پایتخت طبقه متوسط

چند هفته‌ای است که مجبورم برای کاری به محله یا منطقه سعادت آباد بروم. همیشه سعادت آباد برایم محله جالب، عجیب و دوست داشتنی‌ای بوده است. ترکیب جمعیتی و فضاهای شهری آن، حضور دانشگاه امام صادق با فضایی بزرگ و گنبدی سبز- یا آبی – که سرش را از یک جنگل انبوه بیرون آورده و البته بار دانشگاهی، دینی، ایدئولوژیک و سیاسی‌ای که به سعادت آباد در همین گوشه جنوب شرقی‌اش اضافه کرده و همینطور دانشکده ادبیات و زبان‌های خارجی علامه در خیابانی نزدیک به آن با درجه‌ای از تفاوت به این قسمت، رنگی دانشجویی داده
نزدیکی به فرحزاد با سابقه تفریحی – تاریخی­اش و بلافاصله زندان اوین در یال شمالی با بار سیاسی و احساسی آن که نمی‌دانم همسایه‌های آن چطور در کنار آن نفس می کشند و یا از نانوایی ‌ای نان می‌خرند که نان اوین را تامین می کند. دو میدان کاج و سرو برای نام های قشنگ شان و مسجد و شیرینی فروشی گلبن که شیرینی هایش بعضی از مناسبت های خوب زندگی ام راشیرین کرده وآن همه فست فود و آب انار و میوه فروشی و هیاهو که منطقه را جوان ،جدید و زنده و پرجنب و جوش و کمی از هم گسیخته جلوه می دهد
این همه آژانس فعال معاملات ملکی و رونق ساخت و ساز که به ما می گوید هنوز این گوشه از تهران شهری در حال خلق شدن است
شاید محاصره شدن در میان این همه بزرگراه در غرب و جنوب و شرق و البته گذشتن مدرس از میان آن این محله را رسما مستقل کرده و به شکل جزیره در آورده. جزیره‌ای جدول کشی شده و هندسی
اما موضوع جذابتربرای من ترکیب جمعیتی آن است. نمی دانم می شود گفت که طبقه متوسط ،این محله را ناخودآگاه به عنوان پایتخت خودش برگزیده. تجمع تحصیلکرده‌ها و دارندگان مشاغل فرهنگی!حضور نام‌هایی نیمه معروف با صبغه علمی –روشنفکری – سیاسی و خانواد‌هایی مذهبی سنتی و یا ترکیبی از عناصر خالصی که گفتم و سطحی از رفاه، شاید رنگی از شادی و لذت و بوی اعتماد به نفسی که از نوع رفاه مطلق نیست. تنوع فرهنگی که شاید از جهت‌گیری‌های موسسات آموزشی ‌آن پیداست و لابد هزاررنگ و بوی دیگری که باید از ساکنانش پرسید
این یکی دو هفته فرصت استفاده کردم تا از میدان تره‌بار سر خیابان دریا خرید کنم .آنجا خیلی بهتر می شود یکجا عصاره‌ای از فضای محله را دید. هم جوانی را دیدم که با لباس‌های اسپورت و ساده‌اش نشان می‌داد برای تعطیلات از اروپا آمده و راحت روی نیمکت نشسته و مردم را ریز و عمیق تماشا می کند. یک خانم هنرپیشه را هم دیدم و آقای مذهبی‌ای که به نظر صاحب یکی ازهمان مشاغل فرهنگی بود. خانم های بالای پنجاه سالی که رنگارنگ و بشاش گویی میوه‌ها را می‌چیدند و مرا به یاد لباس ها ورفتارهای سال‌های 52 و آن حوالی می‌انداختند و البته مردهای بازنشسته‌ای که چشمهای غنی و هوشیاری داشتند و سرزنده می نمودند. البته
خانواده‌ای را هم دیدم که با موتور برای خرید آمده بودند و نمی دانم بالاخره چطور آن چند کیسه را با چهار نفر خودشان روی ترک موتور جای دادند

به اضافه اینکه امشب هرغرفه، گویی اسانس یکی از محصولاتش را بیشتر کرده بود. مثلا هویجِِِ غرفه صیفی‌جات عجیب مرا به نارنجی‌ترین مغازه‌های آب‌هویج فروشی بچگی‌هایم ‌برد و لیمو‌ترش‌ها، مستقیم مرا به بازارچه میدان شاپور و آن آبلیموگیری قدیمی کشاند. با زردترین رنگی که نزدیک بود سبز شود، به شکل تپه در می ‌آمد و یک طرف مغازه را تا سقف می پوشاند باشیشه‌های نیزه‌ای سبز پررنگ و بوی ترش لیمو که تا عمق مغز استخوان نفوذ می کرد و آبی که دائم به دهان می ریخت. بوی تند تلخون و شیرین وبنفش ریحان هم کمی آن طرف تر حوالی غرفه سبزی پخش و پلا بود. هفته پیش که یک دسته سنگین از ریحان‌ها راخریدم .فروشنده با لهجه رسمی و البته شیرین میدان‌های تره‌بار شهر گفت خانم ریحان خالص آنهم این همه قاچاق است قاچاق

کتابخانه ملی

روی تپه‌های عباس‌آباد نشسته است.یک راه اختصاصی آن را از بزرگراه حقانی جدا می‌کند. دور از شهر، بالای آن و جدای از هیاهوها، به یک دوک نشین‌ انگلیسی شبیه است
سقف و ستون تالارها‌، بلند و تراشید‌ه است از جنس بتن. اینها با هم فضای داخلی یک کاخ را تداعی می‌کنند هرچند کاخ‌ها بايد اشرافیتی کهنه را به ذهن نزدیک کنند نه مدرن را
از یک نظر شبیه کوه است. سنگی، بلند، سخت و زمخت. اما پرشکوه از نوع ساده آن، وقتی کمی بالا رفته و درونش گم شده باشیم. منظورم این است که به محاصره آن درآمده باشیم، نگاه قله به ما، کوچک، کوتاه کننده و رعب آور است. عامل فراموش کردن و محو هر نوع بلندی موجود در ذهن و روح
به دربار شبیه است که زندگی و کار و بار یک شاه با ملکه و خدم و حشم او را اداره می‌کند. پرآداب، پر تشریفات،پر وسواس، پر از ریزه کاری‌های نوشته و نانوشته و البته هزارتو
جایی که نفس‌ها به احترام یا از روی ترس یا لذتِ تماشای یک شکوه، حبس می‌شود. قدم‌ها آهسته، سنگین و بی‌صدا برداشته می‌شود.مثل پایی که در برف فرو می‌رود. حرف می‌زنی اما با صدایی فرود آمده،با کلمه‌هایی چیده شده، با کمترین حروف
کتاب، پادشاه این کاخ است. آنها را اگر از اینجا جمع كنيد بلافاصله به یک فست فود بزرگ زنجیره‌ای تبدیل می‌شود. چند طبقه پر از گفت‌وگو های بلند، دود و رنگ و بوی صدها غذا. و جویدن و جویدن و موسیقی روز. همینطور تکثیر دهها قطعه زباله و پر شدن چشم از آن
اینجا سکوت، دیوار بلندی است که هر کتابخوانی را در جزیره‌ای تنها می‌گذارد. این عظمت اما آدم را به یاد داستان آن پادشاه قصه‌ها می‌اندازد که برهنه بود اما همگان باید لب به تحسین لباس فاخرش مي‌گشودند. بخش جستجوی وبسایتش، نشان از گنجی پنهان در تپه‌های عباس‌آباد دارد، نام آثار‌، نویسندگانی که یکجا گرد هم جمع شده‌اند و تو با یک بلیت رفت و برگشت مترو می توانی به همه آنها دست پیدا کنی. اما در آخر، این خزانه زیبا و پر طمطراق، تهی است.کتابدارانش می‌گفتند تنها ثلث کتاب‌ها رده بندی شده و سال‌ها وقت لازم است براي مراجعان قابل دسترس باشند
هيچكدام از منابعي را كه مي‌خواستم نيافتم. دوساعتي از شب گذشته بود هنوز حوض‌هاي حياط قل‌قل مي‌كردند. چراغ‌ آپارتمان‌هاي تپه‌هاي روبرو روشن بود.ديگر آخرين مراجعه‌‌كنندگان كتابها را مي‌بستند،از تالارها بيرون مي‌آمدند و در انتظار حركت آخرين سرويس‌ها دور و بر حوض‌‌ها مي‌پلكيدند
با اين همه كاخ تپه‌هاي عباس‌آباد باز هم ديدني است
گاه گفته يا نوشته و سوژه تماشا چيزي است و شنيده و خوانده و ديده شده چيزي ديگر
شاهد هم اين است كه چرا دو تماشاگر يك صحنه را مي‌بينند اما گويي هيچكدام‌شان از يك فيلم سخن نمي‌گويند
اما حالا در اين لحظه مطابقت ديگري برايم محل پرسش است اينكه متن آزاد شده از مولف چقدر با پيش از آزادي تفاوت دارد يا چقدر به آن شبيه است ؟
تاليف چقدر به همان رنگي درآمده كه مولف در ذهن داشته.آيا شور و حسابگري مولف همان طور كه بوده در متن ريخته شده؟
چه مولفاني با حس‌ها ، فكرها و رنگ‌هاي ذهن خود ديوار كوتاهتري دارند ؟ يعني فاصله كمتري مي گذارند ؟خوب همه گوشه كنارهاي خانه خود را مي شناسند از سوراخ سنبه‌هايش خبر دارند؟
منِ خواننده- تماشاگر از كجا بدانم اينكه تماشا مي‌كنم - مي‌خوانم، حتما موزاييكي، قطعه‌اي ،تكه‌اي از ذهن مولف است.
چقدر تكنيك‌ها، سبك‌ها و ابزار‌ها رسانه يا رساننده باوفايي براي خارج كردن محتويات ذهن مولف و ريختن آن در متن است ؟سر راه چه لباس‌هايي از ديگران سرقت مي‌كنند و به او مي‌پوشانند؟ خودم هم گيج مي‌شوم چقدر مي‌توان لباس هايي بومي و مناسب به تن او پوشاند؟
اصلا مي‌شود اينها لباس ديگري نپوشند ؟
چرا بهقوا اكو مولف نياز به ميزكار دارد؟ چه لزومي به طرح و نقشه است ؟
من از كجا بدانم كه اين همان است كه او مي‌خواسته به من بگويد ؟ شايد اين طرفش مهم‌تر است كه من چگونه مي‌توانم حياط خانه‌ام را خوب ببينم ؟

سانتا ماريا در كردستان


اين نظر و اين ديگري درباره كنسرت تازه موسيقي نور و موسيقي تلفيقي مرا به ياد آلبوم سير كريستف رضاعي وهمينطور آلبوم ديگري از موسيقي قرون وسطايي انداخت كه الان يادم نيست نامش چه بود اما هردومدتي مرا به خود مشغول كرده بودند. از موسيقي چيز زيادي نمي‌دانم اما هم موسيقي قرون وسطايي را دوست دارم هم موسيقي تلفيقي را. بخصوص آلبوم به تماشاي آبهاي سپپيد را
با وجود اين به عنوان يك شنونده معمولي فقط يكي دو قطعه از كارهاي جديد رضاعي به دلم نشست. بقيه قطعه‌ها كمي درهم برهم بودند گويي شرقي‌ها با غربي‌ها بلند بلند و بي‌وقفه گفت وگو مي‌كردند بدون اينكه هريك به خود فرصتي دهند تا كلام ديگري را بشنود
براي همين گاهي دلم مي‌خواست اين موسيقي، تلفيقي نباشد و ما جدا جدا اول حرف قرون وسطي و كليسا را بشنويم بعد حرف‌هاي كردستان خودمان را. زياد فرقي نمي‌كرد اگر برعكس هم مي‌شد.
لابلاي اين درهم برهمي به نظر مي‌رسيد جبهه قرون وسطي و كليسا با وجود اينكه ساز كمتري داشت اما صداي قوي و تنهاي آن برهمه سازهاي زيبا و ظريف و سحر‌آميز شرق غلبه مي كرد با اينكه كلمه‌هاي لاتين ونا معنادار آنها وطنين آواز شان ما را به گوشه تاريك يك كليساي بزرگ و آرام اروپايي با سقفي بلند مي‌برد اما معلوم نبود چرا گاهي كلمه زيباي سانتا مارياي شان طنين جنگ مي‌گرفت
پی‌نوشت اول: نام آلبومی که فراموش کرده بودم "پل پنهان"بود "قطعاتی از موسیقی قرون وسطی، رنسانس وایران "از گروه کنستانتول به سرپرستی کیا طبسیان .در بروشورآن هم آمده همه قطعه‌های این آلبوم که ترکیبی از سازهای قدیمی غربی وایرانی است، از موسیقی سازی سده‌های میانه و از نوع غیر مذهبی آن گرفته شده و مورد علاقه مردم کوچه و بازار بوده است
پی‌نوشت دوم: سبک زندگی در حاشیه کنسرت‌های تهران جاذبه دارد. درسبک پوشش ولباس، خوراک، سلام و علیک وآشنایی وشیوه دیدن کنسرت و البته شنیدن آن

دخالت بهار و رسانه‌‌ها در درك يك لذت شهري

بعد از دوره‌اي سختي وقتي صبح را با قطره‌‌هاي باران روي صورتت، بادي كه از پنجره‌هاي اتوبوس هجوم مي‌آورد و داغي ناني كه مردم به خانه مي برند، شروع كني اگر زمزمه‌هاي اين ترانه ها در گوش تو باشد، يك لحظه مي‌ترسي نكند دارد صحنه ‌هايي لطيف از اين فيلم فراموش نشدني اجرا مي‌شود و مردم در رودخانه‌اي بنام بلوار كشاورز يا كريمخان زند شناورند. اي كاش گاهگاهي بهار اينطوري تابستان را قلع و قمع كند

صاحبخانه و اجل

دخترعمو پشت سرهم زنگ می‌زد. می‌دانستم آمده تا وقت اسباب‌کشی را روی تقویم بنویسیم. من معلوم است که نمی‌خواستم. درسکوت نشستم تا با خیال اینکه خانه خالی است کوچه یکتا را دوباره به سر آن برگردد.اما نمی‌دانم چطور یادش افتاد که کلیدی درکیف دارد. خب او صاحبخانه بود. در را فقط تا نیمه باز کرد. یک زنجیر نازک نمی‌گذاشت. باز نمی‌دانم چطور شد که یک دفعه طبقه بالا روی آن مبل‌های بزرگ قدیمی کنارمن نشسته بود و آرام حرف می زد. انگار یادش رفته بود برای چه کاری آمده. پشت سر او آن پرده کرکره‌های آبی نور را قطعه قطعه به صورت من می‌پاشید. آخر سر گفت فقط اجاره خانه را با تاخیر ندهید. من قبول کردم. او دیگر نبود که یادم افتاد ما خانه را با رهن کامل گرفته ایم. هم آفتاب زده بود وهم نماز من قضا شده بود. نمی دانم چرا حالا دخترعموی صاحبخانه اجل بود و خانه، عمر. ترس همین نزدیکی می پلکید، در حالی که به گرما آغشته بود.ابن سیرین هم همان حوالی پرسه می زد.

