زباله شهری درگورستان
مردگان گورستان درچشم ما خانهای بیحال، خاکستری یا پرزباله دارند که باید با گلاب شستشو شوند
این زباله ها اما رنگیاند، روشناند، امیدبخش، صورتی، سرخ، آبی، سبز. هرچند با برگهای زرد و قهوهای و سردی خاک گورستان در آمیختهاند
زبالهها در اینجا سالماند. در خود یا دیگری منحل نشدهاند. نوشتههایشان هنوز خواندنی است. قطعه قطعهاند.جداشدنی. میشود همین حالا غنچه گلایول صورتی را برداشت و دوباره در آب گذاشت
مردگان اینجا همانی را می خورند که ما میخوریم، سردشان می شود ،طالب رنگ و بوی گل و نور شمعاند
مردگان همان ماییم با دوپا، دو دست، معدهای بزرگ و سینهای پردود که اینجا وآنجای گورستان میپلکیم اما ممنوعالخروجیم
مردگان همان ما زندگانیم که درگورستان ادامه پیدا کردهایم
زانتیا بهتراست یا آلزایمر
یا اگر معادل آن را میدانند با هربارمراجعه به این موسسه برای آزمایش، ویزیت و یا شیمی درمانی، این غول زشت و قدرتمند درقالب آن" کلمه" معمول ظاهر نمیشود
بنابراین هرچه بیمار واطرافیان او را از کلمه "سرطان " دور و هرچه آن را پنهان کند، تسکیندهندهتر است.همینطور هرچه این بیماری وامثال آن، لباس کلمههای ناشناختهتری را بپوشند، بهتر و به وضعیت باثباتی از منزلت نزدیکتراست
شاید این یکی از دلایلی باشد که نهادهای پزشکی بینالمللی اصراردارند به " دچار ایدز" شده بگویند "حامل ویروس اچ آی وی"
به هرحال شوهر " شهین خانم" یا " عیال خسرو خان" ، بیشتردوست میداشتند علاوه بردلایلی که دراین پست خواندنی و پذیرفتنی آقای دکترقاضیان آمده، به جای آلزایمر زانتیا گرفته باشند
نماز باران
ترس با لهجه
پاره و بریده بریده گفت:" من خواب بودم الان ازخواب ببدارشدم، نمیدانم؛ شمارهای نگرفتم." لهجه داشت لهجهی خراسانی. یک خراسانی ِ خراسان ندیده
قطع کردم اما ازصبح صدای قلبش یکی در میان با قلبم میزند
دعای مستجابزده
آناهیت اما امروز، روزخوشحالیاش بود. آخرکار گفت تا آخرآبان که نمیایی اینجا ؟جوابم مثبت بود. بعد خبر داد بالاخره ویزای امریکایش آمده، همین دوسه روزپیش. بلیت راهم رزروکرده و اگر دیگرمرا ندید اینباررا خداحافظی حساب کنم
نفهمیدم چرا خبری را که اینقدربرایش مهم بوده، وقت تمام شدن کار و رفتنم میدهد. شاید گذاشته بود مثل همیشه خودم بپرسم. من هم که فکرکرده بودم شاید پرسیدن چند باره ناراحتش کند
حالا بعد ازدوسال انتظار، آرزویش برآورده شده بود. خیلی از مشتریها از ماجرای زندگیش، طلاقش وتصمیم دسته جمعی خانواده اش برای رفتن وکلاس زبان رفتنهای مکررش در روزهای جمعه و نگرانی اش از آیندهای مبهم درامریکا خبرداشتند. وقتی توی نوبت می نشستی، میشنیدی داره تعریف میکنه
بهش تبریک گفتم دلم هم کمی گرفت که شخصیتی چسبیده به گوشهای از زندگیام در حال جدا شدنی همیشگی است. مثل شاخه کوچکی که ازدرخت کنده میشود। اما شوق او سرایت کننده بود. چه احساس خوبی! یک انتظارچندساله وغیرممکن، ممکن و یک آرزو برآورده شده بود. اصل حاجت مهم نبود من لبالب یک دعای تازه مستجاب شده بودم। بوی نانی را می داد که از تنور بیرون آمده بود یا پوستههای ورقه ورقهی نازک و سفیدی که هنوز روی چهرهی صورتی نوزادی یکروزه است
چند باربه زبانم آمد ازاو بخواهم پیش ازرفتن چند تا عکس از چهرهاش بگیرم।اما نگفتم چرا؟ نمیدانم. شب خواهرم گفت هدیه ای برایش بخریم. فکرکردم همانموقع وقت خوبی است تا ازصورت مهتابزده و رنگ پریدهاش، ازچشمهای سبزش که باحلقه گود افتاده وتیرهای درزیربرجسته شده و اندوهی که ازآن ته، همنشین یک لبخند بزرگ می شود، قاب بگیرم
به زبان اصلی
چقدرراحتاند وقتی میدانند کسی که گوشش نزدیک دهان آنهاست یک کلمه هم ارمنی بلد نیست. فقط از موسیقی کلام و نگاههای ریز، بالا و پایین رفتن تن صدا و نزدیک و دورشدن دهانشان، خنده های یواشکی و حضوراندکی هراس و لذتی که دراین خلوت " نازبانفهمی" من به دست آوردهاند، میتوان فهمید احتمالا درباره رییس وحاشیههای محل کارشان - آرایشگاه - صحبت میکنند
فکر کردم چرا توی این چند سال از آنها یا از آلینا چیزی یاد نگرفتهام. اما دیدم اگراینجا رو انتخاب کردم به خاطرنفهمیدن زبانشان ولذت بردن ازبی معنایی کلمههایشان بوده
کاملا مرتبط: کارخانه آرایشگری
کیوسکخوانی درتهران
به موازات این ستون کاغذی، یک ستون گوشتی از مردم – به طورمعمول مردان - صف می کشند از همان همشهری شروع میکنند، تیترها را می خوانند و جلوتر میآیند، درحالی که جابجا دستهایی به زحمت از لابلای تن شان داخل میشود تا روزنامهای بردارد
این صف اما در مقایسه با تجمعی که در برابر دیوار سمت راست کیوسک برگزار می شود، کم رنگ است. هشت روزنامه ورزشی در دو ردیف چهارتایی با غلبهی رنگهای قرمز و آبی و خیلی مرتب، نیمهی بالای دیوار را می پوشانند. اگر تمام کیوسک را یک روزنامه ببینیم، اینجا تای اول صفحه اول آن است
روزنامه فروش درست زیر این نیمصفحه تختهای گذاشته و روی جوی آب را پوشانده. روزنامههای کیهان، رسالت و جمهوری و دیگرروزنامهها همینجا نشستهاند درحالیکه فقط نام و لگویشان پیداست. هر تیتراول زیر روزنامه دیگر پنهان شده است. انگار این روزنامهها تنها یک تیترفرعی و کوچک هستند واهمیتی ندارند تا با سوتیتر،عکس یا نیمی ازمطلبشان در صفحه اول کیوسک چاپ شوند. اگرمیخواهید وعلاقه دارید باقی متن را بخوانید، به صفحه... مراجعه کنید. یعنی مثلا روزنامهی رویی را بردارید تا ببینید نیمصفحه اول کیهان چی نوشته است
داشتم میگفتم برای همین تخته وروزنامههایش است که ورزشی خوانها مجبورند درحاشیه خیابان وپیاده رو بایستند و حلقه بزنند
قیافهها – که باز معمولا مردانند- خیلی جدیتراز قیافهی همشهری و ایران و اعتمادخوانهاست. ابروها را دروسط گره زده، چشمها را ریز کرده، صاف ایستاده یا تنه را روی یک پا تکیه دادهاند. بعضیها هم کمی گردن راکشیدهاند و یکی یکی وبا دقت تیترهای ورزشی را میخوانند. خنده ای هم روی لب ندارند. خطوط چهره هم بیشتر به خواندن میماند تا اظهارنظر، تحلیل و یا اطمینان. حداقل من تا بحال چیزی ندیدهام
تیترهای ورزشی همیشه خودمانی، کوچه بازاری، نقل قولی، لات منشانه، زمین چمنی و به قول روزنامه نگارها زرد است. امامعلوم نیست چرا این وضعیت غیررسمی درحس و حال وشخصیت خوانندههای ایستادهی ما یا به قول آقای حسین قندی " مفت خوانها " منعکس نمی شود. ردیف نیست، تجانس وهمرنگی ندارد
تکیهکلام های کوچه بازاری و شایعات و حرفهای خاله زنکی- یا عمو مردکی- ، رجزخوانیها و تهدیدهای بینباشگاهی خیلی داغ و جدی است. جوری است که دراین شلوغ ترین و پرخوانندهترین بخش کیوسک، انگار نگاهها دارد تیترهایی مثل واقعه 18تیر، سقوط یا دستگیری صدام، تبریک ناطق نوری به خاتمی برای پیروزی در انتخابات، فرو ریختن برجهای دو قلوی نیویورک، پیروزی احمدی نژاد، ترورحجاریان را می خواند. کمی اغراق می کنم ولی اتفاقها و رویدادهای دست دوم-ی را بیاد نیاوردم
اما مطمئنم که این خبرهای سرخ و آبی مثل شبه نقل قولهای افشین قطبی از کتابهای آموزش موفقیت و قهر و دعوای علی کریمی، ناسزاهای علی دایی درکنفرانسهای مطبوعاتی درچهره این خوانندهها از خبرهای رسیدن نرخ تورم به رقم 30، سقوط قیمت نفت، دعوای رییس بانک مرکزی و رییس جمهوری، کاغذ پاره بودن یا نبودن مدرک برای وزیر و وکیل شدن، طرح تحول اقتصادی، نامهای انتخاباتی مثل مککین، اوباما، خاتمی، کروبی، قالیباف، صدورقطعنامه سوم شورای امنیت علیه ایران و بالاخره سرمایی که پیشبینی شده 5/1 برابر سرمای سال پیش است، مهمتربه نظرمی آید. بدن، نگاه، تعداد وحال و حسشان که این رامیگوید
دومینوی بازار
بازارو اعتصابش معاون رییس جمهوری را به سخنرانی در جمع بازاریان می کشاند، برای " عادی شدن وضعیت امنیتی آن" پلیس مراقبت می کند و بالاخره اصناف را هم وزن دولت می کند و این دو را سریک میز مذاکره می کشاند. هرچند ریشه ماجرا به "اراذل و اوباش" نسبت داده شود وبازاریان به "هوشیاری" دعوت شوند "
اول اصفهان، بعد تبریز، بعد تهران، اول تجمع درمسجد امام بعد تعطیلی تیمچه طلافروشان بعد پارچه فروشان بعد فرش فروشان
کلمه های صنعت، بانک، صنایع دستی، گردشگری، بورس، تولید، نفت خیلی وقت است که رنگهای گرمی خورده اند اما اعتصاب وتعطیلی یک بازارسنتی و" بازگشایی و "عادی شدن فعالیت آن " همچنان نشانه پررنگی است. پررنگ تراز کلمه های دانشگاه ومعلمان و اعتصاب هایشان
دالایی لاما در پیله
روبروی من ایستاد
قوی بود ، نفوذ می کرد
گویی همین الان می توانست دهها غزل رااز بر بخواند یا جواب معمای لاینحلی را آماده دارد و درضمن می تواند دعوای پیچیده ای را قضاوت کند
باهوش بود اما کمیت نداشت
می آمد که بگوید درذهن من چه می گذرد. نامم چیست و چه زمانی قرار است برگردم . همینطور خاطراتم را از بربود
انگار سرش چند کتابخانه سوخته ونسوخته را باردار بود
گویی هیچوقت نوزاد نبوده ، راه رفتن را یاد نگرفته یا حرف زدن را آغازنکرده . همیشه همینطور بوده و خواهد بود
دور بود، سنگین و پرراز
....
