بلند و سفیدشان که سرِ جا بود. تاجی ازشاخهی زیتون کم داشتند تا من یادم برود اینجا صحن آزادی با همان سقاخانه است ومشهد و روبروی پنجرهی فولاد است و فکر کنم اینها شهروندانی از آتن و اسپارت و المپیا هستند که به زیارت معبد "پارتنون"آمدهاند.
بعدا دیدم زنها یا همپای مردها راه میروند یا در کنارشان موازی و همقطار ایستادهاند و نوبت گیریشان در حرف زدن مساوات میپذیرد. وزنشان در نگاه مردها اصلا با همتاهایشان در گروههای عراقی و سعودی یکی نبود.
اینها شاد بودند و خندان و سرحال. زنها وقتی حرف میزدند، دستها و سر و گردن را به راحتی رها میکردند و از بلندی صدایشان ابایی نداشتند. زیادی اعتماد به نفسشان آدم را به شک میانداخت که اینها آیا درخانه خود هستند یا میهمان و توریست و زائر.
بله لبنانی بودند. از این نشانهها که بگذریم کیفهای شیک ومتحدشان با آرم " حمله ابراهیم" - حمله با تای گرد عربی – با ذکر شمارههای لبنان وعراق و تهران و روسریهای سهگوشی به رنگ همان کیفها که روی دوش بعضی اعضای کاروان بود و بلافاصله ملیت آنها رابه چشم میآورد و خوب هم طراحی شده بود.
پیرمرد عرب ِ یونانیصورت، ابوحمزه میخواند و صدایش که نیازی به بلندگو نداشت درگوش و جان، جذبه میانداخت। دعا که تمام شد به عربی به همه گفت بعد از نماز صبح همین جا دعای ندبه میخوانیم و رفت.
بازنی که کنارم نشسته بود حرف زدم دیدم به بن بست میخوریم। فقط بسختی گفتم من قبلا به لبنان آمدهام و بعلبک را دیدهام। پرسید برای زیارت فلان مرقد آمده بودی؟ گفتم نه. هرچه کردم نام کوله سئومی را یادم نیامد که دربعلبک دیده بودم. او منتظر جوابم نشد زنی دیگر را صدا زد و گفت بیا این خانم به جنوب سفرکرده. تا او بیاید دیدم دخترکان مشغول عکس گرفتن از خود و حرم شدند درست مثل وقتی که همه توریستها کنار بناهای تاریخی میایستند.
بالاخره خانمی نه جوان و نه میانسال کنارم نشست। همو که میتوانست با من همکلام شود। نامش را "دُحی" تلفظ کرد। من گفتم به دوحه قطر ربط دارد؟ بلند بلند خندید گفت نه" اَدُّحی و الیل اذا یغشی"। گفتم آهان! شرمنده شدم که مخرج ضاد را از لهجهاش حدس نزدم। اما اینهمه غلظت عجیب بود و در تناقض با آن همه حرف ژ غیر عربی که از دهانشان میشنیدم। حتی یکی از دخترها را ژ ِ ژِ صدا میکردند.
روانشناسی خوانده بود. اما معلم انگلیسی بچههای دبستانی در بندر صور لبنان بود. برخلاف لیل و فاطمه از بلند حرف زدن ابایی نداشت. برونگرا بود و دائم دستهایش را درهوا میچرخاند. خیلی راحت وارد حریم خصوصی میشد و سوالهای شخصی میپرسید. اما دوست داشتنی بود اوهم برای دومین بار بود که به مشهد میآمد. 12 روز هوایی به اضافه دو روز زیارت شهر قم به ارزش 1200 دلار.
سَرانگشتهایش را با چسب بسته بود گفت در اثر آشپزی برای کاروان است. گفتم مگرمسئولیتی داری؟ گفت نه اما ثواب دارد. پرسیدم با اهل کاروان فامیلی؟ جواب داد نه اما حالا همه با هم دوستیم. ایمیل نداشت. همین موقع اذان صبح را گفتند دید به صف جماعت نمیپیوندم. پرسید به جماعت نمیخوانی گفتم نه. متعجب نگاهم کرد ولی نپرسید چرا فرادی؟
فیروزهی نیشابور
تُن صدایش مرا به یاد محمد تقی شریعتی میاندازد. خراسانی وخشدار و انگار پُرسرفه. پیرزنها وپیرمردها شبیه هم میشوند وقتی به هفتاد وهفت سالگی میرسند.
وقتی ایستاده میپرسد قدم کوتاه شده نه؟ میگویم نه! همان حاج خانوم قد بلند هستید که بودید. میگوید توی چند سال گذشته بیست سانت از قدم کم شده. همانطور باهوش، با چشمهایی تیز و زنده. میگوید حاج آقا به من میگوید قاموس. همه شمارههای بچهها و نوهها را از حفظ است. دخترش میگوید هنوز فرانسه را خوب حرف میزند. من نمیدانستم حاج خانوم فرانسه میداند. دخترش میگوید در دوره دبیرستانش در مشهد فرانسه یاد گرفته. من حساب می کنم آخرهای دهه بیست.
هنوز ابّهتی دارد. همسر اول یک آیتالله است. دخترها و پسرهایش همه باهوش، درسخوانده چه دردانشگاههای معتبر چه در قم. یادم میآید نیمی از بچهها ماهها یا سالهایی را در زندان گذراندهاند. شروع میکند به خواندن وترجمه و تفسیر آیههایی ازقرآن.عربی را خوب میداند و خوب میتواند ترجمه کند. همه آیهها را ازحفظ است. اما وقتی آیه به آیه ترجمه میکند مجبور است ازیک آیه قبل شروع کند تا یادش بیاید. درمیانهی این تلاوت وترجمهها میپرسم عربی را کجا یاد گرفتید؟ لابلای تبسمی که نمیدانم برای چیست میگوید "من سائل بودم. حاج آقا به عدهای درس میداد من هم گوش میدادم". معنی سائل را نپرسیدم ولی حدس زدم که کلاس خصوصی برایش نگذاشته او درحاشیه درسهای حاج آقا نشسته و یاد گرفته. همه جامعالمقدمات را بجز منطق خوانده وبعدها هم لغت و تفسیر را دنبال کرده بود. یکباره باصدای آهسته و خیلی رک و راحت گفت "بگذار چیزی که میگفتم تمام شود بعد به سوالهایت جواب میدهم." هنوز همانطور صریح و راحت بود مثل زنان مدرن یا زنان آیت الله.
خانه سادهای دارند یک طبقه، قدیمی و کم اثاثیه. حوالی کوه سنگی. دوست داشتم درکنارمن نشسته بود نه روبرو. میگویم حاج خانوم یادتون میآد اوایل سالهای دهه 60 که خانه ما یعنی چند دخترهجده نوزده ساله و مهاجرت کرده، کنارخانهی شما بود و چقدر زیر بال و پرمان را میگرفتید. یادتان هست مرغ کشته را دست پسر کوچکتان میدادید تا ما زاهدپیشگان انقلابی از گرسنگی خودخواسته نجات پیدا کنیم اما ما در تصمیمی شورایی وانقلابی مرغ را باپسرتان پس میفرستادیم تا چینی نازک غرورمان تَرَک برندارد؟ یادتان هست یک روزاز مدرسه نیمه جان و دردپیچان برگشتم و کسی درخانهی ما را باز نکرد یعنی نبودند .من به همسایهمان که شما بودید پناه آوردم وشما مسّکنی یا چیزی دادید که آرام به خواب رفتم ونمیدانم چند ساعت بعد با پَرهیب دست شما از خواب پریدم که لیوان داغی از عصارهی مرغ ِ در زعفران حل شده بهدستم دادید و گفتید بخور تا قوت بگیری و هنوز مزهی آن شربت داغ ِ مهربان در جانم جاری است و لابد قوتش دراستخوانهایم پاگیر. شما جای مادرانی بودید که ما درتهران منتظر و دلسوخته و چشمبراه جا گذاشته بودیم و چه اتفاقا شما شبیه مادر من بودید درقد وبالا و در چشم وقدرت ترکیب کردن مهر و قدرت .
یادتان هست خواب دیدم درخانه شهید جهانآراهستم در جنوب. پدرو مادرشهید هم بودند ومجلس روضه و مدحی بود وتمام پلهها را رزمندگان یکی یکی نشسته بودند ولی گاه خوابشان میگرفت و چرتی میزدند و دوباره بلند میشدند و سینه میزدند. نمیدانم ازدخترها یکی را واسطه قرار دادم یا شما را که حاج آقا تعبیر کند و او گفته بود این غفلت رزمندگان است که میآید و میرود. و من پیش خودم گفتم آیت الله با انقلاب و نظام خوب نیست که اینطور تعبیر میکند وگرنه رزمندگان را چه به خواب و چه به غفلت.
اما ما با آنهمه انقلابیگری و با آن همه پسزدنهای هدیههایتان چه مذبذب بودیم در شکستن ارتباط و همسایهگری و قبول مادری و عاطفههای شما. نمیرفتیم.دلمان با شما بودیم و محبتهایتان. وقتی هنوز دخترانتان در زندان بودند و بعدا یکیشان که الان با پسرش دور وبر تو میپلکد وبرای مهمان تو هنوانه قاچ میکند، توّاب شده بود و با ما به دعای کمیل شبهای جمعه میآمد و وقت بیرون آمدن با همان خنده ملیح همیشگی میگفت که قاری دعا تجویدش بد نبود.
اما شماهیچکدام ازاین خاطرهها را انگار یادتان نبود ومن یادم بود که چندین سال سراغی ازاین مهرمادرانه نگرفته بودم همان مهری که دستکم یک سال برسرگروهی دختر ِ مهاجرت کرده به منطقه محروم، سایبان زده بود.
همینطور که این خاطرهها را میگفتم ازسوی راستم دور زد و آمد روی کاناپه ساده کناریام نشست. همنطور که نگاهم به دخترش در نقطه مقابلم بود دستش را در دستم گرفتم. چروک بود با رگهای برآمدهی سبز. سلولهای حافظهی پوست، مرا به یاد دستهای مادرم انداخت که در48 سالگی درست شبیه به همین بود. چشمهایش همینطور شبیه به چشمهای درشت و در کاسه فرورفتهی او با کمی جاهطلبی همراه با حوصلهای که زود سر میرفت. اما صدایش درانحصار خودش بود و خراسانی بودنش و خراسانی حرف زدنش و نوعی از خشداری صدا که مرا مفتون صاحبش میکند.
