تفرش، در هم آمیزی حس ها و زمان ها -1

تفرش زادگاه پدر و مادر من است. آنها مثل بسیاری از همسایه ها و خویشان خود، پیش از سن ده سالگی مهاجرت کرده و به تهران آمده اند
در طول این سال ها، خانواده من مثل چند روز گذشته هر چند وقت یک بار این نقطه را برای سفر انتخاب کرده اند
تفرش در قاب خاطرات کودکی من یعنی اوایل دهه پنجاه، ناحیه ای است پر مزرعه، پردرخت، پر از امامزاده هایی که گنبد هایشان به سفال های ساده نپخته می ماند، با رطوبتی بمانند شمال و خشکی ای شبیه کویر، پرازقنات، جایی که به محاصره کوهها در آمده، گندم های آماده خرمن کوبی، خیارهای زبرو درشتی که زیر برگها پنهان شده اند و ذرت هایی که آتش می طلبند. تنور نان های سنگین با رنگ قهوه ای روشن و کلوچه های روغنی داغ ؛طلایی و شیرین و زنبورهایی که شاخه های بلند در کندوهای دست نیافتنی و رازآلودشان فرو می رفت و دودسته را پراکنده می کرد؛ هم زنبور ها به هرسو می گریختند و هم ما با ترس نیش هاشان می دویدیم
گردوها قسمت فراموش نشدنی سفر بودند. با پوست سبز و کلفت که اول در ریاضتی مخفیانه باید ازشاخه های بلند پایین شان می آوردیم. بعد پوست ضخیم آنها را می کندیم حالا وقت شکستن پوست چوبین دوم می رسید. پوشش شفاف، نازک و مرطوب آخری را هم باز می کردیم .اما وقت خوردن، بعد از آن همه مرارت و تقلا مغزسفید و روشن ، یک آن در دهان آب می شد و مانند پشمک یزدی لذتی لحظه وار می یافت. آن وقت ما می ماندیم و دست هایی که سیاهی بندهایشان پاک نشدنی به نظر می رسید

گوسفند ها و بزها و بره هایی که در آن چند روز کوتاه سفر به همراه چوپانان کوچک خانه ،ما را به چراگاه می بردند وعصر، خاکی و گرسنه با شانه های خسته بر می گرداندند در حالی که حس بزرگ شدن کوچکی را در ما به جای می گذاشتند
آب آوردن از قنات عزیز با کوزه ها و ظرف های رنگارنگ کار ما بچه ها می شد. صدای شرّه آب در صبح های زود یا وقت غروب، کرخت شدن انگشت ها وقنی چند لحظه در آب سرد می ماندند، بچه قورباغه ها که سر ودمی بزرگتراز تنه داشتند ، ترس از زالوهایی که هیچوقت ندیدیمشان، تاریکی و تاریکی و تاریکی که تمام رودخانه را برایمان چون غولی آماده حمله می نمود وصدای گفت و گوی عابرانی که بی فانوس نزدیک می شدند و بلند بلند حرف زدنشان ،رنگ را به صورت ما برمی گرداند
و شب های تفرش که آن وقت ها زیبایی وحشت انگیزی داشت. ستاره ها یکباره درشت و پرنور می شدند و جایی از آسمان نبود که از این موجودات دلهره آور خالی باشد .گویی به کهکشان بی نهایتی سفر می کردیم و اگر دست ها کمی درازتر می شد،می توانستیم ستاره بزرگی بچینیم.حس می کردیم معلق وبی وزنیم و به محاصره این موجودات زنده و روشن درآمده ایم . خواهر چهار ساله من هر شب از حیرت وترس به گریه می افتاد و جرات نگاه کردن به این تاریکی فراگیرو ستاره هایش را نداشت و بی خواب می شد
آن روزهای من با خاطرات دوره کودکی بزرگترها در هم می آمیزد .من همزمان در کنار دایی ها و عمو ها و خاله ها و عمه ها بزرگ می شوم. از انبار بادام و گردوی خانه پدری مادرم آنچه می خواهم برمی دارم، مرگ مادر مادربزرگم را می بینم .با بچه ها به مکتب خانه پدربزرگم می روم باسواد می شوم ،خط خوش می نویسم و قران می خوانم . قحطی، گرسنگی، وبای حاصل از جنگ جهانی اول، جنازه دهها بچه و نوجوان را جلوی چشم من می گذارد. با گرماو دود حاصل از آتش کرسی ، به همراه مادر و خاله ودایی هایم از خواب می پرم و با دعواهای پدر بزرگ و مادر بزرگم بزرگ می شوم و نام دهها میرزا و دوله و وزیر وخوشنویس و پروفسور که زادگاهشان تفرش و آشتیان و فراهان بوده بارها و بارها از زبان بزرگتر ها می شنوم
تصاویر شب ها و روزهای آن سال ها برای من بهشت گونه ای بی زمان و مه آلود است. نور ،هوا، باد ونسیم ،رنگها ،صداها، زمزمه ها و سکوت ها و جنس همه اشیا ،جدای از من و فضایی است که در آن حال را سپری می کنم
زندگی شاد و پر روایت است. پر از ترس های شیرین و پر از حس های ناب. پس هر پیچی ،دیواری و درختی ماجرایی در انتظار است .خطر همه جا هست .برق و نور الکتریکی وجود ندارد ،لوله کشی و آب تصفیه شده نیز ، تا آمدن تلفن به این بخش چند وقتی مانده وحالا حالاها از موبایل ، اینترنت وتلویزیون در ذهن مسافر من به تفرش خبری نیست. پزشک و درمانگاه دورند. خودروها هر چند ساعت یک بار خاک محوطه جلوی خانه ها را به هوا می برند. آدم ها هستند با همه صفت ها ،همه کینه ها و حسادت ها و محبت ها
اما صدای سحرگاهی خروس ها ی هفت رنگ و خنکای ملافه های سفید که در ایوان ها رو به آسمان ظلمانی و ترسناک پهن می شود و صدای شغال های وگرگ هایی که از دامنه کوه می رسد، خواب شیرینی است که دوست ندارم از آن بیدارم کنند
عكس بقعه ابوالعلي است كه روزشنبه سوم فروردين گرفته ام گنبد كج نيست اشكال از عكاس است
اين هم سايتي درباره تفرش
بازدداشت یک مدلول بلند پایه
اولین عکس ها ی بازدداشت شهرام جزایری، او را در یک هواپیمای اختصاصی نشان می دهد در حالی که در هم پیچیده و زخمی است. ناخوابیده و ژولیده به نظر می آید همینطور سخت اندوهگین ،غافلگیر و ناامید
عکس دیگری نیزدارد که پس از فرود و ظاهرا در فرودگاه از او گرفته اند. این عکس مکان نشستن او را به پاویونی تشریفاتی شبیه می کند. با مبلمان و گچبری های طلایی . حالت اودر این عکس ها - وقتی عکس های پیشین او را دیده ایم - شبیه به شاهزاده ای است که به بند گرفتار آمده ونجیب زادگی و اشرافیت او گل آلود شده. دیگر لبخند های میلیاردر شیک پوشی را در صورت ندارد که از فرار یا تبرئه خویش مطمئن است
حالا او دستبند در دست، پشت میله ها و دیوارهای بلند است. اما آنها که از دیروز خبر دستگیری او را شنیده اند و من در معرض واکنش انها در قالب کلمه ها و جمله ها وحالت های صورت و بدنشان بوده ام، چه در محیط خانواده چه در محل کار و تحریریه و همینطور نوجوان و میانسال، از دستگیری او شادمان نشده اند و بازدداشت او برای آنها خبر خوشی نبوده است. گویی دستبند او را انکار می کنند و بازگشت او را برنمی تابند
در یادداشت دیگری نوشتم " شهرام جزایری دالی که قرار بود به فساد ستیزی نظام دلالت کند فرار کرد. او بازدداشت شده بود تا به یک نشانه قوی برای عدالت گرایی و فساد ستیزی نظام بدل شود .اما فرار او لایه اول را به گوشه ای راند ه و لایه های بعدی را به سطح آورده. یعنی همان چیزی با قدرت خوانده می شود که پیش از این قصد جدی برای پاک شدنش در کار بوده"
برای من لبخند شهرام جزایری در عکس ها یی که روزنامه ها و سایت ها در کنار خبر فراراو منتشر می کردند، لبخند مجرم فرار کرده ای بود که زیرکانه تغییر معنای خود را جشن گرفته است

حالا متولیان جستجوی او، این دال فراری را دست بسته در محملی با شکوه، در هواپیمایی اختصاصی و در فضایی پاویون وار چون مقامی بلند پایه حمل می کنند تا مدلول از دست رفته را شکوهمندانه در جای اول خویش بنشانند و بگویند که هیچکس نمی تواند از چنگ عدالت وقدرت فسادستیزآنها بگریزد
در حالی که مردم ناباورانه می خواهند دوباره نتیجه بازی را به نفع دال فراری و مدلول آن تغییر دهند و این متولیان در یافتن او ناتوان باقی بمانند و با او همدست به نظر برسند
مرتبط: فرارمدلول
ویترین كتاب
متني براي خواندن
اين روزها اگر وارد دانشكده علوم اجتماعي و ارتباطات دانشگاه علامه شويد، ميز بزرگ پراز كتابي شما را به خود مي خواند. كتاب ها برای مدت کوتاهی به نمایش گذاشته و فروخته می شوند و كتابفروشي تخصصي ودائمي دانشكده در درون ساختمان قرار دارد
اولين چيزي كه احتمالا جلب توجه مي كند عنوان كتاب هاست و بعد تركيب آنها و پس ازآن شايد اين سووال برایتان پيش بيايد كه چرا اين كتاب ها اينجا به نمايش درآمده و یا اینکه ميزان فروش آنها چقدراست والبته اينكه كدام يك از اين كتاب ها براي دانشجويان اين دانشكده خاص جذابيت بيشتري دارد
در ميان اين كتاب ها نام هايي هست كه به كار كودكان مي آيد" سگ خالدار، دنياي الفبا و پازل شنگول و منگول"؛ چند كتاب عمومي آشپزي و البته يك كتاب تخصصي با نام "طرز تهيه 27 سس" همينطور دائره المعارف بانوي خانه" و" گنجينه خانه داري "نيز ديده مي شود
شايد بتوان كتاب هاي زير را هم در يك گروه جاي داد : "101 ايده رمانتيك ، نكات اساسي براي شروع ازدواج ، روانشناسي همسر ناسازگار و زن شاداب، فرهنگ تربيت كودكان و ماساژكودكان ؛ درمان طبيعي اعصاب، هنر برقراري ارتباط، مدير يك دقيقه اي ، رمز موفقيت ميليونرهاي خودساخته، كپسول مديريت " و اين چند كتاب را هم بتوان با هم رديف كرد" خاطرات يك مغ ، كليات تعبير خواب، راهنماي جامع استخاره، چهار طالع بيني " و در گروهي ديگر: چند مجموعه شعر از شاملو، پروين اعتصامي، فروغ، حافظ و سعدي كه بيشتر در قطع جيبي عرضه شده اند؛ كتابهاي جلال ال احمد و پائولو كوئيلو و همینطور كتاب های مذهبي با عنوان هايي مانند"ما امام زمان را ديده ايم" يا زندگي نامه معصومين و آموزش نمازرا هم اضافه کنید
این فهرست کمی طولاني شد اما اصرار داشتم كه اول نام كتاب هاخوانده شود و بعد چند نكته را يادآوري كنم

شايد هر سال بررسي و تحقيقات زيادي درباره ميزان فروش كتاب و سرانه مطالعه انجام شود والبته بررسي كنندگان در اين تحقيقات ازشمارگان و نوبت هاي چاپ كتاب وفهرست فروش آنها براي تحليل سبك مصرف كتاب در ايران استفاده کنند و يا از راه نظرسنجي، سليقه مخاطب را بسنجند. همينطور شايد كساني از طريق تحليل محتواي عنوان كتاب ها، رده سني مخاطبان ونوع و موضوع كتاب ازرابطه كتاب و كتابخوان تصوير روشن تري عرضه كنند
اما به نظر راه ديگري هم وجود دارد و آن هم تحليل ويترين كتابفروشي ها به مثابه يك متن فرهنگي است تا هم معلوم شود علاوه بر كتابفروش، مشتريان رسانه ها، فرهنگ عمومي و قدرت سياسي چگونه وتا چه اندازه در چيدن ويترين ها نقش دارند و در مقابل، اين چينش با عنوان ها و تركيب خاص خود چگونه و چقدر ذائقه خوانندگان، عابران و مشتريان را مي سازند و بقولي بر مي سازند

همينطور زمان چه تاثيري بر ساختن اين سليقه دارد. مثلا ببينيم ويترين كتاب ها و ميز هاي فروش آن در دهه چهل و بعد اوايل دهه پنجاه با اواخر آن چه تفاوتي مي كند همينطو كتابفروش ها چه كتاب هايي را در ابتدا و ميانه و آخر دهه هاي شصت و هفتاد برجسته و تبليغ كرده اند و حالا اين لحظه كه روزهاي آخرسال هشتاد و پنج را طي مي كنيم چه چيزهايي را پيشنهاد مي كنند
شايد بعضي ها ميزهاي فروش كتاب در سال 57 و 58 در دانشگاهها را بياد بياورند. فضاي ايدئولوژيك آن زمان و تكثر و تفرق سياسي و وجود چندين گروه وحزب، سفره هايي رنگارنگي را براي دانشجويان پهن مي كرد كه مهم ترين خصلت آن اگر درست بياد بياورماين بود كه كمتر كتاب مشتركي درميان آنها به چشم مي خورد . فضاي سياسي بعد از خرداد سال شصت كالاهايي رااز اين ويترين برداشت و چيز هايي را جايگزين كرد. مثلا كتاب هاي شريعتي يكي دو بار از اين ميز ها حذف شد و دوباره به سر جاي اولش برگشت . نگاهي به محتواي ويترين ها و ميز هاي فروش كتاب در دوره اصلاحات باكتاب هاي جايگزين شده آن تفاوت معنا داري دارد
موضوع خيلي وسيع تر از يك نوشته وبلاگي است اما شايد خواندن ميز فروش كتاب دانشكده علوم اجتماعي كه بي شباهت با عموم ويترين كتابفروشي هاي شهر نيست بتواند پايان دهنده این مطلب باشد
كتاب هاي كودكان: در اين سال ها نشانه هاي زيادي از تغيير جايگاه فرزند در خانواده نسبت به نسل هاي گذشته ديده و شنيده ايم موجودي كه به محور اصلي خانواده تبديل شده خوراك، آموزش ، تربيت ،تفريح و سلامتي روح وجسم او بشكلي افراطي مورد توجه پدر و مادر و اطرافيان است. براي همين در هر خانه رديف يا رديف هايي از كتابخانه به اين موضوع اختصاص دارد
غذا: شهر، خانه و رسانه ها دائما از عناصري پر مي شوند كه به طور مستقيم و غير مستقيم به خوردن ارجاع مي دهند بخش
مهمي از محتواي رسانه ها، گفت و گوهاي افراد و پيام هاي شهري و ذهن و وقت مردم را، خوردن پر مي كند . حتي حضور اين همه متخصص تغذيه و رژيم غذايي و هشدارهايي كه كم تر خوردن را توصيه مي كند نيز به حضوري قدرتمند مربوط مي شود
موفقيت : وجود اين همه كتاب هاي موفقيت و رمز ورازهاي آن و ارائه راه حل هاي يك دقيقه اي و يك شبه، روحي را تداعي مي كند كه حس عقب ماندگي بزرگی آزارش مي دهد و البته نمي خواهد براي رسيدن به مقصد با پاي پياده برود حتما آسانسور ويا هواپيماي فوق سرعت نياز دارد . حضور کلمه هاي كپسول ، يك دقيقه ، رمز ، گنجينه و دائره المعاف(چهل صفحه اي ) در تيتر كتاب ها از همين بي صبري نشانه دارد
مشکلات ارتباطی : شکست های عاطفی، سختی های ارتباط گیری در گروه، دعواهای خانوادگی و طلاق، نیاز به جلب توجه و نظر دیگران و شاید بازاریابی عاطفی باعث شده تا كتاب هايي به بازار سرازير شود و راه حل هايي آسان وعملياتي را آموزش دهد
كمبود هاي روحي : شيوع اضطراب، افسردگي و پرخاشگري ها وانواع اقسام ناراحتي هاي روحي، تشنگي خواننده را به خودآموز هاي روان درماني افزايش مي دهد همينطورخستگي عمومي از استيلاي برداشت خاصي از دين مردم را – كه اينجا به ميزانشان كار نداريم _ به سمت فرقه هاي عرفاني شرقي و غربي و همينطور جادو وتعبير خواب مي كشاند
زبان: اينجا هم منظورم زبان خارجي است و هم بيشتر زبان نوشتن . مخاطب اين ويترين ها از زبان پيچيده بيزار است به همين دليل اكثر اين كتاب ها با زباني همه فهم ، بي پيرايه و آسان نوشته مي شود
كتاب هاي غايب : چه كتاب هايي در بساط كتابفروشي ها برجسته نمي شود ودر ويترين نمي نشيند مثلا خوانندگان به كتاب هاي سياسي علاقه ندارند يا فضاي حاكم اجازه نمي دهد يا قدرت سياسي نمي گذارد و يا اين كتاب ها اصلا به چاپ نمي رسد ؟
از كتابفروش پرسيدم كه چه كتاب هايي را دانشجويان مي خواستند كه شما نداشتيد اولين نام كتاب فرويد بود كه بعد كتاب هاي اجتماعي و تخصصي را به آن اضافه كرد
و پيش از آن كتاب هاي كوئيلو ، آنتوني رابينز، شل سيلور استاين، جبران خليل جبران ، شاملو، تربيت كودكان، مشيري ، امام زمان سيره النبي و گنچ هاي معنوي را فهرست پرفروش خود خواند و در آخر كتاب آشپزي با مایكروفر را در صدر نشاند
پيوند قرنيه
ويترين ساعت سازي مانند يك آكواريوم خالي، بدون آب و ماهي بود . تا ساعت ساز بند و باتري ساعتم را عوض كند روبه خيابان ايستادم و از پشت آكواريوم به تماشاي بيرون مشغول شدم. ماشين ها بالا مي رفتند ؛ در ضمن پايين هم مي آمدند. مردي در جوي خالي خيابان وليصر راه مي رفت و با تلفن همراهش حرف مي زد. جوي هنوزدر دست تعمير وعميق است براي همين فقط نيمه تن مرد پيدا بود. روبرو مخروط بزرگي از گوشت دور محور كباب تركي مي چرخيد . دست هاي مردم پر از ساك هاي خريد بود . يكي ميان آن همه ماشين با اسكيت سر مي خورد و شيب خيابان هم كمكش مي كرد . دو نفر هم كمي جر و بحث مي كردند
براي من اين قاب غريبه بود. هيچوقت نشده بود كه حركت كننده هاي خيابان بيايند و بروند در حالي كه من بدون دليل و براي دقايقي طولاني به تماشا ايستاده و البته علامت سووالهاي زيادي را در نگاهها رديف نديده باشم
ياد آن دو استاد فرانسوي افتادم كه در انجمن انسان شناسي از يافته هاي تحقيق خود مي گفتند . يكي از جالبترين هايش اين بود كه در خيابان هاي خاورميانه تنها مردان مي توانند بايستند و دليل مهمي هم نداشته باشند. البته اين قاعده در قاهره يك استثنا خورده بود. پارك ها تنها جايي بودند كه زنان مي توانستند توقف كنند
قاب روبروي من براي اين غريبه بود چون مردانه بود من با چشم دیگری می دیدم

