١- يك زن، يك مرد. هر دو سياست مدار، هر دو درگير مذاكره اى كه نتانياهو آن را بزرگترين معامله قرن ناميده. هر دو دشمن خونينِ سى و پنج ساله. با اين حال پيش از اين عكس كافى بود كه يك زن خارجى با يك مرد ايرانى، هر دو ديپلمات، شكار لنز دوربين ها شوند، بلافاصله نسبتى زنانه- مردانه در ذهن ِ هر دو سو برقرار بود. سوى اول خودِ سوژه هاى ناهمجنسِ عكس بودند. مردِ ايرانى - چه جليلى باشد چه ظريف- نشانه اى يا دركى از مونث بودن همتا يا هماوردش نشان مى داد. با حذف نگاه مستقيم يا حفظ آن، با لبخندى محجوبانه يا خنده اى بلند، با فاصله فيزيكى، با معذب بودنى در ذهن كه در نگاه و دست ها و بدن منعكس مى شد. اين حجب و فاصله، كم يا بيش، بنابر شخصيتِ زن مقابل، در زن انعكاس مى يافت، نسبتى از شرم، لبخندهاى غير جدى، قفل كردن دستها در پشت، نازى ناخواسته. سوى دوم به مخاطب بر مى گشت. منِ بيننده نمى توانستم اين دو را از جنس شان جدا كنند. بخصوص با بهانه اى كه سوژه ها داده بودند. آن وقت بود كه جوك ها و كنايه ها و خنده ها موج مى گرفت. براى تماشاچى، آن ها اول، زن- مرد بودند بعد ديپلمات. اما اينجا - در اين عكس- جنسيت شايد آخرين چيزى است كه خوانده مى شود. با وجود گوشواره ، كيف و شال زنانه خانم شرمن، جديتِ نگاه، عضله برآمده گردن، حالِ تهاجمى و دست هاى مصمم، او را در ترازوى برابرى با همتاى مذكرِ خود مى نشاند. اين دو، در نگاه اول، زن- مرد نيستند. جنسيت در اين عكس در لايه هاى زيرين و بى اهميت جاگرفته. ٢- دو مذاكره كننده، دو ديپلمات از دو كشورِ عضو سازمان ملل هستند اما فاصله، ميان من تا ماه گردون. يكى بر عرش و ديگرى، در چشم رسانه هاى جريان اصلى، زيرِ فرش. يكى قدرتِ اولِ ذهن هاى جهان را نمايندگى مى كند، ديگرى در آستانه معامله نفت در برابر غذاست. يكى هميشه متكبر، با اعتمادِ به نفس، جنگاور، حمله كننده، جادوگرِ كلام، قدبلند، سفيدپوست، خوش اندام و خوش پوش ديگرى با وجود سرسختى هاى سى و پنج ساله، باز در ذهن عموم، خارجى دوست، بى اعتمادِ به نفس، بى تسلط بر زبان، گندمگون، با ناتناسبى در اندام و بى سليقه در پوشش. اما اين عكس، از اين ذهنيت، آشنايى زدايى مى كند. ماهِ گردون پايين آمده و در كنار همان همتايى نشسته كه نزديك است نفت را با غذا پاياپاى كند، عراقچىِ ايران، مستقيم، چشم در چشمِ او دوخته، اثرى از خشونتِ هميشگى نيست، لبخندى تصنعى و ديپلماتيك يا از سر هيجان و ناخودآگاه نيز ندارد، با اعتماد پاها را سنگين به عرض شانه باز كرده و با تمام تنش حرف مى زند، يك حاضرِ غايب نيست، نترسيده، شك ندارد، كم نياورده. طرف دشمن شماره يك و زخم قديمى اوست ولى نه حس ضعف دارد نه كينه. معامله است، قراردادى سنگين كه شوخى نمى پذيرد. هنوز با بلندگو با اين سى و پنج ساله حرف مى زند اما در كنارش پذيرفته بى واسطه ى رسانه و شعار، از نزديك و مستقيم به او نگاه كند و جلوى لنزها و ميليون ها چشم با همين استحكام در بدن عكس بگيرد. ٣- اما اين لحظه به اولين برخورد شبيه نيست. مرحله ژست هاى اوليه، خودگرفتن ها، جمع نشستن ها و پاييدن ها گذشته، رودربايستى ها تمام شده، حالا ، انگار ما شاهد نوعى رفاقت و بى واسطه گىِ همزمان با دعوا هستيم. براى همين مهم نيست كيف به دست باشى و دست در جيب؛ آب معدنى و شالِ تانشده را با عجله در كيف جا داده باشى، مرحله لبخند و مراقبت از شكارچى هاى تصوير، گذشته. ما در ميانه دعوا و مذاكره هستيم نه اول آن. از تشريفات فاصله گرفته ايم. اين يعنى خودمانى تريم، يعنى چندقدم از خط اول دشمنى دور شده ايم. ٤- عكس بخصوص اگر تك باشد مى تواند دروغ هاى بزرگ و قابل باورى بگويد. اگر عكس را رسانه يا مقام خاصى منتشر كرده بود، مى شد بگوييم اين چيزهايى كه نوشتم درد دل يا بازنمايى مالكِ آن رسانه يا آن دولت و مقام است كه مى خواهد ما آن طور نگاه كنيم. اما نمى دانم پيش از اين لحظه و بعد از آن چه كادرهاى ديگرى بسته شده. بنابراين بندهاى بالا تا حدود زيادى مقيّد، مشروط و نسبى اند.