زنی قدرتمند، هوشمند که میتوانست جای پای آیتاللهی چون همسرش یا پسرش بگذارد ویا مثل بعضی دخترهایش متخصصی مشهور شود.
راه که افتاده بروم ظرفی از نینبات و روسری آبی کوچکی به من داد درحالی که فیروزهی نیشابور بزرگی در قاب طلایی گردنبندش تاب میخورد. قران را هم باز کرد و آیههایی از اول سوره طلاق را تکه تکه خواند و درمیان هرکدام مهلتی میداد تا من به فارسی معنی کنم. سفارش کرد هرروز بعد ازنماز صبح بخوانم.
شب دیروقت باید به تهران برمیگشتم. سر افطاربود. دختر آژانس گرفت نوه را به مادربزرگ وسربسرگذاشتنهایش سپرد وبه حاشیه شهر به درمانگاهی رفت که افغانها مراجعهکنندگانش بودند. از من پرسید نمیآیی؟ حسرت خوردم چرا روزی بیشتر نمیمانم.
حسرت خوردم چرا زودتراز18سال به دیدن حاج خانوم نیامدم. باد در خیابانهای عریض مشهد میپیچید من به یکی از کوچههای گمشدهی ناخودآگاهم برگشته بودم.
برای اُمّ داوود
دیشب گذارم به مسجدی افتاد که یک دوست 16 ساله و همکلاسیاش به قصد بریدن از دنیا و عبادت برای 3 روز در حلقه اعتکافکنندگان فرو رفته بود. روزه بودند و من با جعبهای از زولبیا بامیه وارد شدم. نماز مغرب و عشا را که خواندم، بسته تبلیغاتی زیبایی نظرم را جلب کرد که شهرداری تهران به اعتکافکنندگان هدیه داده بود. بستهای زیبا و مفصل. همین بسته چند دقیقه ماندنم را به چند ساعت تبدیل کرد. مثلا مصاحبه با آقای کاظم صدیقی امام جمعه موقت تهران درباره اعتکاف، بخشهایی که به فلسفه و احکام این عبادت جمعی میپرداخت و چندین برگه دعا. مطالعه این متن خودش جذابیتی جداگانه دارد که وقت نمی شود اینجا بنویسم. اما هرکدام از این متنها درست مثل متنهای اینترنتی هایپروار و لینکپذیر مرا از شاخهای به شاخه دیگر کشاند.
مشاهده چند ساعته فضای مسجد و معتکفان هم خودش قصه جداگانهای دارد. این مناسک مسجد را از یک کارکرد روزمره مسلمانان ایرانی یعنی نماز جماعت و برگزاری مجلس ختم و مراسم سالانه احیای ماه رمضان و عزاداریهای محرم، یکباره به معبدی برای گوشهنشینی جمعی و عبادت و زمزمه و اردوگاهی برای یک زندگی سه روزه تبدیل کرده بود. شاید هم به شبهمراسمی از حج. برای من که هر سال یا از دریچه دوربینهای رسمی و یا حکایتهای بعضی شرکتکنندگان به این شور جمعی یا دستکم بخشی از مردم نگاه میکنم، این چند ساعت تجربه جذابی بود. پنهان هم نمیکنم اصل اعتکاف برای من برنامهای مرموز، جذاب و وسوسهکننده است.
از بخشهای اصلی این مراسم و پایان دهنده آن "اعمال امداود" است که جمعی انجام میشود. در همان سطر اول این اعمال در مفایتح الجنان آمده است : "عمل امداود كه عمده اعمال این روز است و براى برآمدن حاجات و كشف كربات و دفع ظلم ظالمان مؤثر است ." بعد هم در شان نزول آن توضیح داده شده در زمانی که شخصی یه نام داود در غل و زنجیر زندان منصور دوانیقی حاکم ظالم و خلیفه معروف عباسی گرفتار است، مادرش به عیادت امام صادق میرود. امام از حال پسرش میپرسد مادر بیتاب و گریان شرح میدهد که داود در زندان عراق اسیر است. امام به او این دعا و اعمالش را یاد میدهد و البته پسر آزاد میشود.
مضمون دعا هم بشدت متمایز و هم اجتماعی است. و از آن عجیبتر اینکه تضمین بالایی برای استجابت دعا و کشف کرب و دفع ظلم ظالم داده است. یک جا دیدم نوشته بود نام اسم اعظم درون آن مستتر است. و به همین دلیل امام از این مادر رنجکشیده میخواهد تا از افشای این دعا نزد دیگران خودداری کند.
من نه ادعایی برای تفسیر اینگونه متنها دارم و نه الان فرصتی هست تا سراغ صحت و سقم آن بروم. اما این یک قرار و اعتقادی شخصی است که وقتی متنی مثل مفاتیح، بارها از سوی میلیونها نفر خوانده شده، قابلیت این را دارد تا جدای از مولف مورد نظر قرار بگیرد.
خواندن صحیفه سجادیه یکی از برنامههای توصیه شده این سه شب بود. سراغ قفسه کتابها رفتم اما از صحیفه خبری نبود . قران بود و مفاتیح .
دست خالی برگشتم اما یکی از میان جمع نسخهای از صحیفه را با خود داشت که مرا به سالهای اول انقلاب برد. یادم افتاد که خودمان یکی از همین نسخهها را داشتیم . چاپ نهم . سال 59 .انتشارات امیر کبیر. ترجمه و نگارش جواد فاضل.
کاعذ کتاب کاهی است و در صفحه اول آن کسی با خودکار آبی ِ بیک نوشته "تقدیم به خواهر با تقوایم" و زیر آن امضایی با تاریخ 3 مهر 59 .
رسم الخط، نوع ترجمه و محتوای دعاها مرا برد به سالهایی که این وجه از رهاییبخشی و ظلمستیزی دین بود که آن را برای ما جذاب کرده بود و یکی یکی بچهها را از میان خانوادههایی غیرمذهبی به سمت دین میکشاند.
دعای چهاردهم صحیفه سجادیه "دعائه فی الظلامات" نام گرفته که در ترجمه آقای فاضل به "شکایت از ستمکاران" ترجمه شده است. یادم هست که همان سالها میخواندیم و میگفتند که اختناق بحدی شدید بود که امام سجاد چاره ای نداشته تا به زبان دعا و در قالب گفت و گو با خدا بعضی بیانیههای سیاسیاش را صادر کند.
با حکایتی که مترجم در مقدمه کتاب آورده میتوان به شدت سانسور و ترس حاکیت عباسی از همین دعاها و راز و نیازها پی برد. اینکه چگونه دو نواده امام چهارم شیعیان و با چه تمهیدات امنیتی و چه مخفیکاریهایی اقدام به مبادله نسخههای خود کردهاند.
صحیفه در روزگاری، بسان اعلامیهای مخفی و سری تنها در دو نسخه در حفاظتی کامل از سوی مالکانش نگهداری میشده تا به دست حاکم عباسی نیفتد. یک نسخه نزد یحییبنزید نوه امام چهارم شیعیان و دیگری در دست نوه دیگرش امام صادق.
هم زید و هم پسرش یحیی در شورشی اعتراضی و مسلحانه علیه عباسیان کشته میشوند. اما گفت و گوی میان یکی از اصحاب امام صادق با یحیی و در آغاز قیامش جالب است :
متوکل بن هارون یکی از یاران جعفر بن صادق در دیداری اتفاقی با یحیی میگوید:
"در این هنگام یحیی بن زید از من پرسید:
- آیا جعفر بن محمد را دیدار کردهای؟ درباره من سخنی نفرمود
گفتم چرا شنیدهام
- چه شنیده ای به من بگو
- فدای تو گردم دوست نمیدارم در چنین هنگامه آنچه شنیدهام برای تو بازگویم.
فرمود: مرا از مرگ میترسانی؟ زودباش هرچه شنیدهای بگو
گفتم چنین میفرمود که تو هم مثل پدرت کشته و بدار آویخته خواهی شد. رنگ رویش برگشت و این آیت را از کلام الله کریم تلاوت و اضافه کرد. ای متوکل ! پروردگار بزرگ دین اسلام را بوسیله ما تایید و تحکیم فرمود و بما علم و شمشیر عطا کرد. علم و شمشیر در اختیار ما قرار گرفت ولی پسران عموی ما فقط به علم اختصاص یافتهاند.
گفتم فدای تو گردم . چنین میبینم که مردم پسر عمویت جعفر صادق صلوات الله علیه را بیش از تو دوست میدارند و بسوی او میل بیشتری نشان میدهند
- اینطور است. عموی من محمد بن علی و پسرش جعفر بن محمد صلوات الله علیهم مردم را بسوی زندگانی میخوانند ولی ما مردم را بجانب مرگ دعوت میکنیم.
ترجمه این دعا از صحیفه را عینا از کتابی که گفتم میآورم و به رسمالخط آن هم دست نمیزنم. ترجمهای به سبک سی و چند سال پیش . مهم بود تا مرور کنم کلمههای اصلی امام سجاد را ما در سالهای حول انقلاب با چه واژههای جانشینی در فارسی خواندهایم و دنیای ذهنی ما با چه مصالحی ساخته شده و چه سبکی از معماری را پذیرفته بود. در ضمن این کار خواستم در همراهی با معتکفان عملی از اعمال این شبها را به جا آورده باشم که خواندن دعایی از صحیفه است.
شکایت از ستمکاران
ای داننده بیمانند که از ناله ستمدیدگان خبر داری و آنچه را که بر مردم مظلوم میگذرد ناگفته میدانی و در تصدیق شکایتها و حکایتهایشان بگواهی گواهان بینیازی .
ای آنکس که دست حمایت و یاری تو همواره بسوی ستمزدگان دراز است و هرگز ستمکاران را شایسته یاری و حمایت نمیدانی.
ای پروردگار دانا و توانای من! تو دیدهای که از " در اینجا نام و نام پدر ظالم را یاد میکرد" چه ستم دیدهام و میدانی که در فشار زجر و عذاب وی چه کشیدهام.
پروردگار من ! این قوم که مشت ستم گره کردهاند و دست بیداد از آستین برآوردهاند نعمت ترا کفران کردهاند و مغرورانه به انکار قدرت و سلطنت تو برخاستهاند.
پروردگارا بروان محمد و آل محمد درود فرست و آنکس را که بر من ستم کرده و دشمنی آورده به قهر و غضب بگیر و شرارتش را از جان من بکاه و آن چنانش در کار خویش سرگردان بدار که مرا فراموش کند و از آزار من بازماند.
