‏نمایش پست‌ها با برچسب سفر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سفر. نمایش همه پست‌ها

جنگ و دیگر هیچ

  1. 31 شهریور 59 ساعت 4 بعدازظهر:  دبیرستان بودیم با روپوشی پر از لکه‌های رنگ. از فردا  من  باید  سال چهارم  را شروع می‌کردم.  یک سال و 7 ماه  و8 روز از  پیروزی انقلاب  گذشته بود.  آن وقت‌ها ما محصلین، صاحبخانه و همه‌کاره بودیم  آن روز هم  در آستانه‌ی‌ سال تحصیلی مشغول رنگ کردن کلاس‌ها.  درمیان اون همه‌ لکه‌ی سفید  و خنده و رضایت غرق بودیم  که یکباره صدای مهیبی ما را از جا کند. یادم نیست چه حدسی زدیم اما می‌دانم  ترسیده بودم.  من  همزمان و تنها  به سمت پله‌ها دویدم و سر ازبام درآوردم .طرف فرودگاه مهرآباد را دود گرفته بود. مثل حالا نبود. نه خیلی از مفهوم جنگ سردر می‌آوردیم  و نه آن را نزدیک می‌دانستیم. نمی‌فهمیدیم شروع چه دوره‌ای با چه مختصاتی است.                    
  2. بیست و چندم تیرماه 1360 عصر، اهواز. آخرین امتحان نهایی را داده بودیم. دوستان معلمم با یک گروه از آموزش و پرورش اعزام می‌شدند به اردوگاه‌های مهاجران جنگی. شاید هم می‌گفتیم جنگ‌زده‌ها. با چه اصرار و قدرتی از پس مخالفت مادر و پدر  برآمدم. حال، نه ماه و چند روز از شروع جنگ گذشته بود. دانشگاهها تعطیل بود.  نه تنها هنوز خرمشهر دست عراقی‌ها بود که به ما گفتند خط مقدم  همین 20 کیلومتری اهواز است. از صدای توپ‌ها معلوم بود که بی‌راه هم نمی‌گویند. تصویر ورودمان را یادم هست. پشت یک  لندرور  سوار بودیم. شهر خالی از سکنه بود. خیلی خالی. غباردار و خاکی. صدای ضدهوایی می‌آمد ولی این صحنه‌ها، حال برایم مثل یک فیلم صامت است.                                            3 روز در یک مدرسه یا اداره ماندیم تا تقسیم‌مان کردند. ما  یعنی گروه دوستانم رفتیم 70 کیلومتری ماهشهر. دورتر از خطمقدم‌ها. در یک بیمارستان صحرایی بجا مانده از حضور امریکایی‌ها در شرکت نفت.در کنار شهرک پیش‌ساخته‌ی دیگری که خانه‌هایی ویلایی با سقف‌های شیروانی رنگی داشت لابد برای مدیران شرکت استفاده می‌شده و حالا خانواده شهدا اسکان داشتند. کنار آن هم اردوگاهی پر ازکانکس که می‌گفتند محل اسکان کارگران شرکت نفت بوده.                    تا آن وقت داخل کانکس زندگی نکرده بودم. من بودم، مینا، مینو، مریم وکیانی.  دو نفر آخر هنوز دبیرستانی بودند. کیانی دختر پرشر و شور وهنرمندی بود  که با گروه مخملباف و سلحشور در همان مسجد معروف این گروه در محله خودشان  تئاتر کار می‌کردند. تخت آن اتاق یک نفره را برداشتیم تا هر 5 نفر آنجا جابگیریم. سرویس وحمام، بیرون ازاتاق بود. صبح‌ها راه می‌افتادیم وبیست دقیقه‌ای پیاده می‌رفتیم تا به اردوگاه مهاجرین برسیم. مردها با دشداشه در سایه  می‌نشستند. زن‌ها هم با آن همه بچه‌ی ریز ودرشت سر وکله می‌زدند. آشپزخانه اردوگاه عمومی و شلوغ بود. شعله‌های روشن گاز، پرحرارت با دمای لابد 50 درجه‌ی تیرماه مخلوط می‌شد. من اولین بار بامیه را آنجا دیدم. در تهران چنین چیزی نداشتیم. اما برای خانواده‌های آنجا خوش‌خوراک بود. این بامیه‌های سبز را با  "توماتو" ی قرمز مخلوط می‌کردند و خورش تندی می‌پختند. جمله‌های‌شان پر بود از کلمه‌های انگلیسی تغییر شکل داده شده. به هرحال آمده بودیم  بچه‌ها را سرگرم کنیم. مدرسه‌ها تعطیل بود. ثبت نام کردیم کلاسی راه انداختیم . کیانی هم مشغول کاردستی و تئاتر شد. غروب برمی‌گشتیم بیمارستان صحرایی. شام را بیمارستان می‌دادند. قارچ پلویی را برای اولین بار آنجا خوردم. صحنه دیگری که یادم هست صحنه تعزیر یک آقای  دکتر و یک خانم پرستار بود. صبح زود به اردوگاه می‌رفتیم توی یک محوطه باز جلوی چند کارمند بیمارستان، شلاق می‌خوردند. یک  پنج‌شنبه ‌شب هم با لندرور آمدیم اهواز  برای دعای کمیل. مسجد خلوت بود . آهنگران دعا را خواند. یادم هست بیرون مسجد بودیم زیر آسمان اهواز. صدای توپ‌ها هم می‌آمد.
  3.  بهمن 1364. اهواز. دوباره گذارم به اهواز افتاد. حالا شهر خیلی شلوغ بود. رزمنده و مردم بومی و حالا دیگر دانشجویان. گاهی صدای هلهله و کاروان عروسی را هم شب‌ها می‌شنیدیم .هنوزضدهوایی بغل گوشمان و جلوی چشممان می‌زد. دیوار صوتی هم راه براه شکسته می‌شد اما امن بود. بازار شلوغ بود. مردان با لباس جنگی با زبان و لهجه‌های متفاوت حرف می‌زدند. تازه تیپ‌  لباس‌ها و فرهنگ‌ها هم متفاوت بود. آن سال‌ها سبک "پانک"  رواج  داشت. موها به سمت بالابود مثل تاج خروس . ازاین تیپ هم  در میان رزمنده‌ها می‌‌دیدیم. یادم هست که درگیری‌های داخلی جناحی وسیاسی شروع شده بود. من طرفدار نخستوزیر وقت موسوی بودم. یادم هست می‌دانستم که در اهواز روزنامه رسالت توزیع نمی‌شود. می‌گفتند فرمان امام است. هر روز محتوای تندی علیه برنامه‌های دولت  در حال جنگ داشت. موقعیت جنگی بود وامام گفته بود روحیه رزمنده‌ها تضعیف می‌شود.   

