زلزله


اول تكان هاي ريز و كوتاهي داشت . يعني زمين زير پاهاي ما پر رعشه بود. دهها ظرف چيني و كريستال داخل بوفه شروع به پچ پچ كردند. معلوم نيست چه واحدي از زمان گذشت كه جاي خود را به موج سنگيني داد. موجي كه صدها متر با كف اقيانوس فاصله مي گرفت ؛ مارا به شرق مي برد و به غرب بر مي گرداند
پر هيبت و زير و رو كننده بود. مرگ در كنارش يك سايه بود كه منتظر نگاه مي كرد . سكوت نفس هاي حبس شده شنيده مي شد
ما در شكننده ترين و بي اختيار ترين حال خود ايستاده بوديم . دست هاي من در يك جفت دستكش ظرفشويي كف آلود و بيكار مانده بود
حضورش شوق انگيز و وهم آلود مي نمود. طوري تازگي و يكبارگي داشت. براي چند لحظه روزمرگي را كشته بود
ناشناخته بود غولي بود كه از چراغ جادو بيرون آمده و دوباره به آن برگشته بود . نه از او بزرگتر و قوي تر و خرد كننده تربود و عصباني تر. ريشه اش زير كف پاها لمس مي شد. اما جوري سراسر پوشاننده بود
توفان كه خوابيد، تازه روايت ها شروع شد. هركس بايد چندين بار آن چند ثانيه را براي ديگري توصيف مي كرد.حتي اگر كسي نمي شنيد . از جايي كه ايستاده يا نشسته بود. از حالي كه پيش از شروع زلزله داشت از كاري كه انجام مي داد از صدا هايي كه شنيده و بر موج هايي كه سوار شده بود. اصلا از كجاي آن چند ثانيه كوتاه وارد ماجرا شده بود
حس هايي درون هر كس جريان داشت كه دم دست نبود . چشم ها برق مي زد
حالا اين لحظه اي بود كه بايد ديگران را مي ديديم و ديده مي شديم. بايد سر ها رابيرون از پنجره ها مي برديم . چند نفر روبرو در محوطه مجتمع پراكنده بودند. تلفن ها به كار افتاده بود. گفتن و شنيدن روايت ها ادامه داشت. فرضيه ها براي شناسايي مركز موج ها در دست ساخت بود. خبر هاي راديو، زيرنويس هاي فوري شبكه خبر و كمي بعد همهمه پارك ها و زنگ اس ام اس ها و خنده هايي كه بعد از خواندن جوك ها شنيده وبلافاصله براي بقيه نقل يا فوروارد مي شد . سياست، قم و تدفين آيت اله با ترس از مرگ و شوق و تفريح و رسانه آميختگي تازه اي پيدا مي كرد. زندگي كمي رنگي شده بود