نمایش پستها با برچسب سياسي. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب سياسي. نمایش همه پستها
ژنو، گفت و گوى بدن ها
١- يك زن، يك مرد. هر دو سياست مدار، هر دو درگير مذاكره اى كه نتانياهو آن را بزرگترين معامله قرن ناميده. هر دو دشمن خونينِ سى و پنج ساله. با اين حال پيش از اين عكس كافى بود كه يك زن خارجى با يك مرد ايرانى، هر دو ديپلمات، شكار لنز دوربين ها شوند، بلافاصله نسبتى زنانه- مردانه در ذهن ِ هر دو سو برقرار بود. سوى اول خودِ سوژه هاى ناهمجنسِ عكس بودند. مردِ ايرانى - چه جليلى باشد چه ظريف- نشانه اى يا دركى از مونث بودن همتا يا هماوردش نشان مى داد. با حذف نگاه مستقيم يا حفظ آن، با لبخندى محجوبانه يا خنده اى بلند، با فاصله فيزيكى، با معذب بودنى در ذهن كه در نگاه و دست ها و بدن منعكس مى شد. اين حجب و فاصله، كم يا بيش، بنابر شخصيتِ زن مقابل، در زن انعكاس مى يافت، نسبتى از شرم، لبخندهاى غير جدى، قفل كردن دستها در پشت، نازى ناخواسته. سوى دوم به مخاطب بر مى گشت. منِ بيننده نمى توانستم اين دو را از جنس شان جدا كنند. بخصوص با بهانه اى كه سوژه ها داده بودند. آن وقت بود كه جوك ها و كنايه ها و خنده ها موج مى گرفت. براى تماشاچى، آن ها اول، زن- مرد بودند بعد ديپلمات. اما اينجا - در اين عكس- جنسيت شايد آخرين چيزى است كه خوانده مى شود. با وجود گوشواره ، كيف و شال زنانه خانم شرمن، جديتِ نگاه، عضله برآمده گردن، حالِ تهاجمى و دست هاى مصمم، او را در ترازوى برابرى با همتاى مذكرِ خود مى نشاند. اين دو، در نگاه اول، زن- مرد نيستند. جنسيت در اين عكس در لايه هاى زيرين و بى اهميت جاگرفته. ٢- دو مذاكره كننده، دو ديپلمات از دو كشورِ عضو سازمان ملل هستند اما فاصله، ميان من تا ماه گردون. يكى بر عرش و ديگرى، در چشم رسانه هاى جريان اصلى، زيرِ فرش. يكى قدرتِ اولِ ذهن هاى جهان را نمايندگى مى كند، ديگرى در آستانه معامله نفت در برابر غذاست. يكى هميشه متكبر، با اعتمادِ به نفس، جنگاور، حمله كننده، جادوگرِ كلام، قدبلند، سفيدپوست، خوش اندام و خوش پوش ديگرى با وجود سرسختى هاى سى و پنج ساله، باز در ذهن عموم، خارجى دوست، بى اعتمادِ به نفس، بى تسلط بر زبان، گندمگون، با ناتناسبى در اندام و بى سليقه در پوشش. اما اين عكس، از اين ذهنيت، آشنايى زدايى مى كند. ماهِ گردون پايين آمده و در كنار همان همتايى نشسته كه نزديك است نفت را با غذا پاياپاى كند، عراقچىِ ايران، مستقيم، چشم در چشمِ او دوخته، اثرى از خشونتِ هميشگى نيست، لبخندى تصنعى و ديپلماتيك يا از سر هيجان و ناخودآگاه نيز ندارد، با اعتماد پاها را سنگين به عرض شانه باز كرده و با تمام تنش حرف مى زند، يك حاضرِ غايب نيست، نترسيده، شك