اورژانس بیمارستان روانپزشکی

همراه بیماری در سالن اورژانس بیمارستان روان

 منتظر نشسته‌ بودم.
روز اول همه چیز آرام بود به جز درهایی که به شدت مهار می‌شوند و نگهبان‌هایی که قدرت بدنی و قاطعیت زیادی دارند.
هر دو درِ کشویی شیشه‌ای است ولی از داخل و به فرمان آنها باز و بسته می‌شود.
هیچ سطل زباله‌ای اینجا نیست، تیزی دیوارها با روکش پوشانده شده، صندلی مجزا قابل بلندکردن نیست، نیمکت سراسری است. آبخوری بیرون در اتاق انتطار است. حتی سرویس بهداشتی.
هرکسی اجازه ورود ندارد و هرکسی اجازه خروج. بخش اورژانس است اما اگر آمدید و پذیرش شدید و منتظر بستری بیمار هستید نه بیمار می‌تواند خارج شود نه همراه، حتی موقت.
پزشکان و پرستاران و مجموعه نسبت به سایر بیمارستان‌ها، محترم و آرام و صبور هستند.
بیماران بیشتر از قشر متوسط، درهم پیچیده، ناراحت، بیقرار ولی بیشتر به افسردگانی معمولی شباهت دارند قصه‌ آنها را نمی‌دانیم. زنی با بلوز و شلوار خانه اینجاست با چند همراه. با چهره‌ای ازهم گسیخته و درهم و کم‌طاقت و فروپاشیده. شاید به خودکشی دست زده که چهار نفر او را همراهی می‌کنند تا بستری شود.
جوان‌هایی نازنین، مضطرب، خوشپوش، رعنا که اگر بیرون براندازشان می‌کردی باورت نمی‌شد اینجا پیدایشان کنی.
ولی این پا و آن پا می‌کردند و زودتر از این انتظار خلاصی می‌خواستند. دارویی، تزریقی، خوابی عمیق برای فراموشی.

روز دوم اما در باز شد یکباره چهار نگهبان از حیاط بیمارستان آمدند و جیغ‌هایی جوان در سرسرا پیچید، خواب همه را پراند و شیشه چرت منتظران را شکست.
نگهبانان هیبتی ترسناک داشتند همزمانی ورودشان با جیغ‌های جوان همه را به موقعیت و صحنه فیلم‌های روانشناسانه و ترسناک برد.
دستها در هم فرو رفت و مردمک‌ها به دو دو افتاد بخصوص که  سگک‌های فلزی روی کمربندهای کهنه چرمی در دست‌ نگهبان‌ها برق زد.
تپش تند قلب سالن انتظار را می‌شنیدم.

ساعتی بعد اما جیغ بلند را دیدم. دخترک جوانی بود. آمد روی نیمکت فلزی خوابید و پاهایش را روی دسته  الاکلنگ کرد.
نگهبان هم با صدای بمِ خود آرام گفت بلند شو برو روی تخت بخواب. شاید تزریقی سخت فریادش را کم کرده بود. به آرامی یک آهو بلند شد و رفت.
از راهروی کوچک
صورتی‌پوشانی را می‌دیدم که در راهروی کوچک بخش بستریِ اورژانش بازی می‌کردند. دو سه نوجوان بودند. یکی از دور برایم دست تکان داد.

وقتی برگشتم بیقراری جوانی را که دائم فریاد می‌زد حالم بده وارد شده بود.
دائم سیگار می‌خواست دائم راه می‌رفت. کم‌کم فریادهایش بالا می‌گرفت. تا دکتر جوان آرام و موقر او را پذیرفت و بعد شاید تزریقی در کار بود ولی کارگر نبود. فریادها ادامه داشت و هروله‌ها که حالم بده، حالم بده.
زنی  نشسته بود که خیانت دیده بود بعد از چند اقدام به خودکشی و صدمه بدنی به خود، زمزمه می‌کرد قدرت داشتم همسرم را با چاقو بکشم.
  نمی‌دانم آمارهایی که درباره میزان بالای بیمار روانی جامعه می‌دهند چقدر واقعی است اما هرکدام از این بیمارانی که دیدم بخشی از جامعه دارنده مشکلات روانی را نمایندگی می‌کردند.
چه او که فریاد می‌زد حالم بده، چه او که هیچ نمی‌فهمیدی چرا اینجاست.
اما بیرون نه درمانگری هست، نه تزریقی، نه نگهبانی و نه داغی و درفشی. اما خودکشی هست، قتل هست، خودزنی و تجاوز و فرزندکشی.


از مسکو تا عشق‌آباد، از تحقیر تا نرد عشق




پوتین و رئیسی روبه‌روی هم ایستاده‌اند، تابلویی از اسب اصیل ترکمنی در میان، نگاه‌ها گره‌خورده به‌هم، دست‌‌ها فشرده، لبخندها رفیقانه، آشنا، طرف روحانی سنگین‌تر، دست پوتین از شاخص وسط پیشتر آمده، لبخند او در صورت برهنه‌اش آشکارتر و پرسر‌وصداتر است.



در تصویری دیگر، پوتین روبه‌دوربین، رئیسی را در آغوش گرفته، گونه‌به‌گونه او داده، گردی بزرگ ِ صورت ِپف‌کرده سفیدش رو به ماست. چانه روی شانه‌ رئیسی گذاشته، لبخندی به شیرینی عسل دارد. رضایتی عمیق، گوش به دهانش سپرده، کلماتی فارسی شنیده که معنی‌اش را نمی‌داند اما مطمئن است آشناست. ما رئیسی را نمی‌بینیم.



در عکس و فیلمی دیگر در جلوی جمعیتی زیاد جلو می‌آیند، مطمئنا قرار گذاشته‌اند باهم به محل اجلاس بروند. مطمئن قدم برمی‌دارند، برابر باهم، هم‌تراز، هم‌گروه، دوست، هم‌جبهه.