  1. سال 66 . دفتر تحقیقات جنگ .  زمان دانشجویی من بود. با دوستانم دنبال کار تحقیقی پاره وقت می‌گشتیم. پیدا شد. پروژه  کرونولوژی یا روزشمار جنگ. قرار بود همه  منابع  و روزنامه ها و کتاب‌های مربوط را جستجو و فیش‌برداری کنیم. به من مقطع پیش از جنگ افتاده بود، آخرین مرحله از  جنگی که هنوز ادامه داشت. تمام اسناد چاپ شده‌ی "لانه جاسوسی"، تمام صحیفه نور وبخشی از روزنامه‌ها و نشریات داخلی سهم من بود. 2سال پاره وقت کار کردیم. دوسالی که تحولات سیاسی مهمی هم داشت اتفاق می‌افتاد. یکی از بهترین دوره‌های زندگی من اینجا و این زمان بود. آن وقت‌ها یکی دو تحلیلگر بودند که نوشته‌هایشان را می‌خواندیم. فرد هالیدی وخانم شیرین هانتر.
  2. خرداد تا مرداد 67. دانشگاه‌ها به خاطر موشک‌باران شدید عراق در شهرها بخصوص تهران تعطیل شده بود. تنها دانشگاه ما باز بود که به مسجد دانشگاه‌ها شهرت داشت. مقاومت کردند و ما را  به حصارک کرج بردند. کلاس‌های ما ادامه داشت. یادم هست که سالگرد شریعتی بود  وخب تا آن زمان نمی‌شد از شریعتی چیزی گفت یا مراسم گرفت. اما یادم هست بچه‌های انجمن که وابسته به تحکیم بودند از هاشم آغاجری خواستند  سخنرانی کند. سالن که نمی‌دادند بنابراین در همان ساعت کلاس  و در همان جای همیشگی‌اش نشست و  صحبت کرد. برای ما خیلی هیجان انگیز بود . نام شریعتی را می‌آوردیم و در مراسمش شرکت می‌کردیم. احساس مبارزانی را داشتیم که درحال فعالیتی  زیرزمینی هستیم.             انتخابات پرسروصدای مجلس سوم را هم اینجا بودیم. جنگ قاطی سیاست شده بود. در همین روزهای حصارک بود  که یک روز  ساعت 2 بعدازظهر صدای آقای حیاتی سنگین، ترسناک و خشک خبر بدی می‌داد.  جنگ تمام شده بود.  برای ما آن وقت شکست سنگینی بود. تا یک هفته حال خوبی نداشتم. جوری سرشکستگی، از بین رفتن همه تلاش‌ها و خون‌ها حساب می‌شد. سقوط پی درپی قیمت‌ها ، به هم ریختن بازار، شوک به سکه وطلا، ارزان شدن لوازم خانگی، بهت وبهت و بهت. چه آنها که از تمام شدنش استقبال کردند چه آنها که نکردند.
  3. 27 مهر90 . خواب دیدم آیت‌الله خمینی در خانه ماست . شاد و راحت بود. می خندید و بذله‌گویی می‌کرد. بلند شد برود. پرسیدیم کجا ؟ گفت جماران. گفتم می‌دانی اگر برگردی باید دوباره رسمی رفتار کنی. تشریفات برایت می‌چینند. ببین اینجا چه راحت و خودمانی هستی.
  4. سوم مهر 91. دنبال کتاب نشانه‌شناسی جنگ هستم. سرامیرآباد پیاده شدم. یک نمایشگاه بزرگ به مناسبت هفته جنگ در جنوب غربی پارک لاله برپا شده بود. در ورودی به "خط مقدم" باز می‌شد. صدای  مسلسل‌ها، توپ‌ها و صدای کاتیوشا و ضدهوایی‌ها و الله‌اکبر رزمنده‌ها گوش‌ها را پرمی‌کرد. از این سنگر که بیرون آمدم همینطور منطقه‌های جنگی بازسازی شده جلوی راهم بود. هور با نی‌های بلند. و فرماندهان شهیدی که ماکت شده وایستاده بودند. ایستگاه صلواتی و  آتلیه‌ای که از سنگر درست شده بود. مردم با لباس جنگی می‌رفتند وعکس می‌گرفتند. عکس‌های چاپ شده‌ی چندین نفر با لبخند روی میز ردیف نشسته   بود. بیرون، کنار حوض  انواع ادوات سنگین نظامی  چیده بودند. حس غریبی بود. با یک مسلسل سنگین نشانه گرفتم. روبرو، در مرکز مگسک، یکی داشت صحنه‌ی مراسم را آماده می‌کرد. لمس این آهن‌های سرد، ساکت و کهنه نمی‌دانم چه چیزی را در احساسم می‌ریخت. یکی روی ضدهوایی نشسته بود و دوستش با گوشی از لبخند‌های او عکس می‌گرفت . جلوتر ده‌ها صندلی  تاشو را مثل تپه روی هم ریخته بودند. چند بازنشسته‌ی خانم  آن طرف‌تر خاطره تعریف می‌کردند. جلوتر غرفه‌ی فروش  بلال، ذرت بوداده و آش رشته جزیی از نمایشگاه بود. یک غرفه هم عروسک می‌فروخت و دیگری  دستگاه فشارخون. دوغرفه کتاب برپا بود. اما من دست خالی برگشتم . کتاب نشانه شناسی  جنگ را نداشتند .

