کوچه‌های یزد

کوچه‌ها زود پیچ می‌خورند،صاف و مستقیم نمی‌روند.معلوم نیست تا آخر کوچه چند نفر عبور می‌کنند. معلوم نیست همین لحظه چه کسی یکباره پیدا شود.سلام کند یا غریبه برود
قد بلند کوچه‌ها مساحت آسمان بالای سرت را کم می‌کنند .همینطور از حجم آفتابی که باید به این راهروهای پیچ در پیچ بریزند
کوچه‌ها مثل جاده چالوس‌اند.اما تونل‌های اینجا زود تمام می‌شوند. سقف و ساباط، دائم تورا به سایه می‌برند وبیرون ‌می آورند
کوچه‌ها تنگ‌اند.قهر‌ها را زود آشتی می‌دهند
کوچه‌ها ساکت‌اند. دیوارهای پهن، بلند و بی‌پنجره نمی‌گذارد صدایی به درون بریزد یا پیاده روندگان از ماجراهای خانه ها باخبر شوند.جز موتورسیکلت‌هایی که جای ماشین‌های ناتوان از عبور را گرفته‌اند
معلوم نیست این کوچه‌ها، ساکنان یزد را ساخته‌اند، چهره داده‌اند یا مردم یزد قیافه خود را به کوچه‌ها بخشید‌ه‌‌اند

مسجد اول

فهر‌ج- یزد: فقط یک مناره داشت که ناتراشیده بود، خام، بدون کاشی‌، بدون رنگ. با سوراخ‌هایی ناردیف.معمار آن انگار قدم‌های اول سفالگری را برداشته بود که مامورش کرده بودند تا مسجد جامع را بسازد. قاعده چرخ و تقارن را هنوز یاد نگرفته بود. برای همین، مناره کمی شکم داشت. همینطور به نظر می‌آمد جای دست‌های او روی مناره مانده بود
به رنگ خاک بود. نه لاجوردی، نه فیروزه‌ای، نه ترکیبی از این دو با سفید و سبز
مسجد هم فقط چهار دیوار بلند داشت که تنها نیمی از آن به سقف پوشانده می‌شد. با یک قطعه گلیم کهنه رو به محراب. پرده‌‌ای آویزان و رها و جانمازها و مهرهایی پراکنده اینجا و آنجا
کلمه‌های روی کتیبه‌ راهنما راست می‌گفتند. مسجد هزار و چند ساله می نمود. شاید آن‌طور که نوشته‌اند هم اولین مسجد ایرانی بود و هم دست نخورده و خراب نشده ترین آنها
کوچک بود و با اندازه فهرج تناسب داشت و با تاریخ بنای خود جور در می‌آمد. گویی همین چند وقت پیش وحی آمده بود وتنها چند نفر – فقط چند نفربه دین تازه آمده بودند و اصلا به مسجد بزرگی نیاز نبود
مسجد، قوی، با ابهت و خاموش می‌نمود. دور از من و دور از زمان من، قیافه ساکتی داشت. زبانش را نمی فهمیدم. یا فارسی نمی‌دانست یا اگر می دانست فارسی امروز نبود
ایرانی نبود. یا اگر بود در کاسه امروز نمی‌گنجید. ایرانی بودنش به چندین سلسله پیش‌تر برمی‌گشت.مثلا به ساسانیان. کمی ترسناک بود، بیشتر غریب یا رازآلود
اما مناره‌اش صریح بود، نزدیک وخودمانی. جادو می‌کرد. پهنای پله‌ها کمی از پهنای یک بالا رونده معمولی بیشتر بود. تن من با مناره یکی بود. تونلی تنگ بود در ارتفاع
جایی برای افتادن نداشت. مناره خود تو را بالا می‌کشید. اما کمی ترس‌، شوق و هیجان مرا گرفته بود مناره تکه تکه تاریک بود.سوراخ‌هایی جابجا، آفتاب اندکی را به درون می‌کشید
او می‌پیچید من می‌پیچیدم
میزبان ما آن پایین بلند می‌گفت برای آرزوها نیت کن
بالا رسیده بودم فهرج آن دور، زیر پاهای مناره نشسته بود. باد تند می‌آمد می ترسیدم مرا با مناره به راههای دوری پرتاب کند

شيارهاي ماندني

دستم را وقت آشپزي زياد سوزانده‌ام. اما ديروزبراي اولين بار سوختن با عسل را تجربه كردم. چيز عجيبي نيست. ظرف محتوي عسل را گرم كنيد، به رواني آب مي‌شود. موقع جابجا كردنش حواستان به جايي ديگر باشد حالا ردّي از شهد مذاب، افروخته و ريزان روي انگشتانتان مي‌دود. شيار داغي هم در قلبتان درست مي‌كند
مهم نيست طول موج آه‌تان يا آخ‌تان تا كجا بالا رود. مهم اين است كه اين نقاشي قشنگ تا چند ساعتي سرخ و زنده است. پرالتهاب و تماشاكردني. انگار فرصت پيدا مي‌كنيد زير پوستتان را ببينيد
بيخودي و بي‌دليل آدم را ياد شيارهايي مي‌اندازد كه حالا كهنه وقهوه‌اي روي تكه‌اي از جان نشسته است. روزهاي سوختن با شهدهايي شيرين اما مذاب، عميق ولي ماندني