تبخال

روح تب مي كند اما به تن خال مي افتد

فرار مدلول


شهرام جزایری دالی که قرار بود به فساد ستیزی نظام دلالت کند ، فرار کرد
او با داشتن دارایی و ارتباطات گسترده درون قدرت بازداشت شده بود تا به یک نشانه قوی برای عدالت گرایی بدل شود

هرچند این تنها لایه اول دلالت به حساب می آمد و مردم به لایه هایی دیگری از ماجرای شهرام جزایری نفوذ می کردند و چیزهای دیگری را می خواندند. مثلا از خود ناباوری نشان می دادند یا بازداشت ، محکومیت و افشاگری های هم نشین آن را تسویه حساب سیاسی می شمردند
حالا او با فرار خود، لایه اول را به گوشه ای رانده و لایه های بعدی را به سطح آورده ، یعنی همان چیزی دارد با قدرت خوانده مي شود که پیش از این قصدی جدي براي پاک شدن آن در کار بوده است
شدت پاک کنندگی فرار به حدی است که فرمان برکناری های بزرگ وتنبیه های بی سابقه نیز نمی تواند معنای اولیه را برگرداند و
ترازوی عدالت را میزان نشان دهد
بیشتر عکس هایی که این روزها از شهرام جزایری در روزنامه ها و سایت ها منتشر می شود، درست مانند یک کاریکاتور، لبخند مجرم فرار کرده ای را بزرگ کرده اند که زیرکانه تغییر معنای خود را جشن گرفته است

برج

اگر شب ها بزرگراه رسالت را به طرف غرب مي آييد وقتي تونل را تمام مي كنيد ، ساختمان بلند مرتبه تهران را نگذرانده منتظر ديدن برج ميلاد باشيد از انجا تا رسيدن به پل شيخ فضل اله كه پايه اصلي برج است ، ببينيد اين برج چراغاني شده در دل شب چه تفاوت هايي را در اين مسافت كوتاه به رخ مي كشد و چه شخصيت هاي متفاوتي را از خود بروز مي دهد . چقدر جابجا مي شود و چه احساس هاي جداگانه اي را نسبت به خو د در شما خلق مي كند
گاه با تمام وجود به شما نزديك مي شود و بلافاصله دور مي رود و در حاشيه بي خيال مي نشيند . گاه بالا ست و هول انگيز . شما را كوچك مي شمارد گويي كه همينك در زير پاهايش له مي شويد و بعد بلافاصله سرد ، كوچك، بي اعتنا و فاخر از دور نگاه مي كند . در يك لحظه فقط سرش نزديك است و تمام اجزاي دكل قابل تشخيص است . ساكت نگاه مي كند ، ترسناك است
حضورهاي پي در پي و متفاوتش در اين تكه راه كوتاه سنگين است نمي توانيد خود را به نديدن بزنيد


هم نشینی عطر، جنگ و ایدئولوژی


يك تاجر وقت شناس لبناني عطري به نام" مقاومت" را روانه بازار كرده كه هم با استقبال گسترده لبناني ها مواجه شده و هم سفارش زيادي از كشورهاي ديگر مانند سوريه بحرين ايران عراق و ژاپن دريافت كرده است
نام عطر به جنبش مقاومت لبنان ارجاع مي دهد و نشانه هاي روي بسته بندي و پوشش عطر مستقيما به حزب اله لبنان اشاره دارد البته نوع بسته بندی نیز برای من تازه است . به بروشوری شبیه است که با یک شیشه کوچک عطر و بدون ذکر نام کالا در اختیار شرکت كننده در یک گرد همایی سیاسی قرارمی گیرد
تصوير سيد حسن نصراله در حال يك سخنراني پرشور در بالاي صفحه چاپ شده به همراه جمله ای که نوید پيروزي مي دهد. زير تصوير او يك كشتي جنگي در حال سوختن است و به كشتي اسراييلي اشاره دارد كه در طول جنگ سي و يك روزه لبنان از طرف حزب اله مورد حمله قرار گرفت و غرق شد

اين عطر با محتواي عطر "تي رز" و به قيمت يك دلار عرضه مي شود. سفارش دهنده کالا دليل انتخاب"تي رز" را استفاده سيد حسن نصراله از اين عطر عنوان كرده و آن را قابل استفاده تواْمان براي مردان و زنان دانسته است
شايد اولين نكته اي كه جلب نظر كند تركيب عناصر مبارزه ، جنگ ، آتش، كشته شدن، سوختن و اسارت با عطر است. عطر بوي
خوشي است كه ما را یاد زندگی می اندازد يعني وقتي كه مي خواهيم تنفس ادامه پيدا كند وشب و روز بگذرد و نوع گذارآن نيز با وقتي كه مي خواهيم يا مجبوريم بجنگيم ياآماده مرگ هستيم، تفاوت دارد. وقتي است كه دوست داريم خوب، شاد، در امنيت وسرشار از راحتي باشيم
تصوير ها و شعارهايي كه عطر را همراهي مي كند تابلویی است که چهره پر کینه و پر قدرت نصراله وعبارت هایی که از دائره المعارف جنگ انتخاب شده ، آتش ، کشتی جنگی ، اسیر و زندان را کنار رنگ صورتی و گل های صورتی نشانده است . شاید در چارچوب اصل هم نشيني بتوان گفت ، بوي خوش در مجاورت جنگ ، خون وغم می نشیند و قادر می شود از شدت خشونت و سختي و سنگيني آن بكاهد و غيبت زيبايي، زندگي و رقت را كمرنگ كند
همينطور مي تواند بگويد در لبنان جنگ هست، مقاومت هست اما زندگي روزمره هم جريان دارد . يعني لبنان جنگي سرخوشانه را تجربه می کند
بهره برداري تجاري صاحبان سرمايه از شعارهايي حماسي و ايدئولوژيك و البته استقبال هواداران اين جنبش كه از مرزهاي ملي لبنان مي گذرد نيز جالب است . يعني صاحب سرمايه نبض بازار را به خوبي می شناسد و هواداران هم كالاي اعتقادي- سياسي شده و به شكل برچسب حزبي درآمده رابه سرعت تشخیص می دهند و با رضايت مصرف مي كنند

هواداران مي خواهند از این راه علاوه بر هم شكلي در هويت واعتقادات با رهبر و همرزمان خود، در نشانه هاي ظاهري نيز به هم شبيه باشند واز ميان آن نشانه ها، تنها شباهت هاي بصري را كافي نمي دانند مثلا به داشتن محاسن و يا انگشتري عقيق يا چفيه اكتفا نمي كنند . آنها ضرورت وجود برچسب مشترک را به حوزه حس بويايي تسري مي دهند
همينطور ممکن است ناخودآگاه اين عطر به مثابه يك نشانه ، به عنوان ابزاري رواني و تبليغاتي عليه دشمن به كار گرفته شود. يعني از همه ما یک بو و یک عطر استشمام مي شود. ما يك بدن هستيم، يك تن با عطر واحد . يكي تر از شما دشمنان ؛ حتي در عطر ها و بوها
اين موضوع شباهت هايي با وضعيتي مشابه در گذشته نه چندان دور ايران هم دارد ومي تواند بعضي از ويژگي هاي خود را از ايرا ن به عاريت گرفته باشد . در طول جنگ ايران و عراق عطر تي رز را رزمندگان ايراني نیز استفاده مي كردند. اما تا آنجا كه به ياد دارم اولين چيزي كه متبادر مي شد ، شباهت نزديك بوي اين عطر با عطر گل محمدي بود. عطري كه پيش از انقلاب ، مذهب وزيارت و جانماز را تداعي مي كرد و در درجه بعد بود كه رنگ سياسي و انقلابي به خود گرفت و اگر درست به خاطربياورم معروف بود كه امام خميني هم از آن استفاده مي كند
اين عطرها يا با بسته بندي ساده خارجي خود به دست مصرف كننده مي رسيد و بیشتر به وسيله واسطه هايي در شيشه هاي كوچك بدون مارك ريخته و توزيع مي شد و برخلاف عطر "مقاومت" فاقد شناسه و نشانه هاي ايدئولوژيك حماسي يا سياسي بود و البته رگه های کسب سود اقتصادي هم درآن به چشم نمی خورد و در ضمن به استثناي لبنان از آن استقبال فرامرزي به عمل نيامد

عزای تن خانه و خودرو

تاسوعاي امسال براي اولين بار خودرويي را ديدم كه سرتا پايش درست مانند يك عزادار بيجاري به گِل آغشته شده بود . مثل زره پوشي جنگي كه خود را بدينگونه استتار مي كند . يعني كامل ترين نشانه اي كه يك خودرو مي توانست حمل كند تاهمراهي کامل صاحب خود به آيين عاشورا و عزادار بودن آن اثبات كند
پیش از این دیده بودم که عکس هایی از امام حسين و ابوالفضل العباس ‌به شیشه های عقب می چسبانند یا پرچم هاي كوچكي كه كه روي آنتن باد مي خورد . گاه خودروهایی هم می گذرند که پارچه هاي سياهي روي كاپوت جلوی آنها را پوشانده است وامسال در غياب شمايل ها و به خاطر ممنوع شدن حمل شان، نوشته هایی با رنگ سپید روي شيشه عقب به چشم مي خورد و قطره های سرخی که از کلمه ها جاری است تا درود ها و سلام هایی را به شخصيت هاي حاضر در كربلا برساند و البته صداي بلند نوحه هايي كه از داخل خودرو به بيرون رها مي شود و فضاي خارجي را مي شكافد وبلافاصله سر ها را به سوي خود مي چرخاند. اینها نشانه هايي كه خودرو ها با خود حمل مي كنند تا وابستگی مالک خود به عزاداران حسینی را بروز دهند
سال ها پيش اگر كسي مي خواست جز سياهي لباسش نشانه اجتماعي ديگري را براي عزاداربودن خود به كار گيرد به بالاي در خانه اش پرچم سياه مثلثي شكلي مي آويخت . این پرچم ريشه هاي سبزي داشت و اسبي سپيد و خون آلود را رها در سياهي اي كرانه دار وبا نگاهي اندوهگين بر آن می دوختند . با نوشته اي و سلامي بر لب تشنه اي
اين اگر به معناي برگزاري روضه اي در خانه نبود ، مي خواست تعلق بيشتر و دلدادگي عميق تر صاحب خانه به عزاي حسين و از داغدارتر بودن او خبر دهد و البته مي خواست اين عمق را به اظهاري خارج از خفا و سّر بدل كند
این يعني شورشی درخلق عالم است ، عزايي است جمعي، وجودي ؛ آسماني و زميني . نه فقط محدود به تكيه ها و مساجد و نه منحصر به پوشش تن ها. نه تنها در دل من و نه فقط در چهار دیواری خانه من
اگر حريم هاي شخصي در آن روزها محدود به خانه و تن بود ، حال خودرو شخصي ترين عنصري است كه مي تواند بيشترين تحرك و نمايش دهندگي را در جمع داشته باشد و از اين نظر بيش از خانه كه در كوچه اي يا خياباني ساكن ايستاده و تنها اظهار عمومي صاحب خود را با پرچمی کوچک پيش چشم چند نفر مي گذارد ، توانايي سياري است براي پر كردن شهر و خيابان از نشانه هاي عزا داري
یعنی که گِل اندود كردن خودرو كه نگاهها را بلافاصله به خود مي خواند بيش از پرچمي يا نوشته اي مي تواند مهرتاييدي بر عزاي کامل صاحب خويش باشد
اگر این موضوع را هم بپذیریم که " اتومبیل حکم بدن را دارد "، خودرو نقش تن مالك و راننده را پذيرفته و به جاي آن نشسته است يعني فلزي آهنين ، به جاي پوست او نشسته و گِل سراپاي اين تن صنعتي را پوشانده و صاحب تن - مالك خودرو - نهايت تعبد خويش را به اين آيين و شهيد آن به اعلاني عمومي نشسته است وآن را بر گرداگرد شهر جار می زند
عكس از مهدي منعم

تداعی

پا برهنه بودند با قد هاي كوتاه . هيچ علم و كتلي نداشتند . زنجير هم نمي زدند . صداي نوحه خوان بي بلند گويشان در موج هاي بزرگ صدا گم مي شد . در همهمه بلند مداحان ، كوبش طبل ها ، صداي تيز سنج ها، زنجير هايي كه يكنواخت روي شانه ها فرود مي آمد و ميان صداي هزار خرده ريزي كه به علامت ها وصل بود
از كناري مي رفتند . گويي ديده نمي شدند يا خيابان را مال خود نمي دانستند . غريبه مي نمودند . افغان ، با چشم هاي بادامي ، صورت هاشان پر از شكستگي بود ، پر از درد پر از بيصدايي . ولي چه ساده با خودشان اسيري را بازنمايي و راحت بغض تماشاگران را باز مي كردند