نامی که از ضمیر اعتبار می گیرد

از من درباره خودم می پرسی. می خواهی با تو همدست شوم
من ازخودم می گویم در حالی که او نیز پیش روی تو نشسته است. من چیزی می گویم واو چیزهایی دیگر نشان می دهد. تو به من گوش می دهی در حالیکه نگاهت به اوست و تو به نگاهت قسم خورده ای
من حرفهای خنده دار می زنم؛ او از ترس می لرزد
من از امید روشنم؛ او در تاریکی کورمال می رود
من لنگرم را ته اقیانوس جای گذاشته ام؛ او روی یک موج هفتاد متری می پرد
اما تو نشانه های او را برای من حکم می کنی : ترسیده، تبدار، کورمال و پرنده روی موج
از او شاهد نمی خواهی
برای تو، او راستگو ترین پیامبری است که صدای خدا را شنیده است
او کاملترین دستگاه دروغ سنجی است که تا به حال اختراع شده
برای تو اوهم فرستنده وحی است هم گیرنده آن
او رویای صادقه ای است که خوابش بر اصول تعبیر می شود
ضریب هوشی او بالاترین رکورد را در کتاب تو دارد. هم خالق هوش است هم معدن آن
او بالاست. قوی است و قادر
معصوم است، بی عیب، بی گناه، بی نیاز
یک نامحدود متصل به ناکجایی که کسی تا به حال نفهمیده سرچشمه اش کجاست
یک صندوقچه اسرار کنجکاوی برانگیز
حافظه کل که می گویند اوست
همه چیز را اسکن می کند. نه فقط اولین لرزش تارهای صوتی من پس از تولد را
که کهن کلمه هایی چون کن فیکون، ما خلقنا ، فاسجدوا، فاهبطوا
همه چیز را بایگانی می کند اما در فایل هایی نامنظم
به غایت چموش است حرف من را و تو را نمی خواند
برای همین با حیله به او نزدیک می شوی
از خیابان های فرعی
با تداعی
مرا همدست خود می کنی تا او را اهلی سازی
رام کردنش چه لذتی برایت دارد
با این همه خوبی تو ناهشیارش می خوانی
ضمیری می دانی اش که به جای اسم می نشیند
من نام ، او ضمیر
من فرع ، او اصل
من پوست، او روح
من آگاه او، ناخودآگاه

اتوبوس شهری و شهر اتوبوس

اتوبوس ویترین بزرگی است که در شهر می چرخد. اما تفاوت مهمی با ویترین های ثابت فروشگاهی دارد؛ دو طرفه است
چیده شدنی های مورد تماشای قابل خرید،در فضای پشت شیشه – داخل اتوبوس - نشسته یا ایستاده اند. همزمان، خارج از ویترین یعنی داخل خیابان، چیده شدنی های قابل تماشای دیگری در حال سکون یا حرکت اند. نقش های شان همزمان و دائمی جانشین دیگری می شوند. من می بینم در حالی که دیده می شوم
شهر در ذهن مسافر دائمی اتوبوس، تقسیم شده به مسیر هایی است که مبدایی دارند و مقصدی. این مسیر ها به وسیله ایستگاهها، تقطیع پذیرند. از این نظر جغرافیای شهر برای آنها، کمی با مسافران دائمی تاکسی، خودروهای شخصی، آژانس ها و البته پیاده ها فرق دارد
شهر در ذهن مسافر اتوبوس، هندسه منظمی دارد. فضایی شاهراهی است. اتوبوس ها از کوچه پس کوچه ها و راههای ناشناس عبور نمی کنند. شهر این مسافران خیابان های فرعی و کوچک ندارد
ایستگاهها نشستنی ترین مکان در خیابان های شهر و منزلگاهی هستند برای وقفه و سکون. درست کنار جاری ترین و پر غلغله ترین کانال های حرکت شهری یعنی خیابان . یک ساحل آرام کنار دریایی پر موج سرش را به دست های قفل شده اش تکیه داده
ساعت اتوبوس، عقربه های ثانیه و دقیقه شمار ندارد. هیچوقت دیر نمی شود زما ن به اضطراب آلوده نیست .عجله ای برای رسیدن وجود ندارد. سرعت هیچوقت از حد مجاز نمی گذرد نه در نگاهها نه در اندام ها ونه در کلام و گفت و گوها
وقت زیاد است. کار زیاد می شود انجام داد. برای همین امروز دختر دانشجویی را دیدم که امتحان داشت و جزوه اش را ورق می زد آن طرف زنی با تسبیح ذکر می گفت دیگری ساعتش را کوک کرده بود تا در آخرین ایستگاه بیدارش کند .آن یکی قرآنی نه در قطع جیبی روی پاهایش باز بود
رنگ و حال اتوبوس های صبح با اتوبوس های عصر و شب فرق دارد. اتوبوس های صبح کارمندی، دانشجویی و کارگری اند. صبح ها مقنعه دارند. سورمه ای، خاکستری و سیاه اند.کمتر حرف می زنند. خواب آلودند. اما رسمی ترند. فاصله می گیرند. درصندلی رها نشده و شق و رق اند سرهایشان از تصمیم ها و قصدهای صبحگاهی سنگین است
عصر ها اما لبخند می زنند. نارنجی، سفید، سبز و آبی اند. آرایش کرده اند قسمتی یا قسمت های زیادی از موها در هوا سرگردانند. اتوبوس های عصر دوست پیدا می کنند. راحت دعوا می کنند. کلی ساک و کیف با کیسه و ساک های خرید به دست دارند. کمی کج و کوله اند .شب ها را یادم نیست اتوبوس ها شاید خسته ترند
اتوبوس بزرگترین اجتماع سیار روی سطح خیابان است البته تا وقتی مونو ریلی در کار نباشد. من با 50 نفر دیگر یا بیشتر زیر یک سقف دریک راهروی معمولا دو تکه جابجا می شویم. گفت و گوهای دو یا چند نفره میان کسانی که پیش از پا گذاشتن روی رکاب و بالا آمدن یکدیگر را می شناسند و آنها که بعد از آن آشنا می شوند، گاه جریان دارد
بازار استراق سمع های مشروعی داغ است که بلافاصله به منبع موثقی برای اهل خانه و دوستان مسافران تبدیل می شود. اتوبوس یک رسانه است. نقدهای سیاسی، آخرین گزارش از نرخ ها، قصه های شخصی و توزیع اطلاعات
تماشای سوژه های ثابتی از سبک های زندگی. لذتی که می گویند مردم را به خیابان می کشاند برای تماشای دیگران
این بزرگترین اجتماع سیار روی سطح خیابان، زنانه- مردانه است. راهروی زنانه کوتاهتر است یعنی که این اجتماع سیار، بخش خانه نشین یا تاکسی نشین بیشتری دارد یا اصلا آمار جمعیت اهالی بخش دوم اتوبوس کمتر از اهالی بخش اول اتوبوس است یا شاید متمول ترند و با اجتماعات کوچکتری مانند خودروی شخصی جابجا می شوند
گفتم بخش اول و دوم. اولی اول است چون به فرمان اتوبوس نزدیک تر است و این دومی است که در پی می آید . اولی طولانی تر است و دومی کوتاهتر
فرمان اتوبوس کمی در غیاب است. اتوبوس طولانی است و او که فرمان را به دست دارد در مکعبی سه وجهی نشسته و تنها وقت گرفتن بلیت آشکار می شود و در شکلی مجازی آنهم در آیینه بزرگ روبرو . برای همین شاید اتوبوس بی راننده تر می نماید

زلزله


اول تكان هاي ريز و كوتاهي داشت . يعني زمين زير پاهاي ما پر رعشه بود. دهها ظرف چيني و كريستال داخل بوفه شروع به پچ پچ كردند. معلوم نيست چه واحدي از زمان گذشت كه جاي خود را به موج سنگيني داد. موجي كه صدها متر با كف اقيانوس فاصله مي گرفت ؛ مارا به شرق مي برد و به غرب بر مي گرداند
پر هيبت و زير و رو كننده بود. مرگ در كنارش يك سايه بود كه منتظر نگاه مي كرد . سكوت نفس هاي حبس شده شنيده مي شد
ما در شكننده ترين و بي اختيار ترين حال خود ايستاده بوديم . دست هاي من در يك جفت دستكش ظرفشويي كف آلود و بيكار مانده بود
حضورش شوق انگيز و وهم آلود مي نمود. طوري تازگي و يكبارگي داشت. براي چند لحظه روزمرگي را كشته بود
ناشناخته بود غولي بود كه از چراغ جادو بيرون آمده و دوباره به آن برگشته بود . نه از او بزرگتر و قوي تر و خرد كننده تربود و عصباني تر. ريشه اش زير كف پاها لمس مي شد. اما جوري سراسر پوشاننده بود
توفان كه خوابيد، تازه روايت ها شروع شد. هركس بايد چندين بار آن چند ثانيه را براي ديگري توصيف مي كرد.حتي اگر كسي نمي شنيد . از جايي كه ايستاده يا نشسته بود. از حالي كه پيش از شروع زلزله داشت از كاري كه انجام مي داد از صدا هايي كه شنيده و بر موج هايي كه سوار شده بود. اصلا از كجاي آن چند ثانيه كوتاه وارد ماجرا شده بود
حس هايي درون هر كس جريان داشت كه دم دست نبود . چشم ها برق مي زد
حالا اين لحظه اي بود كه بايد ديگران را مي ديديم و ديده مي شديم. بايد سر ها رابيرون از پنجره ها مي برديم . چند نفر روبرو در محوطه مجتمع پراكنده بودند. تلفن ها به كار افتاده بود. گفتن و شنيدن روايت ها ادامه داشت. فرضيه ها براي شناسايي مركز موج ها در دست ساخت بود. خبر هاي راديو، زيرنويس هاي فوري شبكه خبر و كمي بعد همهمه پارك ها و زنگ اس ام اس ها و خنده هايي كه بعد از خواندن جوك ها شنيده وبلافاصله براي بقيه نقل يا فوروارد مي شد . سياست، قم و تدفين آيت اله با ترس از مرگ و شوق و تفريح و رسانه آميختگي تازه اي پيدا مي كرد. زندگي كمي رنگي شده بود

جهاني بدون نشانه

درست مثل يك د‍‍ژ بتني از نشت حس هايش به بيرون جلوگيري مي كند. كم حرف ترين آدمي است كه ديده ام. نگاهش بدون موج است نه شاد است نه غمگين ، نه پرسشگر نه توهين آميز، نه گرمايي بروز مي دهد و نه به گله يا تقاضايي آميخته است، نه از نگاهش سخني شنيده مي شود و نه كينه و رضايتي را منعكس مي كند
بدنش خيال گفت و گو ندارد يعني انگشتانش هيچوقت مشت نمي شود، دست هايش در هوا باد نمي سازد نگاهش دور نمي رود و به نظر نمي آيد تا به حال رطوبت ديده باشد. لبخندش كم وسعت است. طول موج صدايش هميشه در خط پايين راه مي رود. پوستش را هم سخت مهار كرده است هيچ جاي صورتش چين نمي خورد. نديده ام كه ابروهايش به هم گره خورده باشند. آب دهانش بدون بروز جنبشي در دهان و گلو پايين مي رود. دم و باز دمش در سكون رفت وآمد مي كنند. پاشنه هاي پاهايش نمي خواهند زمين را سوراخ كنند. دندانهايش به هم ساييده نمي شوند. كلمه هايش رنگي و گرم نيستند، محض اند. با پوستي كنده ، بي لعاب
در پي سالي كه به دنبال تفسير من گشته ايم، فرهنگ لغت كوچكي تاليف كرده ايم. يعني مي دانم چه تعبيري در اننتظار خوابي است كه ديشب ديده ام . چه جايي از كلمه هايم با بغض تقاطع پيدا مي كند. مي فهمم غيبت مستقيم نگاهم را به چه چيزي تفسير مي كند وقتي دارم درباره خاطره اي يا عقيد ه اي حرف مي زنم. مي داند وقت گفتن چه كلمه هايي دارم دسته هاي صندلي را خفه مي كنم . چه وقت دستم را حايل صورتم كرده ام. مي شنود نفس هايم در كجاي جمله من عميق مي شود
او يك نرم افزار خارق العاده و مانيتوري معجزه آسا ست اما من در سويي از شيشه ايستاد ه ام كه خاصيت شيشه بودگي خود را تنها درلايه روبروي من نگاه داشته است. من ديده مي شوم درحالي كه از تماشاي آن سو ناتوانم
اگر احترام تمام قامت او و نياز من به گفت و گو درباغ معناها نبود ، مني كه با انعكاس نشانه ها نفس مي كشم، از اين فضاي خالي از نشانه ها، با سرعتي تمام از خفگي و جنون مي گريختم

تماشاي تماشا -2


دوم خرداد در اريكه ايرانيان
گاه تماشاگر بليت مي خرد، وارد سينما مي شود در حالي كه ماجراي فيلم برايش آشناست. او نام كارگردان را مي داند، فيلم هاي ديگر او را ديده و از فهرست جايزه هاي كوچك و بزرگش با خبر است. عكس بازيگران آ ن را روي بيل بوردهاي عظيم خياباني در چشم دارد. پاره هايي از فيلم را در تيزر تلويزيوني تماشا كرده؛ همكار و دوست و فاميل پيش از او به تماشاي فيلم نشسته و آن را برايش روايت كرده اند. نقد هايي در نشريات خوانده و حالا كه روي صندلي به انتظار آغاز فيلم است مي داند كه بايد در صحنه هايي از فيلم وحشت كند يا منتظر خيس شدن چشم هايش باشد يا از خنده تا شود. يا به تامل بنشيند و يا سكانس ها برايش به تابلوهاي نقاشي آبرنگي شبيه شوند يا يادش باشد كه بعضي كلمه ها و جمله ها را در ذهنش يادداشت كند و اگر نه ذهنش را به جريان معما گونه و راز آلود روايت فيلم بسپارد
ما يعني ازدحامي كه امروز ساعت پنج عصر در سالن اريكه ايرانيان بوديم، چون تماشاگري كه نوشتم، ازپيش مي دانستيم قرار است بيننده فيلم كارگردان پيري باشيم كه سالياني پيش مانند يك آهن ربا براده هايي از شور، محبوبيت و اميد را به دور خود و فيلم هايش كشيده بود. يعني تا مي شده معني خلق كرده و همان اندازه نقد و توطئه عليه او برانگيخته شده و تا مي شده حادثه و حرف و اميد و تغيير دور و بر اسمش چرخيده
اما حالا ما مي دانستيم نيامده ايم تا چيز تازه اي ببينيم و فيلم بياد ماندني اي را تماشا كنيم . براي همين اول، بر خلاف آن سال ها فقط برخاستيم و برايش كف زديم، شعار نداديم، قربان صدقه اش نرفتيم، به رقيب هم ناسزا نگفتيم
فيلم شروع شد، ادامه يافت و به تيترا ژ پاياني نزديك شد اما بر روي خطي كه اوج نمي گرفت، همينطور افقي مي رفت. نه كنشي خيزان داشت، نه كنشي افتان و نه گره اي و گشايشي در روايت
با همين آگاهي آمده بوديم ولي تا آخر، انتظار روي تك تك بدن ها از وزير و مدير و نماينده سابق تا استاد و دانشجو و زن ها ومرد ها، پراكنده روي صندلي ها باقي بود
اين انتظار درهمه چشم ها و صورت ها و طور نشستن ها و ايستادن ها و تكان خوردن ها و نخوردن ها ديده مي شد. حتي به نظر مي رسيد گوش ها هم به سوي تريبون كشيده شده . دست ها نا خود آگاه در شكلي از آماده باش قرار داشت تا در لحظه اي از فيلم و يا اداي سخني جذاب از هنرپيشه اول آن و يا در لحظه بر خاك انداختن رقيب ، محكم بر هم كوبيده شود و كوبيده شود و كوبيده شود
تقريبا همه نگاهها در همه مدت ، به صحنه دوخته شده بود؛ حتي وقتي ميان دهان و گوش دو نفر، نظري و نقدي ومتلكي جابجا مي شد آنها كه ايستاده بودند اين پا و آن پا نمي شدند . پچ پچه ها بود اما موج نمي گرفت. موبايل ها در كار بود ، يكي آن وسط مثل تخمه و سيگار فروش هاي قديم در ميانه فيلم، فرم اشتراك نشريه اي حزبي را بلند بلند توزيع مي كرد
اما همه تا آخر ماندند منتظر؛ كم يازياد شاد ، پر از نوستا‍لژي ، كمي اميدوار با چاشني اي از اشتياق و هيجان ، حسي از نظارت ، اندازه اي تلخ به همراه غرولند. بي آنكه كسالت آور و تكراري بودن فبلم را جدي بگيرند. چيزي بود شبيه ديد وبازديد هاي عيد

پي نوشت : براي من كه بعد از چند سال به چنين مراسمي رفته بودم آدم ها تغيير زيادي كرده بودند. گاه پيرتر، شكسته تر ، نااميد تر و يا مدير تر و وزير تر مي نمودند و گاه پخته تر و شاداب تر. چه آنها كه در آن شلوغي با موبايل دنبالشان گشتم و چه آنها كه اتفاقي ديدمشان و چه آنها كه از دور و كنارشان گذشتم و نخواستم ديداري تازه شود. به هرحال مثل اين بود كه بعد از سالها همه اهالي محله قديم را در يك جا ببينيد

تماشای تماشا- 1

تماشا گری که در سینما نشسته و فیلم می بیند ،خود موضوع تماشاست
نیمه دیگر فیلم این طرف در تاریکی اتفاق می افتد
البته درکاملا نیمه بودنش شک دارم
این بستگی پیدا می کند با روایتی که روی پرده جریان دارد
وقت هایی آن قدر نزدیک می شود که تماشا گر را به روی پرده می کشاند
انگار می شود نامش را به عنوان بازیگردر تیتراژ نوشت
و گاه آنقدربا تماشاگرفاصله می گیرد که هنوز پاره ای از فیلم نگذشته او دورها در خیابان قدم می زند
او در فیلم بازی می کند
حتی وقتی چیپس و ذرت بوداده و آب میوه می خورد
وقتی نمی خورد
وقتی با بغل دستی اش ریز ریز حرف می زند
وقتی حرف نمی زند
زمانی که با موبایلش بازی می کند
اس ام اس می فرستد ؛ وقتی نمی فرستد
وقتی دائم جابجا می شود
وقتی راست و بی تکان نشسته و جنب نمی خورد
پلک هم نمی زند
دمی که نفس را هم درنیمه راه نگه می دارد
وقتی بغض می کند با چشم های خیس تماشا می کند
وقتی می خندد؛ بلند بلند یا فقط تبسم می کند
وقتی تکه ای می پراند وقتی دست می زند قهرمان فیلم را تشویق می کند یا آدم بد فیلم را هو می کند
وقتی نفر جلویی قد بلند است ؛ یا زیاد و بلند حرف می زند
وقتی او تذکر می دهد که کوتاه شود یا لب فرو بندد
وقتی فیلم تمام شده و باید برود ولی هنوز نشسته وتماشا می کند
مات است
تفاوتش این است که آنها که روی پرده بازی می کنند دیالوگ ها رااز حفظ می گویند ،سناریو می خوانند و کارگردان را اطاعت می کنند ؛ اما این یکی یا یکی ها، در تاریکی نشسته ها بی رهبر بازی می کنند
موضوع اول تماشاست
وبعد تماشای تماشا
دو فیلم است بایک بلیت