اميرآباد،آلبوم عكس‌هاي قديم وجديد

به خيابان اميرآباد رفته بوديم براي خريد. يعني پيدا كردن يكي دو تا كادو. هشت سالي را در آن حوالي بوده‌ام اما اين بار برايم تازگي ديگري داشت. منظورم آن بخش از خيابان است كه از فاطمي شروع مي‌شود و تا نزديك جلال آل‌احمد و حدود ساختمان قلب بيمارستان شريعتي ادامه پيدا مي‌كند. درست زير خط يك بزرگراه پرنام و پر حجم از ماشين. پر از فروشگاه، يك مسجد پر‌سابقه و پمب‌بنزيني هميشه شلوغ.
آنهمه پادگان و دانشكده، خوابگاه و بيمارستان آن دور و بر است كه تا بخواهيد موج دانشجو، سرباز و بيمار و همراه و ملاقات كننده را به اين بخش تجاري سرازير مي‌كند اما معلوم نيست با ريزش اين همه غير بومي و غريبه و ساكنان فصلي و موقتي چطور هنوز مي‌شود تشخيص داد كه اين جا محله است و نامش اميرآباد. جايي كه به نظر تسليم چيزي كه مهاجرانش مي‌خواهند نشده و همينطور از باب مد و جلب مشتري خودش را به مراكز خريد مدرن تهران شبيه نكرده
انگار كمتر فروشند‌ه‌اي حاضر شده، مغازه‌اش را واگذاركند نشانه‌اش اينكه بيشترشان ميانسال و قديمي‌اند، با لباس‌هايي معمولي. بعضي مغازه‌ها و كالاهايشان را هم كمتر مي‌توان جاي ديگر پيدا كرد. می‌ببينيد دارم بي‌اختيار مي‌گويم "مغازه" نه فروشگاه با اينكه هم سوپرماركت‌هاي كاملي آنجا هستند و هم فروشگاههايي كه محصولات به روزي را عرضه مي‌كنند
مثلا آن كفش‌فروشي طرف غرب خيابان كه بوي چرمش از يكي دو متري مغازه به مشام مي‌رسد مثل قهوه فروشي روبرویش كه قبل از اينكه نزديك بيايد، بوي قهوه‌اش آدم را خبردار مي‌كند. كفش‌هايي كه در ويترين چيده شده، به مدل‌هاي امروزي شباهتي ندارد. اما همگي دست دوزند. گويي يك نفر آنها را به فرم پاهاي ايده‌آل تراشيده. نوع تراششان هم به هم شبيه نيست. انگار چند جور آدم آنجا نشسته‌اند. با شكل‌ها، وزن‌ها و شخصيت‌هاي مختلف. داخل كه ‌شديم فروشنده ازجا بلند ‌شد و سلام ‌كرد و با احترام نگاهش همان مسيري را پيمود كه نگاه ما روي كفش‌ها مي‌نشست
ياد آن كفش‌فروشي ميدان منيريه ‌افتادم كه آنهم بوي چرمش ما را گيج مي‌كرد. انگار فروشگاه كفش‌ ديگري نبود كه مادرم سالي دو سه بار ما را به آنجا مي‌كشاند. او مي‌گفت كفش‌هاي اين مغازه مثل دنبه نرم است. مرد فروشنده ما را و همه مشتريانش را مي‌شناخت
در امیرآباد بودیم.
در حالي كه اين طرف زير يك پله، بسته‌هاي كوچك اسفند مي‌فروختند با يكي دو نوع اسفند دود كن، مغازه‌اي عجيب بالاتر بود كه نمونه‌اش را ديگر كمتر مي‌توان پيدا كرد. آنها كه بيشتر از هرچيز به يك يخچال‌خانه شبيه‌اند و جاي راه رفتني باقي نگذاشته‌اند.خنك می‌شوی حتي وقتي از دور تماشايشان مي‌كني. با انواع پنير ليقوان، گردو، روغن زیتون خام،‌ سبز پررنگ؛ آن كه ظاهرش آدم را به ياد غلظت روغن كرچك مي‌اندازد. همينطور خرما و كيسه‌هاي برنجي كه تا سقف كشيده شده‌اند و بوي خيار شوري كه هنوز نمي‌فهمم در تركيب آب، نمك و كمي سركه چگونه مزه‌اي اينچنين خيس‌ و ترش پيدا مي‌كند. چند كاغذ روي شيشه‌ها چسبانده شده كه هركالايي را به صفت اصل مي چسباند. رنگ و بوها هم گواهي مي‌دهد كه دروغ نمي‌گويد
خيابان، پر‌حركت، رنگي و گرم بود. اينجا و آنجا به جاي غلبه دخترها و پسرهاي جوان، بچه‌ها ديده مي‌شدند. توي كالسكه، توي اسباب‌بازي فروشي‌ها، بغل مادرشان. آن دختر بيش از حد كوچولويي كه انگار زودتر از وقتش راه افتاده. يا آن پسر هفت هشت ما‌هه‌ايي كه چشم‌هايش چند برابر اندازه طبيعي درشت شده بود و نزدیک بود همه آن اسباب بازي‌هاي آويزان از سقف مغازه را بخورد و گاهي هم دل مي‌كند و به ما كه با شگفتي روي صورتش خيره مانده بوديم، نيم نگاهي مي‌انداخت
اينجا از غربت و سردي مراكز خريد شمال و غرب تهران خبري نيست. نمي‌توانم بگويم شبيه بازار تجريش است چون حال و گرماي آن از جنسي ديگر است. آنجا بين‌المللي‌تر است اما اينجا انگار بيشتر فروشنده‌ها بيشتر مشتري‌ها را به نام مي‌شناسند. همينطور همه اعضاي خانواده را و بسياري از ماجراهاي زندگيشان را
به فروشگاهي رسيديم كه از دور كيف بنفش‌اش براي بهار برادرزاده‌ام مناسب مي‌نمود. مرد ميانسالي فروشنده بود. خانمي داشت از او مي‌پرسيد حسابم را نگاه كن كه چقدر بدهكارم. به معلم‌هاي بازنشسته می‌ماند.آرام، كم شتاب و كمي خسته اما با قامتي راست. فروشنده جواب داد حسابتان پاك است خانم صديقي با خيال راحت به حج برويد. اينجا هنوز حساب‌هاي دستي در كارند
بعضي كاسب‌ها اما همان‌ جور مثل قديم بداخلاق‌ و كم‌حوصله بودند. بعضي‌ها هم بر عكس چانه‌اي گرم داشتند.
پياده‌روهاي پهن و بعضي نيمكت‌ها و سكوها مي‌گذارد بچه‌ها و مادرهايشان و بازنشسته‌ها قدري خستگي دركنند و همينطور فرصتي براي اينكه خوب به چهره‌ها و لباس‌ها نگاه كنند
خيابان پر از چشم‌هاي قديمي و پرچروك است و خانم‌هايي كه با چادر در رفت وآمدند
فروشگاههايي كه ظرف‌ها و لوازم تازه و مدرن داشتند،كم نبودند. مغازه‌اي كه پر از لباس‌هاي بالماسكه و لوازم عيد پاك يا جشن هالووين بود و عروسك‌ها و لباس‌های بابانوئل
چند مغازه را هم دیدیم كه از كيش و دبي و ‌كشور‌هايي كه از آن بالا لباس و اجناس ارزان قيمت وارد مي‌كنند. اين آخري‌ها بوي سال‌هاي بعد از فروپاشي شوروي را مي‌دادند وقتي كالاهاي بنجل آن به بازار ايران سرازير شده بود
همه اين تنوع‌ها و رنگ‌ها جابه‌جا هست حتي آن جوان بلند لبناني هم بخشي از ماجراست كه بلند بلند و به فارسي سليس درست ورودي اسباب بازي فروشي ايستاده بود و با تلفن به اطلاع آن طرف خط مي‌رساند كه براي سالگرد پيروزي (جنگ سي و يك روزه) جشني را تدارك ديده‌اند
اميرآباد هنوز محله مانده است با صورت‌هاي پررنگي از هويت اوليه و يكپارچه، نه پاره پاره و از هم فرار كرده. جاييكه خاطره‌ها به هم فشرده نشسته‌اند و حافظه‌هاي خالي به دنبال يك گمشده رفت و آمد نمي‌كنند
روح محله همه جا پراكنده است و رنگِ عكس‌هاي بچگي هنوز سياه و سفيد

به مكتب نرفته

تئاتر نخوانده است. تا به حال در هيچ نمايشي هم بازي نكرده است. اما چرا اينهمه بر اعضاي صورتش وكلمه‌هايش مسلط است چطور در يك لحظه مي‌تواند خود را از پشت يك چهره به پشت چهره ديگر برساند
روانشناس و نشانه‌شناس هم نيست اما بلافاصله همه نشانه‌هاي ارباب رجوع را رصد مي‌كند. مثلا اگر متصدي بانك است رقم موجودي حساب مشتري را نگاه مي‌كند. هر رقم مي‌تواند چهره، كلمه‌ها و نگاه او را عوض كند
اگر مسوول فروش بليت هواپيماست.، مقصد و مختصات جغرافيايي آن و فاصله زماني رفت و برگشت مسافر بسرعت نگاه او را سرد يا گرم مي‌كند، لبخند او را محو يا خلق مي‌كند
اگر فروشنده خودرو است دنبال نگاه خريدار را مي‌گيرد تا روي كدام مدل و نوع ماشين بنشيند و چند صفر جلوي رقم اولش باشد
اينها يكباره او و همه اوها را از يك شخصيت به ضد آن تبديل مي‌كند. از پرحوصله به كم طاقت، از ايستاده به نشسته، از نزديك به دور، از پايين به بالا، از ترشرو يه خوشرو، از صدايي بلند به صدايي كوتاه، از قدرت به ضعف، از تمركز به پرتي