کارخانه آرایشگری

آرایشگاهی زنانه که در طبقه همکف ساختمانی کهنه در جنوب شرقی یک میدان قدیمی در تهران جای گرفته است
نمای بیرونی، ورودی و راه پله ها، معماری سال های دهه سی را تداعی می کند. وجود مغازه های مجاور، غیرمسکونی بودن منطقه، سادگی تابلوی آرایشگاه وتجاری بودن فضای داخل ساختمان – راهروها و راه پله ها با نشانه های مرسوم یک آرایشگاه زنانه در تقابل قرار دارد
فضای بزرگ داخل آرایشگاه به راهرویی L مانند و سالن هایی متصل به آن قابل تقسیم است . هریک از سالن ها به بخشی از خدمات آرایشگاه اختصاص دارند .بخش پذیرش روبروی در ورودی و درهمان راهروی اصلی قرار گرفته است و همیشه یک یا دو نفر از کارکنان آرایشگاه پرتکاپو، جدی و پر مراجعه پشت میز قرار دارند. آنها به تلفن ها و پرسش های تازه واردها پاسخ می دهند، پول دریافت و قبض صادر می کنند. گاه نامی را با صدای بلند می خوانند و نوبت کسی را اعلام می کنند در غیر این صورت مشغول
صحبت کردن با یکدیگر هستند
تحرک زیاد، جنب و جوش و سرو صدایی که در این نقطه تجمعی دائمی پیدا می کند، نقطه جاذبی برای تمرکز توجه مشتریان بیقراری است که در انبوهی همیشگی، در راهروی درازی جای گرفته اند و نمی دانند وقت باقیمانده تا نوبت خویش را چگونه سر کنند
دفتر بزرگی که به بلندی دفاتر حضور و غیاب مدرسه و مملو از نام های خط خورده و ناخورده است، کناری روی میز قرار دارد . بالای هر یک از ستون های آن نام یکی از آرایشگران به چشم می خورد. هر تازه واردی به انتخاب خود نامش را در یکی از ستون ها می نویسد، پول پرداخت می کند و می نشیند
تنها فضای تفکیک شده که مشتریان را از کارکنان جدا می کند همین راهرو یا سالن انتظار است . در باقی سالن ها ترکیبی از رنگ صورتی یونیفورم آرایشگران با طیفی از رنگ های تیره لباس و پوشش مشتریان موج می زند
تقابل آشکاری که این آرایشگاه را از آرایشگاههای مشابه جدا می کند، ارمنی بودن کارکنان آن است و از آن مهم تر استفاده آنها از زبان خود برای ارتباط با همکاران خود در تمام روز کاری است. این در حالی است در تقابلی دیگر اساسا ارتباط کلامی آرایشگران با مشتریان خود نیز در حداقل قرار دارد. کلمه های محدودی که در طول عملیات آرایشی و پیرایشی رد و بدل می شود، تک کلمه یا گزاره های کوتاهی است که مستقیم به کار مربوط است و معمولا دنباله نمی گیرد
من - مشتری - در اجباری بدلخواه جسم خود را به صندلی دوخته ام وبا کمترین امکان حرکت، تسلیم دست های آرایشگر هستم . او- آرایشگر- بر خلاف همتاهای خود در فضاهایی مشابه که از کلام به مثابه روشی تبلیغاتی برای ارتباط با مشتری سود می جویند تا ادامه آمدن او را به آرایشگاه خود تضمین کنند، ساکت است. نه از شغل، میزان تحصیلات، محل زندگی من و تعداد فرزندان و شغل همسرم می پرسد و نه با روشی روانکاوانه و با استفاده از تجربه درازمدت ارتباط با مردم یا چون فالگیران از ناگفته های من خبر می دهد. همچنین تشریح ویژگی های قیافه و موی من بخشی از زمان ارتباطی ما را اشغال نمی کند و از تحلیل های زیبایی شناسانه و آرایشگرایانه اش هم خبری نیست. من زیر دست های او و از آرایشگاه او غایب ام
من - مشتری - برای او مانکنی هستم با بدنی سرد، بدون احساس که هر نوع تمایز فرهنگی، شغلی ، تحصیلی و طبقاتی ام را بیرون در و یا جلوی صندوق جا گذاشته و در شباهتی آشکار تبدیل به محصولی تکنولوژیک شده که وظیفه او اضافه کردن پیچ یا مهره ای و یا محکم کردن آن است
بنابر این هنگام این عملیات من از وجه فرهنگی و حیات انسانی خود غایب ام . از نظر او هیچ نمی شنوم . در من نیز همین حس جاری است گوش های من نه برای شنیدن آواهایی که از دهان او خارج می شود، که برای درک معانی آنها شنوایی خود را از دست داده است. از جمله ها و کلمه های او چیزی نمی فهمم، به علت خنده ها یا عصبانیت های او پی نمی برم. گاه تنها اسمی خاص مانند نام یک فیلم، یک هنرپیشه و یا نام یک کالا یا مکانی مشهور مرا متوجه سمت و سوی کلمه ها می کند
رابطه صمیمانه و درگیر آرایشگران با هم و فقدان ارتباط مشتریان، فضای ارتباطی را به جای تقسیم آرایشگاه به واحد های مستقل یک آرایشگر- یک مشتری آن را به دو واحد بزرگ آرایشگران و مشتریان بدل می کند با این تفاوت که انسجامی در میان مشریان وجود ندارد وآنها در گسیختگی محسوسی پراکنده اند
فضا را کلمه هایی ارمنی با طول موجی بالا پر می کند و من- مشتری- ربات - مانکن ،چون حاضری در کشوری بیگانه از طریق چند اسم خاص ،هاج و واج مشغول کلنجار رفتن با غریبگی و در حاشیه بودن خویش ام
فضای آرایشگاه نیز تقابل دیگر را با فضاهای مشابه خود به نمایش می گذارد. آیینه های بزرگی که بخش عمده دیوارسالن ها را می پوشاند، بزرگ، بی تزیین وخالی ازآرایه های مرسوم است . پیشخوان آیینه ها بر خلاف معمول از لوازم ، شیشه ها و اسپری ها انباشته نشده و زرق و برق و یا شیک بودنی مصنوعی چشم را پر نمی کند. پوسترهایی برای نمایش مدل مو و آرایش صورت زنان اینجا و آنجا پراکنده است اما نه به اندازه ای که درغلبه ای آشکار از بیرنگی محیط بکاهد
این پوسترها معمولا در قطع و اندازه های مختلف زنان آراسته غیر ایرانی را با هدف معرفی مدلی تازه از مو یا آرایش به نمایش می گذارند و البته به جای نوعی کاغذ دیواری نیز می نشینند و به مثابه نشانه ای برای یک فضای آرایشگاهی عمل می کنند. این کاغذ دیواری ها درعین حال با بکارگیری انواع سبک های اغواگری در نگاه، تبسم و پوشش سوژه ها وهمینطور زاویه دید دوربین ، ترکیبی از الگوی نهایی برای زن بودن و جنسیت و زنانگی را در یک فضای آرایشگاهی منتشر می کنند
اما غالب نبودن این پوسترها در آرایشگاه مورد بررسی، در کنار سادگی لباس کار، صورت و موهای بدون آرایش آرایشگران و مجاورت این نشانه ها با رفتار اداری و سرد آنها با مشتریان و درفضا، موج زنانگی را در مقایسه با آرایشگاههای دیگر به حداقل می رساند

پی نوشت : برداشت من از تسلط الگوی "خود و دیگری" در آرایشگاه به معنی فاصله و تقابل من از کارکنان آن یا آیین و مسلک شان نیست. دوست روزنامه نگارخوبی ازمیان هم کیشان آنها دارم که شاهد است. والبته اینکه بعضی نشانه های این فضا برای من جذاب تر از فضاهای مشابه است که نمی دانم ارتباطی با کیش ودین واین حرفها پیدا می کند یا نه

مرگ و تداوم هویت ها

سال ها پیش وقتی به دمشق رفته بودم تابلوی المخیم یرموک - اگر درست ترجمه کنم اردوگاه یرموک - زیاد جلب توجه می کرد همراه من می گفت اینجا اردوگاه فلسطینی هاست وبلافاصله برای من تصویر همیشگی ام از اردوگاه آوارگان با چادرهایی ژنده و وضعیتی به هم ریخته زنده می شد.يك روز داخل خیابانی پیچیدیم که به این نام خوانده می شد و البته هیچ از چادرو خیمه و به هم ریختگی و آوارگی حداقل در ظاهر خبری نبود . خیابانی بس طولانی که آپارتمانهایی دو یا سه طبقه دردو طرف آن صف کشیده بودند . به آخر خیابان که رسیدیم تابلو جایی را با عنوان گورستان نشان می داد. به داخل که پا گذاشتیم دنیایی متفاوت جلوی رویمان بود آنقدر که از خود منطقه مهاجران فلسطینی جذاب تر می نمود . قبرها ترکیبی ازشهدا و مردگان عادی فلسطینی بودند حصار و مرزی میان آنها نبود . بلوک یا تکه زمین جدایی به شهدا اختصاص داده نشده بود. حتی یادم هست که برای فتحی شقاقی که تازه ترورشده بود نیزوضعیت جداگانه و ممتازی در نظر نگرفته بودند ما آن را از دسته گل های روی قبر تشخیص دادیم یعنی که قبرستان سلسله مراتبی نیود
با وجود این گورستان یکی از ایدئولوژیک ترین و فرقه گرا ترین جایی بود که دیده بودم. معناها و نشانه ها بشدت فشرده بودند . اگر اغراق نشود به تعداد گروهها و احزاب فلسطینی قبر های شهدا دسته بندی شده بود. کمونیست ها با نام رفیق یا با نشان داس و چکش از باقی ممتاز می شدند روی سنگ گور ناسیونالیست ها با ارزش های ملی پر شده بود و اسلام گرا ها نیز با شعبه ها و کلمه هایی به رنگ عقاید خود آذین داده شده بودند . گویی جنگ و رقابت در جهان مردگان هم ادامه داشت رنگ سرخ و سبز پرچم ها نشان از نامیرایی دشمنی ها داشت .اما جالب بود که همه در مجاور هم بودند و خط کشی ها محدود ومنحصر به سنگ قیر ها شمایل ها و نمادها و پرچم ها و شعارها می شد . از آن مهمتر همین وضع در شهر دمشق تعمیم پیدا می کرد. من عکس هایی دارم که گروهی از دانش آموزان دختر از مدرسه را نشان می دهد که در حال بازگشت به خانه هستند و وضع ظاهری شان از تعلق فکری و اعتقادی انها به حداقل سه اندیشه یا سبک زندگی متفاوت خبر می داد اما آن چیز که برای یک خارجی جالب می نمود حس عدم فاصله، جدایی و یا تقابل میان آنها بود شاید همین موضوع به نحوی شدید تر در لبنان قابل مشاهده و دریافت باشد به هرحال بخش نتیجه گیری این بررسی مرد م نگارانه مرا به سال ها پیش و شهر دمشق برد و البته به مقایسه ای گذرا با گورستان بهشت زهرای تهران

خانه های بی آشپزخانه

يا لذتى به نام هانى
رستوران هانى كه گوشه اى از ذهن و دل خيلى از ما را پر كرده و به يك نماد يا نشانه و خاطره جمعى بدل شده زيرزمينى است بزرگ و عميق در تقاطع مطهرى و وليعصر .بدون پنجره اى براى نفس كشيدن بدون سكوت با حركت ها و همهمه هايى كه دائم موج مى زند صدايى كه هر چند دقيقه يك بار با صداى بلند از همه مى خواهد پيش از دريافت غذا صندلى ها را اشغال نكنند و بعد از خوردن آن بسرعت ميز را به ديگرى واگذارند. از خانم ها مى خواهد كه حجاب را رعايت كنند و گوشزد مى كند كه هانى وليعصر شعبه ديگرى ندارد.
اين ها يعنى هانى همه نشانه هاى يك رستوران را با هم ندارد. نا آرامى بى خلوتى سكوت ميز هاى بى مرز كه دائما محيط شخصى تو را به محيط ديگرى مى كشاند و روابط را بى حصار مى كند گويى هانى از ميان همه كاركردهاى يك رستوران به غذا بسنده كرده است همه براى خوردن مى آيند نه براى نشستن حرف زدن و كندن از هياهوى خيابان و توجه و تمركز و شروعى براي آشنايى يا تعميق آن و يا براى مذاكره اى جدى. براى حل يا براى فصل
اينجا به سلف سرويس اداره اى بزرگ مى ماند كه در ساعت معينى عده اى مى آيند صف مى كشند لوازم اوليه را برمى دارند غذا مى گيرند مى نشينند مى خورند و مى روند بسرعت مى روند. غذا يك اجبار است اجبارى خلاص كننده براى همين لباس ها به لباس كارمندها شبيه است كمتر دختر و پسر جوانى را مى بينى كه براى يافتن گوشه دنجى هانى را انتخاب كرده باشند چون هانى گوشه اى ندارد كه دنج باشد.
كارگران ( گارسون ها ى) هانى شبيه همكاران خود در رستوران هاى ديگر نيستند ارتباط آنها با مشتريان تشريفاتى- رسمى نيست آنها از پايين و دور به مشترى ها نگاه نمى كنند. اين ارتباط افقى حال و هواى رستوران هاى بين راهى را تداعى مى كند.
با اين همه چرا ظهر كه مى شود صف منتظران تا بالاى پله ها را پر مى كند ؟ چرا اينجا و آنجا هنوز حرف از لذتى بنام هانى است؟
به نظر غذاى هانى مركزى ترين نقطه جاذب همگان است . در ميان كلمات نوستالژيكى كه از ديگران مى     شنويم بيشترين كلمه ها به كشك بادمجان، آلبالو پلو، آش جو، خوراك زبان، لوبيا پلو يا فسنجان و شله زرد آن ارجاع مي شود.
از اين نظر شايد هانى مادرى  كدبانو باشد كه شهر گم كرده است مادرى كه گرما به زندگى مى دهد و خانه را از نظر ايرانى خانه مي كند بوى  ادويه و نعناداغ و عطر قورمه سبزى و رنگ سرخ آلبالو و مستى و حس امنيتي كه مي آورد .گذشته اي كه هميشه خوب است.
هانى نشانه اي براى  حسرت شهرى است كه سبك زندگى تازه اى را تجربه مى كند و با شتاب به سوى آن مى دود و آشپزخانه خود را هم در شكل و هم در محصولات اپن كرده اما نمى تواند ياد ان اشپزخانه سنتي را از ياد ببرد براي همين به اشپزخانه اي عمومي نياز دارد هرچند از نشانه هاي ديگر رستوران خالي باشد