پی نوشت : وقتی پارسال فیلم میم مثل مادر را می دیدم ضربان قلب تماشاچی ها و نوسانات حال و بدن و صداها و سکوت ها تماشایی بود . چیز هایی هم در تاریکی نوشتم ولی بعد از روشن شدن چراغ ها معلوم شد غیر قابل خواندن اند. اینها را که نوشتم چیزی شبیه آنها بود

ما یعنی من و دوچرخه


ما یعنی من و دوچرخه شفافیم . من با او یعنی چرخ ها و دنده ها، زین و زنجیر و رکاب ، بی جداری پوشاننده، همه عملیات مربوط به راندن و رفتن را به نمایشی عمومی می گذاریم. پاها رکاب می زنند، زنجیر به کمک می آید، چرخ ها می چرخند یعنی ما براه می افتيم
همه می بینند راندن از کجا و چگونه و به چه وسیله آغاز می شود و در کجا، چگونه و به چه وسیله ادامه پیدا می کند
دیگران اما تنها شانه ها، سر و بخشی از دست های مرا می بینند وقتی مثلا یک پراید را می رانم و او یعنی پراید در موتورخانه ای پوشیده، دور از چشم ناظران به عمل راندن مشغول است. اینجا من و راندن هردو غایب تریم
من و دوچرخه بیشتر به عنصری از هوا ، به بخشی از باد و به کناره ای از خیابان یا تکه ای از جنگل تعلق داریم . این هم برای این است که بی حصاریم. یعنی هوا، باد، خیابان یا جنگل به قطعاتی تقسیم می شوند که یکی از آنها ماییم .منظورم من و دوچرخه است که پوست نداریم
اما من و خودرو جداییم ، مسقل و خود کفاییم . مکعب مربع و یا مکعب مستطیلی هستیم که طول و عرض و ارتفاع داریم. اما من و دوچرخه به نظر تنها یک طول و عرضیم
من حاکمی با اقتدار و کارفرمایی مسلطم وقتی خودرو را می رانم و او کارگری است ماهر با دهها ابزار و لوازم. او پیچیده است و من با چند حرکت ساده – بدون نیاز به خودآگاه – به این پیچیده سنگين فرمان رفتن ، ایستادن و دور زدن می دهم
اما من و دوچرخه هردو در راندن شریک ایم ؛ برابریم ، مهربان و عادلیم . رکاب و دسته هایش ادامه دست ها و پاهای من است . یعنی دونیمه که با هم سعی می کنند مکان را در زمانی کوتاهتر از وقت تنهایی پاها طی کنند من رکاب می زنم او پا می زند ماهیچه ها، استخوانها و همه بند ها و حتی نفس های من به او یعنی دوچرخه کمک می کنند . راندن اینجا دو نیم دارد. نه اما نیمی حاکم و نیمی محکوم . نیمی دوست بازهم نیمی دوست
بدن من ژستی اشرافی ندارد، خم می شود وقتی دوچرخه می راند . من و دوچرخه بی کابین ایم . نمی توانیم مهمانانی را در حرکت میزبانی کنیم . بار و بنه زیادی نداریم .نمی توانیم صندوقی و کمدی و کشویی را با وسایلش حمل کنیم . خانه ساده ای بی پرده و مبلمانیم
من و دوچرخه امنیت نداریم . پاره گوشتی و استخوانی و تکه های لاستیکی و فلز ،بی لایه ای محافظ در معرض هرچه قرار داريم که قدرت مچاله بخشی اش را مي تواند در یک لحظه به رخ ما بكشد
من و دوچرخه تهی دستیم ،افتاده ایم ، خاموش و بی ادعا ؛ کم حرف، بی رنگ و معمولی . خوبی اش اینجاست که نسیم و باد از ما عبور می کنند وقتی به تقلید از یک پرنده قله نشین ، شیب تندی را می دویم نه می پریم

پ.ن: این نوشته را از پستو در آوردم تا اینجا کمی از تیرگی خالی شود
پاره ديگر اين متن : خودرو

برگ های سبز روی شاخه های خشک

بند سر و روی سینه اش را باز کردند محارمش را خواندند و او را از پا به درون گور کشاندند گوشه بالای کفن را کنار زدند تا کمی از مو، پیشانی، ابروها و چشم های بسته اش نمایان شد. صورتش را لایه ای گرد سفید پوشانده بود که فکر می کنم در غسالخانه به او پاشیده بودند
ابروهایش همپای هفتاد و هشت سالگی اش پیر نشده بود. سیاه بود به شکل کمان چون سوزن های کاج پررنگ براق ،محکم ،مستقل و رو به بالا. پوستش مرده بود اما ابروها هنوز نفس می کشیدند
فریاد، ضجه و اشک با صدای مداح مخلوط می شد؛ خاک در هوا می رقصید. لحظه مهم و تمام کننده ای بود آنها که دور تا دور گور ایستاده بودند تکان های شدیدی می خوردند انگار همزمان خیره به عجیب ترین لحظه زندگی خود نگاه می کردند
شاید زمین قاچ می خورد یا کهکشان راه شیری منحل می شد یا خدا چهره پیدا می کرد شاید هم یک قارچ اتمی همین چند قدمی باز می شد
لحظه نازکی بود، رنگ به نور صبح بود وقتی تاریکی هنوز آمیخنه بود
هوا خنک بود اما چهره ها می سوخت
ماجرا تلخ بود اما هرچه می گشتم تفسیری نداشت
دیده شده ای بود که نادیده به نظر می رسید
پایانی بود که لباس اول پوشیده بود. نه از آن اول ها که در ثانیه ای معلوم متولد می شوند. اولی که دومی پیدا نمی کرد

پی نوشت : آقای سید یوسف منیری عزیز می بینید که امسال ما با بیمارستان و بهشت و زهرا و اینها شروع شده و جریان دارد برای همین این دو مکان موقتا مجالی نمی دهند تا به بازی آرزوها فکر کنم
درضمن تیتر را سرجایش گذاشتم اما می بینید که چپ می نشیند

تماشای نزدیک یک خیلی دور


هامبورگ اولین نقطه ای از غرب بود که بر آن قدم گذاشتم .برای اولین بار غرب را بدون واسطه لنز دوربین های عکاسی و فیلم برداری،بدون فیلتر های روزنامه نگارانه و تکنیک های رمان و داستان نویسی می دیدم
این بار مسافری از غرب یا مقیمی در آن نبود که برایم تکه های پازلی را به سوغات بیاورد و من ندانم که این قطعه ها را کجای این تابلوی بزرگ بچینم
دلم هم نمی خواست هیچ کتابی همچون غرب زدگی آل احمد یا آموزه های مشتاقانه یا متنفرانه ای،کتاب راهنمای من در این کشف حضوری باشد. حتی تا آنجا که می شد می خواستم احساسات و استدلال های سابق خودم نیز واسطه نباشند
گویی در حال روبرو شدن با کسی بودم که از سالها پیش، از دوره کودکی ارتباط پر فراز و نشیبی با او داشته ام. با ایمیل، با تلفن با نامه با نفرت با اشتیاق، با پیغام و پسغام اما هیچو قت او را از نزدیک ندیده ام
ساعتی بیشتر در هامبورگ نماندم مقصد اصلی من برلین بود. شهر آلمانی پیش از سفر برایم شهری پیچیده در آهن ، پولاد و بتن بود با آدم هایی سرد که در رگ هایشان نظم جاری است و البته با واژه ها و نشانه های مسلطی چون هیتلر ،حزب نازی ،و صلیب شکسته ، جنگ جهانی دوم شناخته می شد
اما وقت دیدار بجز کم شمار نقطه هایی مدرن ،بلند و آهنین، برلین برایم مسطح و یک طبقه جلوه کرد ؛ بدون دود و بدون ریختی صنعتی. بعضی از مناطق آن گویی در لابلای جنگلی بکر و در کنار رودخانه ای پر آب بنا شده اند. شهری دو زیست با چهره ای که هم به پدر اروپای غربی اش رفته بود و هم به مادر شرق اروپایی اش شبیه بود
غرب در ذهن من بشدت با نشانه های صنعت همراه بود اما بخش های عمده برلین به شهرستانی بزرگ ،خلوت و آرام می ماند که فضای مناسبی را برای ماجرا های یک رمان یا یک فیلم تاریخی آماده می کرد
پیش از این سفر ،انسان غربی در چشم من نشانه های رفاه را حمل می کرد .لباس های خوش دوخت و گران قیمت و خانه های مجلل و ماشین های رنگ به رنگ. اما سادگی رنگ لباس و جنس آن ها و دوری از وسواس چه پوشیدن ها و استفاده مفرط از دوچرخه ،مترو و اتوبوس ،این فرض مرا تغییر داد
زندگی روزمره غربی برای من با مصرف در آمیخته بود اما دیدم که هم مصرف سلطه داشت و هم مسابقه ای سنگین در میان مردم برای قناعت و صرفه جویی در جریان بود گویی هیچ چیز دور ریخته نمی شد . حراج کلمه مهمی به حساب می آمد
در عین حال زندگی ،روزمره و کسل کننده تر از آنی بود که می پنداشتم . جریان زندگی بدون موج و عادی می نمود. کار، خرید ،تعطیلات، فراغت و سفر بیش از حد سرد ، تکراری و همیشگی وابدی بودند. من نمی دانستم چه آرزویی مانده بود که مردمان این سرزمین داشته باشند
چیزی که بشدت مرا سردرگم می کرد، غیبت دولت بود. من وارد شهری بدون دولت شده بودم .خلاء بزرگی گریبان را می گرفت که باید یا به آن عادت می کردم یا کم کم می فهمیدم چشم ناظر دولت در کجاها توزیع و یا پنهان شده .اما هرچه بود به بزرگی و ظهور سراسری دولت و حاکمیت هایی نبود که من در ایران خودمان و بعضی کشورهای عربی دیده بودم . این وجه برای کسی که در موطن خود بشدت از حضور دولت در همه گوشه کنار زندگی خصوصی و عمومی خسته است ، برای مدتی سرگیجه آور است
اما همان دولت واره هم به نظر در حال رقابتی جالب با مردم بود. رقابتی برای کسب سودبیشتر و ماندگاری در ازای انجام خدمات قانونی و عرفی . دولتی زیر دست با زیستی سایه وار و مراقب
دولت بر شانه های مردم خرد و قدرت آن با سهمیه ای متفاوت در میان شهروندان توزیع شده بود. همه چشم ها به نظر می رسید چشم دولت اند و همه این چشم ها دولت را هم می پایند این ها غیر از چشم های تکنولوژیکی بودند که در فروشگاهها و گوشه کنار رخ می نمودند
سیطره نظم بیش از آنی بود که تصور می کردم امنیت هم فراگیر بود هم احساس شدنی
تهران که در طول سفر دائما مورد مقایسه قرار می گرفت چهره گرم تری از برلین داشت اما خشن تر بود
تصویرهای آشکار برهنگی کمتر از آنی بود که می پنداشتم . هر چند چهره شهر بیشتر از تهران، زنانگی را درتن به رخ می کشید اما نگاهها ، لبخند ها و حرکات بدن سردتر بود و کمتر توجه و نگاه مردان را به خود می خواند . برلین از چشم یک زن ، شهر کمتر شهوانی بود
بیلبوردهای شهر کمتر از تهران به تبلیغ مارک های معروف مشغول بودند . برلین کمتر جهانی و بیشتر محلی بود
روسری به سر داشتم و با مانتویی روشن به تن در شهر می رفتم و می آمدم . نگاهها اما در گوشه و کنار دزدانه یا مستقیم و با شک و سوء ظن یا کنجکاوانه و تحقیقی و با قالب های پیشینین مرا می پاییدند .من بیش از یک مرد حامل نشانه های مذهبی یا وطنی و یا اعتقادی و ایدئولوژیک و جغرافیایی بودم و بیش از یک مرد هم وطن و هم رای خود تحت فشار دیگر بودن قرار می گرفتم
کلیسای جامع کلن فضایی کاملا آشنا بود. موسیقی ای روحانی، فضایی تاریک با سقف ی بلند ،بارها و بارها و از کودکی در تصاویر سنمایی و تلویزیونی تکرار شده بود اما حضور مستقیم در درگاه یک کلیسا وقتی پیش از ظهر یکشنبه مراسم دعا و نیایش درآن برگزار می شود حسی مشابه با یکی از حرم های خودمان را تداعی می کرد .لطافتی که در فضا بود، سبکی که دنبال می آمد و اشکی که بی اختیار در گودی کاسه چشم می نشست ؛ شمع هایی که می سوختند و غیر هم کیشانی که از خارج از محوطه مقدس مشغول تماشا می شدند و اجازه نمی یافتند تا به حرم راه پیدا کنند
هر چند شرایط برلین با بعضی شهرهای دیگر آلمان تفاوت داشت اما حس ناشی از ملاقات نزدیک و کشف مستقیم هرچند کوتاه، برایم غنیمتی بود. بالاخره من این هم دوست و هم دشمن قدیمی را از نزدیک دیدم
مهم نبود که این اقامت کوتاه و یا ناقص بود مهم برای من نزدیک شدن و تماشای از نزدیک هویتی بود که سال ها سرنوشت و ذهنیت من و ما را پر کرده بود در حالی که نه بسیار احساس ضعف می کردم و نه بیهوده به شرقی و ایرانی و مسلمان بودنم مغرور بودم

پی نوشت : از وقت این دیدار بیشتر از سه سال گذشته و من که حافظه ای متکی به چشمها و بعضی حواس دیگر دارم ، دوری از زمان وقوع، نوشته مرابا مشکلاتی بیشتر از مواقع عادی مواجه کرده است. تحلیل برنگرفته از حواس ظاهری و نهانی هم متن را مغشوش تر می کند .اما موضوع برای من سوژه همیشه جذابی است که در پاسخ به این دعوت صاحب سیبستان برای تعمیر پل های شکسته نوشته شده


خدایان سلامتی

نزدیک پیشخوان ایستاده است. پرونده ها پیش روی اوست. قد بلندی دارد. به شصت ساله ها شبیه است. کت و شلوارش سورمه ای و خوش دوخت است. پاهایش به اندازه شانه هایش باز است. ابرو هایش در مرکز به هم پیچیده است
اندامش به هرسو رها نشده . دست ها وپاهایش به هیچ چیز تکیه ندارد فقط به استخوان ها و ستون فقرات خودش استوار است. حرکت اندام و همه بدنش زاویه دار است بدون اینکه نرم باشد و سبک. بدنش مرز پررنگی با غیر خودش دارد
به چشم های هیچکس نگاه نمی کند. نه به پرستاران نه به همراه بیماران.هیچکس مخاطب او نمی شود.همه نام ها ضمیر سوم شخص می گیرند. کلمه های باید و نباید دائما اول جمله های او را پر می کند . جمله ها کوتاه و ناقص اند . کلی و پر ابهام اند و به تفسیر نیاز دارند. به پرسش ها بریده بریده جواب می دهد. ناراحت است از اینکه جمله های دیگران اینقدر علامت سووال می گیرد
هر آن ممکن است پرسشی را بی پاسخ بگذارد یا برای بیمورد بودن آن از کوره در رود . برای همین دیگران فکر می کنند زیاد حرف بی ربط می زنند یا اینکه خیلی بی سوادند ؛ پس به همه کلمه هایشان لباس تردید می پوشانند . شاید و اما و اگر در میان همه کلمه ها پخش می شوند . جمله ها با عذر می خواهم وببخشید و شاید درست باشد و اگر امکان دارد شروع می شود . تن صدا ها آهسته است و موج جمله ها همیشه در سطح پایین حرکت می کند
دیگران در فاصله مشخصی از او قرار می گیرند. با احترامی نابدلخواه و بی اختیار یا جبری و تصنعی . به نظر دستپاچه اند . چند نکته و سووال را در حافظه نزدیک خود گذاشته اند تا از یاد نبرند تا بپرسند که چرا این بیماری ؟ چه دارویی ؟ چه رژیم غذایی ای ؟ چقدر طول می کشد ؟چقدر هزینه دارد ؟
اما او عجله دارد. وقت همیشه برایش کم است. به چند بیمارستان و چند بیمار دیگر باید برسد. چند اتاق عمل در انتظار اوست کمی از حرفها را می گذارد وقتی پشت به بیمار و همراهش کرده و دارد تند می رود
چون پادشاه پر جبروتی است که تنها تاج بر سر ندارد و با الوهیت خویش می تواند مرگ ،زندگی و سلامتی را میان رعایا تقسیم کند و یا چون ژنرالی است که بدون ستاره از سربازان خود سان می بیند