درحالي كه چندين كلمه تمنا، خواهش، لطفا، ميان جمله‌هاي او توزيع مي‌شود يا نمي‌شود



بازيگر خوبي است بي‌آنكه خودش بداند

معمای آب

سردار جنگ است اما از شمشیرش وقتی هوا را می‌شکافد، غلغل آب می‌شنوم. چون اصلا با آب شناسایی می‌شود. با آب آوردن اما نیاوردن
سایه بودن و سایبانی را با هم ترکیب کرده است نه گاهی این نه گاهی آن. هم این هم آن
از میان برادری و پدری اولی را برداشته است و میان شاه و وزیر در خانه دومی نشسته است
مهربان است من ندیدم مردی اینهمه زیاد به این کلمه وصف شود و اینهمه خود را تقسیم کند
دوستش دارم زیاد چون دیگر کسی چیزی تقسیم نمی‌کند
دوستش دارم زیاد. هرچند روزی بفهمم همه هزار قصه‌ای که از او برایم گفته‌اند، دروغ است
دوستش دارم زیاد هرچند اسطوره‌ است، هزارساله است
او را بی‌وزنی، بی‌غصه‌گی و لبخند آن پسری به یادم آورد که امروز راه ماشین‌های خیابان پروین اعتصامی را
گرفته بود تا از پنجره شیرینی و شربت به درون بریزد

هرجا شما مي‌رويد

راننده‌هاي تاكسي را ديده‌ايد. تا وقتي نمي‌دانند مسيرتان كجاست، شما را به چشم مسافر خود مي‌بينند. با اشتياق وكمي احترام. با چشم‌هاي متمركز شده روي حركت لب‌ها. تا به جاي شنيدن بخوانند مسيرتان كجاست. اما الان منظورمن وقتي است كه مي‌فهمند مسيرشان به شما نمي‌خورد. يكباره برايشان غريبه مي‌شويد. ديگر نگاهتان نمي‌‌كنند. انگار اصلا آنجا كنار خيابان ايستاده نبوديد. آشنايي به بيگانگي بدل مي‌شود
درست مثل بعضي آدم‌ها، دوست‌ها، همسايه‌ها، همكلاسي‌ها، همكارها، خود من .وقتي مي‌فهمند مسافر، هم‌قصد و هم‌مسيرشان نيستيد، انگار اصلا نبود‌ه‌ايد ،آشنايي از صورتشان و صورت كلمه‌هايشان و نامه‌هايشان محو مي‌شود
شما همينطور كنار خيابان آويزان ايستاده‌‌ايد. تاكسي‌هاي اول آشنا و بعد غريبه هي مي‌آيند و مي‌روند تا جايي كه وسوسه مي‌شويد به جاي مقصدتان بگوييد هرجا شما مي‌رويد

ولنجك بدون پياده‌رو

محله‌هاي پلكاني هم فضاي متفاوتي دارند. شيب ‌دارند. حالتي شبيه بالا رفتن از نردبان به آدم دست مي‌دهد. اختلاف ارتفاع خانه‌ها هم براي خودش نكته‌اي است. شما در طبقه اول خانه‌اي نشسته ايد در حالي كه طبقه پنجم خانه ديگر روبروي شماست
اما بين محله‌هاي ارتفاعي و پلكاني يا كوهپايه‌اي، ولنجك به خاطر يكي دو ويژگي، خودش را متفاوت جلوه مي‌دهد يكي اينكه پياده‌روهايش اضافي به نظر مي‌رسند. معمولا پياده‌اي روي آنها راه نمي‌رود. دليل آنهم اين است كه افراد كمي هستند كه به پياده رفتن در آن علاقه داشته باشند. به استثناي آخرهفته‌ها يا عصرهاي تابستان كه اهالي غير محلي براي كوهنوردي يا تفريح مي‌آيند
به دنبال همين موضوع، شي ديگري نيز اضافه به نظر مي‌رسد و آنهم در‌هاي پياده‌روي خانه‌ها، ساختمان‌ها و برج‌هاست. منظورم در‌هاي غير پاركينگي است. اكثر پياده‌ها در حالي كه در ماشين نشسته‌اند از در پاركينگ داخل يا خارج مي‌شوند.و البته عمل باز شدن در پاركينگ هم به خاطرشيوع وسيله‌اي بنام ريموت در همه اركان زندگي، نياز به پياده شدن را منتفي مي‌كند
نكته بعدي كه شايد آنهم پيرو همين نكته‌هاي قبلي است و خيابان را بشدت خالي و ماشين زده نمايش مي‌دهد، غيبت فروشگاه و سوپرماركت‌ دراين خيابان كوهپايه‌اي است. بنابر‌اين باز موضوع رفت و آمد پياده‌روانه منتفي است و دليوري يكي از مهمترين اركان منطقه و محله به حساب مي‌آيد. از شير مرغ تا جان آدميزاد به وسيله موتورسيكلت‌ها جابجا مي شود و تعداد دهها خريد كننده ، حركت كننده خياباني را به حداقل مي رساند
نتيجه ديگري كه حاصل مي‌شود، ديده نشدن آدم‌هاي همسايه و ساكنان محل از سوي يكديگرو غريبه ماندنشان است آنوقت مي ماند چهره‌هاي مهاجري كه باسبك خاص لباس پوشيدن و ابزار همراهشان و نوعي راحتي كه لازمه كوه‌پيمايي است، صورت انساني محله را مي‌سازند
البته اين وضع از بعد از پيچ آخر خيابان بيست و ششم همانجا كه در گوشه‌اش ورودي مجموعه تله كابين توچال است، كمي تغيير مي كند البته نه به سرعت. بعد از ساختمان هميشه خلوت و تنهاي نظام مهندسي كه اگرسالي يك بار هم شلوغ هم باشد، پذيراي غيرساكنان مي شود، مقبره تازه شهداي گمنام قرار گرفته كه نمي دانم زيارت كنندگان آن چه تركيبي دارند. هرچه باشند بتازگي دومين گره شلوغ كننده بعد از ورودي توچال به حساب مي آيند
مجموعه باغ گيلاس هم دره كم عمقي است كه اگرچه آدم‌هاي زيادي را براي تفرح و غذاخوردن در خود جمع مي ‌كند اما فرو رفتن همه آدم‌ها و لوازم و فضاي رستوران درانبوهي از درخت و ماشين ‌هاي صف كشيده در كنار آن ،اجازه ديدن آدم زنده پياده‌روند‌ه‌اي را نمي‌دهد
مجتمع آموزش خرد را مي توان محل تجمعي بزرگ حساب كرد اما اين تجمع هم ذهني است. يعني مي دانيم صدها دختردانش‌آموز در چند مقطع آموزشي، درون آن پيكره عظيم ساختماني مشغول نشستن، ايستادن و حركت هستند، بدون آنكه اثر پياده روانه آنها در وقت‌هاي ورود و خروج محسوس باشد. دهها خودروي شخصي و سرويس مدرسه در دو يا سه لاين منتظر تعطيل شدن بچه‌ها در كنار- شايد- بزرگترين و مجهزترين بناي آموزشي تهران هستند كه كمتر دانشكده اي با آن توان رقابت دارد(.خيلي وقت است كه مي خواهم به تماشاي داخل آن بروم اما نشده )
اولين و تنها‌ترين نقطه‌اي كه پياده‌ رونده‌ها قابل مشاهده هستند، پارك كنار مسجد است كه آنهم احتمالا به دليل عدم امكان ورود ماشين به درون آن، مي‌توان انسان‌ها را ملاقات كرد
اين محله سرد را اگر نماهايي دور و نزديك از كوه بخصوص يال‌هايي كه همين كنار خيابان كشيده شده‌اند، گرم نمي كرد و بالاروندگاني غيربومي نبودند كه خيابان راگاهي پرمي‌كنند، مي توانستم محله را به صحرايي كوچك و خالي از سكنه، گرما و زندگي تشبيه كنم