بهار
هزارتوی شهر
زباله است. بی قیمت و بیارزش. دور ریختنی. نخواستنی و دیگر نباید بودنی. نازیبا، از شکل افتاده و مچاله. بدبو و فاسد شدنی، بیماریآور و مرگزا. درهم فرو رفته اما جداشدنی، دور رفتنی، ترسآور و احتیاط برانگیختنی
پاره پاره است. هزار جزیی. تکههایی از هویتهای جداگانه. فاقد معنایی سنگین در مرکز. بدون حضور اشارههای صریح به دیگری با رابطههایی گسیخته. بیانسجام. در نبود چارت تشکیلاتی. بدون رییس بدون مرئوس، ناخویشاوند
زبالهها وقتی کوه میشوند معلوم نیست از فرمانیه آمدهاند یا از شهرری. از شهرک راه آهن یا هفت حوض. فقیرند یا ثروتمند.مهم نیست اصل بودهاند یا ساخت چین، وطنی ِ خالص یا دست ساز خانگی. یعنی که کدامند: محلی، ملی یا بینالمللی.مشخص نیست از زبالهدان پارک ملت در این توده سنگین نشستهاند یا از دبستانی غیرانتفاعی آمدهاند .... ادامه در هزارتو با عنوان زباله، شهرودگر شهر
شعارهای انتخاباتی - اصلاح طلبان
همراه شوعزیز/ همراه شو عزیز
تنها نمان به درد/ کین درد مشترک
هرگز جدا جدا / درمان نمیشود
دشوار زندگی / هرگز برای ما
بیرزم مشترک / آسان نمیشود
تنها نمان به درد/ همراه شو عزیز
همراه شو/همراه شو
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد / کین درد مشترک
هرگز جدا جدا/ درمان نمیشود
اگرچه کلمهها در قالب یک سرود انقلابی نشستهاند اما فریاد نمیزنند، تهدید نمیکنند، سلاح ندارند، خون از اندامشان جاری نیست، اصلا سرخ نیستند و از آن مهمتر رنگی هم نشدهاند. از پیکرهای کشته یا مجروح یا شکمهای گرسنه و دلهای داغدیده چیزی نمیگویند. باید و نبایدهای محکم ندارند. پر ادعا نمینمایند؛ نقشه نمیکشند، تاریخ را به دورههایی تقسیم نمیکنند، وعده نمیدهند، از خود پُرنشدهاند و نمیخواهند چیزی یا کسی را سرنگون کنند، قطعیت نمی پذیرند.هرچند از رزم می گویند
کلمهها اما ایهام هم دارند، کنایه آمیزند و تعین ناپذیر. مخاطب در لباس بدل فرو رفته است و به نام "عزیز" خوانده میشود. جانشینهای دیگری چون "مردم"، "خلق"، "فرزند"، "هم رزم"، "مجاهد" و رفیق" کنار گذاشته شدهاند. "درد مشترک"، "دشوار زندگی"، " رزم مشترک" معین نمیشوند، صریحا معلوم نیست به کدام سو اشاره میکنند و البته گویی زیر لب گفته میشوند. آهسته تا اینکه گوشی یا موشی نشنود. احتمال دارد تصریح و بلند گفتن یا شنیدن جریمهزا باشد. فاش گفتن عقوبت بردارد
فاصله میان گوینده و شنونده زیاد نیست. به گفت وگوی یک معلم سختگیر وعصبانی با یک شاگرد تنبل یا رهبر بزرگ یک حزب با یک هوادار ساده یا یک شاه شاهان با رعیتی از آن دور نمی ماند
فاصله نزدیک است شاید دو نفرند که روی یک نیمکت یک پارک نشستهاند یا طبیبی که بیمار نفسش را روی صورت خود حس میکند یا پیری که در گوش طلبکنندهای نجوا میکند یا مادری که آرام فرزندش را نوازش میکند
فاصله نزدیک است چون "ما" با صورتهای مختلف، آشکار و پنهان در صف کلمهها پراکندهاند. این "عزیز" به همراهی خوانده میشود، به تنها نماندن. درد مشترک را یادآوری کردن. راه جدا را مذموم شمردن، دشوار زندگی را تنها از راهِ رزم مشترک، آسان شدنی دانستن و همراه شدن را جابجا تکرار کردن
"عزیز" و شنونده به نظر میرسد درخود فرو رفته است، گوشه نشستهای، درهم پیچیده، سرد و فاصله دار. ناامید و سرگردان و به خود و روزها مشغول. رها شده
این مصرعها اما لباس آواز پوشیده و در صدای شجریان نشسته است. بنابراین هرچه بار آواز از نوع صدای شجریان است، بار این کلمهها و معناها و شعار انتخاباتی شد ه است
شعر و آواز بودنش باز هم از تصلبش کم میکند، رنگ ذوق و احساس میدهد. رقیقترش میکند. گوینده را مشفقتر نشان میدهد. از بار سیاسی و تند و آشکار آن می کاهد. شعر، موسیقی سنتی و شجریان با نجوای نزدیک و ناصحانهی گوینده سازگارتر است
گوینده احتمالا به این نتیجه رسیده که یک گوشهنشسته، افسرده و منزوی را نمیتوان با کلام سخت، استدلال، فلسفه و سیاست به زندگی بازگرداند و خسته و بریده از معناهای پیشین را نمیتوان دوباره با کلمههای تروتمیز و شیک، از دموکراسی، انقلاب، وطن، عدالت اقتصادی و اصلاحطلبی شارژ کرد
کلمهها قوی نیستند، اطمینان ندارند، میخواهند امید دهند، تا حدی هم میدهند اما از روشن کردن و نمایش افقی روشن ابا میکنند، میترسند آینده به همین تیرگی امروز باشد چیزی که با شعار اصلاحطلبان در انتخابات ریاستجمهوری پیشین کمی فاصله دارد. آن وقت کلمهها کمربند را محکم بسته بودند، بند پوتین یا کفشها را گره زده و پاها را به عرض شانهها باز کرده بودند، کمر و پشت را راست کرده و نگاه را به نقطهای در جلو دوخته و با اطمینان گفته بودند "دوباره می سازمت وطن"با ضمیر مفرد و متصل به فعل. به تنهایی، مطمئنا، حتما. اما حالا از من به ما و استواری و اطمینان به تردید چرخیدهاند
گوینده هیچ وعدهای برای ساختن یا دوباره ساختن چیزی به آن عزیز نمیدهد. نمیگوید حتما این درد مشترک درمان میشود یا دشوار زندگی آسان میشود. الا و اگر می گذارد. اگر تو بیایی، ما بیاییم همه بیایند
تراکت تبلیغاتی یا قرارداد
خیابان پراز کاغذهای گلاسه سرخ رنگی است که خبر افتتاح یک مرکز تهیه و توزیع غذای دیگر را در محله منتشر می کند. غذا این لازم ِ همیشگی ِ اشتها برانگیز، داغ و ارزان و تنها با یک تلفن بر سر سفره مینشیند و آن را رنگین می کند
این قدرت رنگکنندگی در کنار صفتهای دیگری چون خوشطعم، خانگی و بهداشتیبودن به انضمام پیک رایگان، پیامهای اغراقآلودی هستند که اجاقهای خانگی را به خاموشی دعوت میکنند و زمان استراحت و فراغت بیشتری را به زنان و مردان وعده می دهند
اما برخلاف پیامهای تبلیغاتی مشابه، در این آخرین تراکتی که هر روزصبح در هنگام خروج از ساختمان زیر پاهای ما پهن می شود، تلاش اندکی شده است تا بار متن، با ارزش های مثبت و صفت های جورواجور و مقایسه های عجیب و غریب سنگین شود. صفت سازی و اسم گذاری در حداقل اندازه و کیفیت بوده و کمترین حضور را در نقاط برجسته تراکت دارد، اطلاعات با فونت ریز نوشته شده و درنتیجه کمتر در تیررس خوانندگان و به یک معنی مصرف کنندگان است. گویی توزیع کننده اصراری ندارد حتی امتیازات و حقوق مثبتی را که برای خریدار در نظر گرفته با صدای بلند و همان ابتدای دیدار و آشنایی اعلام کند تا شاید او رغبت بیشتری برای سفارش غذا در خود مشاهده کند
جملههای ساده و حکمهای اداری، آن را بیشتر به قراردادی شبیه میکند که میان آگهیدهنده و مشتری منعقد می شود و مواد و تبصرههای آن، حقوق و وظایف طرفین و موارد تخلف و مجازات آن را با جزییات مشخص می کند
از بخش اول آن می گذریم که به انواع روشهای توزیع غذا اختصاص دارد و در ماده دوم ( من آن را اینگونه می خوانم) تازه به رایگان نبودن موضوع پیک در این مرکز پی میبریم که هزینه آن بر اساس فاصله جغرافیایی با شعبه مورد نظر محاسبه می شود و قابل افزایش است. اما درعین حال کارفرما برای خود مجازاتی تعیین کرده تا در صورت تاخیر در رسیدن غذا، مشتری از پرداختن هزینه معاف شود
ماده سوم کیفیت و کمیت غذاها و قیمت و روزهای توزیع آنها را مشخص کرده است تا آنجا که همه اجزای یک پرس غذا، وزن و تعداد آنها و حتی چاشنی های ضروری نیز برای مصرف کننده معلوم است
برای مثال برای غذای ردیف اول جدول یعنی چلوجوجه کباب مخصوص که هرروز توزیع می شود، تعهد شده دو سیخ جوجه 90 گرمی بدون استخوان + یک عدد گوجه فرنگی یا نارنج به مشتری تحویل داده و 1600 تومان دریافت شود. مرغ سوخاری نیز دقیقا باید شامل سه تکه مرغ جمعا 400 گرم باشد و در کنار سیب زمینی، سس و نان چیده شود. در این جدول حتی تعداد گوشتهای خورش و جنس و وزن آنها نیز معلوم است و حتی قاشق و چنگال و نان نیز هزینه بردارند
تبصره های ذیل جدول، که به نظر من ماده چهارم قرارداد را تشکیل می دهد، خواندنی تر و البته بیشتر از سایر بخشها چهره مولف را از نقطه نظری که خواهیم خواند، آشکار میکنند. به نظر میرسد صاحب آگهی و فروشنده در این بخش از نقش خود فاصله میگیرد و به جای اعلام عالی بودن ابدی کیفیت غذاها، وضعیتی نسبی و مشروط میان خود و مشتریان ایجاد می کند در عین حال خود را از منزلت و جایگاه آشپزی اشتباه ناپذیر به زیر میآورد و در فاصله برابری با او می نشیند
به جملههای زیر دقت کنید
غذای ما همیشه عالی نیست مثل خانه شما! گاهی به علت قصور در آشپزی یا مشکلات فنی ممکن است پخت غذا در حد عالی نباشد اما به هیچ وجه از مواد اولیه نامرغوب استفاده نخواهد شد
آگهی دهنده تفاوتی میان آشپزخانه خود و مشتریان نمی گذارد. "این" و"آن" را در یک سطح قرار می دهد تا نتیجه بگیرد گاه به دلیل اشتباهی فنی یا انسانی غذا نه که "خراب " شود بلکه از عالی بودن تنزل می کند
با این عبارتها صاحب آگهی با اعلام "همیشه عالی نبودن" محصول عرضه شده و فرو رفتن در نقش صاحبکاری که علیه منافع خود سخن میگوید با انتظارات مخاطب و مصرف کننده در تضاد قرار میگیرد وهمزمان با اینکه او را به صاحب پیام نزدیکتر می کند، احتمال مصمم شدن او برای خرید را افزایش می دهد
این دو شخصیت اصلی ماجرا به نظر خصوصیات زیر را پیدا کردهاند
صاحب کالا و خدمت: شخصیتی که از صاحب آگهی در این پیام تبلیغاتی بازنمایی می شود دروغ پردازندهای نیست که برای حفظ منافع خود و افزایش سود حاضر باشد بر تعداد صفتهای ارزشی و مثبت خود بیفزاید و درجه آنها را بالا ببرد. او پیام خود را از سر و صدا هیاهو و بازار گرمیهای معمول و قولهای رایج اما بی مبنا خالی می کند. او خود را خادمی مطیع و غولی رها شده از چراغ جادو نمی نمایاند که قادر به انجام هر امر محالی است. او صورتی بی گریم، شخصیتی جدی، ساده واهل معامله دارد. حقوق خود و مشتریانش را به جزییت تعریف و جرایم ناشی از عدول آن را هم مشخص می کند
مشتری: از نظر این پیام تبلیغاتی مشتری به شخصیت به برج عاج نشستهای شباهت ندارد که کارفرما موظف است تمامی نیازها و اوامر او را تامین کند او حتی باید برای خدمتی چون ارسال غذا هزینهای را پرداخت کند که در جای دیگراز او نمیخواهند. او باید آماده افزایش مشروط و معین قیمتها باشد اما او حق دارد بدقت از کمیت و کیفیت غذاها اطلاع داشته باشد و بداند در چه زمان و در چه شرایطی حق اعتراض دارد