همشهری و شهروندان جدید

روزنامه همشهري هم نمادي از دوره جديد روزنامه نگاري و هم بازتابنده شكلي تازه از نظام زندگي در ايران بود. سبكي از زندگي در شهري تازه غول پيكر شده با روابط و مناسبات متفاوت فرهنگي ،سياسي و اجتماعي
همشهري همچنين نمادي براي دوره اي ديگر در جمهوري اسلامي به شمار مي آيد كه تازه ورق مي خورد .اين فصل با مفاهيم و نام هايي چون سازندگي، توسعه، نوسازي، روابط آزاد با دنياي خارج و گشايشي در مناسبات اجتماعي و همينطور با نام هاشمي رفسنجاني ،كارگزاران و كرباسچي همراه بود
ساخته شدن بزرگراهها، پل هاي عظيم، بلندتر شدن ارتفاع شهر با برج ها ي رنگارنگ، مجتمع هاي مسكوني مانند پروژه نواب، فرهنگسراها، زيبا سازي ميدان ها و خوش آب و رنگ شدن آنها و پارك هاي كوچك و بزرگ و بي ديوار، سفر هاي زير زميني (مترو )، كافي شاپ ها، بيل بوردهاي بزرگ تبليغاتي و نحو جديدي از الگوي مصرف ، نمادهاي شهر جديد و فرهنگ آن بودند
اين شهر به تابلوي اعلاناتي نياز داشت تا مفاهيم ، اطلاعات و جريان مشتركي از زندگي و الگوي تازه آن را جلوي چشم واحد ساكنان آن بگذارد و روزنامه همشهري همان تابلو در نسخه اي كاغذي بود
همشهري دوره هاي متفاوتي را به دليل تغيير مديريت سياسي و شهري تجربه كرده و مي كند و مانند ارگان دولت مجبور است رنگ عوض كند و تريبون مديران شهري با گرايش هاي متفاوت باشد اما حالا كه نسخه آنلاين آن در دسترس قرار گرفته و به طور طبيعي قرار است با مقتضيات و شرايط دنياي مجازي منتشر شود، در نگاه اوليه و فارغ از محتوا به نظر حال و هواي متفاوتي را نسبت به نسخه كاغذي آن جلوي چشم مي گذارد نسخه كاغذي همشهري روزنامه اي فراگير با مخاطباني است كه در كلانشهر تهران زندگي مي كنند كه لزوما مي توانند تحصيلكرده و نخبه نباشند و يا لااقل نيازهاي اين جنبه از وجود خود را در روزنامه يا منبع ديگري جستجو كنند .اما اين وضعيت در همشهري آنلاين چگونه است ؟سايت درباره خودش مي گويد " همشهري آنلاين شهر ديجيتال شماست " و معلوم است كه شهر ديجيتال شهروند ديجيتال مي خواهد و شهروند ديجيتال شبكه اي است كه نشانه هاي خود را حمل مي كند؛ نشانه هايي كه لزوما و تماما در شبكه شهروندان همشهري كاغذي وجود ندارند.شهروند ديجيتال عضوي است كه بخشي از هويت خود را در شهري مجازي تعريف كرده است. او به نسبتي از دانش ، مدرك تحصيلي، رفاه و پايگاه اجتماعي و سطحي از انتظار و ارتباط دست يافته است كه آن را نه در روزنامه كاغذي و نه در "همشهري" نمي يابد.به نظر روزنامه همشهري در لباس مجاز خود و در فرم، ساكنان شهر ديجيتال را خطاب قرار داده و مي خواهد روزنامه را براي آنها قابل سكونت كند و از اين نظر با نسخه كاغذي آن متفاوت است زمينه همشهري آنلاين به رنگ سياه است .با نواري سفيد در بالاي صفحه و حاشيه سبز فسفري در پايين آن. سياه، رنگ واقع گرايي ،عقلانيت و شناخت است و اين يعني جستجوي مخاطبي تازه براي روزنامه. در جايي ميانه نوار سفيد ، فنجاني سبز در گرم ترين نقطه عكس ودر برابر يك لپ تاپ نشسته است. معلوم است كه محتواي آن نه چاي كه قهوه است . رشته نور ملايمي از پشت فنجان عبور كرده و لپ تاپ را كمي محو كرده است . يعني كه صبح است و وقت صبحانه و شما مي توانيد از رايانه براي خواندن روزنامه استفاده كنيد رنگ و مدل فنجان، قهوه درون آن ،لپ تاپ و مطالعه روزنامه هنگام خوردن صبحانه نشانه هاي سبكي از زندگي است كه مورد علاقه شهروند ديجيتال ايراني قرار دارد شهر آنلاين، شهر حركت است بنابر اين خيابان بندي شده وبراي رسيدن به هدفي كه معمولا ثابت نمي ماند، مسيرهاي مختلفي را بايد از بزرگراهها به خيابان ها ي اصلي و فرعي و سپس كوچه ها و دنج ها پيمود. يعني هر متن و لينك هاي آن مسيرهاي خياباني است كه لزوما با پاي پياده و آهسته پيموده نمي شود. شهروند ديجيتال مي خواهدخيابان هاي روزنامه الكترونيكي شهر خود را با خودرو بپيمايد وجود چهل گروه خبري با بزرگي كلان شهري مانند تهران هماهنگي دارد اما نبود توقفگاه نشان مي دهد شهر محل حركت است نه تجمع. براي اضطراب است نه آرامش. اين شهر ديجيتال پاتوق ندارد ، كافي شاپ نيز در ان تاسيس نشده، پارك نيز كه شهروند در آن لختي بنشيند در آن گفت و گو كند و هم كلام ها و دوستانش را ملاقات كند سياهي زمينه سايت از يك سو شب را تداعي مي كند بر خلاف آنكه همشهري كاغذي روز را . حركت در صفحه هاي سياه همشهري آنلاين رانندگي در شبهاي تهران را به ياد مي آورد. زندگي شبانه شهري كه نشانه زندگي خانواده نيست و زندگي سنتي نيز. زندگي تجرد، جواني، و نمايي از تفريح و فراغت قشر متوسط و مرفه را نمايندگي مي كند.فونت ريز سايت و آيكون هاي بدون توضيح نوشتاري، باز هم مويد انتظار تحريريه آن از خوانده شدن از سوي گروهي است كه مشخصات آنها را برشمردم
سايت درباره خودش مي گويد "اين بخش ها در قالب "24 در 7" كار مي كنند. اين اصطلاح امروز در جهان سايبر يك عبارت رايج است: به روز شدن 24 ساعته در 7 روز هفته" . اين هم نشانه اي ديگر براي شهر آنلاين و شهروند آن. شهر سنتي زود هنگام و اول شب مي خوابد و صبح زود بيدار مي شود . يعني بخشي از شب را مي خوابد . شهر روزهاي جمعه تعطيل است و روزنامه اش هم . يعني خلسه و سكوت دارد اما شهر ديجيتال تعطيلي به خود نمي بيند شهروند ديجيتال مي خواهد در مجاز و بدون جابجا شدن به همه جاي شهر سرك بكشد و اماكن شهر واقعي را آنلاين ببيند. خريد كند ، سينما برود آهنگ گوش كند ، امور مالياتي ، بيمه و خودرو را انجام دهد و از كتابخانه شهر كتاب به امانت بگيرد و حتي به بهشت زهرا برود يا به زيارت و مراسم دعاي كميل و همينطور راي بدهد اين شهروند ساكت نيست ، اطلاعات را در يك گفت و گو جابجا مي كند .هر گفته اي پاسخي اثباتي ، نفي اي يا تكميلي براي گفته ديگري باشد . بنابر اين از شهر مجازي مي خواهد تا اين امكان را به او بدهد اين شهروند مي خواهد ببيند شهر او چگونه اداره مي شود براي همين هم نياز دارد از نزديك تر شهردار و شهرداري را ببيند و سخن او را بشنود و هم مي خواهد اداره كنندگان سايت را و نحوه اداره ان را مشاهده كند .شايد وبلاگ سايت بتواند اين تصوير را نشان دهد مخاطب اين شبكه به نمايش زندگي با رنگ سياه و سفيد علاقه دارد .نمي خواهد ايدئولوژيك و سياست زده باشد و زبان القايي ، مستقيم و تزريقي او را از اين شهر فراري مي دهد . زبان غبررسمي، اخبار غير سخت و غير رسمي را هم مي طلبد همينطور مي خواهد بشنود و شنونده باشد. او شهر بي صدا را شهر نمي داند

نشانه شناسی سرود ایران در جام جهانی فوتبال

امروز در قالب سری نشست های گروه نشانه شناسی فرهنگستان هنر نوبت به سخنرانی آقای دکتر سجودی با عنوان نشانه شناسی انتقادی رسیده بود. او بعد از یک بحث مفصل نظری، به تحلیل متن سرود ایران در جام جهانی در چارچوب نظریه مورد قبول خود پرداخت . خلاصه ای از یادداشتهای خودم را می آورم و البته به دلیل طولانی بودن بخش نظری، آن را کنار می گذارم بحث خوبی بود فقط این سووال در اینگونه جلسات جدی می شود که چرا با وجود تفاوت رشته ها و گرایش ها ، روش و زبان تحلیل بیشتر محققان به هم شباهت دارد . به نظر اگر در مباحث نظری یا یافته ها می خواهند شباهت داشته باشند چرا در روش و تکنیک تفاوت ندارند؟ یعنی تقریبا نشانه شناس همان گونه نگاه می کند که یک منتقد ادبی و کار جامعه شناس شبیه تحلیلگر فرهنگ و گفتمان می شود
علت انتخاب متن سرود برای تحلیل : ریشه های بحران روانی اجتماعی ناشی از شکست تیم ملی در برابر تیم مکزیک را باید در نوع خاصی از کارکرد گفتمانی دانست که پیرامون فوتبال شکل گرفته است در غیر این صورت می شد ببازیم و و دچار بحران نشویم
قدرت آنقدر فوتبال را برای باور های ایدئولوژیک مصادره می کند که با یک باخت دچار بحران هویتی می شویم . بعد از پایان بازی گویی در شهر خاک مرگ پاشیده اند
در بازی تیم ملی با بوسنی پلاکاردی در استادیوم آزادی با این عبارت نصب شده بود " سربازان وطن خدا نگهدارتان " در این شعار سه عامل وجود دارد نظامی گری ، ناسیونالیسم و دین . این شعار در سرود جام جهانی بسط داده شده است
این سرود به لحاظ فنی ربطی به فوتبال ندارد ویدیو کلیپ آن مردی را نشان می دهد که نشان صوفیان دارد و به تنهایی در خرابه های تخت جمشید می چرخد. برای ورزشی که بر اساس همکاری شکل گرفته است .در متن این سرود قرار های اولیه فیفا برای برگزاری جام مانند پیام صلح و گفت و گو گم شده است
متن دارای تناقض های بسیار است. تناقض میان دو بیت اول با دو بیت دوم . از یک سو اقتدار و تحقیر جهان به وسیله :"وطنم نام تو صد نام جهان – جام جم است سرور جام جهان" و از سوی دیگر "هرکه به ما شاخه گلی هدیه داد – ملت ما باغ گلش تحفه داد" ؛ "ملت ما ملت بخشایش است – صلح طلب طالب آرامش است"متن سرود حماسه جنگ است . حماسه ای که هنگام دفاع از مرزها می سرایند
فقط قدرت وابسته به ایدئولوژی می تواند بگوید " جام جهان دست شما بایدش "اسطوره در دنیای معاصر پر از تناقض است که می تواند بعد از آشکار شدن تناقض به جای پذیرش و تسلیم شدن ،اسطوره را بشکند ( اگر شایعه هجوم مردم به خانه علی دایی در اردبیل و شکستن شیشه های آن درست باشد )متن دارای انسجام کاذب اسjتانحصار خدا پرستی به خود :" جام جهان دست شما بایدش حامی تان دست خدا باشدش " در حالی که همه تیم ها خدا پرست هستندچرخش ناگهانی به سیستم عرفانی ، این یعنی نهایت گسست و شلختگی ."مستند رفیقانم از ساغر منصوری "· تقابل های قطبی اهورا و اهریمن و خط کشی های نامرتبط با روح بازیهاشکل گیری گفتمان قدرت طلبانه در حول بازی : "مردی که حریفم شد در کار نمی بینم آن کس که کسی باشد این بار نمی بینم "/" کل زمین آسمان خاک پایت "

خانواده نشرچشمه

پوستر هایی روی شیشه های در ورودی نشر چشمه نصب شده که می گوید که این کنسرت در تالاری برگزار می شود و یا آن گالری عکس هایی یا نقاشی هایی را به نمایش گذاشته است. شاید آنها که این کتاب ها را می خوانند به این کنسرت ها و گالری ها سر می زنند .صدای موسیقی از طبقه بالا پخش می شود از پیشخوان کوچک ویژه فروش سی دی و نوار و محصولات موسیقی . یعنی آنها که این کتاب ها را می خوانند با این صدا ها خانه یا فضای خودروی خود را پر می کند. قفسه ای در همان طبقه ظروفی سفالی را به عرضه گذاشته است. رنگ ها، قالب ها و کاربری ظرف ها در هوای خاصی می گنجد. فیروزه ای، به رنگ خاک، قهوه ای، نارنجی، زرد، قلمدان، گلدان، ماگ ،ظرف های با فرم نا معمول و غیر روزمره و کمتر دیده شده و تازه. کنار قلمدان هایی که از نی ساخته شده. یعنی کتاب هایی که از این کتاب فروشی خریده می شود درخانه هایی خوانده می شود که این سفالها و نی ها در آن پراکنده اند.کاشی هایی با نماد های ایرانی و ستاره شناسی همان کنار در عرضه می شود .کنار پوستر هایی از چه گوارا ، دکتر شریعتی، ممیز، شاملو که احتمالا روی دیوار خانه خریدار این کتابها قرار می گیرد. مجله ها همه در یک طیف می گنجند. از جنس زرد خبری نیست. کارت های تبریک یونسکو، شمع هایی که چند گل زرد و نارنجی در آنها نیمه غرق و خشک شده و جعبه هایی رمانتیک برای هدیه .کسانی که پیش از این صندلی های کافی شاپ طبقه بالا را برای گفت و گو انتخاب می کردند پیش از اینکه به دستوری برچیده شود چه کسانی بودند ؟چه لباسی می پوشیدند؟ حالا کجا را برای دیدن و حرف زدن انتخاب می کنند؟

باغ ایرانی



خیابانی طولانی که با دری در میان دیواری بلند پایان می گیرد. دری که انتظار می رود قابی باشد برای باغی پر درخت. اما باغ می گریزد، در پرده می ماند، راز می شود. دالان دالان در میان است تا در همه جای نگاه تماشاگر درختی نشانده شود ریشه هایی که به یکدیگر بافته شده و شاخه هایی که در هم می پیچیند، در بالا رها می شوند و رنگ آسمانی را ناپیدا می کنند. بی فردایی، بی شتابی در عصرهای پایان ناپذیر. باغ ایرانی یعنی کارهایی که نباید بلافاصله انجام شود .دلهره و اضطرابی که در میان نیست .هر چیزی که باید هست. هر چیزی که نباید نیستباغ فین

خانه های ایرانی




شهر پر از تابلوی راهنماست. تابلوها پر از انگشت اشاره به خانه های قدیمی. حرف اول کاشان، خانه بروجردیها، خانه طباطبایی ها، خانه عامریها، خانه عباسیان. هر تماشاگری در هر چهار راه، هر میدان، حتی در بیرونی ترین تابلوهای شهر به سوی "خانه های قدیمی" خوانده می شوند. دورترین نقطه در کنار عوارضی، کنار ورودی شهر ، تابلویی خانه های قدیمی را نشانه گرفته است . یعنی اشاره اصلی شهر برای دیگری خانه ها هستند .قبله ای و مرکزی که نگاهها را به خود می خواند. به خانه ناب ایرانی؛ راز آلود، پیچ در پیچ، هزار تو، پر از تاریکی، پر از روشنایی، پر از بادگیر، راه آب، نا گیر، سرداب، حوضخانه، خنکی، اندرونی و بیرونی، لبریز از قصه، پچ پچ، پر از لایه لایه های افقی، عمودی، گم کننده ، پر قرینه.