پایتخت طبقه متوسط

چند هفته‌ای است که مجبورم برای کاری به محله یا منطقه سعادت آباد بروم. همیشه سعادت آباد برایم محله جالب، عجیب و دوست داشتنی‌ای بوده است. ترکیب جمعیتی و فضاهای شهری آن، حضور دانشگاه امام صادق با فضایی بزرگ و گنبدی سبز- یا آبی – که سرش را از یک جنگل انبوه بیرون آورده و البته بار دانشگاهی، دینی، ایدئولوژیک و سیاسی‌ای که به سعادت آباد در همین گوشه جنوب شرقی‌اش اضافه کرده و همینطور دانشکده ادبیات و زبان‌های خارجی علامه در خیابانی نزدیک به آن با درجه‌ای از تفاوت به این قسمت، رنگی دانشجویی داده
نزدیکی به فرحزاد با سابقه تفریحی – تاریخی­اش و بلافاصله زندان اوین در یال شمالی با بار سیاسی و احساسی آن که نمی‌دانم همسایه‌های آن چطور در کنار آن نفس می کشند و یا از نانوایی ‌ای نان می‌خرند که نان اوین را تامین می کند. دو میدان کاج و سرو برای نام های قشنگ شان و مسجد و شیرینی فروشی گلبن که شیرینی هایش بعضی از مناسبت های خوب زندگی ام راشیرین کرده وآن همه فست فود و آب انار و میوه فروشی و هیاهو که منطقه را جوان ،جدید و زنده و پرجنب و جوش و کمی از هم گسیخته جلوه می دهد
این همه آژانس فعال معاملات ملکی و رونق ساخت و ساز که به ما می گوید هنوز این گوشه از تهران شهری در حال خلق شدن است
شاید محاصره شدن در میان این همه بزرگراه در غرب و جنوب و شرق و البته گذشتن مدرس از میان آن این محله را رسما مستقل کرده و به شکل جزیره در آورده. جزیره‌ای جدول کشی شده و هندسی
اما موضوع جذابتربرای من ترکیب جمعیتی آن است. نمی دانم می شود گفت که طبقه متوسط ،این محله را ناخودآگاه به عنوان پایتخت خودش برگزیده. تجمع تحصیلکرده‌ها و دارندگان مشاغل فرهنگی!حضور نام‌هایی نیمه معروف با صبغه علمی –روشنفکری – سیاسی و خانواد‌هایی مذهبی سنتی و یا ترکیبی از عناصر خالصی که گفتم و سطحی از رفاه، شاید رنگی از شادی و لذت و بوی اعتماد به نفسی که از نوع رفاه مطلق نیست. تنوع فرهنگی که شاید از جهت‌گیری‌های موسسات آموزشی ‌آن پیداست و لابد هزاررنگ و بوی دیگری که باید از ساکنانش پرسید
این یکی دو هفته فرصت استفاده کردم تا از میدان تره‌بار سر خیابان دریا خرید کنم .آنجا خیلی بهتر می شود یکجا عصاره‌ای از فضای محله را دید. هم جوانی را دیدم که با لباس‌های اسپورت و ساده‌اش نشان می‌داد برای تعطیلات از اروپا آمده و راحت روی نیمکت نشسته و مردم را ریز و عمیق تماشا می کند. یک خانم هنرپیشه را هم دیدم و آقای مذهبی‌ای که به نظر صاحب یکی ازهمان مشاغل فرهنگی بود. خانم های بالای پنجاه سالی که رنگارنگ و بشاش گویی میوه‌ها را می‌چیدند و مرا به یاد لباس ها ورفتارهای سال‌های 52 و آن حوالی می‌انداختند و البته مردهای بازنشسته‌ای که چشمهای غنی و هوشیاری داشتند و سرزنده می نمودند. البته
خانواده‌ای را هم دیدم که با موتور برای خرید آمده بودند و نمی دانم بالاخره چطور آن چند کیسه را با چهار نفر خودشان روی ترک موتور جای دادند

به اضافه اینکه امشب هرغرفه، گویی اسانس یکی از محصولاتش را بیشتر کرده بود. مثلا هویجِِِ غرفه صیفی‌جات عجیب مرا به نارنجی‌ترین مغازه‌های آب‌هویج فروشی بچگی‌هایم ‌برد و لیمو‌ترش‌ها، مستقیم مرا به بازارچه میدان شاپور و آن آبلیموگیری قدیمی کشاند. با زردترین رنگی که نزدیک بود سبز شود، به شکل تپه در می ‌آمد و یک طرف مغازه را تا سقف می پوشاند باشیشه‌های نیزه‌ای سبز پررنگ و بوی ترش لیمو که تا عمق مغز استخوان نفوذ می کرد و آبی که دائم به دهان می ریخت. بوی تند تلخون و شیرین وبنفش ریحان هم کمی آن طرف تر حوالی غرفه سبزی پخش و پلا بود. هفته پیش که یک دسته سنگین از ریحان‌ها راخریدم .فروشنده با لهجه رسمی و البته شیرین میدان‌های تره‌بار شهر گفت خانم ریحان خالص آنهم این همه قاچاق است قاچاق