ندارد، كم نياورده. طرف دشمن شماره يك و زخم قديمى اوست ولى نه حس ضعف دارد نه كينه. معامله است، قراردادى سنگين كه شوخى نمى پذيرد. هنوز با بلندگو با اين سى و پنج ساله حرف مى زند اما در كنارش پذيرفته بى واسطه ى رسانه و شعار، از نزديك و مستقيم به او نگاه كند و جلوى لنزها و ميليون ها چشم با همين استحكام در بدن عكس بگيرد. ٣- اما اين لحظه به اولين برخورد شبيه نيست. مرحله ژست هاى اوليه، خودگرفتن ها، جمع نشستن ها و پاييدن ها گذشته، رودربايستى ها تمام شده، حالا ، انگار ما شاهد نوعى رفاقت و بى واسطه گىِ همزمان با دعوا هستيم. براى همين مهم نيست كيف به دست باشى و دست در جيب؛ آب معدنى و شالِ تانشده را با عجله در كيف جا داده باشى، مرحله لبخند و مراقبت از شكارچى هاى تصوير، گذشته. ما در ميانه دعوا و مذاكره هستيم نه اول آن. از تشريفات فاصله گرفته ايم. اين يعنى خودمانى تريم، يعنى چندقدم از خط اول دشمنى دور شده ايم. ٤- عكس بخصوص اگر تك باشد مى تواند دروغ هاى بزرگ و قابل باورى بگويد. اگر عكس را رسانه يا مقام خاصى منتشر كرده بود، مى شد بگوييم اين چيزهايى كه نوشتم درد دل يا بازنمايى مالكِ آن رسانه يا آن دولت و مقام است كه مى خواهد ما آن طور نگاه كنيم. اما نمى دانم پيش از اين لحظه و بعد از آن چه كادرهاى ديگرى بسته شده. بنابراين بندهاى بالا تا حدود زيادى مقيّد، مشروط و نسبى اند.
برچسبها:
زبان بدن، ايران و آمريكا,
سياسي
مُعمّر بدون سرهنگ
پیراهنش از پشت، در چنگ یکی ازانقلابیون، رزمندگان یا شورشیان است. همین باعث شده نیفتد.سرش روی زانوی دشمن است و بدن درشت و افریقایی او درهم فرورفته. از تونل مخفیگاهش بیرون کشیده شده و طرف راست صورت و کتفش سرخ، خیس و خونآلود است.
موها خیساند و پریشان وکمپشت. قذافی اینجا در این عکس خسته است. از جنگ با انقلابیون، از گریز وکشمکش، ازحالرفته و له شده، مستاصل و ناباور و ترسیده. در دام افتاده. درمحاصره و به پایان رسیده.
از انرژی سخنرانیهای هفت ساعته خبری نیست. از آن نگاه بالا به پایین. از دستی که چون ناپلئون یا هیتلر روی سینه میگذاشت یا لبهی کت و عبا را میگرفت و از دور خیلی دور با چشمان ریز به همه ما نگاهی کوتاه وگذرا میکرد.
اثری از دشنام و متلکگویی های متبخترانه نیست. از فریادها و نعرههای بلند .از خط و نشان کشیدنهای توخالی. از رجزخوانیهای خشن اما خندهدار، کودکانه. از دیوانهنماییها و تافته جدابافتگیهای چهل ساله ازغرور متکی لابد به چاههای نفت، به محافظان، به پسران، به عایشه و عایشهها. خیمه و چادرو شترانش نیستند و محافظان رنگارنگ. لباده و دستار از سرو تناش پریدهاند. معلوم نیست آن موشکهای بلند در رژههای باشکوه کدام دشمن خیالی را نشانه رفتهاند.
سرهنگ تنهاست.