رقصى چنين

 


اولین بار بعد از انقلاب رقصیدم . در یك نیمدایره‌ی بزرگ، شاید ٣٠ نفره. یكى از رنگی‌مدادهایى  كه در  طیف آبى -  فیروزه‌اى ایستاده بود.
رقص که نبود. بیشترگام‌زدنی آرام و هماهنگ به همراه بالا بردن دست‌ها  و دستمال‌ها. همراه با طنین آواز و ساز لری، نه چندان آهنگین و نه  تند، اما  سرخوش.
با این حال این چرخیدن مناسک‌وار برای من، شجاعتى در حد بى‌حجاب شدن مى‌خواست.  شاید هم  تهور.  اصلا  آن دامن چین چین، لابلا  و لایه لایه‌ی محلی، آن همه نشاسته‌ى نشسته در پودها، آهاردار و  فنر‌مانند كه راه رفتن آدم را آهنگین، خرامان و زنانه  مى‌كند، آن پیراهن فیروزه‌اى سراسرى، آن كلاه‌چه‌  یا عرقچین كوچك و پولک‌دوزی شده‌اى كه به مكعب مستطیل سیاهی می‌ماند و مرا به زنان تاجیك شبیه كرده بود، آن روسرى  توری فیروزه‌ای وشفاف كه  برداشتم تا  روسرى آبی بلند با نقش گلیم و ترنج  خودم را سر كنم،  زیر چشم ستاره‌هاى  روشن و جدى و زل‌زده  به زمین، در نبود مردان.
دستمال‌هاى رنگى بالا مى‌رفت، پایین مى‌آمد، دور مى زد، انحنا پیدا می‌كرد و دوباره با ریتم و زیر و بم آهنگ  آرام و باوقار به جلو پرتاب مى‌شد.
زبان ترانه لرى بود. امشب عروسى بود و رنگ‌ها ازشدت شادی قهقهه می‌زدند. اما مردِ خواننده محزون بود صدایش بغض داشت. انگار درست براى  عروسى همین داماد خوانده باشد. همین دامادی که هنوز به سالگرد مرگ پدرش نرسیده است.  
اینجا دراین مجلس جشن عروسی به جای یک عروس، ده‌ها عروس نشسته بود یا می‌چرخید. منتهی در صد رنگ‌ متفاوت. درهزار برق پولک و منجوق وساتن و یراق. چهره‌ی زنان با همه  عروسى‌هایى كه دیده بودم فرق داشت. آرام  و افتاده.  انگار كه رقصنده نبودند. تقریبا لبخندى نداشتند. انگار كوك شده بودند. مى‌خرامیدند اما وسوسه انگیز، اروتیك، برهنه و عشوه‌كننده نبودند. عروسک هم نبودند .ماسک هم نگذاشته بوند. حتى چشم‌هایشان انگار مات بود و صورت ها سنگ.
معلوم بود عروسى است. مشخص بود  از چند وقت پیش فكر كرده بودند، تدارك دیده بودند. خودشان هم بسیار زیبا و لطیف مى‌نمودند. طاووس‌هایى خرامان؛  متوازن، هماهنگ، آرام، نازدارمی‌چرخیدند. تنها چهره‌ها سنگ و كرخ بود. انگار دور آتش قبیله با لبخند بر عروسِ مرده‌ای  آرام مویه می‌کنند.




از سی‌سخت: آسیاب دنا 
                ندیدنی‌های یک سفر
                گلیم‌بافی

           