بازي روسري ها




چه اتفاقي مي افتاداگر آن زن ملوان انگلیسی در کنار آن چهارده نفر دیگر نبود؟ او، روسری و روسری هایش چه شکلی به بازی دادند؟و آن را به چه رنگی در آوردند؟ اول دستگيري به رنگ چفيه، وقت بازدداشت به رنگ سياه و به آبي و سفيد وقت عفو و آزادي - عکس از ساتیار امامی

اتاق شناور


خیلی وقت ها پشت فرمان ماشین توي پاركينگ می نشیند . موسیقی می شنود یا با موبایل صحبت می کند يا چيزي مي خواند . ماشین برای او یک اتاق شخصی در خارج از آپارتمان است. تمام دیوار های این اتاق شیشه دارد، همه او را می بینند اما به نظر اينجا از تنهایی بیشتری لذت می برد و انگار اتاق شناورش در کنار اسکله توقف کرده و هرآن که بخواهد می تواند به دریای خیابان فرار کند
ICU
همه بیهوش اند یا در برزخی از بیداری و خواب سرگردان
در یک فضای نه چندان بزرگ ده جسد هنوز زنده،به وسیله دهها لوله اکسیژن و سرم و سیم های مختلف کمی به زندگی وصل اند
فضا سرد است .بدن ها بی حرکت و بدون هیچ استحکامی روی تخت ها رها شده اند
عضلات چهره ها منبسط است چشمها بسته اند بنابر این نه نگاهی می رود و نه می آید . کم یا زیاد اثر دردی عمیق در چهره ها معلوم است که یا پیش از خواب آنها را از پای در آورده و یا همچنان در بیهوشی و نابیداری به آزار آنها مشغول است
فضا سرد است .بدن ها در ضعیف ترین حالت ممکن قرار دارد .جان ، تقلیل یافته و صاحب خود را در مرحله و منزلی برزخی سرگردان کرده .اما سرگردانی بیشتر به دروازه مرگ نزدیک است. اینجا گویی مرحله پیشین سردخانه بیمارستان و غسالخانه گورستان است

دو پیرمرد در زاویه ای از سالن نیمه نشسته و در خواب اند .دنده ها و استخوان های قفسه سینه آنها قابل شمارش اند .صورتی بس چروکیده دارند .به نظر نمی رسد دیگر لحظه ای بتوانند دوباره ببینند ، بشنوند و چیزی بخورند .گویی مومیایی شده اند در حالی که قلبشان به وسیله دستگاه هنوز می زند

زن سالمند و سنگین وزنی روبرو بیهوش است .دستها ،پاها و سرش با عضلات و ماهیچه ها هریک به سویی رها شده ودر تخت فرو نشسته .گویی بدن او با ملحفه سفید، مرزی به جز رنگ ندارد .پرستاری خونسردانه اما با دقت لوله باریک و بلندی را به درون مری و معده او فرو می برد .صدای خرخرهای بی اختیار و دردناک او فضای سالن را پر کرده است اما به نظر خود او از شنیدن صدای خود و درد وحشتناکش بیخبر است
دختری بیست ساله آن دور نیمه نشسته و بیهوش است. چهره او نه تکیده است و نه نمایشگر دردی جانکاه است .گویی در خوابی عصرگاهی فرورفته و خوابهای شیرین می بیند .انگار انگشت سبابه اش لای یکی از ورق های کتاب رمانی که می خواند جا مانده و خواب او را ربوده است
پیشانی بلندی دارد و زیبایی و جوانی اش در اوج است .سرد نیست .رنگ اش پریده نیست و گونه ها ، لب ها و پیشانی اش زنده است اما هیچ نمی شنود و نمی بیند . او از مرگ فاصله دار به نظر می رسد
دایره ای وسط قرار دارد .محل تحرک و فرماندهی زندگی مصنوعی ومجازی مردگان است این دایره پرستاری می کند و امنیت می دهد . گرما در این وسط جریان دارد

روپوش سپیدی به تن کرده ام و کفش هایم رادرکفش های مشمایی فرو برده ام .این خانه ایزوله و جدا افتاده در و قفلی محکم دارد . با
زنگ وآیفون تصویری و ورود مجوز دار به قلعه کوچک و بسته ای می ماند درون بیمارستانی بزرگ
مرگ همه جا پراکنده است با همه سردی و گرمی آن
زندگی هنوز رمقی دارد
این دو در جنگی نابرابر
مرگ پر قدرت ، پر هیمنه و بالا
و زندگی اسیر ، ضعیف و پایین

مدرسهً بدون جمعه
شهر بدون تعطیل
اگر پرده اتاقم را كنار بزنم مجتمع آموزشي وغير انتفاعي ابن سينا در گوشه چپ نگاهم مي نشيند از ميان همه ويژگي هاي اين مدرسه بي وقفه بودن تحصيل دانش آموزان است فكر مي كنم تنها دو يا سه روز در سال به خود تعطيلي ببيند . روزهای اول سال نو تاسوعا و عاشورا و بيست و يكم ماه رمضان
دهها دانش آموز دختر دبيرستاني با يونيفورم مدرسه از اولين ساعت هاي صبح جمعه و روز هاي تعطيل به مدرسه مي آيند و گاه تا ساعت سه يا چهار بعد از ظهر آنجا مي مانند . كلاس هاي آمادگي كنكور، تقويتي ، آزمون هاي هفتگي و شايد هم كلاس هاي آزاد آنها را مي كشاند
این روزهای تعطیل عید هم مدرسه باز است و دختر ها ی ساکن در این اردوی نوروزی، ساعت بیشتری را حتی نسبت به طول سال در مدرسه می مانند . چراغ های مدرسه تا ساعت هفت شب روشن است
در طول مدتي كه دختر ها در مدرسه هستند، خيابان هاي اطراف وضعيتي فوق العاده پيدا مي كند . موجي از ماشين تمام محل هاي پارك را مي پوشاند . صداي بوق ماشين و همهمه زمان ورود و خروج دانش آموزان محله را از شكل و شمايل يك روز تعطيل و خاموشي آن در مي آورد . ترافيك در اين خيابان و در اين ساعت مانند ساير روزهاي هفته است . پدر ها ، مادر ها يا ديگر اعضاي خانواده در ماشين ها گاه براي چندين ساعت منتظر مي مانند
شاید این ادامه یاد گرفتن در روزهای تعطیل دلیلی بر این باشد که در طول چند سال گذشته بي وقفه بودن آموزش به نوعي مارك ، سبك و مد در نظام آموزشي تبديل شده و بخشي از سبك زندگي مدرن طبقه متوسط را تشكيل داده است .نشانه اي براي مدرن بودن و چشم اندازي براي فرداي روشن دانش آموز. تضميني براي تحصيل در مدارس برتر، خاص و مشهور در مقاطع تحصيلي بالاتر وقبولي در دانشگا ههايي با همين صفات و به دست آوردن مقام در المپيادهاي علمي در داخل و خارج ، گرفتن پذيرش و بورس از دانشگاههاي خارجي و قبولي در رشته هاي تحصيلي عالي و پيدا كردن شغل و موقعيت مناسب اجتماعي و حتما تضميني برا ي كسب در آمد بالا و امكان وصلت با خانواده هايي واجد همه امتياز هاي امروزين
هر چند بعد از انقلاب و شايد تحت تاثير انديشه هاي چپ بنوعي شاهد يكسان سازي مدارس بوديم اما در ميانه دهه شصت بعضي مدارس مذهبي باقيمانده از دوران شاه و بخصوص مدرسه استعداد هاي درخشان مجددا شروع به دستچين كردن دانش آموز و ارائه برنامه خاص آموزشي براي آنها كردند.اين روند تا آنجا پيش رفت كه مدارس غير انتفاعي در دهه هفتاد به عنوان نهاد تثبيت شده در نظام اموزشي ما باقی ماند
اين مدارس با ترتيب دادن اردو هايي در روزهاي تعطيل نوروز و تابستان در داخل مدرسه و شهرهاي خوش آب و هوا ، زمان اضافه اي را به طول مدت رسمي و استاندارد آموزشي تزريق مي كرد ند و مي كنند
همينطور برخي از اين مدارس چشم ناظر خود را به ساعت هاي خارج از زمان رسمي مدرسه و به داخل خانه ها و وقت آزاد دانش آموزان مي كشانند برنامه اي سخت و انضباطي براي انجام تكاليف مدرسه تنظيم مي كنند و با اين كار زمان خارج از تسلط خود را نيز به كنترل در مي آورند . بعضي از اين مدارس با برقرار كردن تماس تلفني در ساعت هاي تعطيل مدرسه ازدانش آموزان يا والدين آنها درباره كم و كيف روند انجام تكاليف مي پرسند
اين ها علاوه بر امور آموزشي و تربيتي است كه خانواده ها راسا براي فرزند خود برنامه ريزي مي كنند . آموزش زبان كه در موسسات آموزشي يا به شكل كلاس هاي خصوصي در خانه ها در جريان است و پاي اصلي آموزش جانبي به حساب مي آيد . اين موضوع در مورد زبان انگليسي از سال هاي پيش از دبستان شروع مي شود و گاه تا ميانه اين دوره به پايان مي رسد و بعد از آن بعضي براي ياد گيري زبان دوم اقدام مي كنند
كلاس هاي كمك درسي وآمادگي براي پذيرش در آزمون ها استعدادهاي درخشان و المپيادها و يا كلاس هاي تقويتي و تكميلي هم براه است. آموزش موسيقي و يادگيري نواختن حداقل يك ساز براي بچه ها ضروري است . باشگاههاي ورزشي هم در ساعت هاي تعطيل مدرسه ها معمولا پذيراي دانش آموزاني است كه مي خواهند دست كم در يك رشته ورزشي مهارت يابند و در مسابقات مدرسه يا باشگاهي و حرفه اي مقام و جايي كسب كنند
منظورمن بي فايده بودن اين برنامه ها نيست گاهي آرزو مي كنم از اين نسل بودم و حداقل بخشي از اين مهارت ها را با اختيار خانواده مدرسه و اجبارا در سنين پايين تر فرا مي گرفتم اما اينها همه يعني تعطيل نابرداري آموزش ، حذف جمعه يعني تحصيل بي انقطاع وزندگي آموزشي بي وقفه، حرام بودن تعطيلات و آسايش خيال، اضطراري دائمي، سر كسي را زير آب بردن و براي چند ساعت بي وقفه نگه داشتن
يعني حذف مهماني هاي خانوادگي و ارتباط و معاشرت براي بچه ها ، يعني ساختن ربات و پر كردن او از برنامه هايي مشتمل بر دانشي كه تنها در آزمون هاي ورودي به كار مي آيد .يعني توليد انبوه تحصيلكرده هايي يكسان كه براي اداره يك زندگي عادي وبرقرار كردن ارتباط و تفكري عميق دچار مشكل مي شوند
از آن طرف اينها يعني شهر بدون جمعه، بدون وقفه و يكسره؛ يعني شهر هميشه رسمي و اداري

كاخ گلستان

همه لباس نو پوشیده و رنگارنگ اند. می خندند. در شکل خانواده راه می روند. عجله ندارند. عصبانی نیستند. مضطرب به نظر نمی آیند. خوش اند. ازآثار ملی خود توریست وار عکس می گیرند. باغ ، بوی خوش بهار و طعم تلخ قاجار می دهد

تفرش، در هم آمیزی حس ها و زمان ها -1

تفرش زادگاه پدر و مادر من است. آنها مثل بسیاری از همسایه ها و خویشان خود، پیش از سن ده سالگی مهاجرت کرده و به تهران آمده اند
در طول این سال ها، خانواده من مثل چند روز گذشته هر چند وقت یک بار این نقطه را برای سفر انتخاب کرده اند
تفرش در قاب خاطرات کودکی من یعنی اوایل دهه پنجاه، ناحیه ای است پر مزرعه، پردرخت، پر از امامزاده هایی که گنبد هایشان به سفال های ساده نپخته می ماند، با رطوبتی بمانند شمال و خشکی ای شبیه کویر، پرازقنات، جایی که به محاصره کوهها در آمده، گندم های آماده خرمن کوبی، خیارهای زبرو درشتی که زیر برگها پنهان شده اند و ذرت هایی که آتش می طلبند. تنور نان های سنگین با رنگ قهوه ای روشن و کلوچه های روغنی داغ ؛طلایی و شیرین و زنبورهایی که شاخه های بلند در کندوهای دست نیافتنی و رازآلودشان فرو می رفت و دودسته را پراکنده می کرد؛ هم زنبور ها به هرسو می گریختند و هم ما با ترس نیش هاشان می دویدیم
گردوها قسمت فراموش نشدنی سفر بودند. با پوست سبز و کلفت که اول در ریاضتی مخفیانه باید ازشاخه های بلند پایین شان می آوردیم. بعد پوست ضخیم آنها را می کندیم حالا وقت شکستن پوست چوبین دوم می رسید. پوشش شفاف، نازک و مرطوب آخری را هم باز می کردیم .اما وقت خوردن، بعد از آن همه مرارت و تقلا مغزسفید و روشن ، یک آن در دهان آب می شد و مانند پشمک یزدی لذتی لحظه وار می یافت. آن وقت ما می ماندیم و دست هایی که سیاهی بندهایشان پاک نشدنی به نظر می رسید

گوسفند ها و بزها و بره هایی که در آن چند روز کوتاه سفر به همراه چوپانان کوچک خانه ،ما را به چراگاه می بردند وعصر، خاکی و گرسنه با شانه های خسته بر می گرداندند در حالی که حس بزرگ شدن کوچکی را در ما به جای می گذاشتند
آب آوردن از قنات عزیز با کوزه ها و ظرف های رنگارنگ کار ما بچه ها می شد. صدای شرّه آب در صبح های زود یا وقت غروب، کرخت شدن انگشت ها وقنی چند لحظه در آب سرد می ماندند، بچه قورباغه ها که سر ودمی بزرگتراز تنه داشتند ، ترس از زالوهایی که هیچوقت ندیدیمشان، تاریکی و تاریکی و تاریکی که تمام رودخانه را برایمان چون غولی آماده حمله می نمود وصدای گفت و گوی عابرانی که بی فانوس نزدیک می شدند و بلند بلند حرف زدنشان ،رنگ را به صورت ما برمی گرداند
و شب های تفرش که آن وقت ها زیبایی وحشت انگیزی داشت. ستاره ها یکباره درشت و پرنور می شدند و جایی از آسمان نبود که از این موجودات دلهره آور خالی باشد .گویی به کهکشان بی نهایتی سفر می کردیم و اگر دست ها کمی درازتر می شد،می توانستیم ستاره بزرگی بچینیم.حس می کردیم معلق وبی وزنیم و به محاصره این موجودات زنده و روشن درآمده ایم . خواهر چهار ساله من هر شب از حیرت وترس به گریه می افتاد و جرات نگاه کردن به این تاریکی فراگیرو ستاره هایش را نداشت و بی خواب می شد
آن روزهای من با خاطرات دوره کودکی بزرگترها در هم می آمیزد .من همزمان در کنار دایی ها و عمو ها و خاله ها و عمه ها بزرگ می شوم. از انبار بادام و گردوی خانه پدری مادرم آنچه می خواهم برمی دارم، مرگ مادر مادربزرگم را می بینم .با بچه ها به مکتب خانه پدربزرگم می روم باسواد می شوم ،خط خوش می نویسم و قران می خوانم . قحطی، گرسنگی، وبای حاصل از جنگ جهانی اول، جنازه دهها بچه و نوجوان را جلوی چشم من می گذارد. با گرماو دود حاصل از آتش کرسی ، به همراه مادر و خاله ودایی هایم از خواب می پرم و با دعواهای پدر بزرگ و مادر بزرگم بزرگ می شوم و نام دهها میرزا و دوله و وزیر وخوشنویس و پروفسور که زادگاهشان تفرش و آشتیان و فراهان بوده بارها و بارها از زبان بزرگتر ها می شنوم
تصاویر شب ها و روزهای آن سال ها برای من بهشت گونه ای بی زمان و مه آلود است. نور ،هوا، باد ونسیم ،رنگها ،صداها، زمزمه ها و سکوت ها و جنس همه اشیا ،جدای از من و فضایی است که در آن حال را سپری می کنم
زندگی شاد و پر روایت است. پر از ترس های شیرین و پر از حس های ناب. پس هر پیچی ،دیواری و درختی ماجرایی در انتظار است .خطر همه جا هست .برق و نور الکتریکی وجود ندارد ،لوله کشی و آب تصفیه شده نیز ، تا آمدن تلفن به این بخش چند وقتی مانده وحالا حالاها از موبایل ، اینترنت وتلویزیون در ذهن مسافر من به تفرش خبری نیست. پزشک و درمانگاه دورند. خودروها هر چند ساعت یک بار خاک محوطه جلوی خانه ها را به هوا می برند. آدم ها هستند با همه صفت ها ،همه کینه ها و حسادت ها و محبت ها
اما صدای سحرگاهی خروس ها ی هفت رنگ و خنکای ملافه های سفید که در ایوان ها رو به آسمان ظلمانی و ترسناک پهن می شود و صدای شغال های وگرگ هایی که از دامنه کوه می رسد، خواب شیرینی است که دوست ندارم از آن بیدارم کنند
عكس بقعه ابوالعلي است كه روزشنبه سوم فروردين گرفته ام گنبد كج نيست اشكال از عكاس است
اين هم سايتي درباره تفرش
بازدداشت یک مدلول بلند پایه
اولین عکس ها ی بازدداشت شهرام جزایری، او را در یک هواپیمای اختصاصی نشان می دهد در حالی که در هم پیچیده و زخمی است. ناخوابیده و ژولیده به نظر می آید همینطور سخت اندوهگین ،غافلگیر و ناامید
عکس دیگری نیزدارد که پس از فرود و ظاهرا در فرودگاه از او گرفته اند. این عکس مکان نشستن او را به پاویونی تشریفاتی شبیه می کند. با مبلمان و گچبری های طلایی . حالت اودر این عکس ها - وقتی عکس های پیشین او را دیده ایم - شبیه به شاهزاده ای است که به بند گرفتار آمده ونجیب زادگی و اشرافیت او گل آلود شده. دیگر لبخند های میلیاردر شیک پوشی را در صورت ندارد که از فرار یا تبرئه خویش مطمئن است
حالا او دستبند در دست، پشت میله ها و دیوارهای بلند است. اما آنها که از دیروز خبر دستگیری او را شنیده اند و من در معرض واکنش انها در قالب کلمه ها و جمله ها وحالت های صورت و بدنشان بوده ام، چه در محیط خانواده چه در محل کار و تحریریه و همینطور نوجوان و میانسال، از دستگیری او شادمان نشده اند و بازدداشت او برای آنها خبر خوشی نبوده است. گویی دستبند او را انکار می کنند و بازگشت او را برنمی تابند
در یادداشت دیگری نوشتم " شهرام جزایری دالی که قرار بود به فساد ستیزی نظام دلالت کند فرار کرد. او بازدداشت شده بود تا به یک نشانه قوی برای عدالت گرایی و فساد ستیزی نظام بدل شود .اما فرار او لایه اول را به گوشه ای راند ه و لایه های بعدی را به سطح آورده. یعنی همان چیزی با قدرت خوانده می شود که پیش از این قصد جدی برای پاک شدنش در کار بوده"
برای من لبخند شهرام جزایری در عکس ها یی که روزنامه ها و سایت ها در کنار خبر فراراو منتشر می کردند، لبخند مجرم فرار کرده ای بود که زیرکانه تغییر معنای خود را جشن گرفته است