تفاوت این مشتری با مشتریان سایر بنگاه ها در این است که به صفت و بار ارزشی مثبت و هیاهو و رنگ و لعاب برای انتخاب یک کالا نیاز ندارد. او بیشتر به جزییات عینی علاقهمند است حقوق و امتیازات خود را تعریف و تعیین شده می خواهد. او نیاز به قانع شدن دارد
این مخاطب همچنین اهل رژیم غذایی است تعداد و وزن تکههای غدا برای تعیین کالری مهم است. او از خوردن روغن پرهیز می کند."در پرس چلو...از روغن استفاده نشده و به جای آن هر پرس چلو با 10 گرم کره معطر شده است ." به کلمه معطر دقت کنید. گویی همان 10 گرم هم از کالری خالی است
با توجه به فرم و طرح تراکت و قیمت غذاهای آن مشتری ، نه در خیابانهای شمالِ شمال شهر ساکن است و نه در جنوب آن. او کیفیت غذا را با هزینهای ارزان طلب میکند درعین حال طراحی تراکت و نحوه دکوراسیون فروشگاه آن نشان میدهد شیک بودن و مدرن بودن برای او اهمیت دارد
غذاهای مورد علاقه او مطابق این لیست بیشتر سنتی و کمتر مدرن و فست فود است
فیشهای مفهومی
ارتباط گران با اقدام آشکارعلیه منافع خویش می توانند خود را قابل اعتماد بنمایانند اگر به ما باورانده شود که ارتباط گران از قِبَل اقناع ما نه تنها چیزی به دست نخواهند آورد بلکه شاید چیزی هم از دست بدهند، درآن صورت بدانها اطمینان خواهیم کرد و تاثیر آنان بیشتر خواهد شد
یافتههای شخصی
ببخشید اما همین یک تراکت که من آن را از میان در ورودی ساختمان برداشتهام هم میتواند از نسبت تازه و خاصی خبر دهد که میان مشتری و صاحب کالا برقرار شده
این صاحب کالا و خدمت می تواند دولت هم باشد
بخشی از مخاطبان از رنگ و لعاب در عرضه هرنوع کالایی اعم از اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی سیاسی خسته شدهاند و برهنگی پیام را طلب میکنند
همینطور رابطه خود و کارفرماهایشان را بی قرارداد میبینند و به طور غیرمستقیم از آنها قرارداد طلب میکنند
رقیب و دست آن قدر زیاد شده که صاحبان کالا و خدمت – باز از هرنوعش – مجبور به محدود کردن خویش در ازای به دست آوردن مشتری افتاده اند.( شاید صدا و سیما مورد مناسبی باشد)
انتخابات موضوع مهمی است
من بیش ازحد به کاغذهای بی اهمیت، اهمیت می دهم
احتمالا غذا برای من موضوع بسیار مهمی است
الکتریسیته جان
کنار آن حوضچه های بزرگ و پرخروش و پر از موج ماهی های سرگردان، سبد هایی روی زمین، به اتاق انتظار شبیه بود . سبدها حکم محل احتضار ماهی ها را پیدا کرده بودند
ماهیچه های منقبض، پولک های درشتی که با تکان های تن ماهی دائم فلش می زدند، سر و صدای خوردن دم و باله های سنگین از درد به تن ماهی های دیگر می خوردند، دهان های سرخی که باز می ماندند ، سفیدی شکم و کنار لب ها ، بلد نبودند فریاد بیرون دهند و چشم های گشاد با وحشتی سنگین داشتند. از همه مهمتر نفس هایی که همان میان مانده بود نه می آمد و نه می رفت. آشفته حالی و نیاز برای آبی که همین کنار بود و موسیقی دلربایش آنها را بیهوش می کرد و قطره های حسرتش مثل غبار روی تن و لب های تشنه شان می ریخت
قربانگاه بود سلاخ خانه. نقره فام هایی که در حسرت آب و در کنار آن می مردند و چه دیر جان می دادند
سخت جان پیچ می خوردند و دیر دل می کندند
یک ماهی ازاد انتخاب کردم داخل کیسه ای گذاشتند و وزنش کردند. من فکر می کردم آیا وزن ماهی ای که هنوز جان دارد با آنکه ندارد مساوی است ؟ سر کیسه را به من دادند راه افتادم .او گاهی به محاق می رفت انگار که بالاخره از آب و اکسیژن وسیالیت دل شسته بود. اما یکباره می پیچید و پیچیدنش به انگشتان، بازو و تن من سرایت می کرد .جانش را به تنم می ریخت، رعشه وار. با هر رعشه اشک های من به همراه ترسی غریب جاری می شد .هرچه فکر می کردم از این نزع چیزی سر در نمی آوردم
میدان پر از دست هایی و پر از ماهی هایی بود که بی آب درون کیسه های پلاستیکی شنا می کردند و لابد جانشان را الکتریسیته وار به تن حاملان می ریختند. آن مردم به چشم من باردار بودند. باری که به جای شکم در دست هایشان حمل می شد. از قربانگاه بار گرفته بودند
طرح ترافیک، حریم حرم و پراکنده گویی های صبح
زنانی که باید از سر راه برداشته شوند
وقتی در تصویر و متن دنبال این عامل اصلی می گردید ، یک خانم راننده را می بینید که یک ماشین قرمز رنگ را می راند در حالی که لباسی زرشکی و تنگ بر تن و یک روسری صورتی بر سر دارد. با لب هایی به رنگ تند و موهایی بلوند که ازجلوی روسری نمایان است
سه قطره عرق به جای اینکه از پیشانی به طرف پایین سرازیر باشند به سوی بالا پرتاب شده اند وعلت آن احتمالا به خاطر از جا کنده شدن ماشین است. حالت ابروها وخطوط کنار آن به وحشت زدگی و دستپاچگی او اشاره می کند. احتمالا زنان با این نشانه های ظاهری است که در محیط جدی شهرو در نقش رانند ه به عنوان نقشی مردانه قرار می گیرند و برای همین تناقض با نقش است که ترسان، ناامن ، مضطرب و وحشت زده اند
جالب اینجاست که خانم به جای صندلی سمت چپ در سمت راست نشسته است. این نکته یا عمق ناشیگری او در رانندگی را نشانه رفته است و یا به سبک زندگی غیر ایرانی او تاکید می کند
مردی درشت اندام در حالی که زیر ماشین او قرار گرفته به راحتی ماشین را با دست هایش از جا کنده است. او موبر سر ندارد . بازوان و سینه ستبرش که با یک تی شرت چسبان پوشیده شده از رفت و آمد جدی او به باشگاه بدنسازی خبر می دهد. صورت و بدن و سبک لباس پوشیدنش بنوعی طراحی شده که بی سواد به نظر می آید و شاید در یکی از محلات به زورگیری مشهور است
از زبان غیر رسمی او خطاب به سایر رانندگان و یا مردم گفته شده :"رد شید مشکل ترافیک حل شد". بعد بلافاصله با استفاده از کلمه راه بندان به جای ترافیک ادامه می دهد "همه راه بندان مال این خانمه" و راه بندان با همه بار سنگین اش را به بالا بودن ترمز دستی نسبت می دهد. به این وسیله عامل مهمترین مشکل شهر یعنی ترافیک به نا آگاهی زنانِ آن هم به فقدان اطلاعات ساده رانندگی ربط داده می شود
از طرف دیگرکاریکاتور نشان می دهد زنِ وحشت زده مرتکب خلاف دیگری شده و با گوشی تلفن همراه مشغول صحبت است
علاوه بر این او همزمان با رانندگی در حال کمک گرفتن از دوستی به نام " شمسی" است. این نام معمولا در طنز های عامه پسند افواهی و رادیو تلویزیونی فراوان به کار می رود و بر نظام ارتباطی مسلط بر جامعه زنان دلالت دارد و آن ها را سبک سطحی و کم سواد و خاله زنک نشان می دهد. در عین حال از این مکالمه معلوم می شود راننده نه تنها به خاطر بحرانی که در آن گرفتار است بلکه در حال تعلیم رانندگی از راه دور و تحت نظر زن دیگری است و این موضوع ترافیک تهران را بیشتر دامن زده است
هرچند پیشنهاد حل معضلات ریز و درشت شهری و لابد بزرگتر از آن به وسیله خشونت، قوت تن و زور بازو و زور گیران محلی و نه از راه عقل بصیرت و برنامه ریزی خود نکته دیگری است که مربوط به بحث من نمی شود
اما کاریکاتور دوم با این شعار شروع شده است :"با مامورهای راهنمایی و رانندگی همکاری کنید... آنها بهتر می دانند
نوع لباس افسر راهنمایی و رانندگی نقاشی شده در کاریکاتور یعنی کلاه ایمنی و یونیفورم خاصی که پاچه های شلوار آن بایستی در چکمه های ساق بلند فرو رود از درجه بالاتر افسر مربوط نسبت به سایر ماموران حکایت دارد . این نوع افسران معمولا اخمو تر جدی تر، منضبط تر و بی رحم تر در اجرای مقررات رانندگی هستند
در کاریکاتور مورد نظر این افسر بلند مرتبه به صف خودروهای روبرو ایست داده ، ازاعتراض راننده های این صف معلوم است که چراغ سبز است اما ماشین ها به فرمان افسر مجبور به توقف شده اند
روبروی صف ماشین ها، خودرویی به رنگ خودروی کاریکاتور اول و با رانندگی زن دیگری که همان لباس زن اول را پوشیده دیده می شود.خط کج و معوج پشت سر ماشین نشان می دهد زن زیکزاک وار ویراژ می دهد و این هم نشانه تخلف و هم نشانه سبکسری و بی دقتی او به حساب می آید
از کلام افسر معلوم می شود که راننده زن همسر اوست و او به خاطر عبور خودروی او ماشین ها را به خلاف، متوقف کرده است و از ناهار ظهر می پرسد اما زن که او را ناامید می کند تقاضای خلاف دوم خود را طرح می کند و از همسرش می خواهد که لاین دوم را نیز باز کند. او عجله دارد زیرا دوست او حالا به نام قدسی – در شرایط اسمی مشابه شمسی – منتظر اوست . زمان نیمه صبح است . مرد به کار مشغول است ودر کاری جدی در درجه ای بالا انجام وظیفه می کند در حالی که زن خانه داراست .در ضمن اینکه او به جای در خانه بودن و آشپزی برای ظهر با دوستانش قرار دارد واحتمالا وقتش را به خرید و دوره های دوستانه می گذراند .اینجا نکته مهم این است که رانندگی و حرکت او در شطرنج پیچیده ترافیکی تهران نه به مدد مهارت و تسلطش بر رانندگی که به یاری پارتی بازی شوهرش انجام می شود
مار بوآ
گفتم مار بوآ مثال خوبی است
آن خطی که در وسط چاق شده و تصویرش در خیال های کودکی روی یکی از صفحه های کتاب شازده کوچولو نشسته است در حالی که یک فیل بزرگ از زیر پوست آن مار لاغر قابل شناسایی است
نه از این هم واقعی تر است. از خیال و کودکی و کتاب می گذرد ودر جسم آدم حلول می کند. می شوی یک مار بوآ در حالی که یک شی زنده و غیرقابل هضم نه فقط حجم معده تو بلکه تمام طول بدنت را می گیرد در حالی که نیم سانتیمتر از زیر پوست تو فاصله دارد
همیشه فکر می کردم زن باردار چه عذابی را تحمل می کند. چگونه یکی مثل من باید در من حاضر باشد .سر داشته باشد و تن پا چشم دهان و همینطور وزن و حرکت .همیشه مطمئن بودم بارداری برای من جنون می آورد
حالا در مورد من نوع دیگری صادق است. بدون بار فرزند یا محبوب . مهمان ناخوانده ایست سایه وار. مثالی از خودم .روی دیگرم .غریبه زمخت سنگین. جا خوش کرده .با من راه می رود .می خوابد. می نشیند .غذا می خورد همزمان با من فکر می کند. نجواهای درونی ام را می شنود. نظر می دهد بدون آنکه نظرش را پرسیده باشی خودسرانه تصمیم می گیرد.عمل می کند. او آن ور روزمرگی ها و رنگ خاکستری وجود است. بد هیئت زشت و بیخود
اما دلم روشن است که رفتنی است
ولادیمیر پوتین در تهران