بدون لباس نظامی، خالی از درجههای رنگارنگ و سرتاسری، بی عینک دودی. درمیدان بزرگ نایستاده. بزرگ ارتشداران نیست. سپاه منظم و آهنین و مطیعاش به جای رژه در پیشگاه او، نامنظم، دستپاچه و به همریخته او را کشان کشان میبرند. دوربینها روی صورتش با احترام زوم نکردهاند. دوربین یک تلفن همراه به زحمت او را از میان بدنها پیدا میکند، تشخیص میدهد.
اینجا از لقبهای لابد مطنطن و سلسلهوارش خبری نیست. من فقط چند بار اسم خالی معمر را شنیدم اگر اشتباه نکرده باشم، نیستند قربانصدقهها، شعرهای آتشین و پُرغلوّ ، شعارهای شورانگیز فداییان.
آن هرکول والا به خاک افتاده . کسی تعظیمش نمیکند. دستش را نمیبوسد. تملق نمیگوید. سربرآستان حرمش نمیگذارد. او بیحریم درست مثل پارچهای کهنه و مستعمل درمیان دستهای رزمندگان جابه جا میشود.
درفیلم اولیه وقت بازدداشت فریاد میزند مرا نکشید. دستش را سر لولهی کلت یا سلاح کمری کوچکی میگذارد که مستقیم به طرفش نشانه رفته کنار صورتش. آن را با قدرت هل میدهد، پرت میکند به سمت عقب. تصور میکند نجات یافته. اما ما که فیلم را تا آخر دیدهایم میدانیم که با این حرکت تنها مرگ را چند دقیقهای به تاخیر میاندازد.
من ندیدم کتک بخورد یا ضربهای به اوبزنند. برده میشود. ازپایین تپهای به بالای آن کشیده میشود و از آنجا به سوی کجا ؟ انگار هیچکس نمیداند .دزدی یا جانیای که برایش جایزه بزرگی تعیین کردهاند. باید تحویل پلیس شود.
همه حیرتزده حتی ترسیدهاند. چندماه است تعقیبش میکنند اما حالا طوری رفتار میکنند انگار قرار نبوده دستگیرشود. در ذهن ما گویی دیکتاتورها دستگیر نشدنیاند و بازدداشتشان معجزهای اتفاقی و شانسی است. موسایی میخواهد؛ ید بیضایی، یا اژدهایی ویا عیسایی و دم مسیحایی
حرکتها بیاختیار است. کاروان انقلابیون ِ محاصره کننده روان است مثل کسی که بی پا می رود. روی ریل با چرخ شناور است. مثل ماشینی که درسراشیبی ، خلاص شده سقوط می کند.
از اول تا آخر فیلم صدای الله اکبرها باشلیک گلولههایی که نمیفهمیم از کجاست در هم میآمیزد. اما وضع تکبیرهای اول با آخر فرق میکند. الله اکبرهای اول بلند، پاره پاره و شوکهاند. همزمان از شدت شادی ِ درحال انفجار، ترکیب شده با ترس و ناباوری.
فرماندهای به چشم نمیخورد .فرماندهی نمیشوند. چند جوان کم سن و سال. یاد روزهای بهمن 57 میافتم اگر شاه نرفته بود واینچنین به دست مردم افتاده بود.
اگر قراربود روز اول اینها را بنویسم ، قذافی جور دیگری تصویر میشد. مثل همیشه دیدن چهرهی خون آلود و مجروح آن هم یک اسیر بیپناه ما را رقیق میکند، ازشادی ما کم می کند حتی اگر دیکتاتوری مثل او را کتبسته بیاورند. تمام تصویرهای تلخ وسیاه پیشین را دستکم برای مدتی کمرنگ میکند. دل میسوزد. پروندهاش انگار سبک میشود.
تبرئه نمیکنیم اما دنبال مقصرهایی میگردیم. بوی توطئه میشنویم . زبان عوض میشود. کینه انگار به لایههای پنهان و زیرین میرود، گم میشود. شاه ِ جانی دیروز لباس گدایی قابل ترحم میپوشد. میگویی کاش پایان خوش این قصه را فیلم و تصویری اینچنین پایانبندی نمیکرد.
اما الان دو سه روزی از روز اول نمایش این تصویرها گذشته است.