مسجد جامع نطنز

راهنما برای گروهی بازدید کننده توضیح می داد. هرجا می رفت گروه هم کشیده می شد. شاید بیست جوان شاید دانشجو. صدای راهنما می پیچید. چادر سپیدی با گل های ریز تاشده روی زمین بود کنار مهر با سجاده ای از پارچه کهنه اما تمیز. با آن دو نماز خواندم. یکی ظهر، یکی عصر. هر دو شکسته بود. مسافر بودم. یک بار دیگر آن را شکستم. نیمی را با خود آوردم. نیمی را جا گذاشتم تا شکسته ای از من با همان چادر نماز روزی پنج وعده نماز بخواند من در مسجد ادامه دارم. طبیعتا با بدنی از جنس خودش یعنی نمازتا به حال شده کسی عاشق یک بنا شود. یعنی که شوری به سرش بیفتد. دلش بخواهد ساعت ها به تماشا بنشیند. شیفته یک مسجد شدن یعنی تقاضای دل برای ساعت ها نشستن چشم دوختن به مناره آبی، به در پرکنده کاری، به محرابی که ردیفی از کاشی های اخرایی رنگ داشته است. در تاریکی آب انبار آن فرو رفتن در آن خنکی پر سایه و ساکت آن نشستن، دست زیر آب قنات آن بردن. مشتی آب برداشتن، چشمها را بستن خیس شدن بازی با بادی که درون حیاط می پیچد، گرد می شود بالا می رود. پله شدن بالا رفتن زیر سایه مناره از نور فرار کردن. فیروزه ای شدن آبی و سبز شدن. اسلیمی شدن و نوری که هزار بازی در می آورد. هفتاد پرده می سازد. از شدت شروع می شود، به هزار سایه می رسد و بعد در هزار جور تاریکی می میرد

ابیانه




ابیانه پیرزنی است که چارقد سفید پر از گلهای صورتی را زیر چانه اش سنجاق می کند. صورتش پر چین و چروک است پوستی سخت دارد. پیراهنش نزدیکی کمر گشاد می شود و با پلیسه ای کوچک روی شلیته سیاه چین دارش می افتد. ابیانه روی پله های قرمز می نشیند. پایین خانه های تنها و تاریک. بقچه اش را باز می کند؛ سیب و آلوی خشک شده، لواشک و سرکه سیب می فروشد با لباس های محلی
ابیانه اما پیرزنی جسور و مغرور است مانند مردی یا زنی متمول در شهر. غرورش را می شود با لهجه پارسی قدیم شنید که با زبان هندی در آمیخته استپیرزن مغرور است. او را با خاک سرخی ساخته اند که از معدنی در همین نزدیکی آورده اند. مغرور است چون می داند شکار خوبی برای لنز همه جمعیتی است که در کوچه ها راه می روند. مرکز تماشاست. برای همین اول خود را پنهان می کند، می دزدد، مثل زنان سنی می گوید عکس نگیر. شکایت می کند از این همه فلاش و زوم شدن. اما از ناکامی خود در تصویر نشدن با خبر است. بالاخره آن را مشروط می کند به خریدن میوه خشک شده ای، پارچه ای، چیز کوچکی
پیرزن تابلو است، عکس است، تصویر است، آلبومی که نوروز عیدی می دهند. هر عکاسی مجموعه ای از آن را دارد، اینترنت را که جستجو می کنی زیر آواری از عکس می مانی. برای همین اول که می رسی عکس گرفتن بی فایده است مزه ای ندارد، چون تازه نیست، عجیب نیست. سالهاست پیرزن را می شناسی؛ با همین چارقد، با همین شلیته، با همین خاک سرخ. او در هر چشمخانه ای نشسته است. همه این کوچه ها، پنجره ها، رنگ ها، روسری ها در زاویه دید عکاسی جای گرفته است. هر چه بگیری تازه نیست کپی برداری است

خانه ها دیگر خانه نیستند یعنی محلی برای زندگی. به بنایی برای نمایش تبدیل شده اند. مثل یک شهرک سینمایی که فیلم های معروف و بزرگی در آن تصویر شده است. خاطره ای همگانی می داند قصه چه بوده از کجا شروع شده در کجا تمام شده . آنچه تازگی دارد دیدن رنگ خانه ها و چیدن آنها از نزدیک است. گویی مدیر شهرک سینمایی بازیگرانی را در هیات پیرزنان ابیانه در اورده است. آنها بازی می کنند نه زندگی. برای همین نمی توانند خانه خود را خراب کنند یا تغییری در آن دهند. آنها مالک نیستند بخشی از اجزای موزه بزرگی هستند که تماشاگران هنگام ورود پولی داده اند و بلیتی گرفته اند تا از یکی از چهار منطقه روستایی ثبت شده در آثار ملی بازدید کنند.مردم تماشاگر هستند. تکه ای از بافت خود را لمس می کنند از آن عکس می گیرند. فیلمبرداری می کنند. قطعه ای از قدیم خود را مرور می کنند،حیرت زده، تحسین کننده، سرخوش، توریست وار؛ کباب و منقل و آجیل و هندوانه. برنج آب کش شده هم در کنار هست. به همراه خرید نان محلی، عرق نعناع، مهره هایی که گردنبند می شود ، چارقد هایی از جنس خودشان که هفت هزار تومان فروخته می شود با سیب و آلوی خشک شده
توریستی که راهنما ندارد، بروشور و راهنما به دستش نمی دهند. می بیند، عکس می گیرد، خرید می کند، می خورد و می رود

در تاریخی ابیانه را با حصاری فلزی پوشانده اند. یکی گفت این همان در معروف است. کدام در ؟ فورا دوربین را روی یکی از شکاف های حصار می گذارم عکس می گیرم .دو قدم که دور می شوم ،مخلوطی از شگفتی و در هم پیچید ه ای از خط و رنگ و نقش با کهنگی و نایابی در من زنگ می زند یا برق می زند. دوربین به جای چشم لحظه ای از در را گرفته بود. من این شگفتی را ندیده بودم دوربین دیده بود. دوربین ها اینجا چشم می شوند ، چشم ها مسلح می بینند و کرانه دار

چهارشنبه سوری

فیلم آنقدر تلخ نبود که شنیده بودم (گفته بودند). این می تواند دو دلیل داشته باشد.یکی اینکه دیگران اندازه صفت موصوفی نادیده و ناشناخته برای تو را با قید زیاد توصیف می کنند. از نظر خودشان اغراق نکرده اند. از حس خود بعد از نمایش فیلم گفته اند. "خیلی تلخ بود"." از وحشت نزدیک بود سکته کنیم". "از خنده روده بر شدیم" . " همه گریه کردند". تو وارد سالن می شوی در حالی که آماده نزول شدید این حسها هستی. فیلم به پایان خود نزدیک می شود آنها بیراه نگفته بودند اما از هجوم واستیلای یکباره حس موردنظرخبری نیست. تو بیش از آنها و پیش از نمایش فیلم تلخی را مزه کرده ای. مقدار کمی برای تجربه شخصی تو باقی مانده است. دوم اینکه زیاد می خوانی، زیاد می شنوی.از صفحه حوادث روزنامه ها ،از دهان دیگران درباره خیانت همسران، زنان به مردان، مردان به زنان. این زیاد شنیدن و زیاد دیدن موضوع را برای تو عادی میکند.عادت، تلخی را می گیرد. تعجب نمی کنی گویی فیلم مستندی است که ماجرای
همسایه تو، دوست تو و یا خود تو را نمایش می دهد
فیلم به تو می گوید روی هر لایه ای از واقعیت، لایه دیگری در انتظار است. هر اتفاقی ممکن است بیفتد و وضع موجودی را که خود ترسیم کرده ای ،برایت ترسیم کرده اند و باورکرده ای، تغییر دهد. کارگردان، همسرت، دوستت و ماجرای زندگی به تو اثبات
می کند آنچه دیگران می گویند، تو فکر می کنی، موقتی است، احتمالی است، نسبی است. چیزی دیگر پیش خواهد آمد
در فیلم با تفاوت هایی گناهکار وجود ندارد. مژده حق دارد چون شواهد نشان می دهد، یک احساس قوی او به او می گوید که
شوهرش خیانت می کند. شوهرش کمی حق دارد چون مژده شخصیت پریشان، عصبی و سردی را ازخود به نمایش می گذارد. با هیچکس کنار نمی آید. مدیر خوبی برای خانه نیست و نمی تواندبچه خوبی تربیت کند. در کنار او بودن زندگی لذت بخش نیست. سیمین حق دارد. او تنهاست. مطلقه است و به همین دلیل نگاه مشکوک دیگران را برخود حمل می کند.حضانت دخترش از او گرفته شده. نا امنی او را تهدید می کند. همسایه ها هم حق دارند. نباید محیط خانوادگی مجتمع آلوده شود
وضع خانه و خانواده با شهر در تناسب است .هر دو به هم ریخته اند. چهارشنبه سوری است. رابطه آدمها و سامان زندگی مانند شهر در حالت فوق العاده است. از گوشه هر صحنه ای صدای انفجار به گوش می رسد. هیچ چیز نظم سابق را ندارد یعنی هر چیزی
قابل پیش بینی است. تو در لحظه باید در انتظار انفجار ترقه ای یا بمبی در کنار پایت باشی
فیلم کتابی می ماند که صفحه اخر ندارد .داستان ناتمام است . تماشاگر آن را در ذهن خود تمام می کند .فقط می دانی که پایان آن خوش نیست. تلخ است
بچه ها در گوشه و کنار سالن سینما کنار پدر ها و مادرهایشان نشسته بودند و داستان خیانت را به همراه خوردن ذرت بو داده تما شا می کردند

لباس

پوست من رگها، عصبها، عضلات و اعضاي دروني بدن ام را دور محور استخوانها، قفسه سينه و مفاصلم نگه مي دارد .او روكشي است براي من تجزيه شده .جزييات كثير من با پوست به رنگ واحدي در مي آيد. كيسه اي دوخته شده براي نگهداري همه اعضاي رنگارنگ و متنوع بدنم من با اين كيسه بيرون نمي ريزم، پراكنده نمي شوم لباس، پوست دوم من است؛ او نيز مرا از كثرت رهايي مي دهد. جمع ام مي كند. يكي بودن بيشتري به من مي دهد. تمايزم را از ديگري زيادتر مي كند . در برهنگي فقط زن يا مرد هستم. كوتاه يا بلند ، چاق يا لاغر .اما با لباس صفات بيشتري را حمل مي كنم لباس مرا در وضعيت ديده نشده گي قرار مي دهد. چنانكه همزمان امكان ديده شدنم را هم فراهم مي كند. بي آن نمي توانم از خلوت خود بيرون بيايم ، به من مي چسبد. شكل مرا مي گيرد. احاطه ام مي كند. با من راه مي آيد، با من كار مي كند، رانندگي مي كند، مي خوابد يعني زندگي مي كند. سايه اي است كه بيشتر اوقات با من است. سايه اي كه نه پشت سر كه دور من است. سرتا پاي من يا بخش مهمي از آن را مي پوشاند. چيزي پيچيده به من، مانند بدني پيچيده به روح ، به من مرز مي دهد
جدا كننده است. بين من و بدنم فاصله مي اندازد. رسميت مي بخشد. مرا براي خودم به ديگري تبديل مي كند. با آن خودم را نمي بينم. بدنم از خودم حيا مي كند
ميان من و ديگري هم فاصله مي اندازد. دورم مي كند ،جدايي مي بخشد. در خانه كه اعضايش خودي است و كمتر ديگري ،مي توانم لباسم را سبك تر كنم. اما بدون آن هم از ديگري دورتر مي‌‌ شوم و منزوي تر. بي لباس امكان نزديك شدن به جمع را ندارم. يعني لباس فاصله مي اندازد، فاصله را كم مي كند
لباس هستم .با من آدمي و بدنش را مي خوانند . بدون آن او بدوي است يا كه دچار جنون شده . يا كودكي كه نمي داند پوشاندن يعني چه . يا كسي كه از نمايش تن معنا و راه ديگري را جستجو مي كند. مدل است؛ تن فروش است؛ هنرپيشه است كه نقشش اقتضا مي كند.با من او را مي خوانند. جنسيتش، سليقه اش، سن و سالش، تحصيلاتش، مليتش، ايدئولوژي اش، صفت هاي روحي اش، گذشته اش، شغلش، ميزان در آمدش، نسبتش با سنت و مدرنيته يا پس از آن، شايد حتي خياباني كه در آن زندگي مي كند، مساحت خانه اش، نوع وسايلش و سفرهايش
متن و حاشيه لباس
لباس هستم؛ اجزايي دارم. در يك تقسيم ،آنكه به بدن نزديك تر است در حريمي خصوصي قرار دارد و آنكه در خارج ديده مي شود حريم عمومي جاي مي گيرد. در تقسيمي ديگر و در بيشتر وقت ها، متن دارم و حاشيه. كت و شلوار و پيراهن؛ مانتو و شلوار و آنچه موي سر را مي پوشاند، اصلي و جوراب، دستكش،كلاه و كراوات و شال گردن فرعي است نوع پذير هستم؛ يعني انواعي دارم . يك فرم زمان بيشتري در تن مي ماند . مانند اينكه او كارمند باشد يا معلم يا دانش آموز دختر يا پليس يا آتش نشان؛ پرستار يا پزشك. لباس كار هستم. لباسي كه بدن را به ديگران شبيه مي كند . يا كاملا كه يونيفورم نام مي گيرد يا به شكلي كه او را شبيه همكلاس و همكارش مي كند براي اين متن، لباس حاشيه لباس مناسك است. لباس جشن، لباس عزا، لباس ورزش، لباس استراحت يا خواب.لباس هستم؛ بيشتر وقت ها مدل من، رنگ من و اندازه من وقتي زير نگاه دولت هستم با وقتي دولت غيبت دارد، تفاوت مي كند. همينطور بستگي دارد كه كدام جناح راي بيشتري در انتخابات آورده باشد. يا وقتي بر تن رييس جمهور يك طرف مي روم با رييس جمهور آن طرف
لباس زن
بر تن زن، زنانگي اش را مي پوشانم يا آن را كم مي كنم. به مردانگي نزديكش مي كنم. همينطور دور از دسترسش مي كنم.بين او و ديگري فاصله مي اندازم .تانيث او محو مي شود نامرئي مي شود موضوع برايم كمي پيچيده است. يعني همزمان بر عكس آنچه گفتم وقتي او را در پرده مي برم، پوشيده اش مي كنم، زنانه ترش كرده ام. پر رازش نموده ام. خيال برانگيزش جلوه داده ام. ديگران يك جعبه مداد رنگي برمي دارند و نقاشيهاي ديگري از او مي كشند كه من مي دانم با او چقدر فاصله دارد. از تنش از خودش از روحش. گاه اصلا ديگري است، زن در اين معنا يعني آنكه يا آنچه ديده نمي شود يا كمتر ديده مي شود. يا مي رود و مي آيد. يا آنچه ديگري مي خواهد ديده شود من براي زن بازي برانگيز ترم .دل مشغولي آورتر ،رنگي كننده تر ،تغيير دهنده تر ، تفسير پذير تر. "تر" يعني نسبت به مرد
جغرافياي لباس
گاه محلي هستم گاه ملي و گاه جهاني . از چه صفت هاي كليشه اي نام بردم .مهم نيست همه مي دانند چه مي گويم . جز اينكه اين معنا را اضافه كنم كه وقتي مردانه ام جهاني ام البته با حذف كراوات. ولي وقتي زنانه ام ملي مي شوم. چادر ، مانتو و روسري و مقنعه تركيبي منحصر به فرد و همگاني است. وقتي غير رسمي مي شوم بخصوص اگر جواني باشم بيشتر اگر دختر باشم ، سبك ملي را با نوع جهاني شايد از مدل ماهواره اي آن به هم آميخته نشان مي دهم .باز هم منحصر به فرد و يكتا
تقويم لباس
مانند تقويم به فصل ها تقسيم پذير هستم. وقتي بهاري ام بايد از سرما بترسم اما شنيده ام كه"تن مپوشانيد از باد بهار ".از زمستان و پوشانندگي اش خسته ام. خود را به دامنه اي از هواي سرد و نمناك از باران و مه فروردين رها مي كنم. بي باكم مي خواهم كه پوست از منافذ برهنه اش نفس بكشد. نوروز از درختان تقليد مي كنم، نو مي شوم
شغل لباس
بازاري ام. كت و شلواري و جليقه اي شايد اتو ناكشيده. رنگ تيره اي دارم؛ ميان سالي و پيري مذكر هستم. ته ريشي و تسبيحي. گاه كلاهي پوستي بر سر مي گذارم كارمند هستم. كت و شلواري بي جليقه. نه چندان نو. گاهي فقط پيراهن و شلواري. كفش هاي معمولا واكس نخورده. كيفي كوچك با خود حمل مي كنم يا سامسونت.اگر زن باشم و در بخش خصوصي كار كنم ، مي توانم بله مي توانم كوتاه تر باشم وتنگ تر .زنانه تر ، نرم تر با رنگ هايي با طول موج بلند تر . مي توانم كيف كوچك و فانتزي تري حمل كنم . مهماني وارتر .با پاشنه كفش هايي بلند تر اگر تن مديري باشم باز فرق مي كند كه در دولت باشم يا نباشم .كدام جناح راي آورده باشد يا نياورده باشد . مي توانم اگر بخواهم يا مجبورم به مقتضيات هريك لباس بپو شم
لباس عاشق
اگر تن عاشقي را بپوشانم، به اين بستگي دارد كه واصل باشد يا زهر تنهايي و هجر كشد. اگر واصل است، من پر از شوق مي شوم . بوي آب مي دهم. بوي بخار خشكشويي. بوي پودر شوينده. بوي عطر گرم. رنگي هستم به رنگي كه عاشق دوست دارد يا به رنگي كه خيال مي كند پيش چشم او زيباتر جلوه مي كند. چون پرچمي در باد به اهتزاز در آمده ام .يا روي بند خشك مي شوم .بدن عاشق پرواز مي كند . صد بار جلوي آيينه ديده شده ام .مي خندم قهقهه مي زنم شاعر مي شوم. سوت مي زنم. آواز مي خوانم. مست مي شوم واي به روزي كه ناكام شوم. زار مي گريم .نا شسته و كهنه و چرو كيده ام. خاكستري و كبودم. روزها مي گذرد كه نه روي آيينه مي بينم نه روي آفتاب. پاره هستم افسرده حال و بيگانه. اينگونه به قول بارت زوال خود را پيش چشم ديگري مي گذارم. شايد روزي بر تن عاشق ناكام از حلقه داري آويزان شوم. يا با او از بلندي برجي بر كف خيابان پهن شوم. يا در آب رودخانه عميقي خيس شوم و البته بدن او بي من در خاكي دفن شود
لباس دين
وقتي مذهبي هستم، گاهي روحاني مي شوم . عمامه دارم گاه سپيد گاه سياه . قبا و ردا . كفش مخصوص من نعلين است . بر منبر نصيحت مي نشينم. بر مسند قضا . در مدرسه درس مي گويم . رييس جمهور مي شوم . وزير ، وكيل. مدير ، سفير . نماز را به من اقتدا مي كنند . در گوش نوزاد هايشان اذان مي گويم . زنها و مرد هايشان را به ازدواج هم در مي آورم . مرده هايشان را نماز مي گذارم .لباس مهمي هستم
گاه چادر مي شوم. مخروطي كه سياه رنگ است. زنانگي را مستور مي كنم. فاصله مي اندازم. ايراني ام اما بيشتر وقت ها انقلابي وحزب اللهي خوانده مي شوم؛ مذهبي، سنتي. بستگي دارد چگونه آ ن را بر سر كنم با چه لباس و رفتار ديگري تركيب شوم چه قيافه اي مرا حمل كند . به هر حال خيلي راحت نيستم . به حاشيه مي روم. بايد حرف بزنم تا شناخته شوم در سكوت همان خوانده مي شوم كه گفتم سپيدم. دو تكه ام. زائرم. طواف مي كنم. ميان دو كوه تشنه آب مي شوم به جستجو بر مي آيم. پر هراسم، پر اضطراب، پر شوق، پر اشك، گرم. به رقص در مي آيم، در زمزم شنا مي كنم. بر خاك مي افتم .به پرده خانه مي آويزم . او سياه است من سپيد مي شوم. بايد پاك باشم و حلال يعني دزديده نشده ، دوخته نشده . ندوخته گي ام مردانه است. و قتي در تن زن زائر هستم دوخته شده ام . و اين براي مردان يعني سفري پر هراس پر اضطراب . وضعيتي كه هر لحظه او را به برهنگي و وحشت ان نزديك مي كند البته گاه هيچ رمز و راز و معنايي را حمل نمي كنم . فقط يك آدم به مكه و مدينه و مني و عرفات آمده را مي پوشانم. يعني بايد بپوشانم ميت مسلمان را مستور مي كنم. سه قطعه هستم كه آنها را لنگ، پيراهن و سرتاسري نام گذاشته اند . سپيدم. آخرين پوشش هستم از نظر گم مي شوم . پاره مي شوم مي پوسم اما ديگر تازه اي نمي خواهم .ندارم. برهنه ام. نيستم