جایی گوشه راهرو، با سقفی بلند، روبه‌روی هم ایستاده‌اند. هر دو‌دست را دراز کرده ‌و محکم دست‌های رئیسی را در دست گرفته، لبخند می‌زند، به‌پهنای صورت، طوری که از پشت  سر دیده و احساس می‌شود.
طرف مقابل هم.


در دیدار اختصاصی که روبه‌روی هم نشسته‌اند، همانجا که اسب اصیل ترکمنی درمیان است و فرش آن زیر پا، ما صدای‌شان را می‌شنویم. پوتین رابطه را شخصی، نزدیک، عاطفی و غیردیپلماتیک می‌کند و از او می‌خواهد سلام و بهترین آرزوهایش را به رهبر معنوی ایران برساند.

آنقدر روابط دو طرف را نزدیک می‌داند که- در فیلمی که اجازه انتشار یافته- می‌گوید به طور مداوم در مسایل سیاسی و امنیتی در تماس هستیم.

در حالی که رییسی - باز در آنچه انتشار یافته- موضوع را احساسی‌عاطفی نمی‌کند، برخلاف پوتین فقط به موضوع سوریه اشاره می‌کند، نه عموم مسائل، نه در لایه‌های سیاسی و امنیتی.
حرفی هم از مداومت رابطه به میان نمی‌آورد.

حرکات دست و پای پوتین تند و زیاد است در حالی که طرف مقابلش آرامش بیشتری دارد.

در هریک از این ملاقات‌ها و رویارویی‌ها- که در یکی‌دو روز اجلاس خزر در ترکمنستان روی داده- گویی اولین بار است که این دو یکدیگر را می‌بینند. در نقشی دوستانه، مشتاقانه و یکتا که هیچ کشور و رقیب دیگری نمی‌تواند جایگزین شود به‌ویژه از طرف روسی روبه‌رو هستیم.
گویی روسیه در نبردی تنها می‌جنگد و به یارانی نیاز دارد و از فرصت اجلاس برای نمایش یارگیری بهره می‌جوید.

اما در مقابل، یار جانی، گویی با تمریناتی مداوم و آموزش‌هایی سنگین، در حال ترمیم زخم سفر سال گذشته به مسکو است.



آنجا که این یار مشتاق به استقبال تا فرودگاه نیامد، وزیر خارجه‌اش را هم نفرستاد، بعضی رسانه‌ها در اجرای سرود ملی ایران در فرودگاه هم تشکیک کردند. پوتین تا در ورودی کاخ هم روی نشان نداد، تا در سالن هم نیامد، کسی شال و وسایلش را نگرفت،  این یکتاهمراه جهان نه‌ تنها  از صندلی خود کامل برنخاست، با او میزی چهار‌پنج‌متری فاصله انداخت پرچمی از ایران در محل دیدار مشاهده نشد.

گفته بودند این فاصله به دلیل کروناست اما در همین زمان‌ها با رییس‌جمهور قزاقستان، نخست‌وزیر پاکستان، و برخی دیگر سران، دیدار نزدیک و روبوسی داشت‌.

با اینکه رئیسی در این دیدار گفته بود "در خدمتم"، با اینکه گفته بود "ما چهل‌سال با امریکا مبارزه کرده‌ایم" یا از او برای کمک در عضویت در سازمان همکاری شانگهای تشکر کرده بود ولی پوتین در تمام مدت ملاقات این‌پا‌ و آن‌پا می‌کرد، بیقرار بود، بی‌حوصله بود و برخی رسانه‌ها حتی گفتند آدامس می‌جوید.
در پایان هم هیچکس به بدرقه او نیامد و در ایران و رسانه‌های جهان از این سفر به تحقیر ایران و رییس‌جمهورش یاد شد.

در این فاصله پوتین تغییری شگفت کرده بود. رییسی عوض شده بود. سنگین‌تر، آرامتر.
آیا جنگ اوکراین در میان بود؟ مذاکره ایران و امریکا، در قطر با واسطه اتحادیه اروپا آغاز می‌شد؟ فروش نفت ایران بهتر بود همچنان متوقف و یا کند می‌ماند؟ شبکه‌های اجتماعی، افکار عمومی داخلی و بازتاب منفی بین‌المللی علیه سفر رییسی به مسکو و تبعات تحقیر ایران عامل تعدیل رفتار این دو بودند؟ یا دلایل دیگر؟

ما فقط تماشا کردیم.


به دلیل کندی شدیداینترنت قادر به دیدن عکسها و فیلم آپلود شده نیستم.

و عذرخواهی می‌کنم از این بابت.

شجریان

 در این فایل صوتی " آه باران" که تازه از طرف مزدا انصاری منتشر شده گویی تو را به اتاقی راه داده‌اند که شجریان به تنهایی، مشغول ضبط الگو برای تنظیم آواز و آهنگ است.

جسمش را حس می‌کنی، ارتعاش صدایش را، نفسش را، نسیم حرکت دستش را، سنگینی موج آوازش را، لرزش چانه‌اش را. 

زنده است، گرم است، گرمتر از کنسرت‌هایش.

زنده‌‌تر از فایل‌های صوتی و تصویری کنسرت‌هایش.

نشسته اینجا، کنارت، نزدیکت، زمزمه می‌کند، آهنگ‌ می‌سازد. تا ابد.

آنقدر زنده است که تا وقتی می‌خواند انگار در زاینده‌رود آب می‌غلتد، دریاچه اورمیه محتضر نیست، مجسمه‌های بامیان فرو نریخته‌اند و مردمان زیر یوغ طالبان نیستند. 

لینک


وقتی رسانه‌‌های مخفف نبودند

 از بالا سر می‌بینیم.

از رو‌به‌‌رو

از سمت راست.