کتابخانه ملی

روی تپه‌های عباس‌آباد نشسته است.یک راه اختصاصی آن را از بزرگراه حقانی جدا می‌کند. دور از شهر، بالای آن و جدای از هیاهوها، به یک دوک نشین‌ انگلیسی شبیه است
سقف و ستون تالارها‌، بلند و تراشید‌ه است از جنس بتن. اینها با هم فضای داخلی یک کاخ را تداعی می‌کنند هرچند کاخ‌ها بايد اشرافیتی کهنه را به ذهن نزدیک کنند نه مدرن را
از یک نظر شبیه کوه است. سنگی، بلند، سخت و زمخت. اما پرشکوه از نوع ساده آن، وقتی کمی بالا رفته و درونش گم شده باشیم. منظورم این است که به محاصره آن درآمده باشیم، نگاه قله به ما، کوچک، کوتاه کننده و رعب آور است. عامل فراموش کردن و محو هر نوع بلندی موجود در ذهن و روح
به دربار شبیه است که زندگی و کار و بار یک شاه با ملکه و خدم و حشم او را اداره می‌کند. پرآداب، پر تشریفات،پر وسواس، پر از ریزه کاری‌های نوشته و نانوشته و البته هزارتو
جایی که نفس‌ها به احترام یا از روی ترس یا لذتِ تماشای یک شکوه، حبس می‌شود. قدم‌ها آهسته، سنگین و بی‌صدا برداشته می‌شود.مثل پایی که در برف فرو می‌رود. حرف می‌زنی اما با صدایی فرود آمده،با کلمه‌هایی چیده شده، با کمترین حروف
کتاب، پادشاه این کاخ است. آنها را اگر از اینجا جمع كنيد بلافاصله به یک فست فود بزرگ زنجیره‌ای تبدیل می‌شود. چند طبقه پر از گفت‌وگو های بلند، دود و رنگ و بوی صدها غذا. و جویدن و جویدن و موسیقی روز. همینطور تکثیر دهها قطعه زباله و پر شدن چشم از آن
اینجا سکوت، دیوار بلندی است که هر کتابخوانی را در جزیره‌ای تنها می‌گذارد. این عظمت اما آدم را به یاد داستان آن پادشاه قصه‌ها می‌اندازد که برهنه بود اما همگان باید لب به تحسین لباس فاخرش مي‌گشودند. بخش جستجوی وبسایتش، نشان از گنجی پنهان در تپه‌های عباس‌آباد دارد، نام آثار‌، نویسندگانی که یکجا گرد هم جمع شده‌اند و تو با یک بلیت رفت و برگشت مترو می توانی به همه آنها دست پیدا کنی. اما در آخر، این خزانه زیبا و پر طمطراق، تهی است.کتابدارانش می‌گفتند تنها ثلث کتاب‌ها رده بندی شده و سال‌ها وقت لازم است براي مراجعان قابل دسترس باشند
هيچكدام از منابعي را كه مي‌خواستم نيافتم. دوساعتي از شب گذشته بود هنوز حوض‌هاي حياط قل‌قل مي‌كردند. چراغ‌ آپارتمان‌هاي تپه‌هاي روبرو روشن بود.ديگر آخرين مراجعه‌‌كنندگان كتابها را مي‌بستند،از تالارها بيرون مي‌آمدند و در انتظار حركت آخرين سرويس‌ها دور و بر حوض‌‌ها مي‌پلكيدند
با اين همه كاخ تپه‌هاي عباس‌آباد باز هم ديدني است
گاه گفته يا نوشته و سوژه تماشا چيزي است و شنيده و خوانده و ديده شده چيزي ديگر
شاهد هم اين است كه چرا دو تماشاگر يك صحنه را مي‌بينند اما گويي هيچكدام‌شان از يك فيلم سخن نمي‌گويند
اما حالا در اين لحظه مطابقت ديگري برايم محل پرسش است اينكه متن آزاد شده از مولف چقدر با پيش از آزادي تفاوت دارد يا چقدر به آن شبيه است ؟
تاليف چقدر به همان رنگي درآمده كه مولف در ذهن داشته.آيا شور و حسابگري مولف همان طور كه بوده در متن ريخته شده؟
چه مولفاني با حس‌ها ، فكرها و رنگ‌هاي ذهن خود ديوار كوتاهتري دارند ؟ يعني فاصله كمتري مي گذارند ؟خوب همه گوشه كنارهاي خانه خود را مي شناسند از سوراخ سنبه‌هايش خبر دارند؟
منِ خواننده- تماشاگر از كجا بدانم اينكه تماشا مي‌كنم - مي‌خوانم، حتما موزاييكي، قطعه‌اي ،تكه‌اي از ذهن مولف است.
چقدر تكنيك‌ها، سبك‌ها و ابزار‌ها رسانه يا رساننده باوفايي براي خارج كردن محتويات ذهن مولف و ريختن آن در متن است ؟سر راه چه لباس‌هايي از ديگران سرقت مي‌كنند و به او مي‌پوشانند؟ خودم هم گيج مي‌شوم چقدر مي‌توان لباس هايي بومي و مناسب به تن او پوشاند؟
اصلا مي‌شود اينها لباس ديگري نپوشند ؟
چرا بهقوا اكو مولف نياز به ميزكار دارد؟ چه لزومي به طرح و نقشه است ؟
من از كجا بدانم كه اين همان است كه او مي‌خواسته به من بگويد ؟ شايد اين طرفش مهم‌تر است كه من چگونه مي‌توانم حياط خانه‌ام را خوب ببينم ؟

سانتا ماريا در كردستان


اين نظر و اين ديگري درباره كنسرت تازه موسيقي نور و موسيقي تلفيقي مرا به ياد آلبوم سير كريستف رضاعي وهمينطور آلبوم ديگري از موسيقي قرون وسطايي انداخت كه الان يادم نيست نامش چه بود اما هردومدتي مرا به خود مشغول كرده بودند. از موسيقي چيز زيادي نمي‌دانم اما هم موسيقي قرون وسطايي را دوست دارم هم موسيقي تلفيقي را. بخصوص آلبوم به تماشاي آبهاي سپپيد را
با وجود اين به عنوان يك شنونده معمولي فقط يكي دو قطعه از كارهاي جديد رضاعي به دلم نشست. بقيه قطعه‌ها كمي درهم برهم بودند گويي شرقي‌ها با غربي‌ها بلند بلند و بي‌وقفه گفت وگو مي‌كردند بدون اينكه هريك به خود فرصتي دهند تا كلام ديگري را بشنود
براي همين گاهي دلم مي‌خواست اين موسيقي، تلفيقي نباشد و ما جدا جدا اول حرف قرون وسطي و كليسا را بشنويم بعد حرف‌هاي كردستان خودمان را. زياد فرقي نمي‌كرد اگر برعكس هم مي‌شد.
لابلاي اين درهم برهمي به نظر مي‌رسيد جبهه قرون وسطي و كليسا با وجود اينكه ساز كمتري داشت اما صداي قوي و تنهاي آن برهمه سازهاي زيبا و ظريف و سحر‌آميز شرق غلبه مي كرد با اينكه كلمه‌هاي لاتين ونا معنادار آنها وطنين آواز شان ما را به گوشه تاريك يك كليساي بزرگ و آرام اروپايي با سقفي بلند مي‌برد اما معلوم نبود چرا گاهي كلمه زيباي سانتا مارياي شان طنين جنگ مي‌گرفت
پی‌نوشت اول: نام آلبومی که فراموش کرده بودم "پل پنهان"بود "قطعاتی از موسیقی قرون وسطی، رنسانس وایران "از گروه کنستانتول به سرپرستی کیا طبسیان .در بروشورآن هم آمده همه قطعه‌های این آلبوم که ترکیبی از سازهای قدیمی غربی وایرانی است، از موسیقی سازی سده‌های میانه و از نوع غیر مذهبی آن گرفته شده و مورد علاقه مردم کوچه و بازار بوده است
پی‌نوشت دوم: سبک زندگی در حاشیه کنسرت‌های تهران جاذبه دارد. درسبک پوشش ولباس، خوراک، سلام و علیک وآشنایی وشیوه دیدن کنسرت و البته شنیدن آن