چهرهای سنگی دارد. با دهانی که کمتر باز میشود و بندرت میخندد، چشمهایی که به شیشه میماند و با شتاب و از بالا به دیگری مینگرد. با نگاه از دوربراندازکننده ای که معمولا به دام نمیافتد. کمتر خیره میشود،گرم نیست، اعتماد به دست نمیآورد گویی به آن نیازی هم ندارد. به قصد تسخیر هجوم میآورد، تنبیهکننده و کوچکسازنده است. نگاهش سانبیننده و نظامی است. برای همین کم حوصله است همیشه وقت کم می آورد
به نظر گوشهای او بیش از دهانش کار میکند. زبانش سنگین و کند است
با کت و شلواری تیره، هالیوودوار بستهبندی شده تا روی فرش قرمز یا صحنه اهدای جوایز ژست بگیرد. بدون چروک، بدون تاخوردگی و بدون شکنندگی. او و لباس طوری به هم دوخته شدهاند که هریک نقصهای دیگری را جبران کند برخلاف دیگران که افشا میکنند
وا نمی رود، خم نمیشود. بالاتنه را روی این پهلو و آن پهلو آوار نمیکند، به این پا و یا آن یکی تکیه نمیزند. گویی تنها از جمجمه، ستون فقرات و استخوان، بدون اتصالدهنده و خمکنندههایی چون گردن، آرنج، مچ و زانو تشکیل شده است
رهبرانه راه میرود نه حتی رییس جمهورانه، نه البته از نوع راه رفتن انواعی از رهبران سنگین؛ کند و با رخوت. به رهبر یک گروه وسترن میماند که خاموش، چالاک، بیرحم و ماهر در تیراندازی، در همان آورارگی با احساس سلطه بر سرزمینی پهناور به خواب میرود و بیدار میشود
دستهایش را مشت میکند. در حالی که مانند ورزشکاران رزمی گارد گرفته، همه عصبانیتش را از صورتش جمع کرده و به داخل مشتها ریخته. هر آن این نگرانی وجود دارد که این انرژی انباشته را به گلوی دسته صندلی، روی میز و یا چانه طرف مقابل رها کند
همه بنوعی حریف به حساب میآیند و طرفِ مسابقه. به نظر زیر چشمی رقیب را خوب میپاید
اشیای دور و بر، در نظرش خرد و بیارزشاند. سبک، بیمقدار و دور. به نظر دایرهای به مرکزیت او همیشه باید خالی باشد
به رباتها شبیه است البته نه از نوع ژاپنی و فلزی آن. شبیه آنها که در فیلم های علمی تخیّلی سَر و بدنی پر از سیم و بست و گیرنده دارند. از درون فلزیاند اما از بیرون به مدلهای لباس شبیهاند. سوپراِستاری هالیودی و هنرپیشهای محبوباند
معنای همترازی را نمیداند. همتایان او نیز در کنار و هنگام ملاقاتش دستپاچه میشوند
او کوچک میکند. دیگران هم کوچک میشوند با این تفاوت که دیگران کوچک شدن خود را نمیفهمند و عکس یادگاری گرفتن را به همترازی تعبیر میکنند. آنها دلخوشاند؛ سرخوشاند
چگونه غذا، دستور پخت دنیای ما را تعیین می کند؟
و از آنجا خفیری (راهنمایی) بگرفتیم هریک به ده دینار، تا ما را به میان قومی دیگر بَرَد. قومی عرب بودند که پیران هفتاد ساله مرا حکایت کردند که در عمر خویش بجز شیر شتر چیزی نخورده بودند. چه در این بادیه ها چیزی نیست الا علفی شور که شتر می خورد و ایشان خود گمان می بردند که همه عالم چنان باشند
او با سفره و معده ای که تنها رنگ سفید شیر به خود دیده، جهان را چگونه می بیند؟ و جهان اطرافش به خاطر این تک رنگی چگونه ساخته می شود ؟
البته در این تلاش خیلی موفق نشدم تنها به این نتیجه رسیدم که ذهن واطراف چادر صحرا نشینی آنها ، خیلی خالی ترو خلوت تر از ذهن و اطراف خانه من بوده است
شب قدر:علی، مولوی و خدایی نزدیک
صدایش همۀ اوست
اما این یکی تنها یک صداست. نه نامی دارد، نه رنگی، نه اندازهای نه خویشاوندی و دسته و گروهی. گویی با خود گفتوگو میکند، یک بار که میخواند کمی فاصله میاندازد تا وقتی پژواک صدایش به آخرین قطعه برسد بعد دوباره میخواند. می خواند، میشنود؛ میخواند، میشنود. شاید در آن وقفه واکنش شنوندگانش را تماشا میکند یا دوست دارد در پس زمینهای ساده از سکوت، آوازش پررنگ شود، حجم پیدا کند
چند دقیقهای اما بیشتر نمیماند. شش یا هفت بار رفت و برگشت آوایش ادامه دارد. گویی در انتها سیر میشود میپرد، میرود
صدایش طراوت دارد ،خوش و سبز است. گویی یکی از اجزای باغ بزرگی است که درختهای انبوهش در آن قسمتهای بالا با هم ترکیب شده اند. در هوایی نمناک، زمینی لیز و مرطوب
او قسمتی از بهار است حتی وقتی برف تا 25 سانتی متری بام را پوشانده باشد یا یک باد سرد پاییزی سر و گردن ما را در شالی ضخیم پیچیده و پنهان کرده باشد. او از بهار جا مانده یا جا گذاشته شده است
نادیدگی اش آزارم نمیدهد. رازی پیچیده اما خالی از سنگینی و غلظت است. معمایی که هربار حل میشود و دوباره معما میماند
سفره افطار
برای همین است که رنگها،جابجا در سفره پراکندهاند. سبز، قرمز ،سفید،نارنجی،قهوهای و سیاه. اینها سمفونی میشوند اگر حضور مهمانانی چند، آن را درازا داده باشند
این یعنی که سفره گرم است به رنگ رنگهایش ،به بخار و داغی چای و نانش ،ربنّا و اذانش و حال و هوای در کنار نشستگانش
سفره افطار پرتجمل است. هرکس با هر بنیه مالی به خود اجازه میدهد یعنی خود را مجاز میبینید که سفره اش را یک یا دو درجه به سبک طبقه بالاتر از خود نزدیک کند و قطعه یا قطعههایی از خردههای از پیش تعیین شده را به سفرهاش بیفزاید
برای همین است که مصرف سرانه این جزییات به همراه بهایشان، همزمان افزایش پیدا میکند.یعنی صبح ها،دستههای سبزی پاک شده مردِافغانی زود تمام میشود صفهای یکدانه و چندتایی نانواییها درازتر می شوند.سینیهای زولبیا و بامیه را اگر غافل شوی،خالی میبینی و اگر دیر بجنبی تنها شیرهای کیسه ایِ بی نام و نشان در یخچال سوپر مارکت برایت میماند.شکر کمیاب است و بر ساعت کار آشپزخانهها، برخلاف اداره و وزاتخانهها اضافه میشود
سفره افطار در پایان خطِ روزی از نخوردن پهن می شود. این نخوردن در کنار چند نهی دیگر ،حکمی شرعی و وظیفهای دینی است که رسالههای عملیه واجبش دانسته و جریمههایی 60 برابر سخت، برای فرار از آن تعیین کردهاند
این سفره و قتی پهن میشود ،بر رونق مسلمانی و غلظت آن دلالت دارد این در حالی است که سطح آن را، نامهایی بشدّت ایرانی پر میکنند.دوباره فهرست را مرور میکنم :آش رشته،حلیم، شله زرد ،نان سنگک،...
سفره افطار،خانهها را گرمتر میکند و خانوادهها را نزدیکتر.این را شهر میگوید که وقت اذان مغرب میایستد، توقف میکند، خالی می شود .این را عقربه سرعت ماشینها می گوید که نیم ساعت مانده به افطار به جلو پرتاب میشود
در این چند خط زیاد مهم نیست که آماری رسمی و غیر رسمی از نسبت روزهگیران و نگیران نداریم یا نشنیدهایم .اهمیتی هم ندارد که تعداد یا نسبتی نامعلوم از مردم ناهار میخورند و از فستفودها ساندویچ سرد میخرند و یا بازار کنسرو در این ماه داغ است و بوی گرم غذا، ظهرها هم در کوچه و خیابان به مشام میرسد
مهم همان یکی از خالی ترین لحظه های سال است
سفره افطار پهن میشود تا تن عزیز داشته شود. تا به ضعف ،بیماری و رنجوری نیفتد این سفره مهمترین برنامه برای گرامیداشت و پرستاری از بدن و رقّت بر آن است
اما این بسیار عزیز داشتن، درست در لحظههایی اتفاق میافتد که روشن و پر برق است.صاف و عمیق،خلوت و خیس در جدا و دور افتادهترین فاصله از بدن و مادّه
سفره افطار ترکیبی عجیب پیدا کرده
فردیتی است که به جمع منجر میشود
حکم شرعیای که رنگ ملی میخورد
سادگیای که با تجمل یکجا مینشیند
پرهیزی که با زیادهروی کنار میآید
و مادیتّی که با روحانیت اوج میگیرد
با اینهمه اجزا و محتوایش یعنی خوردنیهایش همچنان مجموعهای از خردهریزها و حاشیهها مانده و با هیچ مرکزی کنار نیامده
کوارتت، یک نمایش چند رسانه ای
به نظر نمایشی کلاسیک و معمول جریان ندارد. شاید دیگر تماشاگران نیز مانندِِ من،احساس کنند علاوه بر تئاتر، در معرض چند رسانه دیگر قرار گرفتهاند و در پایان اجرای کوارتت، تنها با تاثیری برگرفته از رسانه تئاتر، سالن را ترک نمیکنند
قصهگویی،روایتگری: هر کدام از بازیگران روی یک صندلی و پشت یک میز نشستهاند. آنها برای ارتباط با تماشاگران و انتقال آنچه در ذهنشان میگذرد تنها از کلام استفاده میکنند. نه با دیگر بازیگران حرف میزنند،نه راه میروند و نه چهره و بدن خود را در حالتهایی میگذارند تا تماشاگر علاوه بر شنیدنِ گفتهها، با احساسِ حالتها و حرکتها، به راحتی به خود بگوید تئاتری در حال اجراست
تماشاگر تنها در خطی ساده، چهار قصه از دو ماجرا را میشنود و سالن را ترک میکند
رادیو: تماشاگر بیشترین اتکا را به گوش خود میدهد. یک صدای تک خطی، ماجرایی را برای او تعریف میکند. مثلا در یک تکه میگوید به آشپزخانه رفتم ،چند چاقو برداشتم به اتاق برگشتم و یکی از آنها را چند بار در قلب پسرم فرو کردم. این صحنه و دیگر صحنه ها به وسیله دو بازیگر، یکی قاتل یعنی پدر و دیگری مقتول یعنی پسر، اجرا و بازسازی نمی شود. ابزاری مثل چاقو در کار نیست. دکوری برای اتاق و آشپزخانه طراحی نشده است. بنابراین تصویری واحد در ذهن جمعیِ تماشاگران خلق نمیشود. هریک از تماشاگران میتوانند چشمها راببندند و درست مانند شنیدن از طریق رادیو دست به دامن تخیل شوند و جداگانه تصویرهایی از این قطعه از نمایشنامه را در ذهن خود بسازند که با تصویر دیگری متفاوت باشد
سینما،فیلم : نمایشگرهای روبرو تنها راویانِ دیگر را از طریق دوربین مدار بسته برای ما- یعنی قاچی از قاچهای چهارگانه تماشاگران – نشان نمیدهند. گاه هر چهار بازیگر در خاموشی و سکوتاند در حالی که تصویر هایی جاندار و هوشربا از زیباییهای طبیعت ایران در طول چهار فصل نمایش داده میشود. این فیلمها موسیقی متن دارند و سینما یا فیلم از نوع مستند آن را در لابلای تک گوییهای تئاتری به نمایش میگذارند
نویسنده و کارگردان با ترکیب دو وسیله ارتباطی یعنی تئاتر و سینما، از سبک مستند برای بیان چهار روایت از دو ماجرا استفاده کرده است
یکی تصاویری از زیبایی و آرامش طبیعت ایرانی و دیگری بیانی زنده و سیاه از ماجراهای تلخ اجتماعی و فرهنگی که در همان خاک و در زیر آسمان همان بهشت اتفاق میافتد
استناد در قطعههای سینمایی به شکل عمیقتری نیز قابل دریافت است و آن هم پخش همزمانِ صدای کارگردان مستند تلویزیونی یا سینمایی است که مرتبا برای یکی از همکاران خود پیام تلفنی میگذارد و مراحل تصویر برداری ، ساخت فیلم و تدوین آن را اداره میکند. یعنی یک مستندِ مستند شده
ترکیب سینما و تئاتر به گونهای دیگر نیز رخ میدهد. وقتی تماشاگر، دو چهره سینمایی شده آتیلا پسیانی و یا باران کوثری را از طریق نمایشگر آنهم در نمایی نزدیک میبینند، بیشتر در یک ترکیب سینما – تئاتر فرو میرود
روزنامه: تماشاگری که در تالار مولوی نشسته و بازی کوارتت را تماشا میکند، همزمان خود را در حال خواندن صفحه حوادث روزنامهها مییابد.