زنده.با هزار دوربین.
یکی می‌افتد. تابوت می‌افتد.
یکی می‌رسد. تابوت بلند می‌شود.
باز می‌زنند.
تصویر‌های عاشورا زنده می‌شود.
چون بی‌نهایتی از ظلم
و بی‌نهایتی از مظلومیت در میدان است.
با اینکه زنِ شهید، مسیحی است.
و عَلَم، صلیبی از گل سپید است.
و حمله‌کنندگان به روی کعبه نماز نمی‌خوانند. حمله‌کنندگان: 

 یگان‌های ضدِشورش‌ علیه اسراییل.
حاملانِ تابوت: غیرقابل تشخیص ادیانی.
شهید را در قدس به خاک می‌سپرند.
*****
دوربین نبود
دوربین‌ها نبودند
زاویه‌ها بسته بود.
الجزیره نبود.
سی‌ان‌ان نبود، بی‌بی‌سی و هیچکدام از رسانه‌های مخفف نبودند.
وقتی دختر را زیر تابوت پدر زدند، هُل دادند، کشتند.
عَلَم نبود، کُتل نبود تابوت نبود.
شب بود.
سیاه  و سکوت مطلق بود.

لنزها جایی را نمی‌دیدند



باید جواب‌های روتین به بسته‌های دروغ را عوض کنیم؟

 به هر نفر چهار مرغ کامل بسته‌بندی‌شده می‌رسید. مرغ از ریزی شبیه جوجه بود. صف خلوت بود طولانی نمی‌شد. هرکس سهمیه را می‌گرفت و می‌رفت. مردی از راه رسید فورا خود را به پیشخان چسباند. با حرکت چشم و ابرو به دو نفر پشت ترازو فهماند که بی‌نوبت مرغ می‌خواهد. آن‌ دو مرد ترسی داشتند  اما به طور مبهمی، بی‌محلی کردند. به نظر قبلا سهمیه‌اش را گرفته بود حالا اضافی می‌خواست.

مرد بسته‌ دروغگویی‌ ویژه صف را باز کرد. مردم هم جواب‌های کلیشه همان بسته‌ را آماده داشتند.
مرد بدن را به کمک گرفت وقتی دید فروشندگان با او چشم‌در‌چشم نمی‌شوند و به اقتداری که از پیش تعریف شده، تعظیم نمی‌کنند و مرغی که لازم است به کیسه‌اش نمی‌ریزند.
مثل کاسب همسایه تره‌بار بود یا کسی شبیه این.
تنش را به چپ و راست کشید. از میان بدن‌ها عبور کرد. نزدیک نعش مرغ‌های  کفن‌پلاستیکی رسید که به مدد عصر کوپنی دولت، در سبدهای اشتراکی دراز کشیده بودند.
صدایش را بلند کرد. با دستش مرغ‌ها را برداشت. مردهای پیشخان چشم‌ها را به جای دیگر می‌دوختند. مردم کم‌اعتراض به سبدها نگاه می‌کردند. پیرمردی که جلوی مرد دروغگو بود اعتراضکی می‌کرد.
کوپنم را گرفته بودم. نوار اعتراضم ناخودآگاه از اول روشن شده بود مرد با من کاری نداشت. گاهی کسی  حرفی می‌زد. به پیشخانی‌ها که می‌گفتیم چشم‌در چشم  نمی‌شدند. گفتند به ما مربوط نیست خودتان می‌دانید.
رفتم دفتر تره‌بار که همان کنار بود. به رییس گفتم. محترمانه بلند شد. همان‌طور که می‌آمد گفت خودتان باید رعایت کنید. خودتان می‌دانید نوبت کیست. خودش می‌دانست نمایشی را اجرا می‌کند و فقط آمده که بگوید آمده.
کار دیگری از دستم بر نمی‌آمد. ناگهان دستی آرام از پشت روی شانه‌ام نشست. برگشتم زنی از صف جدا شده بود  و لبخند می‌زد. دستش به دلگرمی روی شانه‌ام بود.
دور شدم ولی اعتراضم به خودم شروع شد. چرا از مردم نپرسیدم چرا اعتراض نمی‌کنید؟ یا آخر اعتراض‌تان این است؟ نگفتم چرا جدی نمی‌گیرید؟ از یک مرغ هم نباید گذشت.
نگفتم بیایید به پیشخانی‌ها بگوییم به چشمان ما نگاه کنند. بیایید جواب‌های روتین بسته‌های دروغ را عوض کنیم.
بیایید فقط به گذاشتن دستی به نرمی روی شانه معترضان اکتفا نکنیم.
بیایید با صف  حرف بزنیم. 

شترانی ‌که هار شدند


پرسیدم حال شتران مهرالله چطور است؟
جواب داد: امروز دامپزشک آمد و سر یکی از دو مبتلا را برید و بعد پیش چشم همه ترسیدگان گفت: "درسته! هاری گرفته بود. شتر دیگر هم علامت‌های هاری دارد. فعلا از بقیه جدا بماند."
خانم دهیار دو روز است دنبال بولدوزر است تا نعش شتر مرده را از اینجا ببرند. برای اینکه خاک و زمین ده را آلوده نکند.
فکر کردم شتر را چطور پیش چشم همه نحر کرده‌اند؟ پیش چشم مهرالله؟ شاید دامپزشک آمپول بیهوشی داشته.
پرسیدم حال مهرالله چطور است؟ گفت او سال‌هاست کارش همینه. همیشه در بیابان دنبال شتران برای چراست.
حالا هاری آمده. سگ‌ها، خرگوش‌ها، پرنده‌ها ممکنه آلوده باشند.
یادش رفت حال مهرالله را بگوید بیشتر از حال حیوانات گفت.
یک شترش مرده و مهرالله نمی‌داند در کدام گودال و کدام گور دفن شده.
هنوز دستش موهای زیر گلوی شتر را نوازش می‌کند. هنوز لقمه از شکم شتر به دهانش برگشته و زیر دندان‌هایش صدا می‌کند. پلک‌هایش با طوفان شن بسته است.
مهرالله می‌خواهد دستی به سر شتر دیگرش بکشد نمی‌تواند، مشکوک به هاری است.
مردم بیشتر در خانه‌ها نشسته‌اند. بچه‌ها را گفتند بیرون نیایند. شکار ممنوع شده. پرنده‌ها خوشحالند. خرگوش‌ها آزادند. روباه‌ها مرغ‌ها را می‌پایند. تفنگ‌ها استراحت می‌کنند. شترها صحرا نرفته‌اند. مهرالله از لای دازها، شتر دوم را می‌پاید.  