نوزوز، دولت و سیاست

دولت در روزهای پایانی سال به زوال نزدیک می شود . ذهن مردم توجه رسمی و دولتی خود را کم می کند. به درون می رود. درون خود، خانه و خانواده و آنچه به این حریم مربوط است. کار در سازمان های دولتی به استثنای بانک ها پراکنده تر می شود . سامان نمی گیرد ، از مرکز می گریزد .حضور دولت یعنی قیمت میوه ،وضعیت هوا و راهها برای آنانکه مسافرند. دولت یعنی هشدارهای چند روز مانده به چهارشنبه سوری
رنگ سیاست مهتابی می شود. بازی های کلامی سیاستمدارا ن، روزنامه نگاران، نمایندگان مجلس و صاحبنظران خصوصی می شود تماشاچی ندارد. مانند آنکه رقابت دو شمشیر باز در سالنی چند هزار نفری را تنها داوران ،مربیان و چند تماشاگر حرفه ای به نظاره بنشینند
دولت در ریخت شهر در لباس ماموران راهنمایی و رانندگی خودنمایی می کند .هرچند خلوتی شهر آنها را به نمایندگانی تشریفاتی بدل می کند .این روزها علائم رانندگی کارکرد بیشتری پیدا می کنند .در غیر این وضعیت ، خودروها در حرکتی جمعی نقش تابلوها را پر می کنند . یعنی تصمیم های رانندگی نه از روی علائم که از روی رفتار باقی خودروها تعیین می شود . یعنی می ایستیم پیش از انکه چراغ قرمز را ببینیم چون تعدادی خودرو در صفی منظم بر سر یک تقاطع ایستاده اند . وارد این خیابان نمی شویم چون همه ماشین ها به سمت ما می آیند . پیش از اینکه تابلوی مربوط را ببینیم
دولت در شکل پوشش مردم نیز مرده است. پیش از نوروز قوانینی نوشته یا نا نوشته مردم را ملزم به پوشیدن لباسی خاص می کند. تیرگی رنگ غالب لباس بزرگسالان است. تفاوت رنگ ها در ساعتهای غیر اداری و روزهای تعطیل و محیط های غیر دولتی بارز است .لباس کارمندان، یونیفورم دانش اموزان و مخصوصا پوشش زنان مشخصه لباس شهر در ایام عادی است . نوروز آن را به هم می زند. رنگارنگی، تنوع و جابجا شدن مرزها و قید و بند هایی که در پوشش زنان دیده می شود
اما دولت در اولین لحظه های پس از سال تحویل یعنی خصوصی و خانوادگی ترین حریم فردی خود را به درون هر خانه پرتاب می کند . تلویزیونها روشن است . تلویزیون دولتی به مهمترین مرجع برای اطلاع از لحظه سال تحویل تبدیل می شود و نیاز و عادت به شنیدن برنامه ای تقریبا مشخص را جواب می گوید . شبیه برنامه نزدیک و بعد از افطار .همان حال ربنا را دارد . دولت با پیام ها و گفتاری رسمی می آید. مضامینی از نوروز بهار و سنت ایرانی به همراه طنینی شاعرانه در پیام های نوروزی مقام های رسمی شنیده می شود . اما حتما حضور دین پررنگ می شود و در متن این پیام ها گزارشی رسمی از انچه در سال گذشته رخ داده و برنامه سال اینده به همراه نامی نو برای سالی نو پیش بینی شده است . نامی که وظیفه ای عمومی را در سال نو مشخص می کند تلویزیون دولتی در ایام عید وقت بیشتری از مردم را می گیرد . لحن تفریحی ، نقش سرگرمی را در میان وظایف آن زیاد می کند. مگر آنکه تصادفی از نوع مذهبی – مانند محرم و ماه رمضان – و یا از نوع بدون انتظار (سیاسی یا طبیعی ) مانند – وقوع جنگ یا زلزله - این موازنه را دگرگون کند. نام های آشنای فیلمها ،کارگردان ها وهنرپیشه هایی که در اسکار پارسال یا پیرار سال جایزه اولین یا دومین را در رشته ای از رشته ها ربوده اند در روزهای نوروز بیشتر به گوش می خورد . دولت مردم را به مهمانی ای دعوت می کند که غذاهای ممنوعه ای را نیز در آن مجاز می کند.
در نوروز دولت زنده است اما به خود مرخصی استحقاقی داده است.

این روز زن و آن روز زن

این[1] روز زن ، هشتم مارس است و آن یکی بیستم جمادی الثانی. یکی میلادی است دیگری قمری و البته هر دو غیر ایرانی .هر چند آن ایرانی تر است زیرا هم در تقویم ایرانی ثبت می شود و هم ذهن ایرانی های بیشتری را به خود مشغول می کند. آن یکی ثابت نیست. در طول سال سفر می کند . بر روی روزهای زمستان پاییز ،تابستان و بهار می نشیند و همزمانی با مناسبت های ملی و دولتی را تجربه می کند . اما این یکی در زمستان می ماند و در هیاهوی شب عید کمرنگ می شود.
آن یکی حوزه بزرگی از جمعیت را می پوشاند .خانواده- ها (فرزندان – همسران) ،دیوانسالاری (مدیران – کارمندان زن- کارمند آن مرد رقیب)، آموزش و پرورش (دانش آموزان– معلمان زن)، اقتصاد( تولید وتوزیع کنندگان– فروشندگان– بخش خدمات) و بتازگی نهادهای غیر دولتی– احزاب سیاسی .اما دومی در گروه کوچکی از تحصیلکرده ها و همینطور سیاستمدارانی که در پی پایگاه اجتماعی می گردند ،مانده است .آن یکی زادروز زنی قدسی است که "مردان از دامن او به معراج می روند " بنابر این هم وقتی برای تکریم مقام زن است و هم دمی نورانی ،مقدس و معنوی است تا"مومنین"مجالی برای قرب یابند، زلال شوند و گشایش خواهند. اما دومی روزی عرفی است که بر آورده شدن آرزویی از آرزوهای دوره جدید را جشن گرفته
هریک مناسک خود را دارند .آن یکی برا ی چند روز موجی وسیع از تبلیغات را در صدا وسیما ، مدارس ، ادارات (بخش رسمی) و در خانواده ها و مراکز خرید (اجتماعی) و در ریخت شهر (با جنب و جوش و رنگارنگی) به راه می اندازد . این یکی اما در فضایی کوچک یا سربسته نه در میدان که در پارک یا سالنی سرپوشیده می تواند تعداد کمی را برای شنیدن بیانیه و سخنرانی دور هم جمع می کند . مراسم آن یکی کسل کننده ، رسمی و گاه سرگرم کننده است و این یکی به خشونت انجامیده ،بی پرده و انفجاری است .بخش عمده مراسم به دلیل محدویت ها و حضور مخاطبان ،در سایت ها و وبلاگ ها برگزار می شود
مشارکت کنندگان در این یکی هارمونی دارند . پوشش ها ( از نظر ،رنگ و مدل ) ،آرایش چهره ،نوع حجاب ،الگوی گفتاردر یک حال و هوا می گنجد .یعنی با وجود رنگارنگی ترکیبی بسیط دارد . زنان چادری یا با پوشش کارمندی بندرت در آن یافت می شوند این ترکیب هیجان زده و احساساتی است . فریاد می زند .محکوم می کند ،عصبی است . خود را ستمدیده ای تنها می داند .به خود حق می دهد و کمی از تنها ماندنش ،تحت فشار بودنش و کتک خوردنش احساس رضایت می کند . کمی شبیه حس رضایت آمیز اما درد آلود یک زندانی سیاسی آرمانخواه زیر شکنجه است .شعارها ،حرف ها ،بیانیه ها و سخنرانی ها ایدئولوژیک ،تلخ و تند است .از این نظر کمتر زنانه است . همینطور احساسی ،هیجانی ،شعاری و تبلیغی است اما زبان آن یکی رسمی ، آلوده به تکرار ،خواب آلودگی و تفریحی است
این فقط روز زن است و آن نام مادر را نیز با خود حمل می کند .بنایر این شخصیتی میانسال و افتاده است واما دیگری حتی اگر پیر است ،طراوت و شادابی خو د را فنا ناپذیر می داند بتازگی روز زن مصداق دیگری پیدا پیدا کرده .روز زن در ایران باستان بیست ونهم بهمن ماه روز ی که مردان ایران باستان مالکیت ، اقتدار خود بر شهر را به زنان خویش می سپردند و در بازگشت با دادن هدیه ای حکومت یکروزه و مستعجل آنان را به پایان می بردند
زن ایرانی مانند مرد آن در کمبود مناسک ومراسم به چند آیینی می گرود . عنصری از دین و معنویت گرایی ،تکه ای از دوره مدرن ، بخشی از رسوم نیاکان به همراه در دام اختیاری افتادن دستگاه تبلیغاتی رسمی
[1] می گویم این چون تنها یک روز از آن گذشته است

كارناوال جنگ در شهر بی‌دولت

شهر در دست جنگی تمام‌عيار اسير است. صدای انفجارهای قوی، سوت دنباله‌دار خمپاره‌ها، تك‌تيراندازی، دود سپيدی كه اينجا و آنجا مثل قارچ باز می‌شود، آتش‌هايی كه اين كوچه و آن كوچه افروخته‌اند. شعله‌های دنباله‌داری كه در آسمان به منور می‌ماند. خلوتی شهر، كركره پايين مغازه‌ها زمانی كه پرخريدار‌ترين روزهای سال ر‌ا می‌گذرانند. ميل به دويدن زيگزاكی در پياده‌روهايی كه در امان نيستند، دلهره پدرها و مادرها، صدای آژير آمبولانس و ماشين‌های آتش‌نشانی، رنگ پريده پيرزنی كه چشم‌هايش از وحشت گشاد شده و پرده هايی كه .پنجره‌ها را كنار می‌زند و نگاه‌هايی كه از دور تماشا می‌كند
ماشين‌هايی كه به‌سرعت می‌گذرند، شكل آدمی را دارند كه در ميانه جنگ گير افتاده و با صدای هر انفجاری به جلو خم می‌شود و لحظه‌ای مكث و به خود نگاه می‌كند و بعد وقتی مطمئن شد كه زنده است يا جراحتي برنداشته، باز به دويدن ادامه می‌دهد.
 پياده‌روها بيشتر كنار ديوارهای آن، معبر عبور جوانها – بيشتر پسرانی – است كه هيجان‌زده و خندانند و به نظر گناهی شيرين را تجربه می‌كنند. نشاطی سرد، لذتی ساديسم‌وار، سرخوش از حضور در معركه، سرشار از ميل به انفجار، تخريب، با قيافه‌ای پيروز از تسخير شهر و خلوتی آن كه ناشی از فرار مردم به خانه‌هاست، از شهر بی‌دولت و پليسی كه آرام دورادور فلكه اول ايستاده و به چهارراه اسدی و كوچه‌های پر آتش اطراف كاري ندارد؛ از شهر بي اقتدار ،از شجاع نمودن، نترسيدن و در مركز نگاهها بودن اما در عمق قيافه اين شهر ،چيز ديگری خوانده می‌شود. ميل به انفجار بدون ويرانی كامل، شليك بدون كشتار، درانداختن جنگی مجازی، مصنوعی، نبردی كه تنها صدای آن واقعی است و نمايشی از ماجرايی حقيقی است. رمانی وحشت‌زاست كه از شدت مهارت نويسنده آن در زنده‌كردن اشيا شب را تا صبح نمی‌خوابيد با آن می‌ترسيد و كابوس می‌بينيد. فشنگ‌ها مشقی‌است. بازی رايانه‌ای جريان دارد، بدون خونريزی، بدون جنازه هاي بسيار، بدون مويه و ناله ؛يعني رفع تشنگی، با بازی پانتوميم
آنها نفرت انباشته را بيرون می‌ريزند در حالی كه نمی‌خواهند هزينه جنگی واقعی را بپردازند .از خون، از كشته شدن، از درنده بودن و در معرض درندگی قرار گرفتن، از آواره شدن، از ويرانی خانه‌ها بيزارند. اما نمی‌توانند اينقدر خود را انباشته ببينند. بنابر اين شهر را سنگر‌بندی می‌كنند اما شكلی كودكانه به آن می‌دهند. پرتاب نارنجك و شليك سلاح‌هايشان بازی خنده‌داری را سامان می‌دهد. برای همين پرده‌ای از شرم روی صورت‌هايشان .می‌بينی كه جنگی تمام‌عيار می‌خواهند اما صورتی بازیگونه به آن داده‌اند