حالا متولیان جستجوی او، این دال فراری را دست بسته در محملی با شکوه، در هواپیمایی اختصاصی و در فضایی پاویون وار چون مقامی بلند پایه حمل می کنند تا مدلول از دست رفته را شکوهمندانه در جای اول خویش بنشانند و بگویند که هیچکس نمی تواند از چنگ عدالت وقدرت فسادستیزآنها بگریزد
در حالی که مردم ناباورانه می خواهند دوباره نتیجه بازی را به نفع دال فراری و مدلول آن تغییر دهند و این متولیان در یافتن او ناتوان باقی بمانند و با او همدست به نظر برسند
مرتبط: فرارمدلول
ویترین كتاب
متني براي خواندن
اين روزها اگر وارد دانشكده علوم اجتماعي و ارتباطات دانشگاه علامه شويد، ميز بزرگ پراز كتابي شما را به خود مي خواند. كتاب ها برای مدت کوتاهی به نمایش گذاشته و فروخته می شوند و كتابفروشي تخصصي ودائمي دانشكده در درون ساختمان قرار دارد
اولين چيزي كه احتمالا جلب توجه مي كند عنوان كتاب هاست و بعد تركيب آنها و پس ازآن شايد اين سووال برایتان پيش بيايد كه چرا اين كتاب ها اينجا به نمايش درآمده و یا اینکه ميزان فروش آنها چقدراست والبته اينكه كدام يك از اين كتاب ها براي دانشجويان اين دانشكده خاص جذابيت بيشتري دارد
در ميان اين كتاب ها نام هايي هست كه به كار كودكان مي آيد" سگ خالدار، دنياي الفبا و پازل شنگول و منگول"؛ چند كتاب عمومي آشپزي و البته يك كتاب تخصصي با نام "طرز تهيه 27 سس" همينطور دائره المعارف بانوي خانه" و" گنجينه خانه داري "نيز ديده مي شود
شايد بتوان كتاب هاي زير را هم در يك گروه جاي داد : "101 ايده رمانتيك ، نكات اساسي براي شروع ازدواج ، روانشناسي همسر ناسازگار و زن شاداب، فرهنگ تربيت كودكان و ماساژكودكان ؛ درمان طبيعي اعصاب، هنر برقراري ارتباط، مدير يك دقيقه اي ، رمز موفقيت ميليونرهاي خودساخته، كپسول مديريت " و اين چند كتاب را هم بتوان با هم رديف كرد" خاطرات يك مغ ، كليات تعبير خواب، راهنماي جامع استخاره، چهار طالع بيني " و در گروهي ديگر: چند مجموعه شعر از شاملو، پروين اعتصامي، فروغ، حافظ و سعدي كه بيشتر در قطع جيبي عرضه شده اند؛ كتابهاي جلال ال احمد و پائولو كوئيلو و همینطور كتاب های مذهبي با عنوان هايي مانند"ما امام زمان را ديده ايم" يا زندگي نامه معصومين و آموزش نمازرا هم اضافه کنید
این فهرست کمی طولاني شد اما اصرار داشتم كه اول نام كتاب هاخوانده شود و بعد چند نكته را يادآوري كنم

شايد هر سال بررسي و تحقيقات زيادي درباره ميزان فروش كتاب و سرانه مطالعه انجام شود والبته بررسي كنندگان در اين تحقيقات ازشمارگان و نوبت هاي چاپ كتاب وفهرست فروش آنها براي تحليل سبك مصرف كتاب در ايران استفاده کنند و يا از راه نظرسنجي، سليقه مخاطب را بسنجند. همينطور شايد كساني از طريق تحليل محتواي عنوان كتاب ها، رده سني مخاطبان ونوع و موضوع كتاب ازرابطه كتاب و كتابخوان تصوير روشن تري عرضه كنند
اما به نظر راه ديگري هم وجود دارد و آن هم تحليل ويترين كتابفروشي ها به مثابه يك متن فرهنگي است تا هم معلوم شود علاوه بر كتابفروش، مشتريان رسانه ها، فرهنگ عمومي و قدرت سياسي چگونه وتا چه اندازه در چيدن ويترين ها نقش دارند و در مقابل، اين چينش با عنوان ها و تركيب خاص خود چگونه و چقدر ذائقه خوانندگان، عابران و مشتريان را مي سازند و بقولي بر مي سازند

همينطور زمان چه تاثيري بر ساختن اين سليقه دارد. مثلا ببينيم ويترين كتاب ها و ميز هاي فروش آن در دهه چهل و بعد اوايل دهه پنجاه با اواخر آن چه تفاوتي مي كند همينطو كتابفروش ها چه كتاب هايي را در ابتدا و ميانه و آخر دهه هاي شصت و هفتاد برجسته و تبليغ كرده اند و حالا اين لحظه كه روزهاي آخرسال هشتاد و پنج را طي مي كنيم چه چيزهايي را پيشنهاد مي كنند
شايد بعضي ها ميزهاي فروش كتاب در سال 57 و 58 در دانشگاهها را بياد بياورند. فضاي ايدئولوژيك آن زمان و تكثر و تفرق سياسي و وجود چندين گروه وحزب، سفره هايي رنگارنگي را براي دانشجويان پهن مي كرد كه مهم ترين خصلت آن اگر درست بياد بياورماين بود كه كمتر كتاب مشتركي درميان آنها به چشم مي خورد . فضاي سياسي بعد از خرداد سال شصت كالاهايي رااز اين ويترين برداشت و چيز هايي را جايگزين كرد. مثلا كتاب هاي شريعتي يكي دو بار از اين ميز ها حذف شد و دوباره به سر جاي اولش برگشت . نگاهي به محتواي ويترين ها و ميز هاي فروش كتاب در دوره اصلاحات باكتاب هاي جايگزين شده آن تفاوت معنا داري دارد
موضوع خيلي وسيع تر از يك نوشته وبلاگي است اما شايد خواندن ميز فروش كتاب دانشكده علوم اجتماعي كه بي شباهت با عموم ويترين كتابفروشي هاي شهر نيست بتواند پايان دهنده این مطلب باشد
كتاب هاي كودكان: در اين سال ها نشانه هاي زيادي از تغيير جايگاه فرزند در خانواده نسبت به نسل هاي گذشته ديده و شنيده ايم موجودي كه به محور اصلي خانواده تبديل شده خوراك، آموزش ، تربيت ،تفريح و سلامتي روح وجسم او بشكلي افراطي مورد توجه پدر و مادر و اطرافيان است. براي همين در هر خانه رديف يا رديف هايي از كتابخانه به اين موضوع اختصاص دارد
غذا: شهر، خانه و رسانه ها دائما از عناصري پر مي شوند كه به طور مستقيم و غير مستقيم به خوردن ارجاع مي دهند بخش
مهمي از محتواي رسانه ها، گفت و گوهاي افراد و پيام هاي شهري و ذهن و وقت مردم را، خوردن پر مي كند . حتي حضور اين همه متخصص تغذيه و رژيم غذايي و هشدارهايي كه كم تر خوردن را توصيه مي كند نيز به حضوري قدرتمند مربوط مي شود
موفقيت : وجود اين همه كتاب هاي موفقيت و رمز ورازهاي آن و ارائه راه حل هاي يك دقيقه اي و يك شبه، روحي را تداعي مي كند كه حس عقب ماندگي بزرگی آزارش مي دهد و البته نمي خواهد براي رسيدن به مقصد با پاي پياده برود حتما آسانسور ويا هواپيماي فوق سرعت نياز دارد . حضور کلمه هاي كپسول ، يك دقيقه ، رمز ، گنجينه و دائره المعاف(چهل صفحه اي ) در تيتر كتاب ها از همين بي صبري نشانه دارد
مشکلات ارتباطی : شکست های عاطفی، سختی های ارتباط گیری در گروه، دعواهای خانوادگی و طلاق، نیاز به جلب توجه و نظر دیگران و شاید بازاریابی عاطفی باعث شده تا كتاب هايي به بازار سرازير شود و راه حل هايي آسان وعملياتي را آموزش دهد
كمبود هاي روحي : شيوع اضطراب، افسردگي و پرخاشگري ها وانواع اقسام ناراحتي هاي روحي، تشنگي خواننده را به خودآموز هاي روان درماني افزايش مي دهد همينطورخستگي عمومي از استيلاي برداشت خاصي از دين مردم را – كه اينجا به ميزانشان كار نداريم _ به سمت فرقه هاي عرفاني شرقي و غربي و همينطور جادو وتعبير خواب مي كشاند
زبان: اينجا هم منظورم زبان خارجي است و هم بيشتر زبان نوشتن . مخاطب اين ويترين ها از زبان پيچيده بيزار است به همين دليل اكثر اين كتاب ها با زباني همه فهم ، بي پيرايه و آسان نوشته مي شود
كتاب هاي غايب : چه كتاب هايي در بساط كتابفروشي ها برجسته نمي شود ودر ويترين نمي نشيند مثلا خوانندگان به كتاب هاي سياسي علاقه ندارند يا فضاي حاكم اجازه نمي دهد يا قدرت سياسي نمي گذارد و يا اين كتاب ها اصلا به چاپ نمي رسد ؟
از كتابفروش پرسيدم كه چه كتاب هايي را دانشجويان مي خواستند كه شما نداشتيد اولين نام كتاب فرويد بود كه بعد كتاب هاي اجتماعي و تخصصي را به آن اضافه كرد
و پيش از آن كتاب هاي كوئيلو ، آنتوني رابينز، شل سيلور استاين، جبران خليل جبران ، شاملو، تربيت كودكان، مشيري ، امام زمان سيره النبي و گنچ هاي معنوي را فهرست پرفروش خود خواند و در آخر كتاب آشپزي با مایكروفر را در صدر نشاند
پيوند قرنيه
ويترين ساعت سازي مانند يك آكواريوم خالي، بدون آب و ماهي بود . تا ساعت ساز بند و باتري ساعتم را عوض كند روبه خيابان ايستادم و از پشت آكواريوم به تماشاي بيرون مشغول شدم. ماشين ها بالا مي رفتند ؛ در ضمن پايين هم مي آمدند. مردي در جوي خالي خيابان وليصر راه مي رفت و با تلفن همراهش حرف مي زد. جوي هنوزدر دست تعمير وعميق است براي همين فقط نيمه تن مرد پيدا بود. روبرو مخروط بزرگي از گوشت دور محور كباب تركي مي چرخيد . دست هاي مردم پر از ساك هاي خريد بود . يكي ميان آن همه ماشين با اسكيت سر مي خورد و شيب خيابان هم كمكش مي كرد . دو نفر هم كمي جر و بحث مي كردند
براي من اين قاب غريبه بود. هيچوقت نشده بود كه حركت كننده هاي خيابان بيايند و بروند در حالي كه من بدون دليل و براي دقايقي طولاني به تماشا ايستاده و البته علامت سووالهاي زيادي را در نگاهها رديف نديده باشم
ياد آن دو استاد فرانسوي افتادم كه در انجمن انسان شناسي از يافته هاي تحقيق خود مي گفتند . يكي از جالبترين هايش اين بود كه در خيابان هاي خاورميانه تنها مردان مي توانند بايستند و دليل مهمي هم نداشته باشند. البته اين قاعده در قاهره يك استثنا خورده بود. پارك ها تنها جايي بودند كه زنان مي توانستند توقف كنند
قاب روبروي من براي اين غريبه بود چون مردانه بود من با چشم دیگری می دیدم

تبخال

روح تب مي كند اما به تن خال مي افتد

فرار مدلول


شهرام جزایری دالی که قرار بود به فساد ستیزی نظام دلالت کند ، فرار کرد
او با داشتن دارایی و ارتباطات گسترده درون قدرت بازداشت شده بود تا به یک نشانه قوی برای عدالت گرایی بدل شود

هرچند این تنها لایه اول دلالت به حساب می آمد و مردم به لایه هایی دیگری از ماجرای شهرام جزایری نفوذ می کردند و چیزهای دیگری را می خواندند. مثلا از خود ناباوری نشان می دادند یا بازداشت ، محکومیت و افشاگری های هم نشین آن را تسویه حساب سیاسی می شمردند
حالا او با فرار خود، لایه اول را به گوشه ای رانده و لایه های بعدی را به سطح آورده ، یعنی همان چیزی دارد با قدرت خوانده مي شود که پیش از این قصدی جدي براي پاک شدن آن در کار بوده است
شدت پاک کنندگی فرار به حدی است که فرمان برکناری های بزرگ وتنبیه های بی سابقه نیز نمی تواند معنای اولیه را برگرداند و
ترازوی عدالت را میزان نشان دهد
بیشتر عکس هایی که این روزها از شهرام جزایری در روزنامه ها و سایت ها منتشر می شود، درست مانند یک کاریکاتور، لبخند مجرم فرار کرده ای را بزرگ کرده اند که زیرکانه تغییر معنای خود را جشن گرفته است

برج

اگر شب ها بزرگراه رسالت را به طرف غرب مي آييد وقتي تونل را تمام مي كنيد ، ساختمان بلند مرتبه تهران را نگذرانده منتظر ديدن برج ميلاد باشيد از انجا تا رسيدن به پل شيخ فضل اله كه پايه اصلي برج است ، ببينيد اين برج چراغاني شده در دل شب چه تفاوت هايي را در اين مسافت كوتاه به رخ مي كشد و چه شخصيت هاي متفاوتي را از خود بروز مي دهد . چقدر جابجا مي شود و چه احساس هاي جداگانه اي را نسبت به خو د در شما خلق مي كند
گاه با تمام وجود به شما نزديك مي شود و بلافاصله دور مي رود و در حاشيه بي خيال مي نشيند . گاه بالا ست و هول انگيز . شما را كوچك مي شمارد گويي كه همينك در زير پاهايش له مي شويد و بعد بلافاصله سرد ، كوچك، بي اعتنا و فاخر از دور نگاه مي كند . در يك لحظه فقط سرش نزديك است و تمام اجزاي دكل قابل تشخيص است . ساكت نگاه مي كند ، ترسناك است
حضورهاي پي در پي و متفاوتش در اين تكه راه كوتاه سنگين است نمي توانيد خود را به نديدن بزنيد