مصاحبه با متهمان قتل، اولیای دم و یا شاهدان عینی که هریک از زاویه دید خود ماجرای قتل را تعریف میکنند و خواننده – حالا تماشاگر- هر بار از یک پنجره وارد مکان وقوع قتل و حاشیهها و پسزمینه آن میشود و دائم در ذهن خود تصویرهایی را میسازد، موضعگیری میکند یا تصمیم میگیرد که گناه را به گردن چه کسی بیندازد .قاتل، اطرافیان،دولت، جامعه یا اصلا خودِ مقتول.
گفتار بازیگران به حدی به گزارشگونگی حوادث نزدیک است که انگار تماشاگر را از این ستون روزنامه به ستون دیگر آن میبرد
ارتباط میان فردی: راوی دردِ دل می کند، خودمانی حرف میزند و عامیانه میگوید.همانطور که تماشاگران در زندگی عادی برای یکدیگر ماجرایی کوچک یا بزرگ را تعریف میکنند
راوی که بازیگر متبحری در تئاتر یا سینما و یا هر دو است حالا در مقابل جمعی تماشاگر نشسته است و بخش مربوط به خود در نمایشنامه را از حفظ میخواند. اما خواندنش طوری است که گویی برای یک نفر در تنهایی و خلوت حرف میزند. انگار همین کنار من نشسته است، نزدیک است میخواهد شنونده اش حق را به او بدهد
کوارتت از نظر من به دلیل توفیق در ترکیب این صورتها با معانیِ روزمره اجتماعی ، یک نمایش چند رسانهای و قابل تامل و تحسین است. از موفقیتهای دیگرِ آن ،دوستان دیگر بهتر گفتهاند
شیرینی فروشی حاج خلیفه
شیرینی فروشی حاج خلیفه علی رهبر درست دریکی از گوشههای چهاراه امیر چقمقاق یزد نشسته است فروشگاهی که از تهران، نشانیاش را میدانند و به تو سفارش میکنند شیرینیهایت را از آنجا بخریهرچند عکسی که از آن گرفتهام درِ بسته و روز تعطیلش را نشان میدهد اما وقتی که باز است لحظهای آرام ندارد. انبوه مشتریانی که روی نبمکتها به انتظار نشستهاند،همهمه بخش پذیرش، بستهبندی و صندوق،متصدیان سفیدپوش که دائم در حال جنبش و حرکتاند ومعلوم است از پرکاری، بخشی ازخدماتشان را به خود مشتریها محول کردهاند
ویترین کوچکی در گوشه ای گذاشته و آن را ا ز نمونههای شیرینی حاج خلیفه پر کرده اند. در کنارش میز بلند و باریکی و چند دسته یادداشت کوچک که خود بنویسی و قیمتش را هم کنارش حساب کنی و به اولین زنجیره از خط خرید تحویل بدهی. دوستی می گفت بیست سال پیش که اینجا آمده سینیهای بازِ شیرینی رها بوده و مشتریها جعبه به دست خود شریک کار کارگزاران می شدهاند
بوی گلاب وعطر هل و پسته و زعفران و نارگیل هم درهوا موج میزند و با همهمهای که در مشامت برپا می کنند، شیرینی فروشی را زنده تر جلوه میدهند
اما با این حال به سختی می توانم نام این محل را شیرینی فروشی بگذارم. می دانم عادت من به نمای بیرونی، ویترینها و معماری داخلی مرسوم درشیرینی فروشیهای تهران و شهرهایی که دیدهام و رفتار کارکنان آنها
مرا در تشخیص هویت این شیرینی فروشی خاص دچار مشکل کرده باشد
سردر ورودی آنقدر قدیمی و ساده است که شاید تنها سی یا چهل سال از تاریخ تاسیس آن یعنی 1295 یا بقول وب سایت ان 1298 مدرن تر به نظربرسد. فضای داخلی از ویترینهای مرسوم خالی است در کنار پنجرهها نیز دامی از سینی های خوش آب و رنگ پهن نشده تا تلهای برای رهگذران باشد. کمتر لبخند و صمیمیتی به مثابه یک جاذبه تبلیغاتی در چهره فروشندگان به چشم می خورد. اینجا به کارخانه کوچکی شبیه است که خط تولید پر و پیمان آن، برند تجاری و بازار تضمین شده آن، جایی برای پنهان کردن خستگی و بی حوصلگی کارگزاران آن و روشهای اغواگرانه برای جلب مشتری نمی گذارد
با وجود این همه نام شیرین مثل قطاب، باقلوا، پشمک، سوهان، لوزوکلوچههای رنگارنگ و معطرو دیده شدن این همه اشتیاق و توجه وچشمهای گرد و بزاقهای تحریک شده ، این همه شورِ نوستالژی و رجوع خاطرهانگیز سنتها، فضا سرد و برهنه است
دفتر مدیریت از گوشهای پیداست. میزهای تحریر و کار آن مرا به یاد میزهای ارج اوایل دهه پنجاه می اندازد که با رنگ سبز مغزپسته ای و یا آبی روکش ضخیمی از چرم داشتند .یک قاب عکس بزرگ از حاج خلیفه آن بالا نشسته است. مدیران با سر و وضعی ساده گویی فقط به کار فکر می کنند و هیچ چیز نمی تواند حواسشان را پرت کند
در گوشه ای از کارگاه پرهیاهوی پشت پرده که سینی ها سیاه و بزرگ، لبالب از آن همه جسم شیرین از کارخانه می رسند، جوانی نشسته و برجی از نقل های درشت را به قله می رساند؛ به آن خنچه می گویند .سفارشی است برای سفره عقدی که همان روز عصر پهن می شود. بله را که از عروس می گیرند تکه تکه اش می کنند و میان مهمانان به تبرک توزیع می کنند. کاسه نبات ها و شیرینی های درهرم ساخته و به زرورق و ربان کشیده شده هم صف به صف در طبقه های بیرونی در انتظار سفارش دهندگان قبلی به ردیف نشستهاند
یعنی از این تناقض سر در نیاوردم که ساده گرایی چگونه از دل خود محصولی را خلق کرده که نه در سبد مصرف روزانه که در مناسک و مراسم و آیین های خوش و البته بتازگی ناخوش می گنجد
یزد با این همه افتادگی، بی رنگی، سادگی در شهر، معماری، رفتار و سبک زندگی چگونه خود را به عنوان قطب تولید کننده شیرینی ایران معرفی کرده است
یزد شهر اذانهای نشانهدار
صدای او صدای اذان موذنّی نبود که خادم خوابآلودی میکروفون را جلوی یکی از شبکههای رادیویی روشن میکند ومجری، اول به اطلاع همه میرساند که اذان صبح به وقت کجاست و بعد صدای ضبط شده و البته قابل احترامِ یکی از آن موذّنهای مرحوم یا زنده، ایرانی یا مصری،پیر یا میانسال به گوش میرسد و ما را یا به کوچههای بچگی و افطارهای رمضان میبرد و یا شبهای بعد از پیروزی انقلاب را زنده میکند که تا مدتی به زمزمههای شکسته بینیاز بودیم و اذانمان هم باید به فریاد شباهت پیدا میکرد و کوبنده میشد
اما اذان این موذّن قرار نبود از راه رادیو برای هزاران شنونده خواب و ناخواب و نامعلوم ونامعین پخش شود. صدای او فقط برای یک محله پخش میشد.تا آنجا که طول موج بلندگو اجازه میداد تا جاییکه حد و حریم مسجد و امامزادۀ مجاور میگذاشت
صدای او نشانهای برای یک محله بود.او انحصارا موذّن تعدادی محدود و معلوم از مردم بود.حتما وقتی شنوندههای دائمی او صدایش را میشنوند ،صورتش را به یاد میآورند نامش را میدانند و خانوادهاش را میشناسند
در این صورت شهر به ازای موذّنهای زندهاش به مناطقی غیر از مناطق شهرداری ،پست و آموزش و پرورش تقسیم میشد
شهر در شب از نیمه گذشتۀ خود بیدار میشد، در حالیکه اعتراضی نداشت
بیدار میشد با نفسی گرم ،زنده و صدایی خش دار. با گویشی منحصر به خود،در قالب قراردادی جمعی با مجوزی قدیمی و در معاهدهای پردوام اما نانوشته
شهر بیدار میشد با گفت و گویی آرام ، بازمزمه پیرمردی در گوش محلهای پرخواب
مصطفی دلشاد تهرانی
كلمهها، نگاه، نشستن، ايستادن و حركت دستها همه در قابي از ادب جاي ميگيرند و جنس او را از باقي بافتها جدا ميكنند. دايرهاي دور او ميكشند كه بعد از بيست سال ميتوانم بگويم او از جنس هيچكس نيست و به هيچ پديده آشناي ديگري شباهت ندارد. مرزهايش با ديگري سنگين است با هيچكس ديگر تركيب نشده تا وقتي او را ميبينم هويت ديگري را برايم تداعي كند
اما با اين حال طول موجش امتداد ندارد، سنگين نيست. خود را روي يك بيل بورد بزرگ با رنگهاي تند و گرم و كلمههايي با فونت درشت يا صورتي گريم كرده و چند برابر نشان نميدهد
صدايش آرام است. اما حساسيتهاي فصلي آن را تا به گوش برسد خشدار و سرفهدار میکند. كلمههاي حتما، يقينا، ضرورتا، بايد و مطمئنا در لغت نامهاش كمتر پيدا ميشود. آخر جملههايش بيشتر وقتها با گزارهاي پرسشي تمام ميشود و كمي لعاب ترديد دارد با اينكه ساختمان كلامش با آجر هایی از جنس استدلال و استناد بالا ميرود