حكيم و متن خواني

پيرمرد با روپوش و موهاي بلند و سپيد مثل خرگوش راه مي رود . موقع راه رفتن پاشنه پا را زمين نمي گذارد .تند و تند مي رود و يكباره مي‌‌ايستد به يك نقطه نگاه مي كند.عميق؛ و بعد دوباره راه مي افتد
او "حكيم مومن" است كه در ساختماني قديمي شايد متعلق به دهه چهل در خيابان طالقاني از بيماران سرخورده از طبابت پزشكان دانشگاه ديده "پذيرايي" مي كند . بر خود نام حكيم گذاشته تا شايد بخواهد او را پزشك به معناي مرسومش نخوانيد . در ضمن نمي خواهد تصور كنيد او در زمره فروشنده هاي عطاري فراوان شهر است كه در كنار فروش داروي گياهي به تشخيص بيماري هم مشغول هستند
خود راحكيم مي نامد يعني علاوه بر طب - از نوع سنتي آن - ازعلوم ديگري نيز بهره دارد. و اينكه اين علوم تنها از مسير مكتب ،مدرسه و دانشگاه فراهم نيامده ؛ حاصل سلوكي دروني هم است . بنابراين تشخيص بيماري وتجويز راه معالجه آن، فقط از راه وارسي جسم تو صورت نمي گيرد . يعني او نشانه هاي ديگري را جستجو مي‌‌‌‌‌كند . نشانه هايي كه تنها خود را در تن تو نمي نماياند و راه تشخيص آن هم فقط ازطريق حواس پنجگانه حكيم و يا محفوظات ذهني ، تجربيات و مطالعات گذشته او نيست . از اين نظر تو علائم ديگري جز درد، تب و زردي رخ از خود نشان مي دهي و او نيز از طريق ديگري جزچشم، پوست و گوش به آن دست مي يابد براي همين وقتي وارد مي شوي هيچ ازدرد تو نمي پرسد. روي صندلي كنار ميزش مي نشيني. به تو نگاه نمي كند، سووالي ندارد. انگشتانش را روي مچ دستت مي گذارد. سرش پايين است. گويي از قالب اتاق و جايي كه نشسته است كنده مي شود. چهره اش تيره است . به نظر نمي رسد فقط در حال شمارش ضربان نبض تو باشد. ظاهرا در پي شنيدن چيزهاي ديگري است و گرنه در نيمي از يك دقيقه مي توانست دريابد خون در چه پاره اي از زمان از رگ تو مي گذرد. حس مي كنم درحال گفت و گو با من است وقتي كه من غايبم . يا مثل اين است دور از خويش ايستاده باشم و گفت و گوي كسي را با خودم تماشا كنم .كسي كه فقط بازوبسته شدن لبهايش برايم محسوس است
با صورتي ارغواني و ناهشيار با دستهايي قوي نقاطي در كف پا ، آرنج و گردن را كه به نظر رگ باشند ، بشدت مي گيرد . مهره هايي از پشت را فشار مي دهد ، كه دقيقا آدرسشان را مي داند كوتاه و بريده چيزهايي مي پرسد . آهسته حرف مي زند براي اينكه بشنوم ، دهانش را كنار گوشم مي آورد. همچنان مثل خرگوش راه مي رود. يك جا بند نمي شود . نسخه اي به دستم مي دهند كه مهمور به مهر نظام پزشكي دستيار اوست . نسخه را بايد در داروخانه اي در اتاق كناري بپيچيم
همراهم از حكيم درباره وقت گياه چيني اش مي پرسد. او و گروهش يك هفته در كليبر، منطقه اي در آذربايجان اتراق مي كنند . به همراه من گفته بود درميان آنها پزشك و مهندس زياد است و البته اينكه انها آدمهاي خاصي هستند. گفته بود اهل ذكر هستند. گفته بود صداي ذكر آبشار را مي شنوند .بعضي گياهان دارويي را شب مي چينند و همان موقع وحوش را در كنار حيوانات اهلي مي بينند من به اين فكر مي كردم چقدر اشتياق دارم با آنها همراه شوم و اينكه چه فرقي است ميان طبيبي كه اينگونه گياه مي چيند و دارو مي سازد با روش پزشكاني كه تابلوهاي به هم فشرده مطب هايشان از نماي برج هاي مدرن شهر بالا مي رود ؟ اينكه چرا هر روز به تعداد عطاري هاي شهر اضافه مي شود ؟ اينكه با اين همه بار مثبت در نوشته ام ، چرا نمي خواهم از داروهاي حكيم كه منقوش به مهر وزارت بهداشت است استفاده كنم ؟و اينكه اينها چه ارتباطي با مطالب صفحه 42 كتاب "مباني معنا شناسي نوين " دكتر شعيري دارد كه همين امروز مي خواندم آنجا كه در تفاوت كلام و متن مي نويسد :" مي توان گفت در اينجا معنا شناس ديدگاهي متني را براي پي بردن به معنا انتخاب كرده است ؛چون حركت خود را از آشكارترين ساختارهاي موجود شروع كرده و به سوي پنهان ترين ساختارهاي معنايي پيش رفته است . حال اگر معنا شناس در تجزيه و تحليل كلامي ،مقوله اي معنايي مانند مرگ و زندگي را در نظر بگيرد و سپس به جستجوي صورتهاي آشكار همچون زمستان وبهار يا شب و روز بر آيد كه بر اين مقوله دلالت دارند ،ديدگاه او كلامي است . آنچه در اينجا مطرح است حركت از ساختار ها محتوايي به سوي ساختار هاي بياني ملموس است .... در معنايابي از طريق متن از گريز به سوي بافتهايي فرازباني مانند ژست و موسيقي متن ناگزيريم .چنين گريزي فرامتني از آنجا ناشي مي شود كه معنا شناس در ابتدا برونه هاي قابل مطالعه را تعيين مي كند ؛و اين خود نوعي ايجاد محدوديت است كه او براي خارج شدن از آن راهي ندارد جز آنكه از عوامل فرا زباني و بافتي كه متن در آن قرار گرفته استفاده
كندباز مي پرسم حكيم براي خواندن من از كدام روش استفاده كرده بود ؟ و من براي شناختن او از كدام روش؟

ماسوله

ماسوله شهری است با هزار اتاق به جای هزار خانه. اهالی دیوار حیاط ها را خراب کرده اند و آنها را به شهرداری سپرده اند. شهرداری هم برای هر ردیف حیاط ، نامی انتخاب کرده است .کوچه یاس، کوچه شهید عندلیبی، کوچه عطاری. عابران از کوچه
هاعبور می کنند در همان حالی که از حیاط ها می گذرند .زنان تشت و پودر رختشویی را کنار شیر آب گذاشته اند که شلنگ ،گلوی لوله آن را سخت فشرده است .اینها در حیاط ایستاده اند در حالی که عابران آنها را می بینند .می توانند شیر را باز کنند و دست و رویی بشویند .یعنی هر شیر آب (ملکی شخصی) سقاخانه ای عمومی است
دستفروش ها هم بساط خود را در حیاط کوچه ها پهن می کنند .کنار بند لباس های شسته شده . لباس زن ،مرد و بچه ها ،ملافه ها ،دستمال های آشپزخانه و جوراب ها ی آویزان ، جلوی چشم همه خشک می شود
کف کوچه (حریمی عمومی) و حیاط خانه ها (حریم خصوصی به عمومی بخشیده شده ) همزمان سقف خانه دیگری است (لایه ای خصوصی اما خارجی) . بنابر این شمعدانی های ایستاده در کنار حیاط کوچه ،فضای سبزی است برای عابران (عامه) ،اهالی خانه اصلی و اهالی خانه پایینی . برای اولی فضایی خانگی و طراوتی افقی و برای پایینی فضایی خارجی (پشت بامی) وطراوتی ریزشی (هوایی)
قهوه خانه با تخت های چوبی، با همه نشانه های ایرانی آن مانند سماور، قلیان، پشتی و احتمالا دیزی، نان سنگک و پیازچه در همین حیاط کوچه ها جای گرفته. گویی صاحبان خانه ها تخت یا تخت هایی را با قالیچه و پشتی در حیاط خود گذاشته باشند تا عصر ها در آن چای بنوشند
قهو ها خانه ها یعنی جایی برای فروش چیزی یا عرضه خدماتی یا محل تفریحی عمومی و یا پاتوقی محلی ، در حیاط خانه ها ( زمینی خصوصی) قرار گرفته اند. در این شهر فرقی میان مغازه، اداره، کتابفروشی و خانه وجود ندارد .در را باز می کنی وارد عطاری می شوی. باز می کنی مدرسه است. باز می کنی آهنگری است. باز می کنی خانه دایی است ، خانه دختر عمه است یا که درمانگاه است
با این حساب روابط آدمها در این شهر چگونه است ؟چه چیز یا چیزهایی رفتار آنها و شخصیت شان (اهالی شهر پلکانی) را از شهرهای یک طبقه متمایز می کند؟ نمی دانم .فقط یک روز در ماسوله بودم . اما شب – ساعت یازده – وقتی برای گشتی شبانه به داخل حیاط کوچه ها رفتیم ،در یکی از قهوه خانه ها دیدم شهردار با چند جوان دور میزی نشسته و با یکی از آنها شطرنج بازی می کند

پيامبر در نمايشگاه

گاهگاهی آواری از برف سنگینی می کرد و از روی شاخه های کاج فرو می ریخت .خورشید دایره لیمویی کمرنگی بود .ضعیف ،رنگ پریده، سرد ولی زیبا و روحانی .چون یک مسلول .راه که می رفتم نور او از لابلای درختها یکی در میان سوی چپ صورتم را روشن می کرد .زمین خیس و پر برف بود .من بعد از سپری شدن یک شبانه روز کینه و اندوه نرم می شدم
کمی جلوتر همان نزدیکی پیامبری را دیدم که قوی بود و لطیف .میل گم شدن یا هزار تکه آیینه شدن در من بزرگ می شد او وزن نداشت ،ثروتی نیندوخته بود حساب بانکی اش خالی بود لباسش صمیمی اما بی پیرایه بود .نمی دانم با دوچرخه آمده بود یا پیاده. زیاد سکوت می کرد خسته بود از نمایشگاهی که امروز من هم آن را دیدم .کلافه بود از میان جمعیت راه می رفت .قد او از همه بلند تر بود .همه را می دید غمگین بود از این هیاهو .از این همه خنده ،سرخوشی . از این همه پالتو پوش بزک کرده .از این همه رنگ
من هم مثل او بودم اما دلم می خواست گوشه لباسش را بگیرم تا روی برفها سر نخورم دلم می خواست به او بگویم بیا یید کنار یکی از این غرفه های چای بنشینیم یا روی یکی از سکوهای پر برف کنار خیابان .آنجا که وحی مانند تراکم به هم پیچیده ای در فضا منتشر می شد می توانستی دستهایت را باز کنی و وحی بگیری . امواج آن براحتی از بدن تو می گذشت
او نشسته بود هیچ نمی گفت من کلام را از زلال تنش می دیدم .کلمه های شوق ، سبز ، آب ،جاری ، تولد ،پریدن ،عشق ،نوزاد
گل های رز، نرگس در نقطه نقطه بدن زلال او پراکنده بودند او پر از برف بود .پر از لیمویی خورشید .پر از خوبی پر از معنی پر از راز

احرام

ظهر بود . موذن زاده می خواند . شاید صدای او بود که مرا برد آنجا که باد گرمی می وزید اما من فکر می کردم دارم سرما می خورم
تاریکی فراگیر، خوف انگیز و گم کننده بود اما من روی قطعه ای از آن ایستاده بودم که هیچ زاویه سیاهی پیدا نمی شد روشنایی از هر طرف من ، آدمها و اشیا را محاصره می کرد بنابر این هیچ چیز سایه نداشت
صداها گنگ بود. گویی فرکانس ها برای شنیدن تنظیم نشده بودند کلمات تغییر کرده بودند قیافه ها عجیب بود ، گویی ماسک شادی بازیگران تئاتر را باماسک تحیر یا بهت ترکیب کرده و به روی صورت ها زده بودند لباس ها همه سفید بود اما سفیدی در مرزهای خود نمی ماند بیرون می زد یعنی در فاصله بدن هرکس با دیگری، سفیدی کمرنگی سرگردان بودهمه چیز شناور بود . انگار همه جلیقه نجات به تن داشتند و روی آب مانده بودند پای هیچکس به زمین نمی رسید
ترسیده بودم .سخت . از صدای دندانهایم می فهمیدم و لرزش قلبم منبع ترس ناآشنا بود .اما فکر می کنم ترس با چیز دیگری ترکیب می شد هرچه می گشتم اندوهی در وجودم نبود اما نمی دانم چرا اشک ها بدون فرمان مغز و بدون احساس غم سرازیر می شدند هر چیز هم خالص بود هم با چیز دیگری ترکیب می شد هر گزاره ای هم مطلق بود و هم یک اما می خورد. من تهی می شدم اما هیچوقت اینقدر از خودم پر نبودم . وحشت کرده بودم اما هیچگاه تا این حد امنیت نداشتم هم تاریک بودم هم روشن
یعنی من احرام می پوشیدم
آن قطعه هم مسجد شجره بود

بچگى

ده ساله است . نشاط تمام دخترانگی اش را گرفته ، پوستش زنده است مثل برق پولک های ماهی ای که زنده از تور به خشکی می افتد حرکت اندام هایش پر از بازی است . درون هر فضای خالی که می رود موج می اندازد . هنوز نیامده می دانی دارد نزدیک می شود کلمه ها را انگار لای بقچه کوچکی می پیچد و تند تند به طرف تو می اندازد اول رنگ و گرمای بقچه ها تو را می گیرد بعد تازه می نشینی آنها رایکی یکی باز می کنی تا ببینی چه گفته است حریص است به جستجوهای ساده ، به یاد گرفتن هرچه نزدیک است از برکردن شعرهای کتاب فارسی ، به پختن ماکارونی ، به کاراته، به نواختن ساز بدون معلم ، به بدیهه گویی ، به خودنمایی های کودکانه به دعوا بر سر مالکیت اشیا
از بچگی لبریز است یک هفته است وقتی روبرویم نشسته ، فکر می کنم می توانم مثل ارواح از اجسام بگذرم
دستم را به سویش دراز کنم تا به درونش ببرم، می گویم کمی بچگی به من می دهی؟ می خندد
نمی دانم می فهمد که چقدر از بزرگسالی خسته ام و مثل چاهی خشک به خنکای آبی پر زمزمه تشنه ام

حلول

دستم را از بالکن خانه تازه خواهرم دراز کردم
.به کوه می خورد
انگار دوستی را از دست داده بودم
نه انگار از او دور بودم حالا نزدیک آمده بود نه من نزدیک شده بودم
اینقدر که نفسش را حس می کردم های و هوی سنگین سکوتش را
کوه را می گویم او که بلند است در کنارش کوتاه می شوم
من و هرچه در من است و هرچه در دنیای من است
در میانه هایش گم می شوم وقتی از پیدا بودنم خسته می شوم
همه نهان هایم را می داند
انگار شانه هایم ، قفسه سینه ا م و کمی از دست چپم پر از سنگ های اوست
کمی شبیه خدا ست
هولناک ، لطیف، دربرگیر، لطیف، زیبا، خشن اما دوست
نشسته ام حس می کنم نشستنم با همیشه فرق می کند
انگار تا به حال بدنم بدون حصار بوده است
و زمینهای مرزی آن به هرچه با آن مجاور بودم کشیده می شده
حدود بدنم انتشاری دائمی با غیر خود داشته
آهن ربایی همه نقاط دایره تنم را به سمت خود می کشیده
من از همه سو به سمت خارج رها می شدم
با اشیا ی محیطم یکی می شدم
اما در این لحظه با چیزی ترکیب نمی شوم
جسمم قابلیت حلالیت با دیگری را از دست داده وشکل مشخص بدن را به خود گرفته است

من این خیال را در سر دارم خون ریزش آرام که از هیچ نقطه خاصی از تن ام جاری نشده زوالی تقریبا آنی ، اما چنان سنجیده که این فرصت را بیابم که رنج خود را تسکین دهم پیش از آنکه از میان رفته باشم
من ،عجولانه ، برداشت کژاندیشانه از مرگ را به خود می باورانم من مرگ را کنار خود می بینم: من مرگ را با منطقی نسنجیده می نگرم خود را از دایره آن زوج مهلکی که مرگ و زندگی را
در تقابل با یک دیگر به هم پیوند می زند بیرون کنم
بارت

آتش و هویت


خواب دید
خانه اش چند روز دیگر خواهد سوخت
وحشت کرد
اول از همه شناسنامه اش را نجات داد

افسرده و مرگ

افسرده مرده است .اندازه مرگ او بسته به این است که چقدر افسرده است
با این حساب همه آدمها وقت غمگینی مرده اند
مرده در نظر مردم بی حرکت ترین است
بی نشاط ترین، بی سخن ترین و بی میل ترین
مرده از نگاه زندگان، سردترین، و زندانی ترین است
مرده بسرعت متلاشی و محو می شود
او امکان خوردن، خوابیدن، خندیدن ندارد
افسرده نیز چنین است لذت نمی برد
تعطیل است
اما افسرده از این ماجرا هم راضی است هم بیزار
راضی است چون هستی برای او بی رنگ است
جذبه ای او را به خود نمی کشد
ناراضی است زیرا توری همه اندام او را در برگرفته و بالا می کشد
برای او جهان گور بزرگی است که سرد است
او ایستاده مرده است