قند پارسی در دهان لیل و نهار

1- کنار من روی سنگ‌های سرد حرم نشسته. چادر عربی بر سر دارد یعنی اصلا عرب است. لاغراندام و ریزجثه. پوستی مهتاب‌گونه دارد. میان هر دو سه کلمه، لبخند شیرینی صورتش را برای چند لحظه دیگرگون می‌کند. یکی دو زن دیگر هم کمی این‌طرف یا آن طرف‌تر نشسته‌اند. اصلا این بار که به مشهد آمدم زبان رسمی حرم انگار عربی است. در خیابان‌‌های اطراف هم دسته دسته این دشداشه و عبایه پوشان با روبنده و پنهان راه می‌روند. خرید می‌کنند یا با هم حرف می‌زنند. پُراولاد و پُر‌همسر لابد.
عربی را تا حدی می‌فهمم البته اگر شمرده حرف بزنند و لهجه‌های غریب نداشته باشند اما دریغ از اینکه بتوانم یک جمله را تا به آخر برسانم. خوبی این دختر بیست و یک ساله این بود که کمی فارسی بلد بود والبته اصلا انگلیسی نمی‌دانست. نامش "لیل" بود و نام خواهردوقلویش "نهار". با همه 10 خواهر وبرادرش آمده بودند زیارت. اهل"قطیف" عربستان سعودی بود.
این دومین بار بود که برای زیارت به ایران می‌آمد. با نام ایران دهانش شیرین و در دلش قند آب می‌شد. می‌گفت یک میلیون نفر ساکن قطیف هستند و با تقیه زندگی می کنند. کتاب‌های درسی‌شان هم به آیین حکومت است نه آیین خودشان.
ادامه تحصیل نداده بود. اما به تدریس و آموزش رایانه مشغول بود. عاشق زبان فارسی بود. هم خیلی خوب فارسی می‌فهمید و هم حرف می‌زد. گفتم ما یک موسسه در تهران داریم که فارسی یاد می‌هد دوست داری بیایی یاد بگیری؟ چشم‌هایش گرد شد، شوق به نگاهش ریخت. ولی بلافاصله انگار اسفنجی از یاس همه را به خود کشید نگفت هم که نمی‌تواند یا محال است ولی می‌شد فهمید که محال است.
زنی میانسال و ایرانی در کنج نشسته بود ودائم با سوال‌هایی روی لیل را به سوی خود می‌کشید. زن، ایرانی بود اما سراسر حجابش عربی. حتی روبنده داشت و از تعداد حج و عمره‌هایی که رفته بود و از خاطراتش می‌گفت که درموسم حج به خاطر این لباس کمتر اذیت شده. روبنده‌اش را تا چشم‌ها بالا کشید و همه خندیدند از شدت تعجب و شباهتش با زنی عربی.
روبروی " لیل "دختری همسن وسال و عراقی نشسته بود اما برعکس او چادری ایرانی داشت یعنی دسته‌هایش به هم دوخته نشده بودند و از روبنده وسایر اضافات خبری نبود। وقتی خواست برود رویش را محکم به سبک زنان مومنه‌ی ایرانی گرفت و دوباره این جمع کوچک خندیدند از اینهمه مهارت او در تقلید از پوشش ایرانی। آخر سر که بلند می‌شدم به لیل گفتم از این همه شوقی که به ایران داری باید با جوانی ایرانی ازدواج کنی. معصومیت، شرم و خوشحالی غریبی که دوردست می‌نمود تمام صورتش را پُر کرد. بیشتردر چادر و تنش فرو رفت، مچاله شد و با تبسمی نمکین گفت نه نمی‌شود دختران ایرانی خیلی زیبا هستند و به رسم معمول از دیگران شنید که نه تو هم زیبایی. تا الان هم باید به قطیف برگشته باشد.
2- شب دوم باز در رواق دیگری نشسته بودم. کنارم این بار دختری کمتر احساساتی نشسته بود. معلوم بود حباب اطرافش را می‌پاید وهرکسی براحتی نمی‌تواند وارد شود. همشهری ِ "لیل" بود اما فارسی بلد نبود با اینکه او هم دومین بار بود که به ایران می آمد. ایران را دوست داشت اما به سرمستی لیل نبود که کلمه‌های فارسی را به همین دلیل در هوا بگیرد و به جانش بریزد. لیل را هم می‌شناخت. به روانی انگلیسی حرف می‌زد. کمتر می‌خندید وهیجانی نداشت. اما پنهان نکرد و پرسید چرا زنان ایرانی فقط یا فارسی بلدند یا فرانسه.
شگفتی بعدی من از رشته‌ تحصیلی‌اش بود. گفت" بیزینس" می خوانم. در تصویر ذهنی من از عربستان و بخش شیعه‌نشین آن بعید بود. باز اضافه کرد در کانادا درس می‌خواند. حجابش نه شبیه لیل بود و نه آن زن میانسال ایرانی ِ چادر‌عربی پوش. گفت من فقط عبایه دارم وشال. عبایه مثل عبای روحانیان ما بود به اضافه‌ی شالی که خوب سر وشانه‌هایش را می‌پوشاند. فکر نمی‌کنم که روبنده می‌زد. خودش اضافه کرد در کانادا یک پیراهن گشاد مردانه می‌پوشد با همین شال. پرسیدم می خواهی تاجرشوی؟ بدون اینکه بگوید نه گفت بانکدار! ایمیل مرا گرفت و با خط خوشی ایملیش را برایم نوشت.