هم نشینی عطر، جنگ و ایدئولوژی


يك تاجر وقت شناس لبناني عطري به نام" مقاومت" را روانه بازار كرده كه هم با استقبال گسترده لبناني ها مواجه شده و هم سفارش زيادي از كشورهاي ديگر مانند سوريه بحرين ايران عراق و ژاپن دريافت كرده است
نام عطر به جنبش مقاومت لبنان ارجاع مي دهد و نشانه هاي روي بسته بندي و پوشش عطر مستقيما به حزب اله لبنان اشاره دارد البته نوع بسته بندی نیز برای من تازه است . به بروشوری شبیه است که با یک شیشه کوچک عطر و بدون ذکر نام کالا در اختیار شرکت كننده در یک گرد همایی سیاسی قرارمی گیرد
تصوير سيد حسن نصراله در حال يك سخنراني پرشور در بالاي صفحه چاپ شده به همراه جمله ای که نوید پيروزي مي دهد. زير تصوير او يك كشتي جنگي در حال سوختن است و به كشتي اسراييلي اشاره دارد كه در طول جنگ سي و يك روزه لبنان از طرف حزب اله مورد حمله قرار گرفت و غرق شد

اين عطر با محتواي عطر "تي رز" و به قيمت يك دلار عرضه مي شود. سفارش دهنده کالا دليل انتخاب"تي رز" را استفاده سيد حسن نصراله از اين عطر عنوان كرده و آن را قابل استفاده تواْمان براي مردان و زنان دانسته است
شايد اولين نكته اي كه جلب نظر كند تركيب عناصر مبارزه ، جنگ ، آتش، كشته شدن، سوختن و اسارت با عطر است. عطر بوي
خوشي است كه ما را یاد زندگی می اندازد يعني وقتي كه مي خواهيم تنفس ادامه پيدا كند وشب و روز بگذرد و نوع گذارآن نيز با وقتي كه مي خواهيم يا مجبوريم بجنگيم ياآماده مرگ هستيم، تفاوت دارد. وقتي است كه دوست داريم خوب، شاد، در امنيت وسرشار از راحتي باشيم
تصوير ها و شعارهايي كه عطر را همراهي مي كند تابلویی است که چهره پر کینه و پر قدرت نصراله وعبارت هایی که از دائره المعارف جنگ انتخاب شده ، آتش ، کشتی جنگی ، اسیر و زندان را کنار رنگ صورتی و گل های صورتی نشانده است . شاید در چارچوب اصل هم نشيني بتوان گفت ، بوي خوش در مجاورت جنگ ، خون وغم می نشیند و قادر می شود از شدت خشونت و سختي و سنگيني آن بكاهد و غيبت زيبايي، زندگي و رقت را كمرنگ كند
همينطور مي تواند بگويد در لبنان جنگ هست، مقاومت هست اما زندگي روزمره هم جريان دارد . يعني لبنان جنگي سرخوشانه را تجربه می کند
بهره برداري تجاري صاحبان سرمايه از شعارهايي حماسي و ايدئولوژيك و البته استقبال هواداران اين جنبش كه از مرزهاي ملي لبنان مي گذرد نيز جالب است . يعني صاحب سرمايه نبض بازار را به خوبي می شناسد و هواداران هم كالاي اعتقادي- سياسي شده و به شكل برچسب حزبي درآمده رابه سرعت تشخیص می دهند و با رضايت مصرف مي كنند

هواداران مي خواهند از این راه علاوه بر هم شكلي در هويت واعتقادات با رهبر و همرزمان خود، در نشانه هاي ظاهري نيز به هم شبيه باشند واز ميان آن نشانه ها، تنها شباهت هاي بصري را كافي نمي دانند مثلا به داشتن محاسن و يا انگشتري عقيق يا چفيه اكتفا نمي كنند . آنها ضرورت وجود برچسب مشترک را به حوزه حس بويايي تسري مي دهند
همينطور ممکن است ناخودآگاه اين عطر به مثابه يك نشانه ، به عنوان ابزاري رواني و تبليغاتي عليه دشمن به كار گرفته شود. يعني از همه ما یک بو و یک عطر استشمام مي شود. ما يك بدن هستيم، يك تن با عطر واحد . يكي تر از شما دشمنان ؛ حتي در عطر ها و بوها
اين موضوع شباهت هايي با وضعيتي مشابه در گذشته نه چندان دور ايران هم دارد ومي تواند بعضي از ويژگي هاي خود را از ايرا ن به عاريت گرفته باشد . در طول جنگ ايران و عراق عطر تي رز را رزمندگان ايراني نیز استفاده مي كردند. اما تا آنجا كه به ياد دارم اولين چيزي كه متبادر مي شد ، شباهت نزديك بوي اين عطر با عطر گل محمدي بود. عطري كه پيش از انقلاب ، مذهب وزيارت و جانماز را تداعي مي كرد و در درجه بعد بود كه رنگ سياسي و انقلابي به خود گرفت و اگر درست به خاطربياورم معروف بود كه امام خميني هم از آن استفاده مي كند
اين عطرها يا با بسته بندي ساده خارجي خود به دست مصرف كننده مي رسيد و بیشتر به وسيله واسطه هايي در شيشه هاي كوچك بدون مارك ريخته و توزيع مي شد و برخلاف عطر "مقاومت" فاقد شناسه و نشانه هاي ايدئولوژيك حماسي يا سياسي بود و البته رگه های کسب سود اقتصادي هم درآن به چشم نمی خورد و در ضمن به استثناي لبنان از آن استقبال فرامرزي به عمل نيامد

عزای تن خانه و خودرو

تاسوعاي امسال براي اولين بار خودرويي را ديدم كه سرتا پايش درست مانند يك عزادار بيجاري به گِل آغشته شده بود . مثل زره پوشي جنگي كه خود را بدينگونه استتار مي كند . يعني كامل ترين نشانه اي كه يك خودرو مي توانست حمل كند تاهمراهي کامل صاحب خود به آيين عاشورا و عزادار بودن آن اثبات كند
پیش از این دیده بودم که عکس هایی از امام حسين و ابوالفضل العباس ‌به شیشه های عقب می چسبانند یا پرچم هاي كوچكي كه كه روي آنتن باد مي خورد . گاه خودروهایی هم می گذرند که پارچه هاي سياهي روي كاپوت جلوی آنها را پوشانده است وامسال در غياب شمايل ها و به خاطر ممنوع شدن حمل شان، نوشته هایی با رنگ سپید روي شيشه عقب به چشم مي خورد و قطره های سرخی که از کلمه ها جاری است تا درود ها و سلام هایی را به شخصيت هاي حاضر در كربلا برساند و البته صداي بلند نوحه هايي كه از داخل خودرو به بيرون رها مي شود و فضاي خارجي را مي شكافد وبلافاصله سر ها را به سوي خود مي چرخاند. اینها نشانه هايي كه خودرو ها با خود حمل مي كنند تا وابستگی مالک خود به عزاداران حسینی را بروز دهند
سال ها پيش اگر كسي مي خواست جز سياهي لباسش نشانه اجتماعي ديگري را براي عزاداربودن خود به كار گيرد به بالاي در خانه اش پرچم سياه مثلثي شكلي مي آويخت . این پرچم ريشه هاي سبزي داشت و اسبي سپيد و خون آلود را رها در سياهي اي كرانه دار وبا نگاهي اندوهگين بر آن می دوختند . با نوشته اي و سلامي بر لب تشنه اي
اين اگر به معناي برگزاري روضه اي در خانه نبود ، مي خواست تعلق بيشتر و دلدادگي عميق تر صاحب خانه به عزاي حسين و از داغدارتر بودن او خبر دهد و البته مي خواست اين عمق را به اظهاري خارج از خفا و سّر بدل كند
این يعني شورشی درخلق عالم است ، عزايي است جمعي، وجودي ؛ آسماني و زميني . نه فقط محدود به تكيه ها و مساجد و نه منحصر به پوشش تن ها. نه تنها در دل من و نه فقط در چهار دیواری خانه من
اگر حريم هاي شخصي در آن روزها محدود به خانه و تن بود ، حال خودرو شخصي ترين عنصري است كه مي تواند بيشترين تحرك و نمايش دهندگي را در جمع داشته باشد و از اين نظر بيش از خانه كه در كوچه اي يا خياباني ساكن ايستاده و تنها اظهار عمومي صاحب خود را با پرچمی کوچک پيش چشم چند نفر مي گذارد ، توانايي سياري است براي پر كردن شهر و خيابان از نشانه هاي عزا داري
یعنی که گِل اندود كردن خودرو كه نگاهها را بلافاصله به خود مي خواند بيش از پرچمي يا نوشته اي مي تواند مهرتاييدي بر عزاي کامل صاحب خويش باشد
اگر این موضوع را هم بپذیریم که " اتومبیل حکم بدن را دارد "، خودرو نقش تن مالك و راننده را پذيرفته و به جاي آن نشسته است يعني فلزي آهنين ، به جاي پوست او نشسته و گِل سراپاي اين تن صنعتي را پوشانده و صاحب تن - مالك خودرو - نهايت تعبد خويش را به اين آيين و شهيد آن به اعلاني عمومي نشسته است وآن را بر گرداگرد شهر جار می زند
عكس از مهدي منعم

تداعی

پا برهنه بودند با قد هاي كوتاه . هيچ علم و كتلي نداشتند . زنجير هم نمي زدند . صداي نوحه خوان بي بلند گويشان در موج هاي بزرگ صدا گم مي شد . در همهمه بلند مداحان ، كوبش طبل ها ، صداي تيز سنج ها، زنجير هايي كه يكنواخت روي شانه ها فرود مي آمد و ميان صداي هزار خرده ريزي كه به علامت ها وصل بود
از كناري مي رفتند . گويي ديده نمي شدند يا خيابان را مال خود نمي دانستند . غريبه مي نمودند . افغان ، با چشم هاي بادامي ، صورت هاشان پر از شكستگي بود ، پر از درد پر از بيصدايي . ولي چه ساده با خودشان اسيري را بازنمايي و راحت بغض تماشاگران را باز مي كردند

کارخانه آرایشگری

آرایشگاهی زنانه که در طبقه همکف ساختمانی کهنه در جنوب شرقی یک میدان قدیمی در تهران جای گرفته است
نمای بیرونی، ورودی و راه پله ها، معماری سال های دهه سی را تداعی می کند. وجود مغازه های مجاور، غیرمسکونی بودن منطقه، سادگی تابلوی آرایشگاه وتجاری بودن فضای داخل ساختمان – راهروها و راه پله ها با نشانه های مرسوم یک آرایشگاه زنانه در تقابل قرار دارد
فضای بزرگ داخل آرایشگاه به راهرویی L مانند و سالن هایی متصل به آن قابل تقسیم است . هریک از سالن ها به بخشی از خدمات آرایشگاه اختصاص دارند .بخش پذیرش روبروی در ورودی و درهمان راهروی اصلی قرار گرفته است و همیشه یک یا دو نفر از کارکنان آرایشگاه پرتکاپو، جدی و پر مراجعه پشت میز قرار دارند. آنها به تلفن ها و پرسش های تازه واردها پاسخ می دهند، پول دریافت و قبض صادر می کنند. گاه نامی را با صدای بلند می خوانند و نوبت کسی را اعلام می کنند در غیر این صورت مشغول
صحبت کردن با یکدیگر هستند
تحرک زیاد، جنب و جوش و سرو صدایی که در این نقطه تجمعی دائمی پیدا می کند، نقطه جاذبی برای تمرکز توجه مشتریان بیقراری است که در انبوهی همیشگی، در راهروی درازی جای گرفته اند و نمی دانند وقت باقیمانده تا نوبت خویش را چگونه سر کنند
دفتر بزرگی که به بلندی دفاتر حضور و غیاب مدرسه و مملو از نام های خط خورده و ناخورده است، کناری روی میز قرار دارد . بالای هر یک از ستون های آن نام یکی از آرایشگران به چشم می خورد. هر تازه واردی به انتخاب خود نامش را در یکی از ستون ها می نویسد، پول پرداخت می کند و می نشیند
تنها فضای تفکیک شده که مشتریان را از کارکنان جدا می کند همین راهرو یا سالن انتظار است . در باقی سالن ها ترکیبی از رنگ صورتی یونیفورم آرایشگران با طیفی از رنگ های تیره لباس و پوشش مشتریان موج می زند
تقابل آشکاری که این آرایشگاه را از آرایشگاههای مشابه جدا می کند، ارمنی بودن کارکنان آن است و از آن مهم تر استفاده آنها از زبان خود برای ارتباط با همکاران خود در تمام روز کاری است. این در حالی است در تقابلی دیگر اساسا ارتباط کلامی آرایشگران با مشتریان خود نیز در حداقل قرار دارد. کلمه های محدودی که در طول عملیات آرایشی و پیرایشی رد و بدل می شود، تک کلمه یا گزاره های کوتاهی است که مستقیم به کار مربوط است و معمولا دنباله نمی گیرد
من - مشتری - در اجباری بدلخواه جسم خود را به صندلی دوخته ام وبا کمترین امکان حرکت، تسلیم دست های آرایشگر هستم . او- آرایشگر- بر خلاف همتاهای خود در فضاهایی مشابه که از کلام به مثابه روشی تبلیغاتی برای ارتباط با مشتری سود می جویند تا ادامه آمدن او را به آرایشگاه خود تضمین کنند، ساکت است. نه از شغل، میزان تحصیلات، محل زندگی من و تعداد فرزندان و شغل همسرم می پرسد و نه با روشی روانکاوانه و با استفاده از تجربه درازمدت ارتباط با مردم یا چون فالگیران از ناگفته های من خبر می دهد. همچنین تشریح ویژگی های قیافه و موی من بخشی از زمان ارتباطی ما را اشغال نمی کند و از تحلیل های زیبایی شناسانه و آرایشگرایانه اش هم خبری نیست. من زیر دست های او و از آرایشگاه او غایب ام
من - مشتری - برای او مانکنی هستم با بدنی سرد، بدون احساس که هر نوع تمایز فرهنگی، شغلی ، تحصیلی و طبقاتی ام را بیرون در و یا جلوی صندوق جا گذاشته و در شباهتی آشکار تبدیل به محصولی تکنولوژیک شده که وظیفه او اضافه کردن پیچ یا مهره ای و یا محکم کردن آن است
بنابر این هنگام این عملیات من از وجه فرهنگی و حیات انسانی خود غایب ام . از نظر او هیچ نمی شنوم . در من نیز همین حس جاری است گوش های من نه برای شنیدن آواهایی که از دهان او خارج می شود، که برای درک معانی آنها شنوایی خود را از دست داده است. از جمله ها و کلمه های او چیزی نمی فهمم، به علت خنده ها یا عصبانیت های او پی نمی برم. گاه تنها اسمی خاص مانند نام یک فیلم، یک هنرپیشه و یا نام یک کالا یا مکانی مشهور مرا متوجه سمت و سوی کلمه ها می کند
رابطه صمیمانه و درگیر آرایشگران با هم و فقدان ارتباط مشتریان، فضای ارتباطی را به جای تقسیم آرایشگاه به واحد های مستقل یک آرایشگر- یک مشتری آن را به دو واحد بزرگ آرایشگران و مشتریان بدل می کند با این تفاوت که انسجامی در میان مشریان وجود ندارد وآنها در گسیختگی محسوسی پراکنده اند
فضا را کلمه هایی ارمنی با طول موجی بالا پر می کند و من- مشتری- ربات - مانکن ،چون حاضری در کشوری بیگانه از طریق چند اسم خاص ،هاج و واج مشغول کلنجار رفتن با غریبگی و در حاشیه بودن خویش ام
فضای آرایشگاه نیز تقابل دیگر را با فضاهای مشابه خود به نمایش می گذارد. آیینه های بزرگی که بخش عمده دیوارسالن ها را می پوشاند، بزرگ، بی تزیین وخالی ازآرایه های مرسوم است . پیشخوان آیینه ها بر خلاف معمول از لوازم ، شیشه ها و اسپری ها انباشته نشده و زرق و برق و یا شیک بودنی مصنوعی چشم را پر نمی کند. پوسترهایی برای نمایش مدل مو و آرایش صورت زنان اینجا و آنجا پراکنده است اما نه به اندازه ای که درغلبه ای آشکار از بیرنگی محیط بکاهد
این پوسترها معمولا در قطع و اندازه های مختلف زنان آراسته غیر ایرانی را با هدف معرفی مدلی تازه از مو یا آرایش به نمایش می گذارند و البته به جای نوعی کاغذ دیواری نیز می نشینند و به مثابه نشانه ای برای یک فضای آرایشگاهی عمل می کنند. این کاغذ دیواری ها درعین حال با بکارگیری انواع سبک های اغواگری در نگاه، تبسم و پوشش سوژه ها وهمینطور زاویه دید دوربین ، ترکیبی از الگوی نهایی برای زن بودن و جنسیت و زنانگی را در یک فضای آرایشگاهی منتشر می کنند
اما غالب نبودن این پوسترها در آرایشگاه مورد بررسی، در کنار سادگی لباس کار، صورت و موهای بدون آرایش آرایشگران و مجاورت این نشانه ها با رفتار اداری و سرد آنها با مشتریان و درفضا، موج زنانگی را در مقایسه با آرایشگاههای دیگر به حداقل می رساند