پروردگار من ! مزه ظلم در کامش تلخ بگردان و داد مرا از بیداد وی بگیر و مرا از ارتکاب ظلم و ستم در پناه خویش ایمن فرمای و مگذار پنجه های من همچون چنگال نابکار وی به خون مظلوم آلایش بیابد.
خداوندا ! بر محمد و آل محمد درود فرست و دشمن ستمکار مرا به روزگاری بنشان که دل دردمند مرا شفا ببخشد و خشم و غضب من فرو بنشیند.
خدواندا! بر محمد و آل محمد درود فرست و بپاداش رنجی که از ظلم ظالم بردهام گناهان مرا ببخش و ستم او را با رحمت و مرحمت خویش جبران فرمای و آنچه در حق من بدی کردهاند در برابر محبت تو ناچیز باشد و دور از غضب و سطوت و صولت دیگران را هیچ نشماریم و با شقفت و انعام تو بر هیچ مصیبت اشک نریزیم و خاطر رنجیده نداریم.
پروردگارا! آنچنانکه از ظلم و ستم به نکوهش یاد کردی مرا از ظلم و ستم برکنار دار و بدان ترتیب که ظلم و ستم را منفور و مکروه شمردهای مگذار دامان من به ظلم و ستم بیالاید و بنده تو از پیشگاه تو با نفرت و کراهت رانده شود.
پروردگار من ! جز به حضرت تو در نزد کس غم خود باز نگویم و جز از قدرت و قوت تو از هیچکس کمک تمنا ندارم و حاکمی جز تو نشناسم.
بروان محمد و آل محمد رحمت فرست و حاجت مرا اجابت فرمای و شکایت مرا از دشمن من با توبیخی که بر وی روا میداری مقرون دار.
خدای من! مرا از عدالت خویش نومید مخواه و در این نومیدی جان مرا به تشویش مینداز.
خداوندا. بر دشمن ستمکردار من ببخش و ویرا در این بخشش به ظلم و ستم دلیر مکن.
تا مبادا همچنان بر جان مردم توسن ستم بتازد و برکردار ناهنجار خویش پای اصرار بفشارد.
آنچه را که بستمکاران وعده کردهای بدو برسان تا دیگر گرد ستمکاری نگردد و آنچه را که بستمکشان وعده دادهای در حق من اجابت فرمای تا دل شکسته من بیاساید و خاطرم خوشنود شود.
پروردگار من ! به روان محمد و آل محمد رحمت فرست و بمن توفیق و سعادتی عطا فرمای تا بآنچه در حق من روا میداری رضا دهم و بتقدیر تو تسلیم باشم . چه به من ببخشی و چه از من بازگیری. در همه حال خورسندی من باشد و مرا بسوی آن هدف که قویم تر است هدایت کن و بکاری که دین و دنیای مرا با سلامت مقرون دارد بگمار.
پروردگار من ! اگر چنین امضا فرمودهای که دشمن ستمکردار مرا در این دنیا آسوده بگذاری و بروز رستاخیز کیفرش بازدهی و مصلحت مرا در زندگانی من چنین شناختهای بروان محمد و آل محمد رحمت فرست و ایدنی منک بنیه صادقه و صبر دائم.
بمن نیتی راست و روشن عطا فرمای تا مصلحت خویش باز شناسم و قلب مرا شکیبا دار تا بر زجر و عذاب صبرکنم و بانتظار روزی که در پیشگاه تو عرض مخاصمت و محاکمت کنند بنشینم.
پروردگارا! روا مدار که همچون مردم نابردبار ناله و فریاد برآوردم و آزمندانه از دست انتقامجوی تو انتقام خویش را از دشمن بخواهم.
در آئینه قلب من سایهای از آنچه بروز رستاخیز درباره مظلوم و ظالم خواهی کرد برافکن تا لذت ثواب ترا در کام خویش ادراک کنم و شقاوت و مذلت ظالم خویش را به بینم و بدین ترتیب خوشدل وخورسند شوم و بر مرارتهای زندگی شکیبا بمانم.
پروردگار من! بمن کمک کن تا ترا بشناسم و به پیشکاه الوهیت تو گردن طاعت و عبادت فرو بشکنم. و بر قسمت خویش که با رضای تو مقرون است قناعت کنم. همواره شیوه من شکر تو و عادت من ذکر تو باشد، و با اطمینان و اعتماد سرنوشت خود را دریابم و آنچه تو خواهی بخواهم.
ای پروردگار جهان و جهانیان ! فضل تو عظیم و قدرت تو بیمانند است.
جهان دربند تو و جهانیان بنده تو باشند . خدای من دعای مرا اجابت فرمای.
پیرهنسوزی در چهارشنبه آخر سال تحصیلی
مدرسه در همان کوچه بود. به نظر آخرین جلسه امتحان تمام و تعطیل شده بودند. سال تحصیلی به آخرین لحظه رسیده بود. فکر کردم شاید در این لحظهی تحویل سال تابستان و تعطیلات، کتابسوزی راه انداختهاند. اما هیچوقت ندیده بودم این مراسم در خیابان و جلوی چشم مدرسه برگزار شود. جلوتر که رفتم دیدم یونیفرم مچالهی مدرسه است، نه یکی که دوتا، به شعلهای جان داده است. چند نفریشان بدون یونیفرم بودند. یعنی که زودتر از این، چند پیراهن نارنجی یا گلبهی ِ چرک در آتش، سیاه و ذغال شده بود.
انگار دور آتش میرقصیدند. دستها و پاها بیش از حد حرکت میکرد. یکجا نمیایستادند. متلک میگفتند، قهقهه میزدند. مست بودند انگار. در آن بدنهای مودب و خوابآلود و شاید مرعوب که هر روز کتاببهدست، متین و آرام به سوی مدرسه میرفت، امروز اسبهای دیوانه و اهلینشدهای جا گرفته بود.
شعله در حال کاهش بود که به سراغ همکلاسی نحیفی رفتند تا یونیفرم او را هم به در آورند و به عمر آتش دوام دهند. اینقدر عجول که نمیگذاشتند دکمهها را باز کند. آتش به تنشان افتاده بود کسی لازم بود تا آبی بر سر و روی خودشان بریزد. یکی از پسرها داشت از این مناسک جمعی با تلفن همراهش فیلم میگرفت.
همین لحظه مردی چهارشانه، بلند قد، به سیالیت یک سایه یا روح، درون جمع این سرخپوشان ِشعلهور لغزید. مودب، خاموش و آرام. برای پسرها آشنا بود اما از او نمیترسیدند. کسی فرار نکرد. ماندند، معلوم بود که فهمیدهاند بازی به آخر رسیده؛ صدای قهقههها پایین آمد اما همچنان شعله در مرکز نگاه، روان و توجهشان بود. شوخی را رها نکره بودند. یکی گفت سیبزمینی بیاوریم تنوری کنیم.
مرد همان که معلوم بود از حوزه استحفاظی مدرسه خارج شده، ناظموار با نوک پا حجم آتش را به سوی جوی پرتاب کرد و همزمان شرمگین و زیر لب گفت باشه بچهها تمام شد، بروید. تکهای از آن نزدیک سپر ماشینی افتاد که درکنار خیابان پارک شده بود. بچهها با پراکنده شدن آتش پراکنده شدند و به سوی پایین خیابان سرازیر. لابلای گروههای دو سه نفره ازسربازان پلنگپوشی از پادگانِ انتهای خیابان فرو رفتند. پیادهرو از یونیفرم رنگی شد. لکههای قهوهای و چند جور سبز از کمرنگ تا پُررنگ ِ سربازها با تکههای یکپارچه ای از نارنجی چرک، یکسوی خیابان را نقاشی کرده بود. نقاشیای متحرک.
تهور و خیرهسری پسرها خبر میداد که سال آخر مقطع آموزشی بودند و مطمئن از اینکه هرگز به این مدرسه برنمیگردند و حالا در این آخرین لحظه این پیرهن مردانه را چون نشانی متمایزکننده و شاید تحقیرآمیز از تن خود بیرون میکشیدند و به آتش میسپردند.
انگار تمام فریادهای از نظر آنها تحقیرکننده، بیجا و تبیعضزا که از دهان معلم و ناظم و مدیر و در و دیوار مدرسه بلند شده بود در جسم این پیرهن جلوه کرده و چند کوچه بالاتر درآتش، سیاه و خرد شده بود.
ازخودم پرسیدم چرا احتمال دیدن چنین صحنهای، سرِ کوچه مدرسهی دخترانهای، درذهن من کم است. با اینکه مساحت پیرهنی که آنها درسالهای مدرسه میپوشند بیشتر است. گفتم شاید دخترها این پیرهنها را همیشه در خیابان به تن دارند و دلالت و اشاره خالصی به محتوای فشارهای مدرسه ندارد تا در چهارشنبهسوری آخرسال تحصیلی از روی آن بپرند.
یاد سربازان وظیفهای افتادم که نه تنها بالاتنه که سرتا پایشان پلنگپوش است و نه فقط صبح و بعدازظهر که همه دقیقههای روز پیادهروی تمام خیابان را از حرکت خود پُر و رنگی میکنند. بدون استتار، با جلوهی جدا و با نشان.
مرثیهای برای من و دوچرخه
آن گاه معانی واقعی از دست خواهند رفت
دوچرخه یک وسیله نقلیه است
ژرفتر:
دوچرخه، صدا و طنین است
بازهم ژرفتر:
دوچرخه خود است"
ذن و عکاسی، پل مارتین لستر؛ ترجمه زانیار بلوری
یاد باد - درسوگ پرویز مشکاتیان
قلندران حقیقت به نیم جو نخرندقبای اطلس آن کس که از هنر عاری است
دلش به ناله میازار وختم کن حافظ
که رستگاری جاوید در کم آزاری است
آلبوم یاد باد را به سفارش مدیحه، خواهرزادهی سنتورنوازم خریدم. از موسیقی چیزی نمیدانم. گاهی خوشآمدنها ودوستداشتنها مناسب حال و روز و لحظه و دم آدمی است.هرچه هست این آلبوم بویژه قطعهی آخرش بعد از مدتها فراغت، ناهشیاری و کندهشدن و غم شیرینی را نصیبم کرد و ازهمه بیشتر شور.