دخالت بهار و رسانه‌‌ها در درك يك لذت شهري

بعد از دوره‌اي سختي وقتي صبح را با قطره‌‌هاي باران روي صورتت، بادي كه از پنجره‌هاي اتوبوس هجوم مي‌آورد و داغي ناني كه مردم به خانه مي برند، شروع كني اگر زمزمه‌هاي اين ترانه ها در گوش تو باشد، يك لحظه مي‌ترسي نكند دارد صحنه ‌هايي لطيف از اين فيلم فراموش نشدني اجرا مي‌شود و مردم در رودخانه‌اي بنام بلوار كشاورز يا كريمخان زند شناورند. اي كاش گاهگاهي بهار اينطوري تابستان را قلع و قمع كند

صاحبخانه و اجل

دخترعمو پشت سرهم زنگ می‌زد. می‌دانستم آمده تا وقت اسباب‌کشی را روی تقویم بنویسیم. من معلوم است که نمی‌خواستم. درسکوت نشستم تا با خیال اینکه خانه خالی است کوچه یکتا را دوباره به سر آن برگردد.اما نمی‌دانم چطور یادش افتاد که کلیدی درکیف دارد. خب او صاحبخانه بود. در را فقط تا نیمه باز کرد. یک زنجیر نازک نمی‌گذاشت. باز نمی‌دانم چطور شد که یک دفعه طبقه بالا روی آن مبل‌های بزرگ قدیمی کنارمن نشسته بود و آرام حرف می زد. انگار یادش رفته بود برای چه کاری آمده. پشت سر او آن پرده کرکره‌های آبی نور را قطعه قطعه به صورت من می‌پاشید. آخر سر گفت فقط اجاره خانه را با تاخیر ندهید. من قبول کردم. او دیگر نبود که یادم افتاد ما خانه را با رهن کامل گرفته ایم. هم آفتاب زده بود وهم نماز من قضا شده بود. نمی دانم چرا حالا دخترعموی صاحبخانه اجل بود و خانه، عمر. ترس همین نزدیکی می پلکید، در حالی که به گرما آغشته بود.ابن سیرین هم همان حوالی پرسه می زد.

نامی که از ضمیر اعتبار می گیرد

از من درباره خودم می پرسی. می خواهی با تو همدست شوم
من ازخودم می گویم در حالی که او نیز پیش روی تو نشسته است. من چیزی می گویم واو چیزهایی دیگر نشان می دهد. تو به من گوش می دهی در حالیکه نگاهت به اوست و تو به نگاهت قسم خورده ای
من حرفهای خنده دار می زنم؛ او از ترس می لرزد
من از امید روشنم؛ او در تاریکی کورمال می رود
من لنگرم را ته اقیانوس جای گذاشته ام؛ او روی یک موج هفتاد متری می پرد
اما تو نشانه های او را برای من حکم می کنی : ترسیده، تبدار، کورمال و پرنده روی موج
از او شاهد نمی خواهی
برای تو، او راستگو ترین پیامبری است که صدای خدا را شنیده است
او کاملترین دستگاه دروغ سنجی است که تا به حال اختراع شده
برای تو اوهم فرستنده وحی است هم گیرنده آن
او رویای صادقه ای است که خوابش بر اصول تعبیر می شود
ضریب هوشی او بالاترین رکورد را در کتاب تو دارد. هم خالق هوش است هم معدن آن
او بالاست. قوی است و قادر
معصوم است، بی عیب، بی گناه، بی نیاز
یک نامحدود متصل به ناکجایی که کسی تا به حال نفهمیده سرچشمه اش کجاست
یک صندوقچه اسرار کنجکاوی برانگیز
حافظه کل که می گویند اوست
همه چیز را اسکن می کند. نه فقط اولین لرزش تارهای صوتی من پس از تولد را
که کهن کلمه هایی چون کن فیکون، ما خلقنا ، فاسجدوا، فاهبطوا
همه چیز را بایگانی می کند اما در فایل هایی نامنظم
به غایت چموش است حرف من را و تو را نمی خواند
برای همین با حیله به او نزدیک می شوی
از خیابان های فرعی
با تداعی
مرا همدست خود می کنی تا او را اهلی سازی
رام کردنش چه لذتی برایت دارد
با این همه خوبی تو ناهشیارش می خوانی
ضمیری می دانی اش که به جای اسم می نشیند
من نام ، او ضمیر
من فرع ، او اصل
من پوست، او روح
من آگاه او، ناخودآگاه

اتوبوس شهری و شهر اتوبوس

اتوبوس ویترین بزرگی است که در شهر می چرخد. اما تفاوت مهمی با ویترین های ثابت فروشگاهی دارد؛ دو طرفه است
چیده شدنی های مورد تماشای قابل خرید،در فضای پشت شیشه – داخل اتوبوس - نشسته یا ایستاده اند. همزمان، خارج از ویترین یعنی داخل خیابان، چیده شدنی های قابل تماشای دیگری در حال سکون یا حرکت اند. نقش های شان همزمان و دائمی جانشین دیگری می شوند. من می بینم در حالی که دیده می شوم
شهر در ذهن مسافر دائمی اتوبوس، تقسیم شده به مسیر هایی است که مبدایی دارند و مقصدی. این مسیر ها به وسیله ایستگاهها، تقطیع پذیرند. از این نظر جغرافیای شهر برای آنها، کمی با مسافران دائمی تاکسی، خودروهای شخصی، آژانس ها و البته پیاده ها فرق دارد
شهر در ذهن مسافر اتوبوس، هندسه منظمی دارد. فضایی شاهراهی است. اتوبوس ها از کوچه پس کوچه ها و راههای ناشناس عبور نمی کنند. شهر این مسافران خیابان های فرعی و کوچک ندارد
ایستگاهها نشستنی ترین مکان در خیابان های شهر و منزلگاهی هستند برای وقفه و سکون. درست کنار جاری ترین و پر غلغله ترین کانال های حرکت شهری یعنی خیابان . یک ساحل آرام کنار دریایی پر موج سرش را به دست های قفل شده اش تکیه داده
ساعت اتوبوس، عقربه های ثانیه و دقیقه شمار ندارد. هیچوقت دیر نمی شود زما ن به اضطراب آلوده نیست .عجله ای برای رسیدن وجود ندارد. سرعت هیچوقت از حد مجاز نمی گذرد نه در نگاهها نه در اندام ها ونه در کلام و گفت و گوها
وقت زیاد است. کار زیاد می شود انجام داد. برای همین امروز دختر دانشجویی را دیدم که امتحان داشت و جزوه اش را ورق می زد آن طرف زنی با تسبیح ذکر می گفت دیگری ساعتش را کوک کرده بود تا در آخرین ایستگاه بیدارش کند .آن یکی قرآنی نه در قطع جیبی روی پاهایش باز بود
رنگ و حال اتوبوس های صبح با اتوبوس های عصر و شب فرق دارد. اتوبوس های صبح کارمندی، دانشجویی و کارگری اند. صبح ها مقنعه دارند. سورمه ای، خاکستری و سیاه اند.کمتر حرف می زنند. خواب آلودند. اما رسمی ترند. فاصله می گیرند. درصندلی رها نشده و شق و رق اند سرهایشان از تصمیم ها و قصدهای صبحگاهی سنگین است
عصر ها اما لبخند می زنند. نارنجی، سفید، سبز و آبی اند. آرایش کرده اند قسمتی یا قسمت های زیادی از موها در هوا سرگردانند. اتوبوس های عصر دوست پیدا می کنند. راحت دعوا می کنند. کلی ساک و کیف با کیسه و ساک های خرید به دست دارند. کمی کج و کوله اند .شب ها را یادم نیست اتوبوس ها شاید خسته ترند
اتوبوس بزرگترین اجتماع سیار روی سطح خیابان است البته تا وقتی مونو ریلی در کار نباشد. من با 50 نفر دیگر یا بیشتر زیر یک سقف دریک راهروی معمولا دو تکه جابجا می شویم. گفت و گوهای دو یا چند نفره میان کسانی که پیش از پا گذاشتن روی رکاب و بالا آمدن یکدیگر را می شناسند و آنها که بعد از آن آشنا می شوند، گاه جریان دارد
بازار استراق سمع های مشروعی داغ است که بلافاصله به منبع موثقی برای اهل خانه و دوستان مسافران تبدیل می شود. اتوبوس یک رسانه است. نقدهای سیاسی، آخرین گزارش از نرخ ها، قصه های شخصی و توزیع اطلاعات
تماشای سوژه های ثابتی از سبک های زندگی. لذتی که می گویند مردم را به خیابان می کشاند برای تماشای دیگران
این بزرگترین اجتماع سیار روی سطح خیابان، زنانه- مردانه است. راهروی زنانه کوتاهتر است یعنی که این اجتماع سیار، بخش خانه نشین یا تاکسی نشین بیشتری دارد یا اصلا آمار جمعیت اهالی بخش دوم اتوبوس کمتر از اهالی بخش اول اتوبوس است یا شاید متمول ترند و با اجتماعات کوچکتری مانند خودروی شخصی جابجا می شوند
گفتم بخش اول و دوم. اولی اول است چون به فرمان اتوبوس نزدیک تر است و این دومی است که در پی می آید . اولی طولانی تر است و دومی کوتاهتر
فرمان اتوبوس کمی در غیاب است. اتوبوس طولانی است و او که فرمان را به دست دارد در مکعبی سه وجهی نشسته و تنها وقت گرفتن بلیت آشکار می شود و در شکلی مجازی آنهم در آیینه بزرگ روبرو . برای همین شاید اتوبوس بی راننده تر می نماید