بوی شالیزار بیدارم کرد

صبح شالیزار  با همه نشاهای خیس، با بوی همه برنج‌های دودی دم‌کرده، به داخل بینی‌ام کشیده شد. به جای چشمم، شامه‌ام را بیدار کرد. اما من در تهران بودم.
بعد شالیزار با همه سبزهای کاهویی روشن شالی‌ها و رنگ‌های شیری‌ لابه‌لایش و کمی قهوه‌ای تیره‌ خاک با بخار سنگین صبح و مه سفید و همه صدای مرغابی‌ها و شر‌شر آب بیدارم کرد.
این رنگ‌ها را فکر نکنید با چشمم  دیدم.  رنگ‌و بخار و مه  را  بینی دید، شامه نگاه کرد.
صدای مرغابی‌ها و آب را بینی شنید و بقیه حواس خواب بود هنوز.
گاهی یکی از حواس مثل بینی، هم می‌بوید، هم بیند، هم می‌شنود.
به جای بقیه می‌نشیند.
بعضی وقت‌ها به یاد هم می‌آورد.
تا حالا نشده یک بو تداعی مصبیتی باشد و شما را به سر مزار و عزای سهمگینی بکشاند؟
یا برعکس؟

گاهی بویایی فکر هم می‌کند. گاهی هم عقل‌مان را دستش می‌سپاریم. 

سماع سرو


مدرس را به سمت شمال پیچیدم. شاید اول باید می‌گفتم نزدیک مغرب بود. هوا آشوب و به‌هم پیچیده.ابرها طیفی از سیاه. اردیبهشت کامل. رمضان بود. جمعه.نزدیک افطار. خیابان‌ها شلوغ.
از راه محلی مصلی به مدرس پیچیدم.
چندسبز و چندکبود و چندابر ، چند قطره باران و گشودگی و تحرک ماشین‌ها پیچید رو‌به‌رویم.
طرف راستم چند سرو آزاد رو به شرق، پشت به آفتابِ رفته، خم و راست می‌شدند. رو به دماوندی که در پرده‌ای از ضخامتی از ابرها پنهان بود.
سروی که از همه بلندتر بود، و بالای سرشاخه‌هایش کم‌پشت‌تر، دولا می‌شد برمی‌خاست، دولا می‌شد و برمی‌خاست.
مثل بلندترین تیغه علامت دسته عاشورا،
خم‌ می‌شد و بالا می‌رفت، خم‌می‌شدو بالا می‌رفت
نه ، یادم آمد مثل درویش‌های کردستان بود.   درویش‌های کرمانشاه، به وقت سماع.
با دف و تنبور‌
با موهای بلند.
ریخته بر سر و صورت،
سر را با موها به پایین خم می‌کرد،
و دوباره به بالا و عقب می‌برد،
هو می‌کشید،
سرو در سماع بود.
وحشت کردم.
خوف و خشیت بود.
این همه یک نگاه بود.
به جای همت به رسالت پیچیدم.
در شهر گم شدم.

  

نان

وقتی نانوا نان را از تنور در می‌آورد چرخ خلقت به راه افتاده.  گندم و آرد و خمیر سرد را به جان آتش انداخته، پخته، جان بخشیده و سفره  ما به صف‌ایستادگان را از گرسنگی نجات داده.
نان پختن را دوست دارم.
دانه‌کاشتن،
ابرپاشیدن،
باریدن را.
بر  کاسه چشم دهقان سبز شدن،
هفتاد‌خوشه‌چیدن را.
بادشدن را دوست دارم،
بر بال آسباد توفیدن را.
آتش را دوست دارم،
در‌تنور‌ رفتن، سوختن را.
نان‌درآوردن را.
سفره‌انداختن،
گرسنگی نشاندن را.

خواب دیدم گوشه‌ای از حیاط کعبه، چند نفر همزمان، دوتار خراسان می‌زدند 

گربه‌های خیابان


وقتی ماشین را روشن می‌کنیم که بیرون برویم، پیدایش نیست (چرا روشن؟ مگر چراغ است؟ نور است؟). نمی‌بینیمش. می‌دانیم هست. اما وقتی برمی‌گردیم و ماشین را خاموش می‌کنیم پیدایش می‌شود. یعنی خودش را نشان می‌دهد.
برای همین وقت رفتن می‌دانیم همین دور و برها، زیر یکی از ماشین‌ها، یا در سکوت و تاریکی پارکینگ دوم یا پشت موتوری که روکش دارد، به صدای موتور گوش می‌دهد و می‌داند دوسه‌ساعت دیگر برمی‌گردیم.

وقتی در بزرگ باز می‌شود، تا بیاییم داخل، حتی اگر دو‌سه‌حیاط، آن‌طرف‌تر باشد، با بالشتک‌هایی پیچیده‌به‌پا، از روی دیوار یواش می‌رسد، گرسنه است، غذا می‌ریزیم می‌رویم بالا. زمستان فکر کنم صدای رسیدن ماشین، صدای موتور، برایش غیر از بوی غذا، صدای گرماست. بله صدا بو است. صدای بخاری‌ست. بله صدا، حرارت است. صدا، امنیت است. می‌رود روی کاپوت. کاپوت پتوست.

غروب‌ها از روی گربه‌های روی کاپوت می‌شود فهمید کدام ماشین تازه به کوچه رسیده.

غروب بعد از خاکسپاری

غروبِ بعد از خاكسپارىِ مرده‌هایتان، صدایم کنید. وقتی همه رفتند تا خاک گورستان و بوی کافور و یاد گس مرگ را در حمامی سرد بشویند. 
غروب بعد از خاکسپاری به خانه‌هایتان دعوتم کنید، وقتی در خانه را باز کردید و  یک‌باره فهمیدید کسی را در گورستان جا گذاشته‌اید. وقتی کمی باور کرده‌اید دیگر نمی‌بیندش اما همزمان  و هنوز گرمی دستش، رگ‌های سبزش، نرمی شیارها را در دست‌تان جا گذاشته است.