یاد باد، کنسرت گروه گوشه در سوگ استاد مشکاتیان در سال 88
سنتور: سیامک آقایی
خواننده: سالارعقیلی
تنبک: پدرام خاورزمینی
گردشگری برای کار داوطلبانه
بالاخره در بزرگ، با سرو صدا روی پاشنه چرخید و راننده ماشین پیش از من به مددکار گفت گوشت آوردهام.
محوطه بزرگ و سرسبزی که در یک دشت فراخ به مجموعه دانشگاه تکیه کرده بود ولی ربطی به آن نداشت. مددکار در راه توضیح داد که حدود 80 زن در اینجا نگهداری میشوند. تابلوی ورودی میگفت اینجا مرکز خیریه است من شنیده بودم خانه زنان سالمند. اما وقتی قرار شد پدرم در دفتر بماند و با مددکار چرخی در اتاقها و سالن و مجموعه بزنیم، به این نتیجه رسیدم اینجا ترکیبی از خانه سالمندان، مرکز نگهداری بیماران روانی و همینطور زنانی است که بیماریهای خاصی مثل ام اس دارند، بدون اینکه حصار و فاصله و حریمی بینشان باشد.
اینجا شهری کوچک در استان مرکزی و موسسه برای همه انواع زنانی است که، امکان ماندن در خانه و حمایت از خانواده در محدوده شهرهایی مثل قم، ساوه، تفرش، آشتیان و شاید هم اراک را ندارند.
ترکیبی از کسانی که هزینهای برای ماندن به موسسه میدهند یا آنها که ندارند و رایگان شب و روز را میگذرانند.
ساختمان، بزرگ، حیاط سرسبز و اتاقها زیاد بود. اما دیوارها برهنه و بیرحم مینمودند. تختها و مددجویان، اضافه بر ظرفیت، اتاقها را کوچکتر و شلوغتر از آنچه بود جلوه میدادند.
نمی دانم چرا اینقدر سریع از این اتاق به اتاق بعدی میرفتم. انگار باید زودتر به ته خط یعنی به دفتر مددکاری میرسیدم. قیافه هیچکدام در ذهنم نمانده سر تخت هیچکدام جز یکی نماندم. وقتی مددکار نامش را برد و گفت که جوانترین بیمار و مددجوی اینجاست. متولد 59 و ام اس دارد. بچه هم دارد. شوهرش رهایش کرده و پدرش او را از یکی از شهرهای اطراف به اینجا سپرده. پولی نمیدهد. پسرش یا دخترش را نمیبیند. شوهرش نمیگذارد.
انگشتهای دستش هنوز حس داشت. آن را مثل نگاهش به دستها و نگاهم گره زده بود، اصلا بافته بود. اعصاب حرکتی دهانش هنوز جا داشت تا از کار بیفتد ولی هیچکدام از کلمههای درهمش برای من معنا پیدا نمیکرد. چشمهایش پر از التماس و درخواست و چیزهایی بود که نمیفهمیدم. گفتم مادر من هم ام اس داشت. اما بلافاصله از به کار بردن فعل ماضی برای این جمله پشیمان شدم.
مددکار همینطور توضیح میداد که نمیگذارند زخم بستر بگیرد ولی خیلی بیتاب بچه است. همین عصر هم پدرش اینجا بود. دارو؟ نه نمی خورد چه دارویی؟ ام اس که دارو ندارد. با انجمن ام اس؟ نه عضو نیست. چی کم داریم؟ پمپرز ... و باقی فهرستش را یادم نمانده.
از پارسال تا به حال این دومین زن جوان و مبتلا به ام اسی است که دیده ام. یعنی همسرش رهایش کرده و به جایی مثل این خانه و یا کهریزک سپرده شده. پارسال اتفاقی زنی بر سر راهم قرار گرفت که بیماریش پیشرفتهتر از این یکی بود اما این شانس را داشت که بچهها بزرگتر بودند و با اصرار، تهدید و گریه مادر را بعد از چند ماه به خانه برگردانده بودند. آن وقت پدر مجبور شده بود برود و جایی برای همسر تازهاش پیدا کند. دختر کوچکش تا از مدرسه میرسید باید غذا میپخت، مادر را تر و خشک میکرد و از این قبیل. هیچوقت به نتیجه نرسیدم کدام برای او و بچه ها بهتر بود؛ آسایشگاه یا خانه.
به دفتر مددکاری رسیدیم. پدرم منتظر بود. چند زن با موهای خیلی کوتاه بسان بیماران تیفوسی و نگاههایی خام یا مبهم و لبخندهایی بیاراده، دائم به داخل اتاق میآمدند و میرفتند. انگار فیام مستندی را زنده تماشا می کردم. یکی گفت نسبت به پارسال کمتر کمک مردمی میگیرند. یعنی مردم بعد از بالا رفتن قیمتها سهم کمتری برای خیریهها کنار می گذارند. بخصوص از عید به بعد دستشان خالیتر از پیش است.
دیروز یکی از همان مددکارها تماس گرفت. میگفت دوباره بیایید اینجا تا از نزدیک حرف بزنیم برای تبلیغات موسسه و جلب کمک، راهاندازی یک سایت و یا یک روابط عمومی کوچک. پرسیدم از دانشگاه همسایه کمک نمی گیرید؟ من زیاد شنیدم که این چند هزار دانشجو در یک شهر بسته و کوچک که هنوز سینما ندارد و استخرش پارسال افتتاح شده از بیکاری و بیبرنامگی افسرده میشوند و حتی یکی دو مورد خودکشی کردهاند. جواب داد کم میآیند. از اینهمه متمول، هنرمند سرشناس اهل این شهر که حالا در تهران هستند و یا از ایران خارج شدهاند ولی ویلایی و خانهای ساختهاند و عید و تعطیلات و تابستان میآیند پرسیدم همینطور از علما و مراجعی که یک ساعت با مرکز فاصله دارند.
اصلا به ذهنم رسید شاید یکجور گردشگری خیریه به کار بیاید.
مثلا تور یا اردویی از هنرمندان، نویسندگان، زنان، روزنامهنگاران، دانشجویان ، پزشکان و روحانیون یا حتی سازمانهای دولتیای که باید به اینجور جاها رسیدگی کنند تا هم موسسه را ببینند و بیشتر کاری یا خدمتی انجام دهند. هم فال است هم تماشا. منطقه زیبایی است. با سه ساعت فاصله ازتهران.
عکسی از جنازه بن لادن
این عکس مرا به یاد فیلم شیرین کیارستمی میاندازد. کارگردان یا نمیخواسته ما فیلم را ببینیم یا برای او اصل فیلم مهم نبوده واکنش تماشاگران مهم، قابل مطالعه و دیدنی است.
این عکس معیارهای سلسله مراتب و رسمیت مورد انتظار از چنین موقعیتی را به هم ریخته است. صندلی اصلی و بزرگ را نه نفر اول یعنی رییسجمهوری که فرمانده نیروی هوایی اشغال کرده که اتفاقا برخلاف دیگران با پوشش کامل یک فرمانده و نظامی با درجه کامل در ساعتی غیر معمول در جایگاه اصلی و مرکز نگاه قرار دارد و یک عملیات مهم، حساس و خطرناک را هدایت می کند. باز برعکس دیگران به روبرو و صحنه احتمالی تصویر نگاه نمیکند و اتفاقا نشانی از هیجان، ترس، بهت و کلافگی ندارد. انگار اوست که با دکمههای کیبرد عملیاتی را هدایت میکند که در تصویر نشان داده میشود.
اتفاقا نفر اول یعنی اوباما در کنار او انگار جای کوچکی پیدا کرده و خود را جای داده. انگار دیرتر رسیده و به زحمت صندلیای برایش گذاشتهاند. نشانه ای از لباس رسمی ندارد. حتی نشستنش هم کلیشهای نیست و حال یک رییسجمهور امریکا را ندارد. حواسش شش دنگ به تصویر است. ترس، انتظار، احتیاط و ابهام از پایان فیلم، بازی، عملیات در صورتش موج میزند. بیننده هرلحظه منتظر است او با وارد شدن توپ به دروازه حریف مثل یک فنر از جا برخیزد، از شادی منفجر شود یا مایوسانه و معترض مشتی به هیچ رها کند.
معاون اول او نشستنی در خور یک پیر و سیاستمدار کارکشته و صبور را دارد که میتوانست در بدن یک رییسجمهور قرار بگیرد. او هم بیکراوات و بدون لباس رسمی است. سر را چرخانده و با بادی در دهان منتظر و کمی نگران است.
وزیر خارجه خانم کلینتون هم اتفاقا از نظری دیگر در مرکز است. جنسی لطیف در جایگاهی تاثیرگذار، خشن و جدی- یعنی وزیرخارجه امریکا بودن – او اما با لباسی رسمی نشسته است. در ساعتی غیر معمول و خارج از ساعت عادی کار در کاخ سفید، در جریان ماموریت و عملیاتی سرّی و خطرناک، محاصره شده در میان مردانی پُردرجه و نظامی نشسته ولی از خود حالتی طبیعی و خالص از هیجان و ترس را بروز داده . حالتی زنانه در پوستی مردانه. دستش را به دهان گذاشته تا شاید جلوی فریادی کوتاه یا اظهار ترس از موقعیتی خطرناک را بگیرد. این تناقض و همنشینی ِ دو جایگاه متنقاض است که شاید موقعیت او را در این عکس جدی ، مرکزی و تماشایی کرده است.
آنچه با انتشار این عکس از سوی کاخ سفید مسلم است اینکه ما نباید عکسی از عملیات را ببینیم. شاید نمایش موضوع به هر ضرورت و دلیلی به زمانی دیگر موکول شود. ما با الزامی که کاخ سفید تعیین کرده باید ماجرا را نه با چشم خود که از دریچه چشم حاضران در عکس و بدن و حال آنها ببینیم . جزییات آن مهم نیست اصل واقع داشتن عملیات و پیروزی حاصل از آن را فعلا باید از طریق این عکس باور کنیم.
این عکس به سخنرانی رسمی اوباما و بیانیهها و گزارشهای رسمی کاخ سفید ضمیمه میشود تا خواننده موقتا و در روزهای اول بیشاهد و سند، باور کند که گروه محدودی از اعضای کاخ سفید در محرمانهترین وضعیت، ناظر و فرمانده عملیات خطرناک و حساسی بودهاند که دورهای را ورق زده و غروری شکسته حاصل از فرو ریختن برجهای دوقلو و اشغال خاک افغانستان را ترمیم کند.