3- شب سوم روی قالیچه‌های حرم نشسته بودم. ساعت 2 نیمه شب پنجشنبه بود یعنی 2 صبح جمعه. باد خنک از این صحن به آن صحن می‌دوید. من به خلاف همیشه درمواجهه با حرم غمگین نبودم. زیارت با اشک همراه نبود. سرخوشی‌ای شبیه به این بادها داشتم که نمی‌دانم از کجای خراسان یا ماورای آن به این سو می‌وزید.
صدای خوشی ازپشت به گوش می‌رسید. مردی با گرمی و به عربی خالص و سوزی که بر جان می‌نشست، دعا می‌خواند. برگشتم. روی صندلی نشسته بود. دشداشه سفیدی به تن داشت. زنی هم کنارش و زن‌ها و دخترکان و بچه‌هایی دور و بر. با لیل و فاطمه تفاوت داشتند. سفید‌رو و قدبلند و درشت‌استخوان می‌نمودند. چند مرد از این گروه هم کمی آن طرف‌تر بودند که مرا به یاد یونانی‌های قدیم می‌انداختند. با گردنی کوتاه، کمی گوشتالو با موهایی کوتاه که دورگوش و پشت گردن را خالی کرده بودند. دشداشه‌های بلند و سفیدشان که سرِ جا بود. تاجی ازشاخه‌ی زیتون کم داشتند تا من یادم برود اینجا صحن آزادی با همان سقاخانه است ومشهد و روبروی پنجره‌ی فولاد است و فکر کنم اینها شهروندانی از آتن و اسپارت و المپیا هستند که به زیارت معبد "پارتنون"آمده‌اند.
بعدا دیدم زن‌ها یا همپای مردها راه می‌روند یا در کنارشان موازی و همقطار ایستاده‌اند و نوبت گیری‌شان در حرف زدن مساوات می‌پذیرد. وزن‌شان در نگاه مردها اصلا با همتاهایشان در گروههای عراقی و سعودی یکی نبود.
اینها شاد بودند و خندان و سرحال. زن‌ها وقتی حرف می‌زدند، دست‌ها و سر و گردن را به راحتی رها می‌کردند و از بلندی صدایشان ابایی نداشتند. زیادی اعتماد به نفس‌شان آدم را به شک می‌انداخت که اینها آیا درخانه خود هستند یا میهمان و توریست و زائر.
بله لبنانی بودند. از این نشانه‌ها که بگذریم کیف‌های شیک ومتحدشان با آرم " حمله ابراهیم" - حمله با تای گرد عربی – با ذکر شماره‌های لبنان وعراق و تهران و روسری‌های سه‌گوشی به رنگ همان کیف‌ها که روی دوش بعضی اعضای کاروان بود و بلافاصله ملیت آنها رابه چشم می‌آورد و خوب هم طراحی شده بود.
پیرمرد عرب ِ یونانی‌صورت، ابوحمزه می‌خواند و صدایش که نیازی به بلندگو نداشت درگوش و جان، جذبه می‌انداخت। دعا که تمام شد به عربی به همه گفت بعد از نماز صبح همین جا دعای ندبه می‌خوانیم و رفت.
بازنی که کنارم نشسته بود حرف زدم دیدم به بن بست می‌خوریم। فقط بسختی گفتم من قبلا به لبنان آمده‌ام و بعلبک را دیده‌ام। پرسید برای زیارت فلان مرقد آمده بودی؟ گفتم نه. هرچه کردم نام کو‌له سئومی را یادم نیامد که دربعلبک دیده بودم. او منتظر جوابم نشد زنی دیگر را صدا زد و گفت بیا این خانم به جنوب سفرکرده. تا او بیاید دیدم دخترکان مشغول عکس گرفتن از خود و حرم شدند درست مثل وقتی که همه توریست‌ها کنار بناهای تاریخی می‌ایستند.
بالاخره خانمی نه جوان و نه میانسال کنارم نشست। همو که می‌توانست با من هم‌کلام شود। نامش را "دُحی" تلفظ کرد। من گفتم به دوحه قطر ربط دارد؟ بلند بلند خندید گفت نه" اَدُّحی و الیل اذا یغشی"। گفتم آهان! شرمنده شدم که مخرج ضاد را از لهجه‌اش حدس نزدم। اما اینهمه غلظت عجیب بود و در تناقض با آن همه حرف ژ غیر عربی که از دهانشان می‌شنیدم। حتی یکی از دخترها را ژ ِ ژِ صدا می‌کردند.
روانشناسی خوانده بود. اما معلم انگلیسی بچه‌های دبستانی در بندر صور لبنان بود. برخلاف لیل و فاطمه از بلند حرف زدن ابایی نداشت. برونگرا بود و دائم دست‌هایش را درهوا می‌چرخاند. خیلی راحت وارد حریم خصوصی می‌شد و سوالهای شخصی می‌پرسید. اما دوست داشتنی بود اوهم برای دومین بار بود که به مشهد می‌آمد. 12 روز هوایی به اضافه دو روز زیارت شهر قم به ارزش 1200 دلار.
سَر‌انگشت‌هایش را با چسب بسته بود گفت در اثر آشپزی برای کاروان است. گفتم مگرمسئولیتی داری؟ گفت نه اما ثواب دارد. پرسیدم با اهل کاروان فامیلی؟ جواب داد نه اما حالا همه با هم دوستیم. ایمیل نداشت. همین موقع اذان صبح را گفتند دید به صف جماعت نمی‌پیوندم. پرسید به جماعت نمی‌خوانی گفتم نه. متعجب نگاهم کرد ولی نپرسید چرا فرادی؟