زلزله


اول تكان هاي ريز و كوتاهي داشت . يعني زمين زير پاهاي ما پر رعشه بود. دهها ظرف چيني و كريستال داخل بوفه شروع به پچ پچ كردند. معلوم نيست چه واحدي از زمان گذشت كه جاي خود را به موج سنگيني داد. موجي كه صدها متر با كف اقيانوس فاصله مي گرفت ؛ مارا به شرق مي برد و به غرب بر مي گرداند
پر هيبت و زير و رو كننده بود. مرگ در كنارش يك سايه بود كه منتظر نگاه مي كرد . سكوت نفس هاي حبس شده شنيده مي شد
ما در شكننده ترين و بي اختيار ترين حال خود ايستاده بوديم . دست هاي من در يك جفت دستكش ظرفشويي كف آلود و بيكار مانده بود
حضورش شوق انگيز و وهم آلود مي نمود. طوري تازگي و يكبارگي داشت. براي چند لحظه روزمرگي را كشته بود
ناشناخته بود غولي بود كه از چراغ جادو بيرون آمده و دوباره به آن برگشته بود . نه از او بزرگتر و قوي تر و خرد كننده تربود و عصباني تر. ريشه اش زير كف پاها لمس مي شد. اما جوري سراسر پوشاننده بود
توفان كه خوابيد، تازه روايت ها شروع شد. هركس بايد چندين بار آن چند ثانيه را براي ديگري توصيف مي كرد.حتي اگر كسي نمي شنيد . از جايي كه ايستاده يا نشسته بود. از حالي كه پيش از شروع زلزله داشت از كاري كه انجام مي داد از صدا هايي كه شنيده و بر موج هايي كه سوار شده بود. اصلا از كجاي آن چند ثانيه كوتاه وارد ماجرا شده بود
حس هايي درون هر كس جريان داشت كه دم دست نبود . چشم ها برق مي زد
حالا اين لحظه اي بود كه بايد ديگران را مي ديديم و ديده مي شديم. بايد سر ها رابيرون از پنجره ها مي برديم . چند نفر روبرو در محوطه مجتمع پراكنده بودند. تلفن ها به كار افتاده بود. گفتن و شنيدن روايت ها ادامه داشت. فرضيه ها براي شناسايي مركز موج ها در دست ساخت بود. خبر هاي راديو، زيرنويس هاي فوري شبكه خبر و كمي بعد همهمه پارك ها و زنگ اس ام اس ها و خنده هايي كه بعد از خواندن جوك ها شنيده وبلافاصله براي بقيه نقل يا فوروارد مي شد . سياست، قم و تدفين آيت اله با ترس از مرگ و شوق و تفريح و رسانه آميختگي تازه اي پيدا مي كرد. زندگي كمي رنگي شده بود

جهاني بدون نشانه

درست مثل يك د‍‍ژ بتني از نشت حس هايش به بيرون جلوگيري مي كند. كم حرف ترين آدمي است كه ديده ام. نگاهش بدون موج است نه شاد است نه غمگين ، نه پرسشگر نه توهين آميز، نه گرمايي بروز مي دهد و نه به گله يا تقاضايي آميخته است، نه از نگاهش سخني شنيده مي شود و نه كينه و رضايتي را منعكس مي كند
بدنش خيال گفت و گو ندارد يعني انگشتانش هيچوقت مشت نمي شود، دست هايش در هوا باد نمي سازد نگاهش دور نمي رود و به نظر نمي آيد تا به حال رطوبت ديده باشد. لبخندش كم وسعت است. طول موج صدايش هميشه در خط پايين راه مي رود. پوستش را هم سخت مهار كرده است هيچ جاي صورتش چين نمي خورد. نديده ام كه ابروهايش به هم گره خورده باشند. آب دهانش بدون بروز جنبشي در دهان و گلو پايين مي رود. دم و باز دمش در سكون رفت وآمد مي كنند. پاشنه هاي پاهايش نمي خواهند زمين را سوراخ كنند. دندانهايش به هم ساييده نمي شوند. كلمه هايش رنگي و گرم نيستند، محض اند. با پوستي كنده ، بي لعاب
در پي سالي كه به دنبال تفسير من گشته ايم، فرهنگ لغت كوچكي تاليف كرده ايم. يعني مي دانم چه تعبيري در اننتظار خوابي است كه ديشب ديده ام . چه جايي از كلمه هايم با بغض تقاطع پيدا مي كند. مي فهمم غيبت مستقيم نگاهم را به چه چيزي تفسير مي كند وقتي دارم درباره خاطره اي يا عقيد ه اي حرف مي زنم. مي داند وقت گفتن چه كلمه هايي دارم دسته هاي صندلي را خفه مي كنم . چه وقت دستم را حايل صورتم كرده ام. مي شنود نفس هايم در كجاي جمله من عميق مي شود
او يك نرم افزار خارق العاده و مانيتوري معجزه آسا ست اما من در سويي از شيشه ايستاد ه ام كه خاصيت شيشه بودگي خود را تنها درلايه روبروي من نگاه داشته است. من ديده مي شوم درحالي كه از تماشاي آن سو ناتوانم
اگر احترام تمام قامت او و نياز من به گفت و گو درباغ معناها نبود ، مني كه با انعكاس نشانه ها نفس مي كشم، از اين فضاي خالي از نشانه ها، با سرعتي تمام از خفگي و جنون مي گريختم