عکس توجه تماشاگران حاضر در یک نظام سیاسی توسعه نیافته و غیردموکرات را به این نکته جلب کند که گروهی حرفهای، کاری، از خواب و خوراک خود زدهاند تا در ساعتی غیر معمول عملیاتی که ماهها باید برای آن برنامه ریزی شده باشد را هدایت کنند. در حالی که اصول تشریفاتی معمول در مناصب سیاسی را برهم زدهاند.
این عکس به " جای" یک فیلم، یک سند و یک عکس از عملیات و جنازه بنلادن است. من از این عکس و اظهار رسمی دولت امریکاست که باید باورکنم بن لادن کشته شده است و از انعکاس چهره خونآلود بنلادن در مردمک چشم اعضای بلندپایه کاخ سفید.
روانشناسی من و ورقههای امتحانی
تمام صفحه و حاشیههای ورقهی مادری که دوقلو دارد ونیم ساعتی و گاه یک ساعتی دیر میرسید، سیاه است. با اینکه خطوطش به دودهای درهمی شبیه است اما چیزی را از قلم نینداخته.
به ورقه آقای "ف" عکس پسر5 سالهاش ضمیمه شده. نسخه دوم خودش. وقتی یک روز او را به کلاس آورده بود، نام پدرش را که بردم او انگشت سبابهاش را بالا گرفت درست در دست دیگرش یک بیسکویت بود.
ورقه خانم "الف" حواسپرتی دارد یا سکسکه. از طنازی در نوشتههایش خبری نیست. یکی درمیان جواب داده. جملهها نامنظماند. به راه رفتنش شباهتی ندارند. وقتی یک روز طول موج صدایم بالا بود واتفاقا حاضران در سکوت، از انتهای کلاس خرامید و به من که رسید دهانش را نزدیک آورد فهمیدم که باید صدایم را قطع کنم و گوشم را نزدیک ببرم و به صدای پسری توجه نکنم که بلند گفت درگوشی حرف زدن خوب نیست. نمیدانم چرا پیش از کلاس نگفته بود که باید زودتر برود که خواستگار میآید. اثری از نظم صورتش روی ورقه نبود.
هر ورقه تازه صندوقی است که وقتی باز میکنی بوی تازه و کهنهاش ترکیب میشود. شیطنت آقای "عین" جای خود را به رخوتی سنگین میدهد و خنده بزرگ آقای "شین" اینجا اما گره بزرگی به روی کلمههایش میاندازد. آدمهای پیچیده و پرابهام اینجا ساده میشوند. آدمهای سنگین، سبک. کسی را که هیچوقت ندیدهام اینجا 15 میگیرد. رقم بهرههای هوشی اینجا گاه جابجا میشود. انتظارها و توقعها برعکس.
آن دوخواهر اینجا هم به دوقلوها شبیهاند .تکالیف درسیشان با هم بود اینجا هم یک نمره میگیرند. من هم یک بار برای حضور وغیاب صدایشان میکردم.
آقای "ها" اینجا هم کم حرف است و فقط نگاه میکند.سفیدی صفحه زیاد است. آقای "غ" خیلی در ورقهاش راستگو نیست. مراقب جلسه با خط قرمز روی همه نوشتههایش ضربدر زده.
شخصیت مراقب، روی چند ورقه دیگر هم پاشیده شده. یعنی که هست. دو جا نوشته "این خانم یا این آقا از هندزفری استفاده کرده". من میبینم راست گفته کلمهها وترکیبها و جملهها مال خودشان نیست.
موهای آقای "نون" در ورقهاش سفید نیست. انتهای کلاس هم ننشسته. به بعضی پرسشها مثل یک بیست ساله جواب داده و به بعضی مثل یک دبستانی. بعضیها درست و بعضی غلط. جایی خوش خط جایی بدخط.
خانم "لام" از همان جواب پرسش اول معلوم است که تا آخر ورقه چه میخواهد بگوید. مثل نگاههای سرکلاسش که همه کلمهها را گوش میکرد و لابلای جملههای من یا دوستانش به پرسشها جواب میداد.
گاهی "من" هم در ورقهها پیدا میشوم. در کلمهها یا مثالها یاخاطرهها. هرجایی که براین نویسنده پررنگ بودهام، ردی از دستخط من پیداست. جایی کسی در نامه کوتاهی مستقیم مرا صدا میکند، شرح حال کوتاه و درخواستی نوشته. آن گوشه، در زاویه جوری که من ببینم. کسی هم نوشتهاش به نقاشی شبیه است. با دو سه رنگ آبی وقرمز و مشکی.
هرصندوق را که بازمیکنم، رنگها، بوها وصفتهای تازه وکهنهای به هوا میپرد آنها را مثل نفس به درون میکشم. با بعضی سر ِحال میآیم، با بعضی میخواهم گریه کنم. بعضی نزدیک است مریضم کنند. با بعضی عصبانی میشوم. دوست دارم با دو سه تایشان بازی کنم چون نمودارشان را شبیه لیلی کشیدهاند. شخصیتها را میبلعم تازه وبیات.
من و بچهها یک ترکیب میسازیم. یک ماده جدید. یک شخصیت تازه.
---------
پ.ن: حس نابینایی را دارم که غذایی را پخته یا سفالی را در کوره گذاشته اما به دلیل فیلترینگ نمی تواند دسپخت خودرا بخورد و یا سفالی که از کوره درآمده را ببیند. فعلا برایش هم مسخره است که وبلاگش را از فیلترشکن تماشا کند.
مردم بدون ممیّز
مردم بودند. خالص. بدون صفتهای اضافی. بیتمایز، بیطبقه. بیتعیّن. گویی همه یک مدرک تحصیلی داشتند. حد میانهای از سواد با وضع هماهنگی از آگاهی.
با لباسهای تیره، سیاه، قهوهای و خاکستری. بدون اینکه معلوم باشد از کجای شهر آمدهاند. آیا زنجان بدون بالا و پایین است؟ یا اینها لباس بدل پوشیده بودند؟ نمی فهمیدی مُد چیست؟ کدام لباس و تیپ و قالب و بدن محبوب است؟ فراوانی کدام بیشتر است؟
معلوم نبود حساب بانکی چه کسی پرو پیمانتر است ؟ چه کسی کجا و چگونه زندگی میکند؟ در ویلا یا آپارتمان یا کلبهای کشاورزی؟ تنها سن و سال قابل تمیز بود. و پیر و میانسال و جوان قابل تشخیص.
دستهی عزاداری بود، اما کتل نداشت، عَلم نبود، پارچههای رنگی را باد نمیبرد.
هیاتی روان بود ولی سِنج و طبل نداشت، شیپور نبود. دسته، ساز نداشت.
تنها بلندگوهایی بود و شعر، مصیبتخوانانی و پرچمی سرخ، پیچیده به شاخهای بلند ،کج و نتراشیده.
دستها خالی بود. سینه میزدند. زنجیر نداشتند. گاه پا میکوبیدند. دستهای خالی و بالا رفته و اشاره کننده، ترجیعبند بود، رجزخوان بود.
این حرکت، دستها را می گویم ، نشانههای کاملی از کینه و جنگ را حمل نمیکرد. آرام و سفید هم نبود. فقط تهدید هم حساب نمیشد. همراهی بود کمی غصه و حرف داشت. اعلام وفاداری بود. کمی بیتابی بود.
توده بود. تشکیل شده از تن ِآدمها. بی آنکه قراری، آنها را به قطعاتی تقسیم کند. این هیات، آن هیات. این دسته، آن دسته. این یکی، آن یکی. همه یکی بودند. دهها شاید صدها هزار نفر. عضو هیات حسینیه اعظم زنجان. بدون آنکه فاصلهای میان این و آن را، نامی و پرچم و عَلمی پر کند. همه چیز درهم بود. نه پیری پشت عَلم ، پیشقراول بود و نه میانسالی بعدِ او ونه جوان و کودکانی تا انتها نظمی آهنین به دسته وصف داده بود. کسی جای کسی را تعیین نکرده بود. این بدنهای بیتمایز درهم روان بودند.
همه مردم یک مداح و یک بلندگو داشتند. یک زبان بود، ترکی و یک نام بود ابوالفضل.
مردم بودند. تراشیده نشده. قالب نخورده. رنگ به رنگ نشده بودند. دسته دسته نبودند. خام بودند و اولیه. سنگهایی که مجسمه نشده بودند و الوار و چوبی که تبر و اَرّه شکلش نداده بود. تنی و لباسی و فقط صدایی.
این هیچ نبودن. این پیرایه زدودن، ابرها را کناربرده بود. چیزی مزاحم نبود. نه کَفنی به تنی بود و نه ِگلی به سری. نه سرخ و سبز به پرچمهای رنگارنگ. نه فلز بود و نه تیغ های عَلمی که سلام دهد. نه صداهای درهم بود، نه ساز ناکوک. نه لحنهای خراشدار.
نبودِ حرکتها، رنگها ، صداها، قاب بیکرانهای به جمعیت داده بود. پسزمینهای صاف، بیخط ، بیرنگ، بی نقش. صدای مردم و معنی آن خالص شنیده میشد. کلام جریان داشت. گم نمیشد. صدا، شخص اول بود. خود ریتم داشت. برای بودن به نتها تکیه نمیکرد. همه چیز کنار بود. صحنه بی دکور بود. خالی؛ فقط تنهایی در میان بود و کلامی و معنایی.
--------------------------
بعد از دیدن زنجان در روز هشتم محرم ، انگیزهای برای دیدن هیچ مراسم دیگری در این یکی دو روز ندارم. مثل قندی که باید چند ساعتی در دهان بماند. با اینکه جز دوسه کلمه چیزی از ترکی نمیدانم ،اما این نمایش خیابانی سوگ و غمی عظیم را بازنمایی میکرد.
از ساعتی قبل در حسینیه بودیم. از بالکن طبقه دوم به قسمت مردانه نگاه کردم .حسینیه بالا و شاهنشین داشت و مردانی به پشتیها تکیه زده بودند اما نه روحانیای بر صدر نشسته بود و نه استاندار و مقام دولتی و نه تنهایی که داد بزنند ما آدم متمایزی هستیم. کسی سخنرانی نکرد. دیکته نگفت. عاقل اعظمی سخن نراند. مداح بودند و نوحه خوان. آنها هم یکی شبیه بقیه.