بازدداشت یک مدلول بلند پایهاولین عکس ها ی بازدداشت شهرام جزایری، او را در یک هواپیمای اختصاصی نشان می دهد در حالی که در هم پیچیده و زخمی است. ناخوابیده و ژولیده به نظر می آید همینطور سخت اندوهگین ،غافلگیر و ناامید
عکس دیگری نیزدارد که پس از فرود و ظاهرا در فرودگاه از او گرفته اند. این عکس مکان نشستن او را به پاویونی تشریفاتی شبیه می کند. با مبلمان و گچبری های طلایی . حالت اودر این عکس ها - وقتی عکس های پیشین او را دیده ایم - شبیه به شاهزاده ای است که به بند گرفتار آمده ونجیب زادگی و اشرافیت او گل آلود شده. دیگر لبخند های میلیاردر شیک پوشی را در صورت ندارد که از فرار یا تبرئه خویش مطمئن است
حالا او دستبند در دست، پشت میله ها و دیوارهای بلند است. اما آنها که از دیروز خبر دستگیری او را شنیده اند و من در معرض واکنش انها در قالب کلمه ها و جمله ها وحالت های صورت و بدنشان بوده ام، چه در محیط خانواده چه در محل کار و تحریریه و همینطور نوجوان و میانسال، از دستگیری او شادمان نشده اند و بازدداشت او برای آنها خبر خوشی نبوده است. گویی دستبند او را انکار می کنند و بازگشت او را برنمی تابند
در یادداشت دیگری نوشتم " شهرام جزایری دالی که قرار بود به فساد ستیزی نظام دلالت کند فرار کرد. او بازدداشت شده بود تا به یک نشانه قوی برای عدالت گرایی و فساد ستیزی نظام بدل شود .اما فرار او لایه اول را به گوشه ای راند ه و لایه های بعدی را به سطح آورده. یعنی همان چیزی با قدرت خوانده می شود که پیش از این قصد جدی برای پاک شدنش در کار بوده"
برای من لبخند شهرام جزایری در عکس ها یی که روزنامه ها و سایت ها در کنار خبر فراراو منتشر می کردند، لبخند مجرم فرار کرده ای بود که زیرکانه تغییر معنای خود را جشن گرفته است
حالا متولیان جستجوی او، این دال فراری را دست بسته در محملی با شکوه، در هواپیمایی اختصاصی و در فضایی پاویون وار چون مقامی بلند پایه حمل می کنند تا مدلول از دست رفته را شکوهمندانه در جای اول خویش بنشانند و بگویند که هیچکس نمی تواند از چنگ عدالت وقدرت فسادستیزآنها بگریزد
در حالی که مردم ناباورانه می خواهند دوباره نتیجه بازی را به نفع دال فراری و مدلول آن تغییر دهند و این متولیان در یافتن او ناتوان باقی بمانند و با او همدست به نظر برسند
مرتبط: فرارمدلول
فرار مدلول

شهرام جزایری دالی که قرار بود به فساد ستیزی نظام دلالت کند ، فرار کرد
او با داشتن دارایی و ارتباطات گسترده درون قدرت بازداشت شده بود تا به یک نشانه قوی برای عدالت گرایی بدل شود
هرچند این تنها لایه اول دلالت به حساب می آمد و مردم به لایه هایی دیگری از ماجرای شهرام جزایری نفوذ می کردند و چیزهای دیگری را می خواندند. مثلا از خود ناباوری نشان می دادند یا بازداشت ، محکومیت و افشاگری های هم نشین آن را تسویه حساب سیاسی می شمردند
حالا او با فرار خود، لایه اول را به گوشه ای رانده و لایه های بعدی را به سطح آورده ، یعنی همان چیزی دارد با قدرت خوانده مي شود که پیش از این قصدی جدي براي پاک شدن آن در کار بوده است
شدت پاک کنندگی فرار به حدی است که فرمان برکناری های بزرگ وتنبیه های بی سابقه نیز نمی تواند معنای اولیه را برگرداند و
ترازوی عدالت را میزان نشان دهد
بیشتر عکس هایی که این روزها از شهرام جزایری در روزنامه ها و سایت ها منتشر می شود، درست مانند یک کاریکاتور، لبخند مجرم فرار کرده ای را بزرگ کرده اند که زیرکانه تغییر معنای خود را جشن گرفته است
بیشتر عکس هایی که این روزها از شهرام جزایری در روزنامه ها و سایت ها منتشر می شود، درست مانند یک کاریکاتور، لبخند مجرم فرار کرده ای را بزرگ کرده اند که زیرکانه تغییر معنای خود را جشن گرفته است
اشتراک در:
پستها (Atom)