فیروزه‌ی نیشابور

چادرنمازی با زمینه‌ی سپید سرش کرده. کمی از موهای سرش پیداست چون لبه‌ی چادرش، متوازن روی سرش ننشسته و قدری از چشم و گونه‌ی چپش زیر چادر پنهان است. نامحرمی اینجا نیست اما خود را پوشانده. رنگ و طرح پیرهنش به چادر می‌آید. گوشواره‌‌‌هایش تاب می‌خورند با فیروزه‌هایی که نگین‌شان خیلی کوچک‌تر از گردنبند اوست و همه‌ی چشم و نگاه را به سوی خود می‌کشند. چشم‌های درشتش در کاسه فرو رفته، اما سبزی و روشنی سال‌های جوانی را نگه داشته است.
تُن صدایش مرا به یاد محمد تقی شریعتی می‌اندازد. خراسانی وخش‌دار و انگار پُرسرفه. پیرزن‌ها وپیرمردها شبیه هم می‌شوند وقتی به هفتاد وهفت سالگی می‌رسند.
وقتی ایستاده می‌پرسد قدم کوتاه شده نه؟ می‌گویم نه! همان حاج خانوم قد بلند هستید که بودید. می‌گوید توی چند سال گذشته بیست سانت از قدم کم شده. همانطور باهوش، با چشم‌هایی تیز و زنده. می‌گوید حاج آقا به من می‌گوید قاموس. همه شماره‌های بچه‌ها و نوه‌ها را از حفظ است. دخترش می‌گوید هنوز فرانسه را خوب حرف می‌زند. من نمی‌دانستم حاج خانوم فرانسه می‌‍داند. دخترش می‌گوید در دوره دبیرستانش در مشهد فرانسه یاد گرفته. من حساب می کنم آخرهای دهه بیست.
هنوز ابّهتی دارد. همسر اول یک آیت‌الله است. دخترها و پسرهایش همه باهوش، درس‌خوانده چه دردانشگاههای معتبر چه در قم. یادم می‌آید نیمی از بچه‌ها ماه‌ها یا سال‌هایی را در زندان گذرانده‌اند. شروع می‌کند به خواندن وترجمه و تفسیر آیه‌هایی ازقرآن.عربی را خوب می‌داند و خوب می‌تواند ترجمه کند. همه آیه‌ها را ازحفظ است. اما وقتی آیه به آیه ترجمه می‌کند مجبور است ازیک آیه قبل شروع کند تا یادش بیاید. درمیانه‌ی این تلاوت وترجمه‌ها می‌پرسم عربی را کجا یاد گرفتید؟ لابلای تبسمی که نمی‌دانم برای چیست می‌گوید "من سائل بودم. حاج آقا به عده‌ای درس می‌داد من هم گوش می‌دادم". معنی سائل را نپرسیدم ولی حدس زدم که کلاس خصوصی برایش نگذاشته او درحاشیه درس‌های حاج آقا نشسته و یاد گرفته. همه جامع‌المقدمات را بجز منطق خوانده وبعدها هم لغت و تفسیر را دنبال کرده بود. یکباره باصدای آهسته و خیلی رک و راحت گفت "بگذار چیزی که می‌گفتم تمام شود بعد به سوال‌هایت جواب می‌دهم." هنوز همان‌طور صریح و راحت بود مثل زنان مدرن یا زنان آیت ‌الله.
خانه ساده‌ای دارند یک طبقه، قدیمی و کم اثاثیه. حوالی کوه سنگی. دوست داشتم درکنارمن نشسته بود نه روبرو. می‌گویم حاج خانوم یادتون می‌آد اوایل سال‌های دهه 60 که خانه ما یعنی چند دخترهجده نوزده ساله و مهاجرت کرده، کنارخانه‌ی شما بود و چقدر زیر بال و پرمان را می‌گرفتید. یادتان هست مرغ کشته را دست پسر کوچکتان می‌دادید تا ما زاهد‌پیشگان انقلابی از گرسنگی خودخواسته نجات پیدا کنیم اما ما در تصمیمی شورایی وانقلابی مرغ را باپسرتان پس می‌فرستادیم تا چینی نازک غرورمان تَرَک برندارد؟ یادتان هست یک روزاز مدرسه نیمه جان و درد‌پیچان برگشتم و کسی درخانه‌ی ما را باز نکرد یعنی نبودند .من به همسایه‌مان که شما بودید پناه آوردم وشما مسّکنی یا چیزی دادید که آرام به خواب رفتم ونمی‌دانم چند ساعت بعد با پَرهیب دست شما از خواب پریدم که لیوان داغی از عصاره‌ی مرغ ِ در زعفران حل شده به‌دستم دادید و گفتید بخور تا قوت بگیری و هنوز مزه‌ی آن شربت داغ ِ مهربان در جانم جاری است و لابد قوتش دراستخوا‌نهایم پاگیر. شما جای مادرانی بودید که ما درتهران منتظر و دلسوخته و چشم‌براه جا گذاشته بودیم و چه اتفاقا شما شبیه مادر من بودید درقد وبالا و در چشم وقدرت ترکیب کردن مهر و قدرت .
یادتان هست خواب دیدم درخانه شهید جهان‌آراهستم در جنوب. پدرو مادرشهید هم بودند ومجلس روضه و مدحی بود وتمام پله‌ها را رزمندگان یکی یکی نشسته بودند ولی گاه خوابشان می‌گرفت و چرتی می‌زدند و دوباره بلند می‌شدند و سینه می‌زدند. نمی‌دانم ازدخترها یکی را واسطه قرار دادم یا شما را که حاج آقا تعبیر کند و او گفته بود این غفلت رزمندگان است که می‌آید و می‌رود. و من پیش خودم گفتم آیت الله با انقلاب و نظام خوب نیست که اینطور تعبیر می‌کند وگرنه رزمندگان را چه به خواب و چه به غفلت.
اما ما با آنهمه انقلابیگری و با آن همه پس‌زدنهای هدیه‌هایتان چه مذبذب بودیم در شکستن ارتباط و همسایه‌گری و قبول مادری و عاطفه‌های شما. نمی‌رفتیم.دلمان با شما بودیم و محبت‌هایتان. وقتی هنوز دخترانتان در زندان بودند و بعدا یکی‌شان که الان با پسرش دور وبر تو می‌پلکد وبرای مهمان تو هنوانه قاچ می‌کند، توّاب شده بود و با ما به دعای کمیل شب‌های جمعه می‌آمد و وقت بیرون آمدن با همان خنده ملیح همیشگی می‌گفت که قاری دعا تجویدش بد نبود.
اما شماهیچکدام ازاین خاطره‌ها را انگار یادتان نبود ومن یادم بود که چندین سال سراغی ازاین مهرمادرانه نگرفته بودم همان مهری که دستکم یک سال برسرگروهی دختر ِ مهاجرت کرده به منطقه محروم، سایبان زده بود.
همینطور که این خاطره‌ها را می‌گفتم ازسوی راستم دور زد و آمد روی کاناپه ساده کناری‌ام نشست. همنطور که نگاهم به دخترش در نقطه مقابلم بود دستش را در دستم گرفتم. چروک بود با رگ‌های برآمده‌ی سبز. سلول‌های حافظه‌ی پوست، مرا به یاد دست‌های مادرم انداخت که در48 سالگی درست شبیه به همین بود. چشم‌هایش همینطور شبیه به چشم‌های درشت و در کاسه‌ فرورفته‌‌ی او با کمی جاه‌طلبی همراه با حوصله‌ای که زود سر می‌رفت. اما صدایش درانحصار خودش بود و خراسانی بودنش و خراسانی حرف زدنش و نوعی از خش‌داری صدا که مرا مفتون صاحبش می‌کند.
زنی قدرتمند، هوشمند که ‌می‌توانست جای پای آیت‌اللهی چون همسرش یا پسرش بگذارد ویا مثل بعضی دخترهایش متخصصی مشهور شود.
راه که افتاده بروم ظرفی از نی‌نبات و روسری آبی کوچکی به من داد درحالی که فیروزه‌ی نیشابور بزرگی در قاب طلایی گردنبندش تاب می‌خورد. قران را هم باز کرد و آیه‌هایی از اول سوره طلاق را تکه تکه خواند و درمیان هرکدام مهلتی می‌داد تا من به فارسی معنی کنم. سفارش کرد هرروز بعد ازنماز صبح بخوانم.
شب دیروقت باید به تهران برمی‌گشتم. سر افطاربود. دختر آژانس گرفت نوه را به مادربزرگ وسربسرگذاشتن‌هایش سپرد وبه حاشیه شهر به درمانگاهی رفت که افغان‌ها مراجعه‌کنندگانش بودند. از من پرسید نمی‌آیی؟ حسرت خوردم چرا روزی بیشتر نمی‌مانم.
حسرت خوردم چرا زودتراز18سال به دیدن حاج خانوم نیامدم. باد در خیابان‌های عریض مشهد می‌پیچید من به یکی از کوچه‌های گمشده‌ی ناخودآگاهم برگشته بودم.