تماشاي تماشا -2


دوم خرداد در اريكه ايرانيان
گاه تماشاگر بليت مي خرد، وارد سينما مي شود در حالي كه ماجراي فيلم برايش آشناست. او نام كارگردان را مي داند، فيلم هاي ديگر او را ديده و از فهرست جايزه هاي كوچك و بزرگش با خبر است. عكس بازيگران آ ن را روي بيل بوردهاي عظيم خياباني در چشم دارد. پاره هايي از فيلم را در تيزر تلويزيوني تماشا كرده؛ همكار و دوست و فاميل پيش از او به تماشاي فيلم نشسته و آن را برايش روايت كرده اند. نقد هايي در نشريات خوانده و حالا كه روي صندلي به انتظار آغاز فيلم است مي داند كه بايد در صحنه هايي از فيلم وحشت كند يا منتظر خيس شدن چشم هايش باشد يا از خنده تا شود. يا به تامل بنشيند و يا سكانس ها برايش به تابلوهاي نقاشي آبرنگي شبيه شوند يا يادش باشد كه بعضي كلمه ها و جمله ها را در ذهنش يادداشت كند و اگر نه ذهنش را به جريان معما گونه و راز آلود روايت فيلم بسپارد
ما يعني ازدحامي كه امروز ساعت پنج عصر در سالن اريكه ايرانيان بوديم، چون تماشاگري كه نوشتم، ازپيش مي دانستيم قرار است بيننده فيلم كارگردان پيري باشيم كه سالياني پيش مانند يك آهن ربا براده هايي از شور، محبوبيت و اميد را به دور خود و فيلم هايش كشيده بود. يعني تا مي شده معني خلق كرده و همان اندازه نقد و توطئه عليه او برانگيخته شده و تا مي شده حادثه و حرف و اميد و تغيير دور و بر اسمش چرخيده
اما حالا ما مي دانستيم نيامده ايم تا چيز تازه اي ببينيم و فيلم بياد ماندني اي را تماشا كنيم . براي همين اول، بر خلاف آن سال ها فقط برخاستيم و برايش كف زديم، شعار نداديم، قربان صدقه اش نرفتيم، به رقيب هم ناسزا نگفتيم
فيلم شروع شد، ادامه يافت و به تيترا ژ پاياني نزديك شد اما بر روي خطي كه اوج نمي گرفت، همينطور افقي مي رفت. نه كنشي خيزان داشت، نه كنشي افتان و نه گره اي و گشايشي در روايت
با همين آگاهي آمده بوديم ولي تا آخر، انتظار روي تك تك بدن ها از وزير و مدير و نماينده سابق تا استاد و دانشجو و زن ها ومرد ها، پراكنده روي صندلي ها باقي بود
اين انتظار درهمه چشم ها و صورت ها و طور نشستن ها و ايستادن ها و تكان خوردن ها و نخوردن ها ديده مي شد. حتي به نظر مي رسيد گوش ها هم به سوي تريبون كشيده شده . دست ها نا خود آگاه در شكلي از آماده باش قرار داشت تا در لحظه اي از فيلم و يا اداي سخني جذاب از هنرپيشه اول آن و يا در لحظه بر خاك انداختن رقيب ، محكم بر هم كوبيده شود و كوبيده شود و كوبيده شود
تقريبا همه نگاهها در همه مدت ، به صحنه دوخته شده بود؛ حتي وقتي ميان دهان و گوش دو نفر، نظري و نقدي ومتلكي جابجا مي شد آنها كه ايستاده بودند اين پا و آن پا نمي شدند . پچ پچه ها بود اما موج نمي گرفت. موبايل ها در كار بود ، يكي آن وسط مثل تخمه و سيگار فروش هاي قديم در ميانه فيلم، فرم اشتراك نشريه اي حزبي را بلند بلند توزيع مي كرد
اما همه تا آخر ماندند منتظر؛ كم يازياد شاد ، پر از نوستا‍لژي ، كمي اميدوار با چاشني اي از اشتياق و هيجان ، حسي از نظارت ، اندازه اي تلخ به همراه غرولند. بي آنكه كسالت آور و تكراري بودن فبلم را جدي بگيرند. چيزي بود شبيه ديد وبازديد هاي عيد

پي نوشت : براي من كه بعد از چند سال به چنين مراسمي رفته بودم آدم ها تغيير زيادي كرده بودند. گاه پيرتر، شكسته تر ، نااميد تر و يا مدير تر و وزير تر مي نمودند و گاه پخته تر و شاداب تر. چه آنها كه در آن شلوغي با موبايل دنبالشان گشتم و چه آنها كه اتفاقي ديدمشان و چه آنها كه از دور و كنارشان گذشتم و نخواستم ديداري تازه شود. به هرحال مثل اين بود كه بعد از سالها همه اهالي محله قديم را در يك جا ببينيد

تماشای تماشا- 1

تماشا گری که در سینما نشسته و فیلم می بیند ،خود موضوع تماشاست
نیمه دیگر فیلم این طرف در تاریکی اتفاق می افتد
البته درکاملا نیمه بودنش شک دارم
این بستگی پیدا می کند با روایتی که روی پرده جریان دارد
وقت هایی آن قدر نزدیک می شود که تماشا گر را به روی پرده می کشاند
انگار می شود نامش را به عنوان بازیگردر تیتراژ نوشت
و گاه آنقدربا تماشاگرفاصله می گیرد که هنوز پاره ای از فیلم نگذشته او دورها در خیابان قدم می زند
او در فیلم بازی می کند
حتی وقتی چیپس و ذرت بوداده و آب میوه می خورد
وقتی نمی خورد
وقتی با بغل دستی اش ریز ریز حرف می زند
وقتی حرف نمی زند
زمانی که با موبایلش بازی می کند
اس ام اس می فرستد ؛ وقتی نمی فرستد
وقتی دائم جابجا می شود
وقتی راست و بی تکان نشسته و جنب نمی خورد
پلک هم نمی زند
دمی که نفس را هم درنیمه راه نگه می دارد
وقتی بغض می کند با چشم های خیس تماشا می کند
وقتی می خندد؛ بلند بلند یا فقط تبسم می کند
وقتی تکه ای می پراند وقتی دست می زند قهرمان فیلم را تشویق می کند یا آدم بد فیلم را هو می کند
وقتی نفر جلویی قد بلند است ؛ یا زیاد و بلند حرف می زند
وقتی او تذکر می دهد که کوتاه شود یا لب فرو بندد
وقتی فیلم تمام شده و باید برود ولی هنوز نشسته وتماشا می کند
مات است
تفاوتش این است که آنها که روی پرده بازی می کنند دیالوگ ها رااز حفظ می گویند ،سناریو می خوانند و کارگردان را اطاعت می کنند ؛ اما این یکی یا یکی ها، در تاریکی نشسته ها بی رهبر بازی می کنند
موضوع اول تماشاست
وبعد تماشای تماشا
دو فیلم است بایک بلیت

پی نوشت : وقتی پارسال فیلم میم مثل مادر را می دیدم ضربان قلب تماشاچی ها و نوسانات حال و بدن و صداها و سکوت ها تماشایی بود . چیز هایی هم در تاریکی نوشتم ولی بعد از روشن شدن چراغ ها معلوم شد غیر قابل خواندن اند. اینها را که نوشتم چیزی شبیه آنها بود