تماشاچیها – زنان- که البته منتظر میشدند تا آخر دسته برسد و آنها هم همراه شوند، چهرههایی متمایز نداشتند. برای این روز آمده بودند. اگر چه شاید روزهای دیگر نوع ِ نگاه ، آرایش و لباس و لبخند خود را تغییر میدادند. اما امروز نقشی جدا داشت. رفتاری منحصر میطلبید . مردان هم همینطور بودند. امنیتی فراهم بود.
یک روز، یک مراسم و یک نام و یک شخصیت شده بود مایهی انسجام یک شهر، یک قوم. مایه تفاخر، غرور. جدایی شکل مراسم از سایر مراسمهای معمول در مرکز یا تهران، جاذبهای بود برای چرخش نگاهها و تمرکز روی یک نقطه، یک شهر و یک مردم. با همین درک ِاندک از ترکی چند بار فهمیدم که نوحهخوان بر سفر هزاران نفر از سایر شهرها و حتی از خارج کشور برای حاضر شدن در این مراسم تاکید میکرد. با غرور هم بود ضمنا.
قربانی رکن اساسی این مراسم بود . میگویند دومین قربانگاه بعد از مِنی اینجاست و در این روز. این از همه اَحشام زندهای که از پیش از مراسم دیدیم و از همه خونهای سرخی معلوم بود که جابه جا زیر پای عزادارن را خیس کرده بود و برف باقیمانده از روز گذشته را سرخ.
پذیرایی از عزاداران، فردی نبود. رنگارنگ نبود. دلبخواه نبود. ایستگاههای رسمی ِ حسینیه چای و قهوه توزیع میکردند.
نظم سنگینی از مرکز حسینیه جاری بود. لباس های متحدالشکل، راهنماها ، جمعآوریکنندگان اعانه، قربانی کنندگان. تا این حد از نظم را حتی در آستانقدس رضوی ندیدم.
وسایل ارتباطی خوب کار می کرد. خبرنامهای 8 صفحهای توزیع میشد توزیعکننده گفت در طول دهه اول محرم هرروز منتشر میشود. متاسفانه همه آن به فارسی بود. با اینکه با هرکس صحبت میکردی در شنیدن کامل فارسی بخصوص در ابتدا مشکل داشت انتظار میرفت، دستکم بخشی از نشریه به زبان ترکی چاپ می شد. به همه هم اطلاع میدادند که بلوتوث گوشی خود را روشن نگاه دارید تا پیامها ارسال شود.مجموعهی مستندی از تاریخچه و ویژگیهای این مراسم در یک وی سی دی توزیع میشد.
شیوهها و نگاهها در اداره برنامه مخلوطی از سنت و مدرنیسم بود.غذای نذری توزیع میشد. اما ظرفهای یکبار مصرف قابل بازیافت بود. لیوانهای چای، کاغذی و مهمور به نشانه حسینیه اعظم بود. هرچند ریختن زباله در سطلها چندان مرسوم نبود. در قسمتی از حسینیه تابلویی با عنوان مهد کودک مشاهده میشد. حتی در سرویس بهداشتی یکی دو دستشویی را علامت گذاشته بودند ویژه مهد کودک.
گوسفندها و بز و گوساله برای قربانی آماده بودند. مردم از قیافه زیبای بعضی از آنها عکس و فیلم میگرفتند. قصابها لباس مخصوص داشتند و مهمور به نشانه و نام حسینیه . چند نفر از آنها هم بلافاصله مشغول شستن خونها میشدند.
هرچند طبق معمول میلیاردها تومان هزینه میشد و این هزینه حتما میتواند شهری مثل زنجان را لابد آبادتر کند و شکم گرسنگانی را سیرتر- از نظر من البته- اما باز به دلیل وحدت و سازماندهی این خیرات و نذورات صرف خرده ریز نمی شد. مثلا برای خرید کبوتری فلزی که روی عَلم نصب شود و ترمهای که از آن آویزان و تیغی که به آن اویزان شود. یا هزاران سیستم صوتی در اندازههای کوچک و بزرگ . اینجا یا صرف قربانی می شد که شنیدم تا آخر مراسم به هرکس مقداری نزدیک نیم کیلو میرسید. اهدای پول و بخصوص طلا رواج داشت. و در بین طلا ها گوشواره نقش مرکزی داشت.
این نوشته حاصل 4 ساعت حضور من در مراسم هشتم ماه محرم در زنجان بود. به یاد بود حضرت ابوالفضل. جذبه این مراسم برای من جدایی و گریز آن از مرکزیت ِ فرهنگ عزا و اختصاصی بودن آن بود. جدایی از شباهت به شیوهها و نمادها و روح عزاداری در سایر نقاط . از قوت یک حاشیه و البته از گریز آن از ایدئولوژی واحد. از محلی ماندن و به آن افتخار کردن. عنصری که براحتی ترکیب نمیشود. همانطور که نوشتم صحنهای بی دکوراسیون، با افقی باز، آماده برای برجسته کردن متن و معنا. گم نشدن مخاطب، تماشاچی و مشارکتجو در میان هزار ریزه خرده.
هرچند زنها بشدت از متن اصلی جدا بودند اما بیپیرایگی جذبهای داشت که مرا از خط و مرز مشخص شده برای عبور به تخطی میکشاند. دلم میخواست آن وسط بودم. تماشا کافی نبود. مثل وقتی که دل میخواهد که دست، تنهی درخت یا بدنه کوه و سنگ بزرگ را لمس کند و شیارها را دنبال. یا دل میخواست تن را به توده بسپارد و نفس مردم را فرو ببرد. پا بکوبد و رجز بخواند. عضوی از مردم شود.
اینجا تهران است اما صدای مرا از افغانستان می شنوید
مدرسه تابلو نداشت خانه کهنهای، یک طبقه با شاید 60 متر زیربنا که داخل آن را به شکل یک آپارتمان تغییر هویت داده بود. وارد که شدیم تازه زنگ خورده بود و دقیقا 4 کلاس برقرار بود. باور نمیکنید در همین 60 متر همین جلوی در ورودی، همین جای کوچکی که ما به آن هال می گوییم و شاید تلویزیون و یک کاناپه می گذاریم، 3 ردیف نیمکت با حدود 6 پسر نشسته بودند. روبرویشان تخته سفیدی گذاشته بودند که خیلی هم سفید نبود.
دست چپ آشپزخانه قرار داشت. اما حدستان اشتباه است اگر فکر کنید اینجا سماوری برقرار است تا زنگ تفریح به معلمها و مدیر و تشکیلات یا مهمانهایی مثل ما چای دهد. ردیف به ردیف نیمکت نشسته است و حدود بیست دختر و پسر افغان کلاس سوم را تشکیل میدهند. جای کابینتها را هم تخته نه چندان سفیدی اشغال کرده و معلمی جدی ایستاده است.
فضای باز بین این دوکلاس – به دلیل حضور پیشخوان آشپزخانه - صدای معلمها و شیطنت بچهها و سوال و جواب ها را در هم میآمیزد. اما روبرو دو اتاق کوچک است که بالاخره شکل کلاس دارد. اتاق سمت راست را بچههای راهنمایی اشغال کردهاند. بالاترین مقطع این مدرسه ی چندپایه و مختلط. نمیدانم چرا چهره این چند نفر خالی از شادی، شیطنت و بچگی بود. حرکتها آرام و نگاهها خاکستری بود.
اما امان از آن همه رنگ و حرکت که در کلاس مجاور ریخته بود. کلاس سمت چپ، یعنی کلاس اولیها را میگویم. معلم برپا گفت همه برخاستند به همین دلیل عدهای از چشم گم میشدند. پسر 14 سالهای که اولین روزهای عمرش بود که به مدرسه میآمد، نمیدانم چرا با این قد و قامت روی همین نیمکت اول نشسته بود. وقتی که نشست ریزنقشترین و کوچکترین شاگرد کلاس هنوز ایستاده بود و سرش همقد میز بود و البته مانتوی رنگی به تنش زار میزد. اما شور و بازیگوشی، زندگی و طراوت در این اتاق سابقا خواب ِ کوچک موج میزد.
بچه ها باید درسشان را شروع میکردند. دفتری در کار نبود. بنابراین از راهروی کوچک گذشتیم و به حیاط آمدیم. حیاط که نه ادامه همان خرابهی بیرون از مدرسه. کاملا یادم رفته بود اینجا تهران است و من بارها از همین بزرگراه و زیر گوش همین مدرسه با سرعت زیاد گذشتهام. دیوارها از آجرهایی خشن و خورده شده. زمین کوچک حیاط که قرار بود تا یک ساعت دیگر و زنگ تفریح، 90 دختر و پسر را در خود جا دهد، پر از سنگریزه بود و جای آسفالت و یا هر کفپوش دیگری را این چندین کیلو سنگ گرفته بود شاید تا گرد و خاک بلند نشود. 4 دوچرخه کوچک هم کنار دیوار پارک شده بود.
خانم مدیر با همان لبخند شروع کرد به توضیح دادن. خودش بزرگ شده ایران بودو هر چهار معلمش هم دختران افغانی که از نهضت سواد آموزی شروع کرده بودند و حالا معلم بچه ها بودند. مدرسه به نوعی زیر نظر سفارت افغانستان است. تنها از این جهت که امتحانات را تایید میکنند و مدارک تحصیلی بچه ها را قبول.
اما مدرسه در واقع غیرانتفاعی است. مبلغ ناچیزی از دانش آموزان میگیرند و هزینه اجاره محل و حقوق معلمان و هزینههای دیگر را میدهد. موضوع اجبار دولت ایران در مورد الزام به بازگشت افغانها به کشورشان کاملا روی سرنوشت بچهها، مدرسه و خانم مدیر و کار خوبش سایه انداخته است. همینطور شیطنت بچه ها وقتی در حیاط شلوغ میکنند، وقتی زنگ در همسایهها و خانههای سر راه را میزنند و فرار میکنند یا از درختان باغها نمیدانم چه میچینند. یعنی که صدای اعتراض همسایهها را در میآورند. دیگر اضافه شدن روزبروز بچه ها، یا حضور شاگردانی عقب مانده ذهنی در میان بچهها که بیشتر به دلیل ازدواج فامیلی پدرو مادرها است و همینطور هراس از اینکه هر لحظه وزارت کشور مدرسه را تعطیل کند.