صدایم کنید، عاشق نور خانه‌هاتانم. ‌ِسحرم می‌کنند، معلّقم، شناورم، مجذوبم، ذرهٔ طواف‌کنندهٔ خورشیدم. 

دوست دارم هق‌هق شما و خودم را وقتی  برمی‌گردید. سرایت‌کننده است مویه‌های غمگینِ تسلیم‌شده‌تان. بی‌چاره است کلمه‌های بی‌اختیارْ سرازیر‌شده‌تان.
رنگ سیاهِ لباس‌هایتان، پلک‌های پف‌کرده، رنگِ پریده، دو‌ دوی مردمک چشم‌هاتان.

این ساعت، خانه‌ها‌تان حرم است،  ترکیب صداها و همهمه‌ها و ضجه‌ها و صلوات‌ها، بوی گلاب و تن زوّار، نور چلچراغ‌های سنگین و آیینه‌های هزارتکهٔ رواق‌ها، داغی آه‌ها.

عصرِ  بعد از خاکسپاری در را برایم باز کنید. مرگ بوی خوش می‌دهد، وجود، بوی گل؛همه‌ جا شسته است، همه سیّال و شناورند، غصه، غصه نیست، با شادی در رفت و آمد است.

چگونه یک بلند‌پایه شویم

مشهور است، نامش بر سر زبان‌ اهل هنر و فرهنگ و کتاب است. از میان‌سالی عبور کرده و به موی سپید سلام.
روی صندلی جلویی ما، در کنسرت همایون و پورناظری نشسته. 
با خودم مقایسه می‌کنم. چشم‌ها و سر و تنم‌  نمی‌تواند، برای مدت طولانی، فقط به یک نقطه نگاه کند یا آرام بگیرد. گاه رو‌به‌رو، گاه به صفحهٔ بزرگ نمایشِ دست راست یا سمت چپ، گاه به بازیگران، لحظه‌ای به سازها، به زخمه‌ها، به نمای کاخ، به مردمی مثل خودم، به حال‌شان، شوق‌شان، نمِ کاسهٔ چشم‌شان، لبخندشان، پچ‌پچه‌ها، به صدای باز‌کردن بستهٔ چیپس، راست‌نشستن، خم‌شدن، جا‌به‌جا شدن، وقتِ کف‌زدن‌ها و خلاصه در یک کلام، بی‌قرار و نا‌آرام و بخصوص ناظر و تماشاگر حال و نگاه و بدن او. 
اما  "او" در تمامِ مدت، مردمک چشم‌ا،ش فقط به سمت رو‌به‌رو‌ست، تن‌اش جا‌به‌جا نمی‌شود، بی‌قرار نیست، خط‌های صورتش عمیق نمی‌شود، سرش نمی‌چرخد، رو به آسمان نمی‌رود، جرعه‌ای آب نمی‌خورد. کلمه‌ای، حرفی، تفسیری، هیچ. لبخندی، رضایتی، وجدی، غصه‌ای ناگهانی، اشکی؛ هیچ. 
گویی هیچ‌کدام از دوهزار و ‌نهصد‌‌ و نود ‌و خرده‌ای نفرِ دیگر نیستند. فقط او هست و پهنهٔ بازِ رو‌به‌روی یکی از کاخ‌های سعد‌آباد، او هست و تمام اعضای پر‌شمارِ بازیگران و خوانندگان و نوازندگان؛ اجرایی خصوصی برای بلند‌مرتبه‌مقامی.
گویی ملکه نشسته است، نه حتی ملکهٔ ساکن قبلی این کاخ که مانند ملکهٔ پیر بریتانیا، با تصلبی در تن، انجمادی در نگاه، سکون و سکون و سکون، در خدمتِ به دست‌آوردن شکوه و‌ریختنِ ابهت و جلال، در شخصیت و موقعیت و نام.

ملکه‌ها و سلطنه‌ها، دوله‌ها؛ کنت‌ها و کنتس‌ها و دوک‌ها؛ سیاستمداران، سلاطین، وزيران، مديران، پزشکان و جراحان و هنرمندان و بازیگران و مشهورها و محبوب‌ها باید در این تن فرو روند، این قالب را به خود بگیرند تا حرمت و فاصله و حريم و ابهت و احترام دریافت کنند تا سلبریتی بمانند تا در باشگاه ویژگان،  عضوی ثابت به حساب آیند. 
تکان نخورید، قهقهه نزنید، دست‌ها را گرم و محکم نفشارید، در مصرف کلمه‌ها خسیس باشید، هیجان‌ را از چشم‌ها و خطوط و حرکت، حذف کنید، مستفیم بروید، ابتدا به سلام نکنید، آشنایی ندهید، شماره‌های ناآشنا را بی‌پاسخ بگذارید، 
در این صورت شما یک مقام بلند‌پایه‌اید، یک صورتِ همه‌آشنا، تلویزیونی، پرخبر، روی‌جلد‌نشین، مصاحبه‌خیز، با‌حاشیه، پر‌فالوئر، زوم‌شده، یک ملکه، یک شاه، یک سلبریتی، یک وزیر، یک بلندپایه، یک دیکتاتور، حتی یک متوهم.