پی نوشت : برداشت من از تسلط الگوی "خود و دیگری" در آرایشگاه به معنی فاصله و تقابل من از کارکنان آن یا آیین و مسلک شان نیست. دوست روزنامه نگارخوبی ازمیان هم کیشان آنها دارم که شاهد است. والبته اینکه بعضی نشانه های این فضا برای من جذاب تر از فضاهای مشابه است که نمی دانم ارتباطی با کیش ودین واین حرفها پیدا می کند یا نه

مرگ و تداوم هویت ها

سال ها پیش وقتی به دمشق رفته بودم تابلوی المخیم یرموک - اگر درست ترجمه کنم اردوگاه یرموک - زیاد جلب توجه می کرد همراه من می گفت اینجا اردوگاه فلسطینی هاست وبلافاصله برای من تصویر همیشگی ام از اردوگاه آوارگان با چادرهایی ژنده و وضعیتی به هم ریخته زنده می شد.يك روز داخل خیابانی پیچیدیم که به این نام خوانده می شد و البته هیچ از چادرو خیمه و به هم ریختگی و آوارگی حداقل در ظاهر خبری نبود . خیابانی بس طولانی که آپارتمانهایی دو یا سه طبقه دردو طرف آن صف کشیده بودند . به آخر خیابان که رسیدیم تابلو جایی را با عنوان گورستان نشان می داد. به داخل که پا گذاشتیم دنیایی متفاوت جلوی رویمان بود آنقدر که از خود منطقه مهاجران فلسطینی جذاب تر می نمود . قبرها ترکیبی ازشهدا و مردگان عادی فلسطینی بودند حصار و مرزی میان آنها نبود . بلوک یا تکه زمین جدایی به شهدا اختصاص داده نشده بود. حتی یادم هست که برای فتحی شقاقی که تازه ترورشده بود نیزوضعیت جداگانه و ممتازی در نظر نگرفته بودند ما آن را از دسته گل های روی قبر تشخیص دادیم یعنی که قبرستان سلسله مراتبی نیود
با وجود این گورستان یکی از ایدئولوژیک ترین و فرقه گرا ترین جایی بود که دیده بودم. معناها و نشانه ها بشدت فشرده بودند . اگر اغراق نشود به تعداد گروهها و احزاب فلسطینی قبر های شهدا دسته بندی شده بود. کمونیست ها با نام رفیق یا با نشان داس و چکش از باقی ممتاز می شدند روی سنگ گور ناسیونالیست ها با ارزش های ملی پر شده بود و اسلام گرا ها نیز با شعبه ها و کلمه هایی به رنگ عقاید خود آذین داده شده بودند . گویی جنگ و رقابت در جهان مردگان هم ادامه داشت رنگ سرخ و سبز پرچم ها نشان از نامیرایی دشمنی ها داشت .اما جالب بود که همه در مجاور هم بودند و خط کشی ها محدود ومنحصر به سنگ قیر ها شمایل ها و نمادها و پرچم ها و شعارها می شد . از آن مهمتر همین وضع در شهر دمشق تعمیم پیدا می کرد. من عکس هایی دارم که گروهی از دانش آموزان دختر از مدرسه را نشان می دهد که در حال بازگشت به خانه هستند و وضع ظاهری شان از تعلق فکری و اعتقادی انها به حداقل سه اندیشه یا سبک زندگی متفاوت خبر می داد اما آن چیز که برای یک خارجی جالب می نمود حس عدم فاصله، جدایی و یا تقابل میان آنها بود شاید همین موضوع به نحوی شدید تر در لبنان قابل مشاهده و دریافت باشد به هرحال بخش نتیجه گیری این بررسی مرد م نگارانه مرا به سال ها پیش و شهر دمشق برد و البته به مقایسه ای گذرا با گورستان بهشت زهرای تهران

خانه های بی آشپزخانه

يا لذتى به نام هانى
رستوران هانى كه گوشه اى از ذهن و دل خيلى از ما را پر كرده و به يك نماد يا نشانه و خاطره جمعى بدل شده زيرزمينى است بزرگ و عميق در تقاطع مطهرى و وليعصر .بدون پنجره اى براى نفس كشيدن بدون سكوت با حركت ها و همهمه هايى كه دائم موج مى زند صدايى كه هر چند دقيقه يك بار با صداى بلند از همه مى خواهد پيش از دريافت غذا صندلى ها را اشغال نكنند و بعد از خوردن آن بسرعت ميز را به ديگرى واگذارند. از خانم ها مى خواهد كه حجاب را رعايت كنند و گوشزد مى كند كه هانى وليعصر شعبه ديگرى ندارد.
اين ها يعنى هانى همه نشانه هاى يك رستوران را با هم ندارد. نا آرامى بى خلوتى سكوت ميز هاى بى مرز كه دائما محيط شخصى تو را به محيط ديگرى مى كشاند و روابط را بى حصار مى كند گويى هانى از ميان همه كاركردهاى يك رستوران به غذا بسنده كرده است همه براى خوردن مى آيند نه براى نشستن حرف زدن و كندن از هياهوى خيابان و توجه و تمركز و شروعى براي آشنايى يا تعميق آن و يا براى مذاكره اى جدى. براى حل يا براى فصل
اينجا به سلف سرويس اداره اى بزرگ مى ماند كه در ساعت معينى عده اى مى آيند صف مى كشند لوازم اوليه را برمى دارند غذا مى گيرند مى نشينند مى خورند و مى روند بسرعت مى روند. غذا يك اجبار است اجبارى خلاص كننده براى همين لباس ها به لباس كارمندها شبيه است كمتر دختر و پسر جوانى را مى بينى كه براى يافتن گوشه دنجى هانى را انتخاب كرده باشند چون هانى گوشه اى ندارد كه دنج باشد.
كارگران ( گارسون ها ى) هانى شبيه همكاران خود در رستوران هاى ديگر نيستند ارتباط آنها با مشتريان تشريفاتى- رسمى نيست آنها از پايين و دور به مشترى ها نگاه نمى كنند. اين ارتباط افقى حال و هواى رستوران هاى بين راهى را تداعى مى كند.
با اين همه چرا ظهر كه مى شود صف منتظران تا بالاى پله ها را پر مى كند ؟ چرا اينجا و آنجا هنوز حرف از لذتى بنام هانى است؟
به نظر غذاى هانى مركزى ترين نقطه جاذب همگان است . در ميان كلمات نوستالژيكى كه از ديگران مى     شنويم بيشترين كلمه ها به كشك بادمجان، آلبالو پلو، آش جو، خوراك زبان، لوبيا پلو يا فسنجان و شله زرد آن ارجاع مي شود.
از اين نظر شايد هانى مادرى  كدبانو باشد كه شهر گم كرده است مادرى كه گرما به زندگى مى دهد و خانه را از نظر ايرانى خانه مي كند بوى  ادويه و نعناداغ و عطر قورمه سبزى و رنگ سرخ آلبالو و مستى و حس امنيتي كه مي آورد .گذشته اي كه هميشه خوب است.
هانى نشانه اي براى  حسرت شهرى است كه سبك زندگى تازه اى را تجربه مى كند و با شتاب به سوى آن مى دود و آشپزخانه خود را هم در شكل و هم در محصولات اپن كرده اما نمى تواند ياد ان اشپزخانه سنتي را از ياد ببرد براي همين به اشپزخانه اي عمومي نياز دارد هرچند از نشانه هاي ديگر رستوران خالي باشد

همشهری و شهروندان جدید

روزنامه همشهري هم نمادي از دوره جديد روزنامه نگاري و هم بازتابنده شكلي تازه از نظام زندگي در ايران بود. سبكي از زندگي در شهري تازه غول پيكر شده با روابط و مناسبات متفاوت فرهنگي ،سياسي و اجتماعي
همشهري همچنين نمادي براي دوره اي ديگر در جمهوري اسلامي به شمار مي آيد كه تازه ورق مي خورد .اين فصل با مفاهيم و نام هايي چون سازندگي، توسعه، نوسازي، روابط آزاد با دنياي خارج و گشايشي در مناسبات اجتماعي و همينطور با نام هاشمي رفسنجاني ،كارگزاران و كرباسچي همراه بود
ساخته شدن بزرگراهها، پل هاي عظيم، بلندتر شدن ارتفاع شهر با برج ها ي رنگارنگ، مجتمع هاي مسكوني مانند پروژه نواب، فرهنگسراها، زيبا سازي ميدان ها و خوش آب و رنگ شدن آنها و پارك هاي كوچك و بزرگ و بي ديوار، سفر هاي زير زميني (مترو )، كافي شاپ ها، بيل بوردهاي بزرگ تبليغاتي و نحو جديدي از الگوي مصرف ، نمادهاي شهر جديد و فرهنگ آن بودند
اين شهر به تابلوي اعلاناتي نياز داشت تا مفاهيم ، اطلاعات و جريان مشتركي از زندگي و الگوي تازه آن را جلوي چشم واحد ساكنان آن بگذارد و روزنامه همشهري همان تابلو در نسخه اي كاغذي بود
همشهري دوره هاي متفاوتي را به دليل تغيير مديريت سياسي و شهري تجربه كرده و مي كند و مانند ارگان دولت مجبور است رنگ عوض كند و تريبون مديران شهري با گرايش هاي متفاوت باشد اما حالا كه نسخه آنلاين آن در دسترس قرار گرفته و به طور طبيعي قرار است با مقتضيات و شرايط دنياي مجازي منتشر شود، در نگاه اوليه و فارغ از محتوا به نظر حال و هواي متفاوتي را نسبت به نسخه كاغذي آن جلوي چشم مي گذارد نسخه كاغذي همشهري روزنامه اي فراگير با مخاطباني است كه در كلانشهر تهران زندگي مي كنند كه لزوما مي توانند تحصيلكرده و نخبه نباشند و يا لااقل نيازهاي اين جنبه از وجود خود را در روزنامه يا منبع ديگري جستجو كنند .اما اين وضعيت در همشهري آنلاين چگونه است ؟سايت درباره خودش مي گويد " همشهري آنلاين شهر ديجيتال شماست " و معلوم است كه شهر ديجيتال شهروند ديجيتال مي خواهد و شهروند ديجيتال شبكه اي است كه نشانه هاي خود را حمل مي كند؛ نشانه هايي كه لزوما و تماما در شبكه شهروندان همشهري كاغذي وجود ندارند.شهروند ديجيتال عضوي است كه بخشي از هويت خود را در شهري مجازي تعريف كرده است. او به نسبتي از دانش ، مدرك تحصيلي، رفاه و پايگاه اجتماعي و سطحي از انتظار و ارتباط دست يافته است كه آن را نه در روزنامه كاغذي و نه در "همشهري" نمي يابد.به نظر روزنامه همشهري در لباس مجاز خود و در فرم، ساكنان شهر ديجيتال را خطاب قرار داده و مي خواهد روزنامه را براي آنها قابل سكونت كند و از اين نظر با نسخه كاغذي آن متفاوت است زمينه همشهري آنلاين به رنگ سياه است .با نواري سفيد در بالاي صفحه و حاشيه سبز فسفري در پايين آن. سياه، رنگ واقع گرايي ،عقلانيت و شناخت است و اين يعني جستجوي مخاطبي تازه براي روزنامه. در جايي ميانه نوار سفيد ، فنجاني سبز در گرم ترين نقطه عكس ودر برابر يك لپ تاپ نشسته است. معلوم است كه محتواي آن نه چاي كه قهوه است . رشته نور ملايمي از پشت فنجان عبور كرده و لپ تاپ را كمي محو كرده است . يعني كه صبح است و وقت صبحانه و شما مي توانيد از رايانه براي خواندن روزنامه استفاده كنيد رنگ و مدل فنجان، قهوه درون آن ،لپ تاپ و مطالعه روزنامه هنگام خوردن صبحانه نشانه هاي سبكي از زندگي است كه مورد علاقه شهروند ديجيتال ايراني قرار دارد شهر آنلاين، شهر حركت است بنابر اين خيابان بندي شده وبراي رسيدن به هدفي كه معمولا ثابت نمي ماند، مسيرهاي مختلفي را بايد از بزرگراهها به خيابان ها ي اصلي و فرعي و سپس كوچه ها و دنج ها پيمود. يعني هر متن و لينك هاي آن مسيرهاي خياباني است كه لزوما با پاي پياده و آهسته پيموده نمي شود. شهروند ديجيتال مي خواهدخيابان هاي روزنامه الكترونيكي شهر خود را با خودرو بپيمايد وجود چهل گروه خبري با بزرگي كلان شهري مانند تهران هماهنگي دارد اما نبود توقفگاه نشان مي دهد شهر محل حركت است نه تجمع. براي اضطراب است نه آرامش. اين شهر ديجيتال پاتوق ندارد ، كافي شاپ نيز در ان تاسيس نشده، پارك نيز كه شهروند در آن لختي بنشيند در آن گفت و گو كند و هم كلام ها و دوستانش را ملاقات كند سياهي زمينه سايت از يك سو شب را تداعي مي كند بر خلاف آنكه همشهري كاغذي روز را . حركت در صفحه هاي سياه همشهري آنلاين رانندگي در شبهاي تهران را به ياد مي آورد. زندگي شبانه شهري كه نشانه زندگي خانواده نيست و زندگي سنتي نيز. زندگي تجرد، جواني، و نمايي از تفريح و فراغت قشر متوسط و مرفه را نمايندگي مي كند.فونت ريز سايت و آيكون هاي بدون توضيح نوشتاري، باز هم مويد انتظار تحريريه آن از خوانده شدن از سوي گروهي است كه مشخصات آنها را برشمردم
سايت درباره خودش مي گويد "اين بخش ها در قالب "24 در 7" كار مي كنند. اين اصطلاح امروز در جهان سايبر يك عبارت رايج است: به روز شدن 24 ساعته در 7 روز هفته" . اين هم نشانه اي ديگر براي شهر آنلاين و شهروند آن. شهر سنتي زود هنگام و اول شب مي خوابد و صبح زود بيدار مي شود . يعني بخشي از شب را مي خوابد . شهر روزهاي جمعه تعطيل است و روزنامه اش هم . يعني خلسه و سكوت دارد اما شهر ديجيتال تعطيلي به خود نمي بيند شهروند ديجيتال مي خواهد در مجاز و بدون جابجا شدن به همه جاي شهر سرك بكشد و اماكن شهر واقعي را آنلاين ببيند. خريد كند ، سينما برود آهنگ گوش كند ، امور مالياتي ، بيمه و خودرو را انجام دهد و از كتابخانه شهر كتاب به امانت بگيرد و حتي به بهشت زهرا برود يا به زيارت و مراسم دعاي كميل و همينطور راي بدهد اين شهروند ساكت نيست ، اطلاعات را در يك گفت و گو جابجا مي كند .هر گفته اي پاسخي اثباتي ، نفي اي يا تكميلي براي گفته ديگري باشد . بنابر اين از شهر مجازي مي خواهد تا اين امكان را به او بدهد اين شهروند مي خواهد ببيند شهر او چگونه اداره مي شود براي همين هم نياز دارد از نزديك تر شهردار و شهرداري را ببيند و سخن او را بشنود و هم مي خواهد اداره كنندگان سايت را و نحوه اداره ان را مشاهده كند .شايد وبلاگ سايت بتواند اين تصوير را نشان دهد مخاطب اين شبكه به نمايش زندگي با رنگ سياه و سفيد علاقه دارد .نمي خواهد ايدئولوژيك و سياست زده باشد و زبان القايي ، مستقيم و تزريقي او را از اين شهر فراري مي دهد . زبان غبررسمي، اخبار غير سخت و غير رسمي را هم مي طلبد همينطور مي خواهد بشنود و شنونده باشد. او شهر بي صدا را شهر نمي داند