کار مدرسه ساعت 11 صبح تمام میشود. خانم مدیر میگفت بیشتر بچهها به خانه که میروند، بلافاصله بساط دستفروشی را برمیدارند و روانه چهاراههای دور و نزدیک اما حوالی همینجا میشوند و گاه 11 شب به خانه برمیگردند.
من یاد آن همه دختر و پسر دستفروشی افتادم که وقتی در پیادهرو و چهار راه میپرسی چرا مدرسه نیستی و آنها گفتهاند چرا امروز بودهام، اما من باور نکردهام.
از مدرسه که به مرکز شهر برگشتم هنوز بیست دقیقهای تا ده صبح مانده بود.به این سرعت از گوشه دورافتادهای، مدرسه نیمه مخروبهای از قطعهای از افغانستان به محل کارم رسیدم.
دنبال کسی میگشتم تا با رییس کارخانه کیک و بیسکویتی یا لبنیاتی آشنا باشد تا هفتهای دوبار به این 90 نفر میان وعده بدهد. یا به حاج خانمی که پنج شنبه ها 10 تا نان سنگک میگیرد و به مربعهای کوچکی تقسیم میکند، نانها را با کمی پنیر، ریحان و یک دانه خرما به لقمهای متبرک تبدیل میکند تا در امامزادهای از دستش بربایند. تا نشانی این امامزاده را به او بدهم.
به یاد دوستی افتادم که همین پریروز ایمیل زده بود تا بگوید میتواند تعدادی از بچههای دانشگاه تهران را همراه کند برای کار خوبی، مثل اینی.
دوست دیگری برای احوالپرسی زنگ زد و وقتی ماجرا را شنید گفت چند دانشجو دارد که اهل کار بنایی و اینها هستند، بلند بلند خندید و ادامه داد می تواند رسیدگی به سر و وضع مدرسه را به عنوان پروژه درسی تعیین کند.
رییس شرکتی قبل از رفتنم گفته بود تعداد زیادی اسباب بازی در انبار دارد ولی امروز جواب داد نمیتواند به بچههای غیرایرانی بدهد و دوست دیگری هم گفت بچههای خود ما برای کمک لایقترند. باید کاری کنیم اینها بروند.
سلطان جاده ها
پیاده نشدم فکر کردم خود پلیس گفته افسر موظف است تا بیاید و توضیح دهد. بالاخره یکی آمد و خواب آلود و بداخلاق گفت: مدارک ! همین طور که از کیف در می آوردم پرسیدم چه خلافی کرده ام؟ جواب نداد. تکرار کردم. گفت نمی دانم جناب سروان گفت. گفتم حالا چرا اینقدر عصبانی و بداخلاقید؟ بلافاصله عضلات صورتش باز شد و لبخندی روی لبها نشست. گفت چکار کنیم شب را نخوابیدیم. راننده ماشین پلیس بود که بلافاصله خود را تبرئه می کرد.
با مدارک من رفت. چند دقیقه خبری نشد. راننده نیسان اما از همان اول پیاده شده و جلوی در ماشین دو کابین شاسی بلند ایستاده بود. باقی ماشین ها هم نمی دانم از کجا فهمیده بودند که با آنها کاری ندارد، گاز را گرفتند و رفتند.
من دیدم خبری نشد بناچار پیاده شدم. افسر پلیس هم مثل راننده اش خواب آلوده بود و البته جدی، سرد ، اخمو ، در صندلی فرو رفته، غرق شده در دسته برگه های جریمه، نیم نگاهی هم به من و راننده نیسان نینداخت. انگار ما نبودیم و فقط صدای ما حضور داشت که آنهم به نظر برایش اضافی و گوشخراش بود. فضای کافی برای نشستن داشت ولی به نظر جوری به صندلی تکیه زده بود که متهمان بینوایی چون ما را به دفتری بزرگ ، مجلل و آهنین می برد. افسر میانسال چون شاهی بر تخت نشسته یا فرمانده ارتشی بزرگ، پشت میزی خراطی شده از چوب گردو ، سر بر کاغذهای خود و مهر و قلم خود فرو می برد. عضلات و خط های صورتش رو به پایین ، بی اعتنا به ما مشغول کتابت برگه جریمه بود. حوصله نداشت حرفی بزند یا بشنود . این دیگر از خواب آلودگی نبود.
ما چون کودکان ، باید پاها را روی پنجه بلند می کردیم تا بتوانیم قدری به پیشخوان درگاه شاسی بلند او نزدیک شویم. از ما انتظار می رفت کمی دور، چون رعایا در حالی که عرق شرم بر پیشانی داریم و یک دست را آویزان در دست آویزان ِ دیگر پنهان کرده ایم و سرمان را در شانه هایمان فرو می بریم، در سکوت منتظر ابلاغ حکم شویم.
پرسیدم برای چی باید جریمه شویم گفت سبقت غیر مجاز. یادم افتاد پشت سر خود ماشین پلیس گیر کرده بودیم که با سرعت 30 کیلومتر یا کمتر می آمد. مدتی گذشت و بالاخره در یک فرصت مناسب، از او سبقت گرفتم . او ادامه داد از دو خودرو سبقت گرفته اید؟ گفتم من از شما سبقت گرفتم مگر اینکه ماشین پلیس را دو تا حساب کنیم. صدای همان راننده ی خواب و لبخند زده به جایش گفت نه از دوماشین دیگر . راننده نیسان که با دقت لقب جناب سروان را تلفظ می کرد جواب داد اون دوتا که هنوز از پارک در نیامده بودند ؟
لحنی جدی و رسمی جواب داد :"شما رانندگی مخاطره آمیز دارید" . یاد گزاره های پر طمطراقی افتادم که سخنگوهای رادیو تلویزیونی راهنمایی رانندگی انگار از بر کرده دائم تکرار می کنند. زبان خاصی که شاید به درد صداو سیما بخورد . اما اینجا در مقام گفت و گو با یک راننده متهم به تخلف در جاده ، اول صبح با خواب آلودگی هم یادش نمی رود که قالب و سبک حرف زدنش را بشکند. هرچند تفاوتش این است که آنجا صفت "عزیز" دائما در کنار کلمه "رانندگان و شهروندان" می نشیند.
جناب سروان در مقابل انکارهای ما برگ آخر رو کرد : اعزام و توقیف در پارکینگ . تا چند جمله اعتراضی دیگر اضافه کنم، راننده نیسان به من اشاره کرد. یعنی که بحث کردن فایده ندارد. یا اینکه نه قصد چنین کاری را ندارد. این وقت خوبی بود که به صورت و بدن و حال و وضع راننده هم پرونده خود نگاه کنم. کمی خم شده ، شرمگین ، صدای خود را پایین آورده، معترف، دست ها انگار بالا، مودب، مثل پسری با موهای شانه کرده و خیس ،دست به سینه، منتظر بود تا راهی فوری برای فرار از کنار پیشخوان قاضی پیدا کند. جناب سروان ادامه داد : جلوی چشم پلیس ! و باز ادامه داد رانندگی مخاطره آمیز! ما گویی جلوی چشم مفتی ، شراب نوشیده بودیم و در آخر با خیره سری قطره ای هم بر لباس او ریخته بودیم. یا او چون معلمی خط کش به دست و قد بلند را کنارمان داشت برای زهر چشم گرفتن دیگر دانش آموزان تن صدایش را بالا می برد . تقلب تو روز روشن جلوی چشم من!
جوری بود که من مرز میان تمام معلم های بداخلاق خودم و همه لباس های ضد شورش و شخصیت های نظامی فیلم های آلمانی با او را فراموش می کردم. همه مخلوط می شدند و من یادم می رفت بدن ، گفتار و حرکت ها و منش و روح یک افسر راهنمایی و رانندگی با آن بقیه چه تفاوتی باید داشته باشد.
برگه جریمه به دست به طرف ماشین راه افتادم در حالی که همیشه فکر می کردم رانندگان تریلی ها ،هرچقدر تعداد چرخ هایشان بیشتر باشد و راننده کامیون ها هر چقدر بالاتر نشسته باشند ، برایم پادشاهان جاده ها هستند، اما حالا اضافه می کنم تا وقتی اثری از پلیس در جاده دیده نشود.
مرتبط: خدایان سلامتی
زاویه دید و حسینیه ارشاد
راوی - صندلی های حسینیه ارشاد
خراطی پایه هایش، هر دو صندلی را باهم ترکیب می کند و یعنی که رواق های چوبی کوچکی در تمام شبستان ، سالن ،تالار می پیچد و می رود. سلسله ای در تداوم است.
شاید هم علت این حواس پرتی این باشد که وقتی روی یکی از این صندلی ها می نشینی ، تصور می کنی بیش از 4 دهه است همینجا که تو نشستی روی همین صندلی ،آدم های خاصی نشسته اند. لایه لایه ،ورق ورق، شخصیت باقیمانده و انتزاعی و مجازی این آدم ها جای تو را تنگ می کند. این ورق های مجازی، این آدم ها آیا معروف بوده اند یا گمنام ، پیر یا جوان. الان کجا هستند، زنده اند یا مرده. مذهبی بوده اند یا نه. سیاست و دین به کدام طرف برده آنها را. قصه زندگی های اجتماعی شان چیست ؟ تنها شنونده مانده اند یا چیزی دیگر
و البته تریبون آن بالا و صندلی های روی صحنه هم جزیی از این کرسی ها و ماجراها هستند . یک شخصیت و جزء جدایی ناپذیرند از فضای حسینیه . شریعتی که کرسی دائمی دارد . امکان ندارد کسی سخنرانی کند و من قد وبالای شریعتی را جای سخنران نگذارم و صدا و کلمه ها و آتش و شور او را لابلای صدای سخنران ندوانم.
حسینیه ارشاد یک گره معنایی است دور(حول) یک سوژه دینی – سیاسی ، در یک نقطه جغرافیایی. یک خاطره جمعی و از معدود جاهایی که می نشینی و هزار نفر هم از چند سال پیش با تو به یک صندلی تکیه می زنند.
کرگدن نامه
نه،
از شدت گردن کلفتی زیاد نمی تواند تکان بخورد یا راحت اینور و انور را نگاه کند.
من لابلای کلی پیه و چربی و از همه مهمتر چند متر پوست پیر و لایه لایه گیر کرده ام .
کرگدنه نگاههایی خرفت داره. حس هاش، هیجان هاش ، یخ زده اند مرده اند اصلا انگار نبوده اند .