دورترين و دست نيافتنيترين آدمي است كه ديدهام. اما نزديك است بدون آنكه نزديك بيايد. شايد براي اينكه راهها را به خود ختم نميكند و براي ديگران دعوتنامه نميفرستد. فكر نكردم هيچوقت كسي عاشقش بشود یا قهرمان و پیامبرش بخواند. با احساس ِخودش و همه آدمهای دایره و دایرههای اطراف خودش بازی نمیکند
به يك ابر رايانه شبيه است. تا بحال نفهميدهام چگونه اين همه داده را از سفرههاي مختلف جمع و دستهبندي كرده است
به پيران و عارفان شبيه نيست. شباهتش به آنها را به پنهانترين لايههاي وجودش برده است. ژست استادان دانشگاه را نميگيرد. فيلسوفي پيپ بر لب نشده تا هيچ كلمه از كلمههايش را كوچه و عابران نفهمند. ميدانم چند زبان زنده را ميداند اما از زبانِ مردگان دانستنش بیخبرم
هميشه چيز تازهاي براي گفتن دارد. گويي وحي همچنان و بنوعي دیگر ادامه دارد يا راويان هر آن روايت تازهاي نقل ميكنند. شايد باستانشناسي است كه در حفاريهاي مكرر هر بار گنجي، كتيبهاي يا شهري مدفون شده زير خاك را كشف ميكند و به ميراث فرهنگي تحويل ميدهد
روشن است. ميانهروست، ديندار است، اعتدال دارد، نه امروز در نيمه دهه هشتاد و نه در سحرگاه دوم خرداد كه از نيمه دهه شصت، از وقتی او را ميشناسم
حتما بايد از او دقيقتر مينوشتم . اينكه چه چيزهايي درس ميدهد يا چه كتابهايي منتشر كرده، يا درباره عقايد سياسياش، يا نگاه او به زن و رفتار خانوادگياش ، اينكه بيشترين تاثير را از درسهاي انسان شناسياش گرفتهام ، اينكه حالا كجاست و چكار ميكند .چرا شهرت نامهاي پرنام را ندارد
و حتما نبايد او را در كاغذ به اين سفيدي شرح ميدادم. نبايد او را فقط از اين همه تكههاي خوب ميساختم. قرار نبود از او پديدهاي آسماني و پيامبري معاصر بتراشم. من ميدانم در او رنگهاي ديگري هم پيدا ميشود هم عقلم ميگويد هم چشمم ديده است. مثلا رنگ خاكستري، طوسي، قهوهاي كمرنگ. با اين حال او هنوز براي من يك دليل است. يك وجود پاك، بي فساد، کم گناه، پر از آگاهي ناب كه انتخاب مومنانه چهارده سالگي ام را برايم همچنان تاييد ميكند
عموزنجیرباف
بازیها به نظرمیتوانند هم آیینهای باشند که افکار ،عقاید ، روابط اجتماعی و حتی تاریخ جمع و جامعهای را انعکاس دهند و هم وقتی دائم تکرار و اجرا میشوند، عقیده و شخصیت بازیگران و مناسبات جمعی آنها را شکل و قیافه دهند
کوچههای یزد
کوچهها زود پیچ میخورند،صاف و مستقیم نمیروند.معلوم نیست تا آخر کوچه چند نفر عبور میکنند. معلوم نیست همین لحظه چه کسی یکباره پیدا شود.سلام کند یا غریبه برودقد بلند کوچهها مساحت آسمان بالای سرت را کم میکنند .همینطور از حجم آفتابی که باید به این راهروهای پیچ در پیچ بریزند
کوچهها مثل جاده چالوساند.اما تونلهای اینجا زود تمام میشوند. سقف و ساباط، دائم تورا به سایه میبرند وبیرون می آورند
کوچهها تنگاند.قهرها را زود آشتی میدهند
کوچهها ساکتاند. دیوارهای پهن، بلند و بیپنجره نمیگذارد صدایی به درون بریزد یا پیاده روندگان از ماجراهای خانه ها باخبر شوند.جز موتورسیکلتهایی که جای ماشینهای ناتوان از عبور را گرفتهاند
معلوم نیست این کوچهها، ساکنان یزد را ساختهاند، چهره دادهاند یا مردم یزد قیافه خود را به کوچهها بخشیدهاند
مسجد اول
به رنگ خاک بود. نه لاجوردی، نه فیروزهای، نه ترکیبی از این دو با سفید و سبز
مسجد هم فقط چهار دیوار بلند داشت که تنها نیمی از آن به سقف پوشانده میشد. با یک قطعه گلیم کهنه رو به محراب. پردهای آویزان و رها و جانمازها و مهرهایی پراکنده اینجا و آنجا
کلمههای روی کتیبه راهنما راست میگفتند. مسجد هزار و چند ساله می نمود. شاید آنطور که نوشتهاند هم اولین مسجد ایرانی بود و هم دست نخورده و خراب نشده ترین آنها
کوچک بود و با اندازه فهرج تناسب داشت و با تاریخ بنای خود جور در میآمد. گویی همین چند وقت پیش وحی آمده بود وتنها چند نفر – فقط چند نفربه دین تازه آمده بودند و اصلا به مسجد بزرگی نیاز نبود
مسجد، قوی، با ابهت و خاموش مینمود. دور از من و دور از زمان من، قیافه ساکتی داشت. زبانش را نمی فهمیدم. یا فارسی نمیدانست یا اگر می دانست فارسی امروز نبود
ایرانی نبود. یا اگر بود در کاسه امروز نمیگنجید. ایرانی بودنش به چندین سلسله پیشتر برمیگشت.مثلا به ساسانیان. کمی ترسناک بود، بیشتر غریب یا رازآلود
اما منارهاش صریح بود، نزدیک وخودمانی. جادو میکرد. پهنای پلهها کمی از پهنای یک بالا رونده معمولی بیشتر بود. تن من با مناره یکی بود. تونلی تنگ بود در ارتفاع
جایی برای افتادن نداشت. مناره خود تو را بالا میکشید. اما کمی ترس، شوق و هیجان مرا گرفته بود مناره تکه تکه تاریک بود.سوراخهایی جابجا، آفتاب اندکی را به درون میکشید
او میپیچید من میپیچیدم
میزبان ما آن پایین بلند میگفت برای آرزوها نیت کن
بالا رسیده بودم فهرج آن دور، زیر پاهای مناره نشسته بود. باد تند میآمد می ترسیدم مرا با مناره به راههای دوری پرتاب کند
شيارهاي ماندني
اميرآباد،آلبوم عكسهاي قديم وجديد
انگار كمتر فروشندهاي حاضر شده، مغازهاش را واگذاركند نشانهاش اينكه بيشترشان ميانسال و قديمياند، با لباسهايي معمولي. بعضي مغازهها و كالاهايشان را هم كمتر ميتوان جاي ديگر پيدا كرد. میببينيد دارم بياختيار ميگويم "مغازه" نه فروشگاه با اينكه هم سوپرماركتهاي كاملي آنجا هستند و هم فروشگاههايي كه محصولات به روزي را عرضه ميكنند
مثلا آن كفشفروشي طرف غرب خيابان كه بوي چرمش از يكي دو متري مغازه به مشام ميرسد مثل قهوه فروشي روبرویش كه قبل از اينكه نزديك بيايد، بوي قهوهاش آدم را خبردار ميكند. كفشهايي كه در ويترين چيده شده، به مدلهاي امروزي شباهتي ندارد. اما همگي دست دوزند. گويي يك نفر آنها را به فرم پاهاي ايدهآل تراشيده. نوع تراششان هم به هم شبيه نيست. انگار چند جور آدم آنجا نشستهاند. با شكلها، وزنها و شخصيتهاي مختلف. داخل كه شديم فروشنده ازجا بلند شد و سلام كرد و با احترام نگاهش همان مسيري را پيمود كه نگاه ما روي كفشها مينشست
ياد آن كفشفروشي ميدان منيريه افتادم كه آنهم بوي چرمش ما را گيج ميكرد. انگار فروشگاه كفش ديگري نبود كه مادرم سالي دو سه بار ما را به آنجا ميكشاند. او ميگفت كفشهاي اين مغازه مثل دنبه نرم است. مرد فروشنده ما را و همه مشتريانش را ميشناخت
در امیرآباد بودیم.
خيابان، پرحركت، رنگي و گرم بود. اينجا و آنجا به جاي غلبه دخترها و پسرهاي جوان، بچهها ديده ميشدند. توي كالسكه، توي اسباببازي فروشيها، بغل مادرشان. آن دختر بيش از حد كوچولويي كه انگار زودتر از وقتش راه افتاده. يا آن پسر هفت هشت ماههايي كه چشمهايش چند برابر اندازه طبيعي درشت شده بود و نزدیک بود همه آن اسباب بازيهاي آويزان از سقف مغازه را بخورد و گاهي هم دل ميكند و به ما كه با شگفتي روي صورتش خيره مانده بوديم، نيم نگاهي ميانداخت
اينجا از غربت و سردي مراكز خريد شمال و غرب تهران خبري نيست. نميتوانم بگويم شبيه بازار تجريش است چون حال و گرماي آن از جنسي ديگر است. آنجا بينالملليتر است اما اينجا انگار بيشتر فروشندهها بيشتر مشتريها را به نام ميشناسند. همينطور همه اعضاي خانواده را و بسياري از ماجراهاي زندگيشان را
به فروشگاهي رسيديم كه از دور كيف بنفشاش براي بهار برادرزادهام مناسب مينمود. مرد ميانسالي فروشنده بود. خانمي داشت از او ميپرسيد حسابم را نگاه كن كه چقدر بدهكارم. به معلمهاي بازنشسته میماند.آرام، كم شتاب و كمي خسته اما با قامتي راست. فروشنده جواب داد حسابتان پاك است خانم صديقي با خيال راحت به حج برويد. اينجا هنوز حسابهاي دستي در كارند
بعضي كاسبها اما همان جور مثل قديم بداخلاق و كمحوصله بودند. بعضيها هم بر عكس چانهاي گرم داشتند.