مولوىِ بيابان لوت

مولوى خودش يك مقصد گردشگرى بود، يك ميراث ديدنى، به ارزش يك بناى تاريخى.
نه که مولوی عظمتی داشت و ابهتی؛ نه که خاموش بود و سر در گریبان ذکر. نه قدسیتی داشت  و نه کلام مطنطنی. نه اندرونی‌ای داشت نه بیرونی‌ای.
نمى‌توانست خوب راه برود اما چون بزِ سیستان، دورِ ظرف پایه‌دار، عکس‌های ثابت زندگی را به فیلمی امروزی بدل می‌کرد.
ساده و بی‌تکلف، صمیمی، بی‌هیچ شن و ماسه‌ای در روح و روانش، مبلغ و نگهبانِ بی‌شمار‌ریگ‌های بیابانی بود که کرانه نداشت.
اتاق مهمان‌هایش در عین سادگی پر از متکاهای سوزن‌دوزی بود؛ آویزهای سکه‌دوزی روی دیوارها و میز بزرگِ تعجب‌برانگیزی از فوتبال‌دستی و فوم‌های آبی‌رنگ سالن ورزشی. در حیاط هم بساط تنیس روی میز. 
گفتم مولوی! ورزشکار هم هستید و جواب متبسم او که نه اینها مال ورزشگاه روستاست و چون هنوز آماده نشده به خانه آوردم،
در راه گفته بودند که این روستا، روستا نشد تا اینکه خشکسالی از بیست‌سال پیش، خوراک گله‌های شتر را سوزاند. عشایرِ گله‌دار، نفر‌نفر، شتر و بچه‌های شترها را مرده یافتند. کاروان قبایل بیکار شدند، مولوی همه را آورد در این روستای نوساز، در طرفینِ خیابان‌های ردیف و پهن و تمیز، خانه‌های محکم ساخت و فاصلهٔ خانه و خیابان را درخت کاشت.  ندیده بودم تا به حال درختی را، در روستایی،  در فنس مکعب و منظمی محصور کنند تا بزغاله‌های ده، به عادتِ بُز پریده‌به‌درختِِ  شهر سوخته، به برگ نازک نهال، دندان نکشند.

مولوی تعریف کرد که اینهمه عشیرهٔ بیکار‌شدهٔ شتر‌مُرده، چطور در این روستای تمیز نشستند و نان از کجا آوردند؟ «چند سال پیش، چند مهندس آمدند و در خانهٔ من چند‌هفته ماندند. از من خواسته بودند به هیچکس چیزی نگویم بعد از چند‌ماه، از مقام‌های بالاتر هم آمدند و یکی‌ دو روز ماندند و باز بعد از یه مدت، فهمیدیم معدن مس کشف شده، حالا ۳۰۰ نفر، در معدن کار می‌کنند.»با حقوق وزارت کار و بیمه، با سرویس رفت و برگشت.

مولوی جوری از بیابان لوت می‌گفت گویی کلیددار شهری جهانی است، شهری امن. این‌قدر از امنیت آن گفت که از شدت صدق، به رویا و خیالبافی شبیه می‌شد.
گفتم ماندن در سیاه‌چادر در ظلمت لوت، گفتم حیوان وحشی، پرسیدم حشرات موذی، کمین سلاح‌داران، حملهٔ نقاب‌پوشان؟ گفت اصلا، ابدا، هرگز، هیچوقت.
گفت از همه بیابان‌نشینان عهد گرفته‌ام، هیچکس اسلحه حمل نکند، گفت ۶۰۰ کویر‌نورد در یک روز آمدند یک نفر مسلح نبود، یک نیروی انتظامی نگهبانی نداد.
گفت اگر یک سوییچ روی یک ماشین باشد هیچکس نمی‌برد، باز هم گفت اگر یک زن تنها برود و شب بماند امنیت برقرار است.
این‌قدر از سفر مردم به بیابان و شب‌مانی و امنیت آن گفت که گمان می‌کردی او نمایندهٔ یک آژانس تبلیغاتی به سبک مردم بیابان‌نشین است، یا یک روحانی تورگردان است یا شهردار یک شهر مدرن  ولی دورافتاده و بدوی اما به زبان راست خالص.
غرق ستارگان کویر لوت بود. عاشق روستا و عشیرهٔ یکجا‌نشین‌شده‌اش. دوستار امنیت و پیشرفت مردمش. عاشقِ مهمان‌های بیابان لوت.
#بیابان_لوت
#سيستان_بلوچستان
#مولوى_براهويى
#روستاى_گراجه

آتش‌نشانی‌ام آرزوست

عكس و فيلم‌های زیادی هست از لحظه‌ای که پلاسکو فرو ریخت. یاحسین‌ها و یا امام‌ رضاهایی که از دهان خشکیدهٔ مردم به هوا ساخت. قلب‌هایی که تا نزدیکی مرگ رفتند.
اما هیچکدام مثل فریادها، ضجه‌ها، اشک‌ها، به‌خود‌پیچیدن‌ها، در‌هم‌شکستن‌های آتش‌نشان‌ها نیست.

در فیلمی بسیار تکرارشونده، پلاسکو، ناگهان، در مقابل چشم شهر، می‌ریزد و آتش‌نشان‌ها به خاک می‌افتند، می‌دوند، فریاد می‌زنند، نام دوستان‌شان را صدا می‌کنند. بی‌تابی‌ بیداد می‌کند.
این‌همه تصویر از گریه‌های بلند، اشک‌های روان، دردهای پخش‌شده در صورت مردان قوی، رشید، نیروهای آزموده، آتش‌دیده، تناقضی عجیب است. 
می‌گویند مردها کم گریه می‌کنند، دستکم در علن. بسیار‌حادثه‌دیده‌ها کمتر، گویی تکرار، دل را سخت می‌کند، اشک را خشک و نگاه را سرد.
می‌گویند جراحان، از خون نمی‌ترسند، امدادگران نیز، خبرنگاران و نظامیان هم.
می‌گویند آتش‌نشان و روزنامه‌نگار و امداد‌رسان برای این روزهای خون و آتش تربیت شده‌اند، عضله‌های احساس‌شان نرم نیست، مهارشان به دست مربی عقل است.
حالا،این ناسازگی، این تناقض، این آشنایی‌زدایی عجیب است. 
این آماده‌شده‌ها برای روزهای مرگ، برای افتادن، سوختن، شکستگی، چرا اینچنین له می‌شوند وقت شنیدن و دیدن مرگ دوستان‌شان؟
و چرا این‌چنین راحتند در ریختن این اشک‌ها؟ چرا مویه می‌کنند به راحتی جلوی چشم‌ها و دوربین‌ها و لنزها؟
گویی بهشت‌زهراست. خبر مرگ، داغ و تازه است. حرمتی ندارد سوگواری، بر سر زدن، افتادن، خاک بر سرریختن.