نماینده ای از هند

اتوریکشا موتوری سه چرخه، سرپوشیده، تخم مرغی شکل، کمتراز نیمی از دیواره آن فلزی وسبزرنگ. جایی برای دو مسافر ودر سنت خیابان های هند گاهی بیشتر. راننده، جلو در میان نشسته ودیگر از راست نشینی انگلیسی اثری نگذاشته .
فرمان موتور، آن وسط درتقارن. آیینه هایی گوشوار ه وار آن بالا درچپ و راست ،هریک صورت یک مسافر را منعکس می کنند.
سقف زرد و برزنتی لبه دار می شود ودردیواره دخالت می کند. بی شیشه، بی پنجره
من ِ مسافر در جریان هوا، باد، گرد وغبار و یکی با هرچه صدا و بوی بیرون است. چشم من نزدیک مناظر نشسته
راننده یونیفرمی طوسی پوش، یعنی شلوار و روپوشی کوتاه. کمی چاق تر از راننده ی ریکشا ( دوچرخه – تاکسی ها ). سنگین تر، کم تحرک تر، بی خیال تر، با اعتماد به نفس بیشتر، به نظر پولدارتر، زرنگ تر وگاهی باسوادتر وکمی مسلط تربه جغرافیای شهر.اما انتهای اطاعت، خویشتنداری، بی شکایتی که راهش را آرام می گیرد ومی رود. با سرعتی معمولی، نه تند، نه کند
خیالش راحت است انگار روی تخت نشسته و به پشتی بزرگی تکیه داده و قلیان می کشد. یک پایش را در غیاب کلاج وترمز زمینی روی صندلی جمع کرده با همین حال بی آنکه هوش یا حرص و احساس رقابت ولجبازی در نگاهش برق بزند، هم سبقت می گیرد ،هم لاین عوض می کند هم بوق می زند،،راه می گیرد واز حریم خود بی صدا دفاع می کند.
اما پر سرو صدا نیست .بداخلاقی نمی کند .عصبی نمی شود.برای دعوا پیاده نمی شود. ابروهایش در هم نمی رود. غر نمی زند. روترش نمی کند. آنها – راننده ها و پیاده ها ، دیگری نیستند. ماشین های ساخت داخل، ماشین های کره ای، ژاپنی، شاسی بلند، کلاسیک، فراوانند.

ریکشاها درمیانه ی اینهمه برند رفت و آمد می کنند. ریکشاها نشانه ای از هندوستان اند.نشانه ای ، مسلط و گرم که هم فرهنگ هند را بازتاب می دهند وهم تضاد آن را تشدید می کنند.