افسردگی و تن

افسردگی و تن
اینهمه از تن فرار می کند
اما تن او را رها نمی کند ، به غایت با او قرین است
کاستی او کاهش تن است
آتش او به تنش سرایت می کند، پس تب می کند
روحش کاهش پیدا می کند بعد تنش لاغر می شود
سیر است از هرچه دیدنی، شنیدنی و خواندنی است
دهانش نیز به خوردنی ها و گفتنی ها بسته می شود
پس معده و روده اش زخم می گیرد
پوستش پراز تاول می شود، کهیر می گیرد
صورتش پر آبله ،پر جوش وقتی روح زخمی است
درد بو بر او محیط است
پس عضلاتش، استخوانهای تنش می پیچند
تنش او را دوست دارد
اوست که از تن فرار می کند
افسردگی وقتی آغاز می شود که طرح ها پایان می گیرد
افسرده در لحظه برنامه ریزی دیگر افسرده نیست
اصالت افسردگی در ماندگی است
در نفرت از برنامه هاست
دربیزاری از تحول مثل پیدا کردن کار قبول شدن در دانشگاه
دفاع از پایان نامه
در برنده شدن در جشنواره
در بچه دار شدن
در ازدواج
در خرید خانه یا حتی کمتر از آن

ریخت افسرده- 2

لباس نو نمی پوشد وگرنه مانند عزاداری می شودکه روز دفن عزیزی را با روز عید عوض کرده است
بدنی زار در قالبی فربه
پس کهنه ها برایش عزیزند رفیق اند
بنابر این چشمهایش ویترین ها را از دور می رود
لبها چشمها و گونه هایش در سکون اند
مردمک گویی در جایی ایستاده و ساعتی بعد آرام جایش را تغییر می دهد
بیشتر دور را می پاید
خون در لب ها جاری نیست
انها سنگین روی هم افتاده اند
پوست زندگی ندارد
قلب نمی زند گویی جایش در سینه خالی است
شاید چاق ها افسرده نمی شوند
افسرده در خاطر دیگران لاغر است بلند است

ریخت افسرده -1

لباس نو نمی پوشد وگرنه مانند عزاداری می شودکه روز دفن عزیزی را با روز عید عوض کرده است
بدنی زار در قالبی فربه
پس کهنه ها برایش عزیزند رفیق اند
بنابر این چشمهایش ویترین ها را از دور می رود
لبها چشمها و گونه هایش در سکون اند
مردمک گویی در جایی ایستاده و ساعتی بعد آرام جایش را تغییر می دهد
بیشتر دور را می پاید
خون در لب ها جاری نیست
انها سنگین روی هم افتاده اند
پوست زندگی ندارد
قلب نمی زند گویی جایش در سینه خالی است
شاید چاق ها افسرده نمی شوند
افسرده در خاطر دیگران لاغر است بلند است

افسرده و باران


روز بارانی برای افسرده تخفیفی در تنهایی است
باران افسردگی را شایع می کند

افسرده و زمان


افسرده مرزهای زمان را شکسته است
گذشته حال و آینده یک آسمان و یک زمین است
یکی تمام نشده تا دیگری آغاز شود .همه پیش چشم اوست او درون آن ا
همه قصه های گذشته روبرو می نشینند حال می شوند و آینده هم با بی قصه گی اش همین جاس
تافسرده هر سه را جمع می کند قرار نیست چیزی بشود تغییری پیدا کند همین است که هست
همین حالا آینده اوست
هیچ کهنه ای پاک نمی شود همین جاست نمی رود
حالی وجود ندارد یک حجم ساده بی شکل بی رنگ خاکستری
ترکیبی از گذشتگی بی آیندگی
تقویم او دیروز ندارد فردا هم
نه تقسیم به شمسی می شود نه به میلادی نه به قمری
شب و روز آن یکی است سیاه و سفید ندارد
پارسال امسال سال دیگر در زبان افسرده ترجمه نمی شود
خاطره یک غبار است
برنامه بی معناست: وقت دکتر ؟زمان جلسه ؟ شروع فیلم ؟ ساعت شروع کار ، پایان آن؟
سالگرد تولد من سالگرد مرگ دیگری
عید نوروزنیست هیچ چیز شروع نمی شود پایان نمی گیرد
ساعت ها برای افسرده خوابیده اند آنهم بدون عقربه با صفحه ای سفید
یا بدون صورت

افسرده و شتاب

روی افسرده رو به سکون است .رو به توقف
او همیشه در ایستگاه است . سوار نمی شود
حرکت دستهای او و پاهایش و حتی نگاهش روی دور کند است
نفس هایش نیز . افکارش هم . آرام می رود نه اینکه دور نمی رود ،عمیق نمی شود
اما همان جا می ماند . می رود ولی نه با حرکت های زاویه دار . سر می خورد یا می پرد
یا مانند جسمی که در آب می افتد و شتابش گرفته می شود
برای افسرده ، حرکت بی معناست ، تمسخر آمیز است
حرکت ماشین ها جنب و جوش آدمها ، پر و خالی شدن قطار های مترو
دویدن مسافران ، همهمه بازار ، حرکت ثانیه شمار و دقیقه شمار ساعت
،شتاب صبحگاه سرد بچه ها ، صدای چرخ سبد های خرید در فروشگاههای زنجیره ای
ا نقباض پای بازیکنان فوتبال ، ر فت و آمد خورشید وماه
حرکت قد کودکان به سمت آسمان ، آمدن بهار ،تابستان پاییز و زمست
انافسرده هرگز نمی دود ، می نشیند به دیوار تکیه می کند
یا روی زمین دراز می کشد به آسمان نگاه می کند .او دشمن حرکت است

افسرده و سیاست

سیاست برای افسرده بازی بچه هاست اوبر سر بن بستی می ایستد
که ته آن بچه ها تیله بازی می کندد : الک دولک قایم باشک هفت سنگ یه قل دو قل
چرا بازیهای قدیمی ؟ معلوم نیست سیاست برای او نمایش دیوانگان است
که تو ان را از پشت نرده های دار المجانین دنبال می کنی
یکی خود را پادشاه می خواند و فرمان مرگ صادر می کند
دیوانه هیچ نمی خندد به تاج کاغذی که بر سر دارد
و چوب بلندی که برای او جواهر نشان اس
تو ملحفه فاخری که بر دوش انداخته
او واقعی ترین پادشاه جهان است . رعایا نیز در بازی او فرو رفته اند
برای افسرده سیاست صحنه تئاتری است که تماشاچیان خود بازیگرانند
افسرده به سیاست می خندد آن را بازی بچه ها ،
اوج دیوانگی مجانین بازیگری هنرپیشگان و انحلال تماشاچیان می داند
او در انتخابات شرکت نمی کند هورا نمی کشد مرگ کسی را طلب نمی کند
شورشی نمی شود روزنامه نمی خواند
فرقی نمی کند اکثریت پارلمان در دست کیست ؟
چقدر خبرها پیش از انتشار سانسور می شود چقدر بعد از آن؟
مثل پیری است که به بازی کودکان سنگین نگاه می کنداز دور

جابه جایی

من خواننده کتابم یا نویسنده آن ؟
اگر من آن را می نویسم چرا آنگونه نوشته نمی شود که من می خواهم؟
و اگر خواننده آنم چرا می توانم داستان را تغییر دهم؟
این چه کتابی است که هم من آن را می نویسم هم تو؟و گاه دیگری ؟
من می نویسم ،خود پاک می کنم
من می نویسم خود می خوانم
تو می نویسی من می خوانم
تو می نویسی من پاک می کنم
نه تو می نویسی نه من
متن خود نوشته می شود
و رمانی که تمام نمی شود ،جاری است مثل یک رودخانه

نام ها ، دانه ها و بندها

روی سبابه می نشیند، انگشت شصت به کمک می آید .چون کتاب ورق می خورد
کتابی با صد صفحه .با ورق هایی از جنس سنگ یا خاک یا چوب . با قیمتی ارزان یا گران
گاه قداستی را باردار است. یعنی که صفت تربت را حمل می کند . یعنی از کربلا امده است
می شمرد، می گوید. می شمرد، می گوید
سی وسه سبحان الله سی و سه الحمدالله سی و چهار الله اکبر.چرا ؟ نمی دانم
یا هزار صلوات ، ده دور ورق زدن
ذکر ها روی هر دانه می نشیند .هر دانه نقشی از اسم های بسیار دارد
اسم های هولناک ، وحشت انگیز و تلخ . یا اسم های شیرین کوچک و ساده
اسم های خندان ، اسم های گریان
اسم های مهربان، اسم های خشمگین
اسم های افتاده ، اسم های برخاسته
اسم های فروتن ، اسم های متکبر
اسم های عاشق ، اسم های معشوق
اسم های محو ، نا پیدا، اسم های آشکار
یعنی اسم های روز ، اسم های شب
اسم های امیدوار ، اسم های مایوس
اسم های جامد ، اسم های رقصان
انگشت هاهم تسبیح اند هر اسم روی بندی از انگشت ها حک می شود
دانه دانه شمرده می شود و نامی به آن سپرده می شود
هر بند هزار کلمه حمل می کند
آن وقت انگشتان وحشت انگیز می شوند و هولناک
نبض هزار کلمه در هر بند می زند
و من می ترسم از حضور این همه کلمه آشنا و ناآشنا
دست ها شناور می شوند، با موج نام ها می روند

پیامبر وچوپان

پیامبران برانگیخته می شوند تا خواب ببینند و چوپانها را از مارها رها کنند
چوپانها نیز باید خود بخواهند که رها شوند
اما گاه پیامبران دیر خواب می بینند .وقتی که چوپانها مرده اند
گاه پیامبران کم حوصله اند آنگاه خود چون یونس در شکم ماهی گرفتار می شوند
آنها گاه نیز خود ماری می شوند و چوپانهای بیچاره را می گزند
به هرحال این پیامبرانند که همیشه در بهشت واقعی و خیالی خود ابدی می شوند
گاه چوپانها را با خود می برند ،گاه آنها را به دوزخ می سپارند

شب هفتم

پرهيب هاي سياه هجوم مي آورند.بوي گلاب با بوي عرق پا آميخته مي شود .موج موج نشسته اند . شمع مي سوزد . قران مي خوانند . يس ، الرحمن .صداي بغضي كه باز مي شود و به ديگري سرايت مي كند بعد به ديگري
پچ پچه هايي كه بلند نمي شوند ،همه گير نمي شوند ،درهم نمي آميزند . بالا نمي گيرند ،نمي فهمي كه چه مي گويند . نگاهها يي كه مرطوب است ، سرهايي به زير افتاده است ، انگشتاني كه گلهاي قالي را آرام مي كاوند ،شانه مي زنند ،مرتب مي كنند
سيني هاي خرما مي گردد، بوي حلوا پيچيده است .استكان هاي كمر باريك همه جا دور مي زنند
همهمه ا ي كه از قسمت مردانه مي آيد با زمزمه هاي قسمت زنانه يكي مي شود . موج نفس هاي سنگيني كه از اين سوي به آن سوي مسجد مي رود .از طبقه پايين به بالا مي آيد دوباره برمي گردد
پشت به محراب داري ، پرد ه اي در ميان است اما سبز وآبي هاي آن پرجذبه اند .مستقيم مي آيند تو را مي گيرند مي فهمي محراب كجاست
پرهيب ها ي سياه براي تسلا مي آيند ، مي روند . صورت به صورت خيس تو نزديك مي كنند .سينه ات چون تنور گرم است . مي ترسي گرمايت به آنها سرايت كند و مسجد از تو آتش بگيرددر انتظاري . عقربه ها پياده مي روند دير مي رسند مي خواهي شمع ها خاموش شوند پرهيب ها بروند .هياهو به در نزديك شود . استكان هاي كمر باريك در سيني ها چيده شوند . تا تو از صليب پايين بيايي .خون دستها و پاهايت خشكيده . مرد ه اي. رنج جسماني نداري . اما خسته اي ازبالا بودن .ازديده شدن . مي خواهي پايين بيايي .آرام بگيري . بخوابي

راه

از پايين بالا را نگاه مي كردم .راه در كوه مي خزيد . راه افتادم
راه مي رفت من تكه اي ازآ ن مي شدم . بالا مي رفت بالا مي رفتم. مي پيچيد مي پيچيدم . خلوت مي شد تنها مي شدم . كسي مي گذشت مي گذشتم . كوه به پهلوي چپ آن تكيه مي داد پهلوي من نيز صخره مي شد . پهلوي ديگرش دره مي شد پهلوي ديگر من نيزاز همه چيز تهي مي شد. از شهر دور مي شد خانه ها وبرج ها كوچك مي شدند همه چيزنيز از من فاصله مي گرفت
راه ساكت بود من ساكت بودم . آواز مي خواند آواز مي خواندم مي رقصيد مي رقصيدم . مي غلتيد مي غلتيدم. به زلزله مي افتاد هزار آوار مرا در خود مي ريخت
بيشتر كه مي رفتيم اما او سنگين مي شد من سبك مي شدم . او سخت بود من نرم بودم . ازراه فاصله مي گرفتم او آهسته مي آمد من تند مي رفتم. همان راه بودم كه بالاتر مي رفتم . همان راه بودم ولي باد مرا از جا مي كند جلوتر از راه . او مي ايستاد من مي پريدم. او خوابيده بود من مي شتابيدم از او پيشي مي گرفتم
هفت ساعت بدن او بودم اما زودتر مي رسيدم با اين همه وقتي رسيدم فقط ايستگاه دوم بودم تابلو مي گفت فقط پانصد متر از زمين ارتفاع دارم
راه باقي بود من مي نشستم . راه بي انتها بود من مي ديدم. راه تكه اي از خود را جدا مي ديد مرا مي خواند من دوباره پنج شنبه مي شدم دوباره مي آمدم
توچال .ايستگاه دوم

اپیزود صفر


بامدادان بود ابراهيم پگاه برخاست با سارا وداع كرد و سارا اسحاق را كه لذت و شادي همه ايام او بود بوسيد و ابراهيم اسحاق را برداشت و سه روز راندند تا به كوه موريه رسيدند
ابراهيم با خويشتن گفت من از اسحاق پنهان نخواهم كرد كه اين راه اورا به كجا مي برد و اسحاق تسليم بود و سر برقربانگاه نهاد
ابراهيم در سكوت هيزم ها را چيد اسحاق را بست و در سكوت كارد كشيد
سارا باردار بود كه ابراهيم اينچنين خواب قربانگاه مي ديد . وقتي ابراهيم درانتظارنود سالگي شوق اسحاق بوداسحاق تنها بشارتي بود در بطن سارا . او هنوز نيامده بود، ديده نشده بود تا سخت در تن ابراهيم ريشه بزند تا خداوند تبري براي زدن آن ريشه ها به دست او دهد
خوشا فرزندي كه از شير گرفتنش كابوس بارداري مادرش نباشد
صفری برای اپیزودهای کیرکیگور
ترس و لرز
توچال.ايستگاه دوم

سلوکی در زمین

سلوكي در زمين
ازكوچه به خيابان اصلي مي پيچد.به سراشيبي مي افتد دست هايش جيب ها را جستجو مي كند ماشين ها بالا مي روند ،پايين مي آيند دخترها وپسرها با رنگ ها بازي مي كنند بلند بلند مي خندند و كافه گلاسه مي خورند بزرگتر ها اخم كرده اند چراغ ها را سبز و قرمز مي كنند با موبايل حرف مي زنند بچه ها تنها در صندلي عقب نشسته اند ،كلافه اند
به چهار راه كه مي رسد به راست مي پيچد ماشين ها رديف منتظرند فروشنده ها گل تعارف مي كنند سينما همچنان در گل نشسته است آفتاب از لابلاي درخت هاي پادگان شانه مي كشد ،غروب مي كند
به سه راه كه مي رسد به سوي پايين سرازير مي شود ،فكر مي كند ،فكر مي كند صداي آب هاي دماوند در جوي مي پيچد قل قل مي كند چنار ها جوانه مي زنند تنه آنها را لمس مي كند و چشم هاي حك شده را مي شماردنفس مي كشد عميق .كفش ها را در مي آورد و جوراب ها را .كنار جدول مي نشيند پا ها را در آب مي گذارد آب از لابلاي انگشتانش سر مي خورد خنكاي آن قلقلكش مي دهد روبرو لاستيك ماشين ها مي چرخند، مي ايستند مي روند بچه اي از شيشه سرك مي كشد زني چشم هايش گرد شده .او دستش زير چانه است
عينكش را مي گيرد در آب مي گذارد سنگ هاي ته جوي از پشت شيشه ها بزرگتر ديده مي شوند .چشم هايش ورم كرده و مرطوب است