تا به حال، چند بار از جلوی ایستگاه آتش‌نشانی عبور کرده‌اید؟ چندبار به والیبال‌بازی‌کردن‌شان  لبخند زده‌اید؟ 
انگار بچه‌های یک خانواده آمده‌اند حیاط، بازی می‌کنند و فارغ از محیط، فریاد می‌زنند.
هم‌خانوادگی، زیست شبانه‌روزی، هم‌سفره‌گی، عامل این دلبستگی و وابستگی است؟
یا هم‌خطر‌بودن، هم‌آتش بودن، هم‌نردبانی، هم‌نفسی در جدال با مرگ، ازخودگذشتگی، یا وفا، مراقبت از دیگری، 
زندگى شبانه‌روزی، این‌طور، یک‌خانواده‌شان کرده؟

این نیست که بارها و بارها، یکی در‌میان، جان هم را نجات 
داده‌اند؟ فکر کنید اعضای یک خانواده، روزی یک‌بار، چند‌بار، جان هم را نجات دهند. وقت رفتنِ یکی، باقی چگونه‌اند؟

این نیست که اضطراب و ترس خانواده‌هایشان را حمل می‌کنند؟ می‌دانند هر لحظه، با هر آژیر، قلب بچه‌ها، همسر، مادر، پدر می‌گیرد؟ حالا، این غم خانوادهٔ برادران‌شان نیست که با پلاسکو، یک‌جا، آوار می‌شود؟
این نیست که جان‌شان در دست‌شان است و در لحظه، با باز کردن مشت، می‌پرد؟ این نیست که لبهٔ بام‌اند و با مرگ نرد می‌زنند؟ این هر‌لحظه‌مردن، رقیق‌شان نمی‌کند؟ لطیف‌شان چطور؟ 

این نیست که کارشان آزاد‌کردن جان‌های در‌آتش‌ماندگان است؟ چشم‌شان هر آن، کودکی، پیرزنی، از کارافتاده‌ای،
را صید می‌کند، دست‌های‌شان بغل می‌زند و  می‌گریزاند؟
این جان‌بخشی است که نرم می‌کند و آمادهٔ اشک؟

یا قصهٔ غصهٔ دیگری است؟ غم کمبود وسایل، نبود امکانات، قدرناشناسی‌‌های قانونی، بی‌آموزشی، بی‌توجهی، فساد اداری، رشوه؟ با که گوش شنوا نیست، چشم بینا؟ ماندن در ترافیک‌ها، آژیر‌کشیدن  زیر گوش‌ کرِ ماشین‌ها؟

آتش‌نشانی‌ام آرزوست.


تولد یک خدا

در من والاحضرتی ظهور می‌کند، شاید پادشاهی، شاید دارم خدا می‌شوم. من منم ولی آن‌ها مرا خدا می‌کنند. نفس‌شان بند می‌آید. آب دهان‌شان را قورت می‌دهند. گاه دست‌های‌شان می‌لرزد. کلمه‌ها را گم می‌کنند. هرچقدر کوچک می‌شوند، من رشد می‌کنم. آن‌ها پایین می‌روند من قد می‌کشم. صدای ضعیف‌شان را که می‌شنوم صدایم بم می‌شود. شاهین خوشبختی را روی شانه‌های‌شان حس می‌کنند ولی همین شاهین خردشان می‌کند.
در من خدایی طلوع و در آن‌ها بنده‌ای طلوع می‌کند.

بعد از رفتن

مادری، سه‌سالگی غمگین و بی‌پناه‌اش را در تن دخترش جا گذاشته رفته.

به نام خدای سبزیجات

سر کوچه دبستان پسرانه می‌ایستد. از صبح زود می‌آید با دو گونی خیس از  سبزیجات. نمی‌دانم گاری‌اش را شب‌ها، به کجا می‌سپرد.

قدش بلند نیست. از روی صورتش هم نمی‌توان سنش را حدس زد. صورتش پهن است، سفیدکم‌رنگ، یا شیری‌طور. اجزای صورت کودک‌واره‌‌اش، بی‌لبخند‌، بی‌اخم، بی‌خشم و بی‌حالت است. دهانش، وقت حرف‌زدن آن‌قدر باز نمی‌شود که کلمات جدا‌جدا، بیرون بیایند، یعنی بی‌وقفه و پیوسته به گوش می‌رسند. تک‌جمله‌های بی‌تفکیک، نگاه‌های رفته زیر پلک کوچک، سری که کم  بلند می‌شود.

سبزی‌های کوچک و دسته‌دسته را روی گاری چیده، سبز و شاداب، تازه و نو. به ترتیبِ همه سبزی‌فروش‌های دوره‌گرد که معلوم نیست چرا گشنیزها را آن لبه می‌چینند و جعفری‌ها را روی این لبه. این دوقلوها چرا از هم جداهستند شاید برای اینکه اشتباه نشوند. تشخیص آنها برای تازه‌عروس‌ و دامادها سخت است. ترب‌ها و پیازچه‌ها رالبه دیگر طوری که معلوم شود میزان سبزی‌بودن‌شان با بقیه فرق دارد ودیگران سبزی‌ترند.

منظوراین‌که پیچ وخم حرفه‌ای خودش را می‌داند.

با اسکناس غریبه است. چشم‌هایش خوب کار می‌کند اما پول را نمی‌شناسد. از لمس اسکناس‌ها انگار می‌فهمد که چند‌تومانی است.  می‌ترسی بقیه پول را اشتباه برگرداند. اما هیچ‌وقت، تاحالا که نشده.

تخفیف زیاد می‌دهد. بخصوص درمورد اسفناج که با یک باران، هزارتومان روی قیمتش می‌رود.

امروز درگرگ و میش صبح دیدم روی پله آرایشگاه‌ِ بسته نشسته و سر برزانو به خواب رفته کنار سبزی‌های تازه‌چیده، به هم‌فشرده  از شهرری، از شهریار یا از کرج‌آمده.