مرتبط:

و از قدیم:
ومطلب آقای جامی درسیبستان

سفربه هند، سفر به زمان

سفر من تنها در جغرافیا نبود
از غرب آسیا به مرکز آن
یا از ایران به هند
تنها افغانستان وپاکستان را جا نگذاشته ام
ساعت تنها دوساعت به جلو کشیده نشده است
به زمان سفر کرده ام
به 45 سال پیش یا این حدود
سالی که سگ های ولگرد تا صبح پارس می کردند
صدای سوت قطار از میدان راه آهن تمام شهر را بی خواب می کرد
آن وقت که دوچرخه سوار زیاد بود
ماهی فروش، سبزی فروش، لحافدوز با زنگ دوچرخه ها ملودی می ساختند
هرکدام آوازی را دردستگاهی می خواندند
وقتی شهرداری و راهنمایی رانندگی معنی نداشت
زمان را گم کرده ام تاریخ و ساعت را
سال چندم میلادی است ؟
خورشید چند باربعد از تولد محمد طلوع کرده است ؟
رفته ام به وقتی که خدایان با مردم در کوچه ها راه می رفتند
وقتی هر مفهومی یک پروردگار داشت
صلح، جنگ، ثروت، شانس
به زمان سفر کرده ام
زمانی چند بعدی، چندلایه
گذشته در آینده، ماضی بعید، ماضی ساده
گذشته ی هند، گذ شته آسیا، گذشته بشر
ترکیبی از دوره های سنت و مدرنیته
شاید به ازل
یا به زمانی در آینده احتمالی ما
بی سیم خارداری بر روی تن
بی خشونت ، پرمدارا، درحالی واقعی از توسعه، شاد ، آزاد
سفر کرده ام به یک مخلوط زمانی
به جایی که شبیه هیج کدام از جاهایی که من دیده ام نیست
مرتبط:دلشوره های مرزی

دلشوره های مرزی

سفر همیشه برایم لذتی آمیخته به ترس یا اضطراب دارد. گذر از مرزهای خانه، محل کار، شهر یا حتی کشور، رها شدن از روزمرگی، شکستن عادت های کوچک ، رهایی از تکلیف، شرح وظایف، باید و نباید ها ، مقررات ، نفس نکشیدن در جایی که همیشه هستی ، جدا شدن از اموری که به تو چسبیده اند. آدمهایی که هرروز می بینی، صداهایی روزمره، بوها ، سایه ها ، بادها و رنگهایی معلوم ، شناخته و حساب پس داده و عادی ، برهم زدن آرامشی معمول برای رفتن به جایی که تا حالا نرفته ای ، دور ؛ که همه ی تصویر های ذهنی ات را دیگران ساخته اند. عکس و فیلم ها گفته اند. مشاهداتی که در غیبت تو اتفاق افتاده. رفتن به جایی غریب، تازه ، پر کردن یک جای خالی با یک لوگوی چند ضلعی ، نامنظم در نقشه ی جغرافیایی ذهنت.
نزدیک شدن به مرز همیشه برای من معما یی عجیب است. این مرز می خواهد مرزی رسمی و ملی باشد که دو کشور را از هم جدا می کند . مثل وقتی مهماندار اعلام می کند که از این گذشتیم به آن وارد شدیم . یا ستونهایی باشد که مثل خطی ، مکه را به دو بخش حرم و غیر حرم تقسیم کرده اند و در نظر من به دکل های فشار قوی می ماندند که حتی اگر به آنها دست نزنی، جریان قوی ِبرق را حس می کنی که تو را هی می زنند و ازتنت عبور می کنند، تو را به خود می کشند و پس می زنند، می خواهد مرزی باشد درون محدوده ای از تهران که ترافیک را آسان یا سخت می کند. می خواهد مرزهایی از نوع اتحادیه اروپا باشد که برای من شرقی وحشت انگیز است که تنها چندین ستاره ی گرد ِ دورِ هم نشسته روی زمینه ای آبی که حالا بیشتر شده اند ، نشانه ی گذار از یکی به دیگری باشد . یا مرز ایران و افغانستان از ناحیه ی خراسان که بیابانی گشوده، پر غبار ، مسلح و پر مانع و سرد و خیانت کننده و اعتماد گیرنده است .
می خواهد حالا باشد که مرزهای فیلترینگ تا پیش گلو امده است و گمرک های اولتراسرف و فریگیت محل عبور ما از یک جهان به جهانی دیگر است. مرز حجاب زنان مسلمان یا ایرانی ، مرزهای مردانه و زنانه ، مرزهای میان این ملیت یا ان ملیت ، مرزهای این طبقه و ان طبقه.
مسافرم و هنوز چمدانها و محتویاتشان در خانه پخش اند و لیستی از کارهای مانده و دلی پر دلشوره، دهانی که دائم خشک می شود و آرواره هایی که کمی لرزش دارند و شبی که نخوابیده ام، سری که نبض ِ دردش آرام و شروع کننده است، خاطری که دائم مشوش می شود و می پرد می رود به هزار جا، به هزار خانه . میلی شدیدی به نوشتن در مورد هزار موضوع مهم و نا مهم، راهی نا خودآگاه برای فرار از سفر، به تعویق انداختنی موجه و مخفی، خانه که از همین حالا از من دور می شود و ترکم می کند .برای گذشتن از یک تکه از جهان به تکه ای دیگر در یک سفر معمولی، تفریحی ، اکتشلفی، موقتی، زود برگشتنی .
هراس از مواجه شدن با چشم خودم در یک نقطه ی جغرافیایی و فرهنگی دیگر ، با پوست خودم که باد و نسیم روزانه اش او را نوازش نمی دهد، و گوشی که در انتظار صدا های غریبه ای است ، اصلا وحشت از مواجهه با دیگری، مرزی را گذشتن و رفتن.