پيادهروهاي پهن و بعضي نيمكتها و سكوها ميگذارد بچهها و مادرهايشان و بازنشستهها قدري خستگي دركنند و همينطور فرصتي براي اينكه خوب به چهرهها و لباسها نگاه كنند
خيابان پر از چشمهاي قديمي و پرچروك است و خانمهايي كه با چادر در رفت وآمدند
فروشگاههايي كه ظرفها و لوازم تازه و مدرن داشتند،كم نبودند. مغازهاي كه پر از لباسهاي بالماسكه و لوازم عيد پاك يا جشن هالووين بود و عروسكها و لباسهای بابانوئل
چند مغازه را هم دیدیم كه از كيش و دبي و كشورهايي كه از آن بالا لباس و اجناس ارزان قيمت وارد ميكنند. اين آخريها بوي سالهاي بعد از فروپاشي شوروي را ميدادند وقتي كالاهاي بنجل آن به بازار ايران سرازير شده بود
همه اين تنوعها و رنگها جابهجا هست حتي آن جوان بلند لبناني هم بخشي از ماجراست كه بلند بلند و به فارسي سليس درست ورودي اسباب بازي فروشي ايستاده بود و با تلفن به اطلاع آن طرف خط ميرساند كه براي سالگرد پيروزي (جنگ سي و يك روزه) جشني را تدارك ديدهاند
اميرآباد هنوز محله مانده است با صورتهاي پررنگي از هويت اوليه و يكپارچه، نه پاره پاره و از هم فرار كرده. جاييكه خاطرهها به هم فشرده نشستهاند و حافظههاي خالي به دنبال يك گمشده رفت و آمد نميكنند
روح محله همه جا پراكنده است و رنگِ عكسهاي بچگي هنوز سياه و سفيد
به مكتب نرفته
روانشناس و نشانهشناس هم نيست اما بلافاصله همه نشانههاي ارباب رجوع را رصد ميكند. مثلا اگر متصدي بانك است رقم موجودي حساب مشتري را نگاه ميكند. هر رقم ميتواند چهره، كلمهها و نگاه او را عوض كند
اگر مسوول فروش بليت هواپيماست.، مقصد و مختصات جغرافيايي آن و فاصله زماني رفت و برگشت مسافر بسرعت نگاه او را سرد يا گرم ميكند، لبخند او را محو يا خلق ميكند
اگر فروشنده خودرو است دنبال نگاه خريدار را ميگيرد تا روي كدام مدل و نوع ماشين بنشيند و چند صفر جلوي رقم اولش باشد
اينها يكباره او و همه اوها را از يك شخصيت به ضد آن تبديل ميكند. از پرحوصله به كم طاقت، از ايستاده به نشسته، از نزديك به دور، از پايين به بالا، از ترشرو يه خوشرو، از صدايي بلند به صدايي كوتاه، از قدرت به ضعف، از تمركز به پرتي
معمای آب
سایه بودن و سایبانی را با هم ترکیب کرده است نه گاهی این نه گاهی آن. هم این هم آن
از میان برادری و پدری اولی را برداشته است و میان شاه و وزیر در خانه دومی نشسته است
مهربان است من ندیدم مردی اینهمه زیاد به این کلمه وصف شود و اینهمه خود را تقسیم کند
دوستش دارم زیاد چون دیگر کسی چیزی تقسیم نمیکند
دوستش دارم زیاد. هرچند روزی بفهمم همه هزار قصهای که از او برایم گفتهاند، دروغ است
دوستش دارم زیاد هرچند اسطوره است، هزارساله است
او را بیوزنی، بیغصهگی و لبخند آن پسری به یادم آورد که امروز راه ماشینهای خیابان پروین اعتصامی را
هرجا شما ميرويد
درست مثل بعضي آدمها، دوستها، همسايهها، همكلاسيها، همكارها، خود من .وقتي ميفهمند مسافر، همقصد و هممسيرشان نيستيد، انگار اصلا نبودهايد ،آشنايي از صورتشان و صورت كلمههايشان و نامههايشان محو ميشود
شما همينطور كنار خيابان آويزان ايستادهايد. تاكسيهاي اول آشنا و بعد غريبه هي ميآيند و ميروند تا جايي كه وسوسه ميشويد به جاي مقصدتان بگوييد هرجا شما ميرويد
ولنجك بدون پيادهرو
اما بين محلههاي ارتفاعي و پلكاني يا كوهپايهاي، ولنجك به خاطر يكي دو ويژگي، خودش را متفاوت جلوه ميدهد يكي اينكه پيادهروهايش اضافي به نظر ميرسند. معمولا پيادهاي روي آنها راه نميرود. دليل آنهم اين است كه افراد كمي هستند كه به پياده رفتن در آن علاقه داشته باشند. به استثناي آخرهفتهها يا عصرهاي تابستان كه اهالي غير محلي براي كوهنوردي يا تفريح ميآيند
به دنبال همين موضوع، شي ديگري نيز اضافه به نظر ميرسد و آنهم درهاي پيادهروي خانهها، ساختمانها و برجهاست. منظورم درهاي غير پاركينگي است. اكثر پيادهها در حالي كه در ماشين نشستهاند از در پاركينگ داخل يا خارج ميشوند.و البته عمل باز شدن در پاركينگ هم به خاطرشيوع وسيلهاي بنام ريموت در همه اركان زندگي، نياز به پياده شدن را منتفي ميكند
البته اين وضع از بعد از پيچ آخر خيابان بيست و ششم همانجا كه در گوشهاش ورودي مجموعه تله كابين توچال است، كمي تغيير مي كند البته نه به سرعت. بعد از ساختمان هميشه خلوت و تنهاي نظام مهندسي كه اگرسالي يك بار هم شلوغ هم باشد، پذيراي غيرساكنان مي شود، مقبره تازه شهداي گمنام قرار گرفته كه نمي دانم زيارت كنندگان آن چه تركيبي دارند. هرچه باشند بتازگي دومين گره شلوغ كننده بعد از ورودي توچال به حساب مي آيند
مجموعه باغ گيلاس هم دره كم عمقي است كه اگرچه آدمهاي زيادي را براي تفرح و غذاخوردن در خود جمع مي كند اما فرو رفتن همه آدمها و لوازم و فضاي رستوران درانبوهي از درخت و ماشين هاي صف كشيده در كنار آن ،اجازه ديدن آدم زنده پيادهروندهاي را نميدهد
مجتمع آموزش خرد را مي توان محل تجمعي بزرگ حساب كرد اما اين تجمع هم ذهني است. يعني مي دانيم صدها دختردانشآموز در چند مقطع آموزشي، درون آن پيكره عظيم ساختماني مشغول نشستن، ايستادن و حركت هستند، بدون آنكه اثر پياده روانه آنها در وقتهاي ورود و خروج محسوس باشد. دهها خودروي شخصي و سرويس مدرسه در دو يا سه لاين منتظر تعطيل شدن بچهها در كنار- شايد- بزرگترين و مجهزترين بناي آموزشي تهران هستند كه كمتر دانشكده اي با آن توان رقابت دارد(.خيلي وقت است كه مي خواهم به تماشاي داخل آن بروم اما نشده )
اولين و تنهاترين نقطهاي كه پياده روندهها قابل مشاهده هستند، پارك كنار مسجد است كه آنهم احتمالا به دليل عدم امكان ورود ماشين به درون آن، ميتوان انسانها را ملاقات كرد
اين محله سرد را اگر نماهايي دور و نزديك از كوه بخصوص يالهايي كه همين كنار خيابان كشيده شدهاند، گرم نمي كرد و بالاروندگاني غيربومي نبودند كه خيابان راگاهي پرميكنند، مي توانستم محله را به صحرايي كوچك و خالي از سكنه، گرما و زندگي تشبيه كنم
پایتخت طبقه متوسط
نزدیکی به فرحزاد با سابقه تفریحی – تاریخیاش و بلافاصله زندان اوین در یال شمالی با بار سیاسی و احساسی آن که نمیدانم همسایههای آن چطور در کنار آن نفس می کشند و یا از نانوایی ای نان میخرند که نان اوین را تامین می کند. دو میدان کاج و سرو برای نام های قشنگ شان و مسجد و شیرینی فروشی گلبن که شیرینی هایش بعضی از مناسبت های خوب زندگی ام راشیرین کرده وآن همه فست فود و آب انار و میوه فروشی و هیاهو که منطقه را جوان ،جدید و زنده و پرجنب و جوش و کمی از هم گسیخته جلوه می دهد
این همه آژانس فعال معاملات ملکی و رونق ساخت و ساز که به ما می گوید هنوز این گوشه از تهران شهری در حال خلق شدن است
شاید محاصره شدن در میان این همه بزرگراه در غرب و جنوب و شرق و البته گذشتن مدرس از میان آن این محله را رسما مستقل کرده و به شکل جزیره در آورده. جزیرهای جدول کشی شده و هندسی
اما موضوع جذابتربرای من ترکیب جمعیتی آن است. نمی دانم می شود گفت که طبقه متوسط ،این محله را ناخودآگاه به عنوان پایتخت خودش برگزیده. تجمع تحصیلکردهها و دارندگان مشاغل فرهنگی!حضور نامهایی نیمه معروف با صبغه علمی –روشنفکری – سیاسی و خانوادهایی مذهبی سنتی و یا ترکیبی از عناصر خالصی که گفتم و سطحی از رفاه، شاید رنگی از شادی و لذت و بوی اعتماد به نفسی که از نوع رفاه مطلق نیست. تنوع فرهنگی که شاید از جهتگیریهای موسسات آموزشی آن پیداست و لابد هزاررنگ و بوی دیگری که باید از ساکنانش پرسید
این یکی دو هفته فرصت استفاده کردم تا از میدان ترهبار سر خیابان دریا خرید کنم .آنجا خیلی بهتر می شود یکجا عصارهای از فضای محله را دید. هم جوانی را دیدم که با لباسهای اسپورت و سادهاش نشان میداد برای تعطیلات از اروپا آمده و راحت روی نیمکت نشسته و مردم را ریز و عمیق تماشا می کند. یک خانم هنرپیشه را هم دیدم و آقای مذهبیای که به نظر صاحب یکی ازهمان مشاغل فرهنگی بود. خانم های بالای پنجاه سالی که رنگارنگ و بشاش گویی میوهها را میچیدند و مرا به یاد لباس ها ورفتارهای سالهای 52 و آن حوالی میانداختند و البته مردهای بازنشستهای که چشمهای غنی و هوشیاری داشتند و سرزنده می نمودند. البته
به اضافه اینکه امشب هرغرفه، گویی اسانس یکی از محصولاتش را بیشتر کرده بود. مثلا هویجِِِ غرفه صیفیجات عجیب مرا به نارنجیترین مغازههای آبهویج فروشی بچگیهایم برد و لیموترشها، مستقیم مرا به بازارچه میدان شاپور و آن آبلیموگیری قدیمی کشاند. با زردترین رنگی که نزدیک بود سبز شود، به شکل تپه در می آمد و یک طرف مغازه را تا سقف می پوشاند باشیشههای نیزهای سبز پررنگ و بوی ترش لیمو که تا عمق مغز استخوان نفوذ می کرد و آبی که دائم به دهان می ریخت. بوی تند تلخون و شیرین وبنفش ریحان هم کمی آن طرف تر حوالی غرفه سبزی پخش و پلا بود. هفته پیش که یک دسته سنگین از ریحانها راخریدم .فروشنده با لهجه رسمی و البته شیرین میدانهای ترهبار شهر گفت خانم ریحان خالص آنهم این همه قاچاق است قاچاق
کتابخانه ملی
سقف و ستون تالارها، بلند و تراشیده است از جنس بتن. اینها با هم فضای داخلی یک کاخ را تداعی میکنند هرچند کاخها بايد اشرافیتی کهنه را به ذهن نزدیک کنند نه مدرن را
از یک نظر شبیه کوه است. سنگی، بلند، سخت و زمخت. اما پرشکوه از نوع ساده آن، وقتی کمی بالا رفته و درونش گم شده باشیم. منظورم این است که به محاصره آن درآمده باشیم، نگاه قله به ما، کوچک، کوتاه کننده و رعب آور است. عامل فراموش کردن و محو هر نوع بلندی موجود در ذهن و روح
به دربار شبیه است که زندگی و کار و بار یک شاه با ملکه و خدم و حشم او را اداره میکند. پرآداب، پر تشریفات،پر وسواس، پر از ریزه کاریهای نوشته و نانوشته و البته هزارتو
جایی که نفسها به احترام یا از روی ترس یا لذتِ تماشای یک شکوه، حبس میشود. قدمها آهسته، سنگین و بیصدا برداشته میشود.مثل پایی که در برف فرو میرود. حرف میزنی اما با صدایی فرود آمده،با کلمههایی چیده شده، با کمترین حروف
کتاب، پادشاه این کاخ است. آنها را اگر از اینجا جمع كنيد بلافاصله به یک فست فود بزرگ زنجیرهای تبدیل میشود. چند طبقه پر از گفتوگو های بلند، دود و رنگ و بوی صدها غذا. و جویدن و جویدن و موسیقی روز. همینطور تکثیر دهها قطعه زباله و پر شدن چشم از آن
اینجا سکوت، دیوار بلندی است که هر کتابخوانی را در جزیرهای تنها میگذارد. این عظمت اما آدم را به یاد داستان آن پادشاه قصهها میاندازد که برهنه بود اما همگان باید لب به تحسین لباس فاخرش ميگشودند. بخش جستجوی وبسایتش، نشان از گنجی پنهان در تپههای عباسآباد دارد، نام آثار، نویسندگانی که یکجا گرد هم جمع شدهاند و تو با یک بلیت رفت و برگشت مترو می توانی به همه آنها دست پیدا کنی. اما در آخر، این خزانه زیبا و پر طمطراق، تهی است.کتابدارانش میگفتند تنها ثلث کتابها رده بندی شده و سالها وقت لازم است براي مراجعان قابل دسترس باشند
هيچكدام از منابعي را كه ميخواستم نيافتم. دوساعتي از شب گذشته بود هنوز حوضهاي حياط قلقل ميكردند. چراغ آپارتمانهاي تپههاي روبرو روشن بود.ديگر آخرين مراجعهكنندگان كتابها را ميبستند،از تالارها بيرون ميآمدند و در انتظار حركت آخرين سرويسها دور و بر حوضها ميپلكيدند
شاهد هم اين است كه چرا دو تماشاگر يك صحنه را ميبينند اما گويي هيچكدامشان از يك فيلم سخن نميگويند
اما حالا در اين لحظه مطابقت ديگري برايم محل پرسش است اينكه متن آزاد شده از مولف چقدر با پيش از آزادي تفاوت دارد يا چقدر به آن شبيه است ؟
تاليف چقدر به همان رنگي درآمده كه مولف در ذهن داشته.آيا شور و حسابگري مولف همان طور كه بوده در متن ريخته شده؟
چه مولفاني با حسها ، فكرها و رنگهاي ذهن خود ديوار كوتاهتري دارند ؟ يعني فاصله كمتري مي گذارند ؟خوب همه گوشه كنارهاي خانه خود را مي شناسند از سوراخ سنبههايش خبر دارند؟
منِ خواننده- تماشاگر از كجا بدانم اينكه تماشا ميكنم - ميخوانم، حتما موزاييكي، قطعهاي ،تكهاي از ذهن مولف است.