نشانه شناسی سرود ایران در جام جهانی فوتبال

امروز در قالب سری نشست های گروه نشانه شناسی فرهنگستان هنر نوبت به سخنرانی آقای دکتر سجودی با عنوان نشانه شناسی انتقادی رسیده بود. او بعد از یک بحث مفصل نظری، به تحلیل متن سرود ایران در جام جهانی در چارچوب نظریه مورد قبول خود پرداخت . خلاصه ای از یادداشتهای خودم را می آورم و البته به دلیل طولانی بودن بخش نظری، آن را کنار می گذارم بحث خوبی بود فقط این سووال در اینگونه جلسات جدی می شود که چرا با وجود تفاوت رشته ها و گرایش ها ، روش و زبان تحلیل بیشتر محققان به هم شباهت دارد . به نظر اگر در مباحث نظری یا یافته ها می خواهند شباهت داشته باشند چرا در روش و تکنیک تفاوت ندارند؟ یعنی تقریبا نشانه شناس همان گونه نگاه می کند که یک منتقد ادبی و کار جامعه شناس شبیه تحلیلگر فرهنگ و گفتمان می شود
علت انتخاب متن سرود برای تحلیل : ریشه های بحران روانی اجتماعی ناشی از شکست تیم ملی در برابر تیم مکزیک را باید در نوع خاصی از کارکرد گفتمانی دانست که پیرامون فوتبال شکل گرفته است در غیر این صورت می شد ببازیم و و دچار بحران نشویم
قدرت آنقدر فوتبال را برای باور های ایدئولوژیک مصادره می کند که با یک باخت دچار بحران هویتی می شویم . بعد از پایان بازی گویی در شهر خاک مرگ پاشیده اند
در بازی تیم ملی با بوسنی پلاکاردی در استادیوم آزادی با این عبارت نصب شده بود " سربازان وطن خدا نگهدارتان " در این شعار سه عامل وجود دارد نظامی گری ، ناسیونالیسم و دین . این شعار در سرود جام جهانی بسط داده شده است
این سرود به لحاظ فنی ربطی به فوتبال ندارد ویدیو کلیپ آن مردی را نشان می دهد که نشان صوفیان دارد و به تنهایی در خرابه های تخت جمشید می چرخد. برای ورزشی که بر اساس همکاری شکل گرفته است .در متن این سرود قرار های اولیه فیفا برای برگزاری جام مانند پیام صلح و گفت و گو گم شده است
متن دارای تناقض های بسیار است. تناقض میان دو بیت اول با دو بیت دوم . از یک سو اقتدار و تحقیر جهان به وسیله :"وطنم نام تو صد نام جهان – جام جم است سرور جام جهان" و از سوی دیگر "هرکه به ما شاخه گلی هدیه داد – ملت ما باغ گلش تحفه داد" ؛ "ملت ما ملت بخشایش است – صلح طلب طالب آرامش است"متن سرود حماسه جنگ است . حماسه ای که هنگام دفاع از مرزها می سرایند
فقط قدرت وابسته به ایدئولوژی می تواند بگوید " جام جهان دست شما بایدش "اسطوره در دنیای معاصر پر از تناقض است که می تواند بعد از آشکار شدن تناقض به جای پذیرش و تسلیم شدن ،اسطوره را بشکند ( اگر شایعه هجوم مردم به خانه علی دایی در اردبیل و شکستن شیشه های آن درست باشد )متن دارای انسجام کاذب اسjتانحصار خدا پرستی به خود :" جام جهان دست شما بایدش حامی تان دست خدا باشدش " در حالی که همه تیم ها خدا پرست هستندچرخش ناگهانی به سیستم عرفانی ، این یعنی نهایت گسست و شلختگی ."مستند رفیقانم از ساغر منصوری "· تقابل های قطبی اهورا و اهریمن و خط کشی های نامرتبط با روح بازیهاشکل گیری گفتمان قدرت طلبانه در حول بازی : "مردی که حریفم شد در کار نمی بینم آن کس که کسی باشد این بار نمی بینم "/" کل زمین آسمان خاک پایت "

خانواده نشرچشمه

پوستر هایی روی شیشه های در ورودی نشر چشمه نصب شده که می گوید که این کنسرت در تالاری برگزار می شود و یا آن گالری عکس هایی یا نقاشی هایی را به نمایش گذاشته است. شاید آنها که این کتاب ها را می خوانند به این کنسرت ها و گالری ها سر می زنند .صدای موسیقی از طبقه بالا پخش می شود از پیشخوان کوچک ویژه فروش سی دی و نوار و محصولات موسیقی . یعنی آنها که این کتاب ها را می خوانند با این صدا ها خانه یا فضای خودروی خود را پر می کند. قفسه ای در همان طبقه ظروفی سفالی را به عرضه گذاشته است. رنگ ها، قالب ها و کاربری ظرف ها در هوای خاصی می گنجد. فیروزه ای، به رنگ خاک، قهوه ای، نارنجی، زرد، قلمدان، گلدان، ماگ ،ظرف های با فرم نا معمول و غیر روزمره و کمتر دیده شده و تازه. کنار قلمدان هایی که از نی ساخته شده. یعنی کتاب هایی که از این کتاب فروشی خریده می شود درخانه هایی خوانده می شود که این سفالها و نی ها در آن پراکنده اند.کاشی هایی با نماد های ایرانی و ستاره شناسی همان کنار در عرضه می شود .کنار پوستر هایی از چه گوارا ، دکتر شریعتی، ممیز، شاملو که احتمالا روی دیوار خانه خریدار این کتابها قرار می گیرد. مجله ها همه در یک طیف می گنجند. از جنس زرد خبری نیست. کارت های تبریک یونسکو، شمع هایی که چند گل زرد و نارنجی در آنها نیمه غرق و خشک شده و جعبه هایی رمانتیک برای هدیه .کسانی که پیش از این صندلی های کافی شاپ طبقه بالا را برای گفت و گو انتخاب می کردند پیش از اینکه به دستوری برچیده شود چه کسانی بودند ؟چه لباسی می پوشیدند؟ حالا کجا را برای دیدن و حرف زدن انتخاب می کنند؟

باغ ایرانی



خیابانی طولانی که با دری در میان دیواری بلند پایان می گیرد. دری که انتظار می رود قابی باشد برای باغی پر درخت. اما باغ می گریزد، در پرده می ماند، راز می شود. دالان دالان در میان است تا در همه جای نگاه تماشاگر درختی نشانده شود ریشه هایی که به یکدیگر بافته شده و شاخه هایی که در هم می پیچیند، در بالا رها می شوند و رنگ آسمانی را ناپیدا می کنند. بی فردایی، بی شتابی در عصرهای پایان ناپذیر. باغ ایرانی یعنی کارهایی که نباید بلافاصله انجام شود .دلهره و اضطرابی که در میان نیست .هر چیزی که باید هست. هر چیزی که نباید نیستباغ فین

خانه های ایرانی




شهر پر از تابلوی راهنماست. تابلوها پر از انگشت اشاره به خانه های قدیمی. حرف اول کاشان، خانه بروجردیها، خانه طباطبایی ها، خانه عامریها، خانه عباسیان. هر تماشاگری در هر چهار راه، هر میدان، حتی در بیرونی ترین تابلوهای شهر به سوی "خانه های قدیمی" خوانده می شوند. دورترین نقطه در کنار عوارضی، کنار ورودی شهر ، تابلویی خانه های قدیمی را نشانه گرفته است . یعنی اشاره اصلی شهر برای دیگری خانه ها هستند .قبله ای و مرکزی که نگاهها را به خود می خواند. به خانه ناب ایرانی؛ راز آلود، پیچ در پیچ، هزار تو، پر از تاریکی، پر از روشنایی، پر از بادگیر، راه آب، نا گیر، سرداب، حوضخانه، خنکی، اندرونی و بیرونی، لبریز از قصه، پچ پچ، پر از لایه لایه های افقی، عمودی، گم کننده ، پر قرینه.

مسجد جامع نطنز

راهنما برای گروهی بازدید کننده توضیح می داد. هرجا می رفت گروه هم کشیده می شد. شاید بیست جوان شاید دانشجو. صدای راهنما می پیچید. چادر سپیدی با گل های ریز تاشده روی زمین بود کنار مهر با سجاده ای از پارچه کهنه اما تمیز. با آن دو نماز خواندم. یکی ظهر، یکی عصر. هر دو شکسته بود. مسافر بودم. یک بار دیگر آن را شکستم. نیمی را با خود آوردم. نیمی را جا گذاشتم تا شکسته ای از من با همان چادر نماز روزی پنج وعده نماز بخواند من در مسجد ادامه دارم. طبیعتا با بدنی از جنس خودش یعنی نمازتا به حال شده کسی عاشق یک بنا شود. یعنی که شوری به سرش بیفتد. دلش بخواهد ساعت ها به تماشا بنشیند. شیفته یک مسجد شدن یعنی تقاضای دل برای ساعت ها نشستن چشم دوختن به مناره آبی، به در پرکنده کاری، به محرابی که ردیفی از کاشی های اخرایی رنگ داشته است. در تاریکی آب انبار آن فرو رفتن در آن خنکی پر سایه و ساکت آن نشستن، دست زیر آب قنات آن بردن. مشتی آب برداشتن، چشمها را بستن خیس شدن بازی با بادی که درون حیاط می پیچد، گرد می شود بالا می رود. پله شدن بالا رفتن زیر سایه مناره از نور فرار کردن. فیروزه ای شدن آبی و سبز شدن. اسلیمی شدن و نوری که هزار بازی در می آورد. هفتاد پرده می سازد. از شدت شروع می شود، به هزار سایه می رسد و بعد در هزار جور تاریکی می میرد

ابیانه




ابیانه پیرزنی است که چارقد سفید پر از گلهای صورتی را زیر چانه اش سنجاق می کند. صورتش پر چین و چروک است پوستی سخت دارد. پیراهنش نزدیکی کمر گشاد می شود و با پلیسه ای کوچک روی شلیته سیاه چین دارش می افتد. ابیانه روی پله های قرمز می نشیند. پایین خانه های تنها و تاریک. بقچه اش را باز می کند؛ سیب و آلوی خشک شده، لواشک و سرکه سیب می فروشد با لباس های محلی
ابیانه اما پیرزنی جسور و مغرور است مانند مردی یا زنی متمول در شهر. غرورش را می شود با لهجه پارسی قدیم شنید که با زبان هندی در آمیخته استپیرزن مغرور است. او را با خاک سرخی ساخته اند که از معدنی در همین نزدیکی آورده اند. مغرور است چون می داند شکار خوبی برای لنز همه جمعیتی است که در کوچه ها راه می روند. مرکز تماشاست. برای همین اول خود را پنهان می کند، می دزدد، مثل زنان سنی می گوید عکس نگیر. شکایت می کند از این همه فلاش و زوم شدن. اما از ناکامی خود در تصویر نشدن با خبر است. بالاخره آن را مشروط می کند به خریدن میوه خشک شده ای، پارچه ای، چیز کوچکی
پیرزن تابلو است، عکس است، تصویر است، آلبومی که نوروز عیدی می دهند. هر عکاسی مجموعه ای از آن را دارد، اینترنت را که جستجو می کنی زیر آواری از عکس می مانی. برای همین اول که می رسی عکس گرفتن بی فایده است مزه ای ندارد، چون تازه نیست، عجیب نیست. سالهاست پیرزن را می شناسی؛ با همین چارقد، با همین شلیته، با همین خاک سرخ. او در هر چشمخانه ای نشسته است. همه این کوچه ها، پنجره ها، رنگ ها، روسری ها در زاویه دید عکاسی جای گرفته است. هر چه بگیری تازه نیست کپی برداری است

خانه ها دیگر خانه نیستند یعنی محلی برای زندگی. به بنایی برای نمایش تبدیل شده اند. مثل یک شهرک سینمایی که فیلم های معروف و بزرگی در آن تصویر شده است. خاطره ای همگانی می داند قصه چه بوده از کجا شروع شده در کجا تمام شده . آنچه تازگی دارد دیدن رنگ خانه ها و چیدن آنها از نزدیک است. گویی مدیر شهرک سینمایی بازیگرانی را در هیات پیرزنان ابیانه در اورده است. آنها بازی می کنند نه زندگی. برای همین نمی توانند خانه خود را خراب کنند یا تغییری در آن دهند. آنها مالک نیستند بخشی از اجزای موزه بزرگی هستند که تماشاگران هنگام ورود پولی داده اند و بلیتی گرفته اند تا از یکی از چهار منطقه روستایی ثبت شده در آثار ملی بازدید کنند.مردم تماشاگر هستند. تکه ای از بافت خود را لمس می کنند از آن عکس می گیرند. فیلمبرداری می کنند. قطعه ای از قدیم خود را مرور می کنند،حیرت زده، تحسین کننده، سرخوش، توریست وار؛ کباب و منقل و آجیل و هندوانه. برنج آب کش شده هم در کنار هست. به همراه خرید نان محلی، عرق نعناع، مهره هایی که گردنبند می شود ، چارقد هایی از جنس خودشان که هفت هزار تومان فروخته می شود با سیب و آلوی خشک شده
توریستی که راهنما ندارد، بروشور و راهنما به دستش نمی دهند. می بیند، عکس می گیرد، خرید می کند، می خورد و می رود

در تاریخی ابیانه را با حصاری فلزی پوشانده اند. یکی گفت این همان در معروف است. کدام در ؟ فورا دوربین را روی یکی از شکاف های حصار می گذارم عکس می گیرم .دو قدم که دور می شوم ،مخلوطی از شگفتی و در هم پیچید ه ای از خط و رنگ و نقش با کهنگی و نایابی در من زنگ می زند یا برق می زند. دوربین به جای چشم لحظه ای از در را گرفته بود. من این شگفتی را ندیده بودم دوربین دیده بود. دوربین ها اینجا چشم می شوند ، چشم ها مسلح می بینند و کرانه دار

چهارشنبه سوری

فیلم آنقدر تلخ نبود که شنیده بودم (گفته بودند). این می تواند دو دلیل داشته باشد.یکی اینکه دیگران اندازه صفت موصوفی نادیده و ناشناخته برای تو را با قید زیاد توصیف می کنند. از نظر خودشان اغراق نکرده اند. از حس خود بعد از نمایش فیلم گفته اند. "خیلی تلخ بود"." از وحشت نزدیک بود سکته کنیم". "از خنده روده بر شدیم" . " همه گریه کردند". تو وارد سالن می شوی در حالی که آماده نزول شدید این حسها هستی. فیلم به پایان خود نزدیک می شود آنها بیراه نگفته بودند اما از هجوم واستیلای یکباره حس موردنظرخبری نیست. تو بیش از آنها و پیش از نمایش فیلم تلخی را مزه کرده ای. مقدار کمی برای تجربه شخصی تو باقی مانده است. دوم اینکه زیاد می خوانی، زیاد می شنوی.از صفحه حوادث روزنامه ها ،از دهان دیگران درباره خیانت همسران، زنان به مردان، مردان به زنان. این زیاد شنیدن و زیاد دیدن موضوع را برای تو عادی میکند.عادت، تلخی را می گیرد. تعجب نمی کنی گویی فیلم مستندی است که ماجرای
همسایه تو، دوست تو و یا خود تو را نمایش می دهد
فیلم به تو می گوید روی هر لایه ای از واقعیت، لایه دیگری در انتظار است. هر اتفاقی ممکن است بیفتد و وضع موجودی را که خود ترسیم کرده ای ،برایت ترسیم کرده اند و باورکرده ای، تغییر دهد. کارگردان، همسرت، دوستت و ماجرای زندگی به تو اثبات
می کند آنچه دیگران می گویند، تو فکر می کنی، موقتی است، احتمالی است، نسبی است. چیزی دیگر پیش خواهد آمد
در فیلم با تفاوت هایی گناهکار وجود ندارد. مژده حق دارد چون شواهد نشان می دهد، یک احساس قوی او به او می گوید که
شوهرش خیانت می کند. شوهرش کمی حق دارد چون مژده شخصیت پریشان، عصبی و سردی را ازخود به نمایش می گذارد. با هیچکس کنار نمی آید. مدیر خوبی برای خانه نیست و نمی تواندبچه خوبی تربیت کند. در کنار او بودن زندگی لذت بخش نیست. سیمین حق دارد. او تنهاست. مطلقه است و به همین دلیل نگاه مشکوک دیگران را برخود حمل می کند.حضانت دخترش از او گرفته شده. نا امنی او را تهدید می کند. همسایه ها هم حق دارند. نباید محیط خانوادگی مجتمع آلوده شود
وضع خانه و خانواده با شهر در تناسب است .هر دو به هم ریخته اند. چهارشنبه سوری است. رابطه آدمها و سامان زندگی مانند شهر در حالت فوق العاده است. از گوشه هر صحنه ای صدای انفجار به گوش می رسد. هیچ چیز نظم سابق را ندارد یعنی هر چیزی
قابل پیش بینی است. تو در لحظه باید در انتظار انفجار ترقه ای یا بمبی در کنار پایت باشی
فیلم کتابی می ماند که صفحه اخر ندارد .داستان ناتمام است . تماشاگر آن را در ذهن خود تمام می کند .فقط می دانی که پایان آن خوش نیست. تلخ است
بچه ها در گوشه و کنار سالن سینما کنار پدر ها و مادرهایشان نشسته بودند و داستان خیانت را به همراه خوردن ذرت بو داده تما شا می کردند