از پاهایش متنفرم. ستونهایی پرچین با ناخن هایی چند هزار ساله .همینطور از حس های مرده و کند ذهنی اش
قدیمها یک وقتهایی حس می کردم یک مار بوآی نازکم که یک دفعه یک کسی را قورت داده است.
همان مار بوایی که تصویرش توی کتاب شازده کوچولوی اگزوپری بود
انگار یکی از گردنم تا نوک پاهام دراز می کشید، درست زیر پوستم . نمی گذاشت تکان بخورم
چند روزی می ماند و هضم نمی شد
من از سیری مفرط حال تهوع می گرفتم
حالا اما این کرگدن غیرقابل تحمل تره
آهنگ چهار فصل
زمان درطول قطعه ها جاری است. روز می شود، آفتاب به داغ ترین خط بالای صفر می رود و بعد تاریکی وستاره ها و ماه هلال با هم می رسند. انگار با ملودی ها می خوابیم وبیدار می شویم. حتی در بعضی از اوج وفرودها، می شود خواب دید، بیدارشد ، برای بقیه تعریف کرد، تعبیرشنید. انگار درطول آلبوم، فصل ها عوض می شوند. ناگهان صدای توپ سال تحویل بلند می شود. پوست شاخه ای ترک می خورد و جوانه سرخی سلام می کند. انگار نوبرانه ها می رسند، دهان ترش می شود. بادی که در جلد نسیمی فرو رفته معلوم نیست از کدام سو می وزد.
آن طرفتر در میانه ی یک قطعه، مامور نارنجی پوش شهرداری برگهای چندرنگ را، خشک خشک جارو می کند . بلافاصله در زیرصفر درجه، بخار گرمی از دهان بلند می شود و تن پالتو و بالاپوشی گرم می طلبد.
اولین هق هق نوزاد گاهی دراتاق زایمان ِ قطعه سوم می پیچد ویا در باغ قطعه ی چهارم جشن عروسی برپاست زنها کل می کشند. کمی دیرتر صدای لااله الله با بوی گلاب و رنگ های کهنه ترمه روی جنازه مخلوط می شود.
این داستان- آهنگ ها، مجمع الجزایر حس ها وهیجان ها است. مثل اینکه الان دارد پخش می شود. زارگریستن های سالهای دور زنده می شود . پره های بینی می لرزد وسوزنهایی به پشت مردمک هجوم می آورند. لبها ورچیده می شوند. گره ای و توده ای از کنار قلب بالا می آید و حنجره را رد می کند و به آب بدل می شود، مژه ها را خیس می کند. می گویی کاش این آهنگ همان سالها ساخته شده بود تا فیلم ِآن وقت زندگی تو موسیقی متن دیگری داشت. موج های غصه واندوه در هم می افتد و جلوی دیده را می گیرد.
ناگهان انقلاب می شود. طبل ها می کوبند، پاها رژه می روند و صدای گلوله و سقوط موشک ما را از جا می پراند. کینه ی سیاه می آید و از خشم صورت را سرخ می کند. دست ها شمشیر و ماشه ای می طلبد تا حریف را قطعه قطعه یا سوراخ سوراخ کند .مشتها گره می شود . چانه می لرزد. دندانها به هم ساییده می شود.
در قطعه ای نزدیک، ناگهان ترس می رسد. ازهرچیزی که مهم نیست چیست. همه ترسها یک شکل دارند. صدای های بلند، سایه های ناشناس و در غیر اندازه طبیعی. ضربان قلبی که تند می زند چشمی که می پرد و گلویی که خشک می شود.
مهلت نمی دهد. پشت هر ترس واندوه و خشمی، شادی با چه مهارتی و معجزه ای می آید و پس از سالها از پشت چشمها را می گیرد. می نشیند. انگار که همیشه در اینجا چراغانی و دست افشانی بوده، همیشه جشن وپیروزی، همیشه فواره ها لابلای نور رقصیده اند و همیشه یکی مژدگانی می خواهد، یکی عیدی.
خیلی دور خیلی نزدیک غیراز اینکه راوی خوبی برای داستان فیلمش هست طیفی ازرنگ و زمان و حس هیجان را روایت می کند.
شهروندان در دست تعمیرند
از سنگینی ترافیک نپرسید چون یا خود در آن بوده اید یا اگر نه من از وصف آن قاصرم. از دوربرگردان بعداز تونل توحید یا از سر فاطمی شروع می شود و تا کمر کش رسالت بالا می آید.
بولدوزری آن وسط هست که من از نیت او خبر ندارم شروع کرده بلوار وسط بزرگراه را شخم زده. درخت و شمشاد و سن وسال و سبزی و محیط زیست حالی اش نیست . هر روز می بینم چند متری جلو رفته و روبرویش فضایی خالی از اجسام سبز پیشین، احتمالا به یکی کردن راههای طرفین می اندیشد. خب تا پیش از قتل عام درخت ها من فکر می کردم اتوبوسها وقتی وارد این مسیر شدند مجبورند تا آخرد بروند. راه دور زدن یا بیرون آمدن وجود ندارد. بنابراین در صورت خرابی و توقف یک اتوبوس، اتوبوسهای دیگر هم پشت سرش ردیف می شوند . حالا شاید این کار جناب بولدوزر چاره این درد است.
یاد تعطیلات نوروز زنده می شود که کارگاه جذابتری در سویه راست مسیر شمالی برپا بود . آن وقت هم کارگران بسرعت باد مشغول کار بودند . کار اما دست زیبا سازی بود . محوطه ای تقریبا نمانده که از دست سبز کردن این گروه در امان بماند . جایی که نتوانستند چمن و گل و شمشاد بکارند ،قلم مو دست نقاش دادند تا بدل خشک و بیجان آنها را روی دیوار خانه ها بکشد. چند تا آب نما، یکی دو ماشین قدیمی و نقشی که با گل نوشته بود یا مهدی منطقه 2 شهرداری(اگر شماره منطقه را اشتباه نکرده باشم) . یک جاهایی را هم به تقلید از بزرگراه مدرس ، شبکه بزرگی از لونه زنبورهای سیمانی را به مثابه گلدانی ساختند .همان موقع خواهرم گفت که چرا اینجا را هم به مدرس شبیه می کنند .
اما اینها گزاره های ذهنی ِ این چند روز من است:
مدیریت این پروژه بی نظیر است . سرعت ، مهمترین مشخصه است . این یک امتیاز به شهرداری
یکی هم به نفع افزایش سرویس عمومی و کمک به کاهش وسایل نقلیه شخصی.
باز شدن یک گره از ترافیک تهران در یک مسیر عالی . وصل شدن اتوبوس های عمومی در سرعت بالا از تجریش به میدان جمهوری و در نتیجه ایستگاه مترو یعنی کاملتر شدن شریانهای شهری
کمک به حل مشکل آلودگی هوا
راهی فوری برای امداد رسانی.
طبیعتا مسیری برای تشریفات دیپلماتیک. همیشه مهمان های خارجی در اولین مواجهه با تهران غرق در ترافیک می شدند و لابد میزبانانشان خیس از عرق خجالت
و لابد در نهایت سود امنیتی برای کنترل ناآرامی های احتمالی در تهران و آسان شدن انتقال نیرو
حالا با این همه امتیاز مثبت، تشویش از چیست ،تنها به افزایش ترافیک مربوط است؟ یا به ریشه کن شدن درختها و بوته ها ؟ یا به اینکه کسی از ما اجازه نگرفت تا بزرگراه را به خیابان تبدیل کند ؟ به اینکه ما چه کاره ی این شهرهستیم ؟ مستاجرش ، مهمانش ، زندانی اش؟
هرچه است غضب و خوشبنی و اندوه را در هم انداخته است. گویی بر اثر گذشت سالها فضایی مثل بزرگراه چمران به بخش از من تبدیل شده .یا برعکس من قطعه ای از آسفالت آن، یک دانه درختش، یکی از پیچ ها و قوس ها یا درجه شیبی که ماشین را از رانندگی تو بی نیاز می کند.
من بعنوان ساکن این شهر بخشی از آنم . گویی عضوی از او و او نیز بخشی از نقشه ذهن من است . لایه ای یا تکه ای از شخصیتم، خاطراتم، عمرم و روان و خلقیاتم. وقتی پس از سالها از نامگذاری آن، همین یکی دوهفته پیش، تازه قلم مویی به دست نقاشی می دهند تا چهره ای از شهید مصطفی چمران را در جلو گذرنده و راننده بگذارند تا یاد شان نرود که اینجا چرا چمران است، تازه یادم می آید که مسمای این بزرگراه چیست؟ از بس که هویتی جدای از نامش را شکل داده و بازنمایانده است.
حالا با خیابان کردن این بزرگراه ذهنی، انگار بخشی از بدن ما را جراحی کرده اند. سابقه را بریده اند. انگار سوار بر ماشینی می شوم که یک طرفش سنگین تر است . یک پهنه ذهنی ِ دو بخشی ،سه یا چهار بخش می شود . حرکت های هم مسیرانه به سمت بالا یا پایین ، به هم می خورد. اَ شکال و اجسام در حال حرکت از هارمونی فعلی، در اندازه و ارتفاع به ناموزونی تبدیل می شوند.
انگار بخشی از من جراحی شده و عضوی را قطع کرده اند بدون آنکه مرا آماده یا راضی کرده باشند
چند سال پیش هم همین طور شد . بزرگراه تعریض شد، درختچه های نه چندان بلند حاشیه اش را از ریشه کندند. درختچه هایی که به یک بوته ی بلند شبیه بودند، کمی بلندتر ازقد شهروندان تهرانی که در سر و بالا و شاخه ها پهن می شدند . نامشان را نمی دانم اما خوب یادم هست در طول سال رنگ به رنگ می شدند . رنگ سرخشان در پاییز خوب به یاد چشم هایم مانده است.
یادم هست همانموقع هم از تنگی اتوبان راحت شدیم ولی انگار با رفتن این بوته های پهن و وحشی، بزرگراه، گیسوانش را ازدست داد . انگار تغییر جنسیت داد . لطافتش رفته بود همینطور سابقه و هویتش . انگار بزرگراه دیگر یک امضا و نماد انحصاری نداشت. شده بود یک جاده خشک تهی و برهنه بیابانی . گیسو نداشت. رنگ نداشت . سرخ نبود و باد در این موها نمی افتاد تا از خط های ثابت و جدول های سیمانی و سرد گذر کند و در تصویر متصلب بزرگراه دخالت
آن وقت انگار موهای مرا از ریشه در آورده بودند .