چقدر تكنيكها، سبكها و ابزارها رسانه يا رساننده باوفايي براي خارج كردن محتويات ذهن مولف و ريختن آن در متن است ؟سر راه چه لباسهايي از ديگران سرقت ميكنند و به او ميپوشانند؟ خودم هم گيج ميشوم چقدر ميتوان لباس هايي بومي و مناسب به تن او پوشاند؟
اصلا ميشود اينها لباس ديگري نپوشند ؟
چرا بهقوا اكو مولف نياز به ميزكار دارد؟ چه لزومي به طرح و نقشه است ؟
من از كجا بدانم كه اين همان است كه او ميخواسته به من بگويد ؟ شايد اين طرفش مهمتر است كه من چگونه ميتوانم حياط خانهام را خوب ببينم ؟
سانتا ماريا در كردستان
اين نظر و اين ديگري درباره كنسرت تازه موسيقي نور و موسيقي تلفيقي مرا به ياد آلبوم سير كريستف رضاعي وهمينطور آلبوم ديگري از موسيقي قرون وسطايي انداخت كه الان يادم نيست نامش چه بود اما هردومدتي مرا به خود مشغول كرده بودند. از موسيقي چيز زيادي نميدانم اما هم موسيقي قرون وسطايي را دوست دارم هم موسيقي تلفيقي را. بخصوص آلبوم به تماشاي آبهاي سپپيد را
دخالت بهار و رسانهها در درك يك لذت شهري
صاحبخانه و اجل
نامی که از ضمیر اعتبار می گیرد
من ازخودم می گویم در حالی که او نیز پیش روی تو نشسته است. من چیزی می گویم واو چیزهایی دیگر نشان می دهد. تو به من گوش می دهی در حالیکه نگاهت به اوست و تو به نگاهت قسم خورده ای
من حرفهای خنده دار می زنم؛ او از ترس می لرزد
من از امید روشنم؛ او در تاریکی کورمال می رود
من لنگرم را ته اقیانوس جای گذاشته ام؛ او روی یک موج هفتاد متری می پرد
اما تو نشانه های او را برای من حکم می کنی : ترسیده، تبدار، کورمال و پرنده روی موج
از او شاهد نمی خواهی
برای تو، او راستگو ترین پیامبری است که صدای خدا را شنیده است
او کاملترین دستگاه دروغ سنجی است که تا به حال اختراع شده
برای تو اوهم فرستنده وحی است هم گیرنده آن
او رویای صادقه ای است که خوابش بر اصول تعبیر می شود
ضریب هوشی او بالاترین رکورد را در کتاب تو دارد. هم خالق هوش است هم معدن آن
او بالاست. قوی است و قادر
معصوم است، بی عیب، بی گناه، بی نیاز
یک صندوقچه اسرار کنجکاوی برانگیز
حافظه کل که می گویند اوست
همه چیز را اسکن می کند. نه فقط اولین لرزش تارهای صوتی من پس از تولد را
که کهن کلمه هایی چون کن فیکون، ما خلقنا ، فاسجدوا، فاهبطوا
همه چیز را بایگانی می کند اما در فایل هایی نامنظم
به غایت چموش است حرف من را و تو را نمی خواند
برای همین با حیله به او نزدیک می شوی
از خیابان های فرعی
با تداعی
مرا همدست خود می کنی تا او را اهلی سازی
رام کردنش چه لذتی برایت دارد
با این همه خوبی تو ناهشیارش می خوانی
ضمیری می دانی اش که به جای اسم می نشیند
من نام ، او ضمیر
من فرع ، او اصل
من پوست، او روح
من آگاه او، ناخودآگاه
اتوبوس شهری و شهر اتوبوس
چیده شدنی های مورد تماشای قابل خرید،در فضای پشت شیشه – داخل اتوبوس - نشسته یا ایستاده اند. همزمان، خارج از ویترین یعنی داخل خیابان، چیده شدنی های قابل تماشای دیگری در حال سکون یا حرکت اند. نقش های شان همزمان و دائمی جانشین دیگری می شوند. من می بینم در حالی که دیده می شوم
شهر در ذهن مسافر دائمی اتوبوس، تقسیم شده به مسیر هایی است که مبدایی دارند و مقصدی. این مسیر ها به وسیله ایستگاهها، تقطیع پذیرند. از این نظر جغرافیای شهر برای آنها، کمی با مسافران دائمی تاکسی، خودروهای شخصی، آژانس ها و البته پیاده ها فرق دارد
شهر در ذهن مسافر اتوبوس، هندسه منظمی دارد. فضایی شاهراهی است. اتوبوس ها از کوچه پس کوچه ها و راههای ناشناس عبور نمی کنند. شهر این مسافران خیابان های فرعی و کوچک ندارد
ایستگاهها نشستنی ترین مکان در خیابان های شهر و منزلگاهی هستند برای وقفه و سکون. درست کنار جاری ترین و پر غلغله ترین کانال های حرکت شهری یعنی خیابان . یک ساحل آرام کنار دریایی پر موج سرش را به دست های قفل شده اش تکیه داده
ساعت اتوبوس، عقربه های ثانیه و دقیقه شمار ندارد. هیچوقت دیر نمی شود زما ن به اضطراب آلوده نیست .عجله ای برای رسیدن وجود ندارد. سرعت هیچوقت از حد مجاز نمی گذرد نه در نگاهها نه در اندام ها ونه در کلام و گفت و گوها
وقت زیاد است. کار زیاد می شود انجام داد. برای همین امروز دختر دانشجویی را دیدم که امتحان داشت و جزوه اش را ورق می زد آن طرف زنی با تسبیح ذکر می گفت دیگری ساعتش را کوک کرده بود تا در آخرین ایستگاه بیدارش کند .آن یکی قرآنی نه در قطع جیبی روی پاهایش باز بود
رنگ و حال اتوبوس های صبح با اتوبوس های عصر و شب فرق دارد. اتوبوس های صبح کارمندی، دانشجویی و کارگری اند. صبح ها مقنعه دارند. سورمه ای، خاکستری و سیاه اند.کمتر حرف می زنند. خواب آلودند. اما رسمی ترند. فاصله می گیرند. درصندلی رها نشده و شق و رق اند سرهایشان از تصمیم ها و قصدهای صبحگاهی سنگین است
عصر ها اما لبخند می زنند. نارنجی، سفید، سبز و آبی اند. آرایش کرده اند قسمتی یا قسمت های زیادی از موها در هوا سرگردانند. اتوبوس های عصر دوست پیدا می کنند. راحت دعوا می کنند. کلی ساک و کیف با کیسه و ساک های خرید به دست دارند. کمی کج و کوله اند .شب ها را یادم نیست اتوبوس ها شاید خسته ترند
اتوبوس بزرگترین اجتماع سیار روی سطح خیابان است البته تا وقتی مونو ریلی در کار نباشد. من با 50 نفر دیگر یا بیشتر زیر یک سقف دریک راهروی معمولا دو تکه جابجا می شویم. گفت و گوهای دو یا چند نفره میان کسانی که پیش از پا گذاشتن روی رکاب و بالا آمدن یکدیگر را می شناسند و آنها که بعد از آن آشنا می شوند، گاه جریان دارد
بازار استراق سمع های مشروعی داغ است که بلافاصله به منبع موثقی برای اهل خانه و دوستان مسافران تبدیل می شود. اتوبوس یک رسانه است. نقدهای سیاسی، آخرین گزارش از نرخ ها، قصه های شخصی و توزیع اطلاعات
تماشای سوژه های ثابتی از سبک های زندگی. لذتی که می گویند مردم را به خیابان می کشاند برای تماشای دیگران
این بزرگترین اجتماع سیار روی سطح خیابان، زنانه- مردانه است. راهروی زنانه کوتاهتر است یعنی که این اجتماع سیار، بخش خانه نشین یا تاکسی نشین بیشتری دارد یا اصلا آمار جمعیت اهالی بخش دوم اتوبوس کمتر از اهالی بخش اول اتوبوس است یا شاید متمول ترند و با اجتماعات کوچکتری مانند خودروی شخصی جابجا می شوند
گفتم بخش اول و دوم. اولی اول است چون به فرمان اتوبوس نزدیک تر است و این دومی است که در پی می آید . اولی طولانی تر است و دومی کوتاهتر
زلزله
اول تكان هاي ريز و كوتاهي داشت . يعني زمين زير پاهاي ما پر رعشه بود. دهها ظرف چيني و كريستال داخل بوفه شروع به پچ پچ كردند. معلوم نيست چه واحدي از زمان گذشت كه جاي خود را به موج سنگيني داد. موجي كه صدها متر با كف اقيانوس فاصله مي گرفت ؛ مارا به شرق مي برد و به غرب بر مي گرداند
ما در شكننده ترين و بي اختيار ترين حال خود ايستاده بوديم . دست هاي من در يك جفت دستكش ظرفشويي كف آلود و بيكار مانده بود
حضورش شوق انگيز و وهم آلود مي نمود. طوري تازگي و يكبارگي داشت. براي چند لحظه روزمرگي را كشته بود
ناشناخته بود غولي بود كه از چراغ جادو بيرون آمده و دوباره به آن برگشته بود . نه از او بزرگتر و قوي تر و خرد كننده تربود و عصباني تر. ريشه اش زير كف پاها لمس مي شد. اما جوري سراسر پوشاننده بود
توفان كه خوابيد، تازه روايت ها شروع شد. هركس بايد چندين بار آن چند ثانيه را براي ديگري توصيف مي كرد.حتي اگر كسي نمي شنيد . از جايي كه ايستاده يا نشسته بود. از حالي كه پيش از شروع زلزله داشت از كاري كه انجام مي داد از صدا هايي كه شنيده و بر موج هايي كه سوار شده بود. اصلا از كجاي آن چند ثانيه كوتاه وارد ماجرا شده بود
حس هايي درون هر كس جريان داشت كه دم دست نبود . چشم ها برق مي زد
حالا اين لحظه اي بود كه بايد ديگران را مي ديديم و ديده مي شديم. بايد سر ها رابيرون از پنجره ها مي برديم . چند نفر روبرو در محوطه مجتمع پراكنده بودند. تلفن ها به كار افتاده بود. گفتن و شنيدن روايت ها ادامه داشت. فرضيه ها براي شناسايي مركز موج ها در دست ساخت بود. خبر هاي راديو، زيرنويس هاي فوري شبكه خبر و كمي بعد همهمه پارك ها و زنگ اس ام اس ها و خنده هايي كه بعد از خواندن جوك ها شنيده وبلافاصله براي بقيه نقل يا فوروارد مي شد . سياست، قم و تدفين آيت اله با ترس از مرگ و شوق و تفريح و رسانه آميختگي تازه اي پيدا مي كرد. زندگي كمي رنگي شده بود