همه چیزمثل سبزی‌فروش‌های دوره‌گرد است. با این تفاوت که خودش انگار، یک سبزی بزرگ‌شده است. یک گیاه آرام. یک ریحان یا یک جعفری یا پیازچه آدم‌شده ولی هنوز به آدمی‌نرسیده.  یکی از آن دسته‌شده‌ها، بی‌صداها، پاک‌شده‌ها. 

بوى عيدى

هر كدام دو تا اسكناس نو گرفتند. دو‌تا هزار‌تومانى. عيد اولى بود كه بهزيستى نبودند. مراقب چشم‌هاشون بودم وقتی این تا‌نخورده‌های سبز را می‌گرفتند که هنوز بوی چاپخانه می‌داد. می‌گشتم ببینم سابقه‌ای از این اوراقِ سال نو در بایگانی چشم‌هاشون دیده می‌شه؟ نه، چیزی نبود. یعنی من ندیدم. حتی در نگاه شش‌ساله‌ها. شاید یادشون رفته بود. شاید اسکناسی که قبلا، گرفته بودند هزار‌تومنی نبوده. 
از جامعهٔ ماقبل پول آمده‌اند. ماقبل عید، پیشاتمدن. برخلاف بچه‌های کار و خیابان که خوب، رنگ‌ اسکناس‌ها را تمییز می‌دهند و همزمان با ما زندگی می‌کنند و پول رایج را می‌شناسند و می‌دانند با چقدر پول چه می‌توان خرید. 
اینها، اما، از طبیعت آمده‌اند، از کمون اولیه، از آخرالزمانی که پول نا‌رایج است. 
 اسکناس‌ها را نقاپیدند، در دست و انگشت‌هاشون معلق ماند. مثل قاصدکی که بادی آورد و نسیمی برد. چند دقیقه بعد چند تا از این هزارتومانی‌ها این‌طرف و آن‌طرف افتاده بود. مربی می‌پرسید بچه‌ها! این عیدی‌ها مال کی‌ان؟ 
آن‌ها بی‌خیال، مشغول باز و بسته‌کردن چترهای رنگی‌ای بودند که ضمیمه اسکناس‌ها بود. 

زیارت اهل قبور؛ گورستان ابن‌بابویه

دیروز رفتیم گورستان ابن‌بابویه. گورستانی به محوریت آرامگاه شیخ صدوق. بچه که بودیم هنوز بهشت‌زهرایی در کار نبود. بعضی از فامیل‌های مادری، در آرامگاه خانوادگی مرکز دیدار و زیارت اهل قبور بودند. دکتر خشایار و همسر باردار و خدمتکارشون که بارها و بارها، قصه فجیع تصادف و مرگشون را شنیده بودیم. آرامگاه تختی و منظره‌ای از باغ مصفا با درخت‌های بلند و بوی خاک خیس و جایی که حال مرگ نداشت. امامزاده‌ای محلی، گوشه دنجی که محل عزا نبود، غم نداشت، ترس و بیگانگی نبود. مرده‌ها آشنا بودند، به محض مردن غریبه و عجیب و دیگری نشده بودند. فراری نمی‌دادند، برعکس جمع می‌کردند، دور هم می‌نشاندند.
رفتنم پشیمانی آورد، باغ نبود، قطعه‌ای قبرستان بود با نرده‌های مرتب، امامزادهای با گنبدی عظیم و در حال ساخت، آرامگاه‌های تخریب‌شده. درخت‌ها نبودند و سایه‌هاشان و بوته‌هایی که یادم نیست شمشاد بود یا چیز دیگر.
حالا اینترنت می‌گفت که کشته‌شدگان سی‌تیر اینجا هستند.  فراش‌ها می‌گفتند «سی‌تیری‌ها» آن‌طرف هستند یا این‌طرف. سی‌تیری‌ها اسم‌گذاری جالبی است. ردیف‌هایی از قبر که لقب شهید داده بود روی یک سکو که دو تیر چراغ برق بلند چوبی سیاه قدیمی، دروازه‌اش کرده بود. معلوم نیست در چه دوره‌ای ارج و قربی داشته‌اند.
بالاتر قبر دکتر فاطمی بود. فراش‌ها اصرار داشتند قبر خواهرش را هم نشان‌مان دهند. همزمان که نوشته بود وزیر خارجه تاکید داشت سردبیر روزنامه باختر امروز. یاد دکترخانیکی افتادم که او را نمونه موفق یک روزنامه‌نگارِ در عین‌حال سیاستمدار می‌دانست. برایم کلمه سحرگاه سخت‌تر و بغض‌آور بود.
سر خاک موذن‌زاده اردبیلی یک خانواده بزرگِ افغان نشسته بودند و با حال حزن و عمیقی فرصت را وسیع می‌کردند. من دلم برای خودم می‌سوخت که چه بی‌اثر از دنیا می‌روم.
پیش از همه به آرامگاهِ آرام رجبعلی خیاط رفته بودیم. من فرصت را غنیمت گرفتم و به خاطر آن همه حال و ندبه احتمالی هزاران دلی که پراکنده بود، دعایی کردم. و نماز خواندم که می‌ترسیدم قضا شود. حال مردمی که می‌آمدند از حال زوار امامزاده‌ها پرسوزتر بود.
بعد از موذن‌زاده، فرخی یزدی را یافتیم و بعد آرامگاه دهخدا. خسته بودیم، همینکه به سمت در خروجی می‌رفتیم سنگ‌نبشته‌های دهه چهل را می‌خواندم. ساده و کم‌شعر. اکثرا شبیه هم. همان معروف‌ها که فاتحه‌ای بخوان و کن دلشادم. سنگ‌هاهم ساده وبدون فاصله طبقاتی زیاد. 
یک روز دیگر باید رفت برای خواندن روی سنگ قبرها. گفتند علامه طباطبایی و دکتر حسین شهیدی هم اینجا دفن شده‌اند. 
شهرداری‌ها توان عظیمی دارند هویت‌های محلی و تاریخی را خرد کنند و آن را امروزی یا اصلا بی‌هویت یا خط‌خطی جلوه دهند.