جهاني بدون نشانه

درست مثل يك د‍‍ژ بتني از نشت حس هايش به بيرون جلوگيري مي كند. كم حرف ترين آدمي است كه ديده ام. نگاهش بدون موج است نه شاد است نه غمگين ، نه پرسشگر نه توهين آميز، نه گرمايي بروز مي دهد و نه به گله يا تقاضايي آميخته است، نه از نگاهش سخني شنيده مي شود و نه كينه و رضايتي را منعكس مي كند
بدنش خيال گفت و گو ندارد يعني انگشتانش هيچوقت مشت نمي شود، دست هايش در هوا باد نمي سازد نگاهش دور نمي رود و به نظر نمي آيد تا به حال رطوبت ديده باشد. لبخندش كم وسعت است. طول موج صدايش هميشه در خط پايين راه مي رود. پوستش را هم سخت مهار كرده است هيچ جاي صورتش چين نمي خورد. نديده ام كه ابروهايش به هم گره خورده باشند. آب دهانش بدون بروز جنبشي در دهان و گلو پايين مي رود. دم و باز دمش در سكون رفت وآمد مي كنند. پاشنه هاي پاهايش نمي خواهند زمين را سوراخ كنند. دندانهايش به هم ساييده نمي شوند. كلمه هايش رنگي و گرم نيستند، محض اند. با پوستي كنده ، بي لعاب
در پي سالي كه به دنبال تفسير من گشته ايم، فرهنگ لغت كوچكي تاليف كرده ايم. يعني مي دانم چه تعبيري در اننتظار خوابي است كه ديشب ديده ام . چه جايي از كلمه هايم با بغض تقاطع پيدا مي كند. مي فهمم غيبت مستقيم نگاهم را به چه چيزي تفسير مي كند وقتي دارم درباره خاطره اي يا عقيد ه اي حرف مي زنم. مي داند وقت گفتن چه كلمه هايي دارم دسته هاي صندلي را خفه مي كنم . چه وقت دستم را حايل صورتم كرده ام. مي شنود نفس هايم در كجاي جمله من عميق مي شود
او يك نرم افزار خارق العاده و مانيتوري معجزه آسا ست اما من در سويي از شيشه ايستاد ه ام كه خاصيت شيشه بودگي خود را تنها درلايه روبروي من نگاه داشته است. من ديده مي شوم درحالي كه از تماشاي آن سو ناتوانم
اگر احترام تمام قامت او و نياز من به گفت و گو درباغ معناها نبود ، مني كه با انعكاس نشانه ها نفس مي كشم، از اين فضاي خالي از نشانه ها، با سرعتي تمام از خفگي و جنون مي گريختم

تماشاي تماشا -2


دوم خرداد در اريكه ايرانيان
گاه تماشاگر بليت مي خرد، وارد سينما مي شود در حالي كه ماجراي فيلم برايش آشناست. او نام كارگردان را مي داند، فيلم هاي ديگر او را ديده و از فهرست جايزه هاي كوچك و بزرگش با خبر است. عكس بازيگران آ ن را روي بيل بوردهاي عظيم خياباني در چشم دارد. پاره هايي از فيلم را در تيزر تلويزيوني تماشا كرده؛ همكار و دوست و فاميل پيش از او به تماشاي فيلم نشسته و آن را برايش روايت كرده اند. نقد هايي در نشريات خوانده و حالا كه روي صندلي به انتظار آغاز فيلم است مي داند كه بايد در صحنه هايي از فيلم وحشت كند يا منتظر خيس شدن چشم هايش باشد يا از خنده تا شود. يا به تامل بنشيند و يا سكانس ها برايش به تابلوهاي نقاشي آبرنگي شبيه شوند يا يادش باشد كه بعضي كلمه ها و جمله ها را در ذهنش يادداشت كند و اگر نه ذهنش را به جريان معما گونه و راز آلود روايت فيلم بسپارد
ما يعني ازدحامي كه امروز ساعت پنج عصر در سالن اريكه ايرانيان بوديم، چون تماشاگري كه نوشتم، ازپيش مي دانستيم قرار است بيننده فيلم كارگردان پيري باشيم كه سالياني پيش مانند يك آهن ربا براده هايي از شور، محبوبيت و اميد را به دور خود و فيلم هايش كشيده بود. يعني تا مي شده معني خلق كرده و همان اندازه نقد و توطئه عليه او برانگيخته شده و تا مي شده حادثه و حرف و اميد و تغيير دور و بر اسمش چرخيده
اما حالا ما مي دانستيم نيامده ايم تا چيز تازه اي ببينيم و فيلم بياد ماندني اي را تماشا كنيم . براي همين اول، بر خلاف آن سال ها فقط برخاستيم و برايش كف زديم، شعار نداديم، قربان صدقه اش نرفتيم، به رقيب هم ناسزا نگفتيم
فيلم شروع شد، ادامه يافت و به تيترا ژ پاياني نزديك شد اما بر روي خطي كه اوج نمي گرفت، همينطور افقي مي رفت. نه كنشي خيزان داشت، نه كنشي افتان و نه گره اي و گشايشي در روايت
با همين آگاهي آمده بوديم ولي تا آخر، انتظار روي تك تك بدن ها از وزير و مدير و نماينده سابق تا استاد و دانشجو و زن ها ومرد ها، پراكنده روي صندلي ها باقي بود
اين انتظار درهمه چشم ها و صورت ها و طور نشستن ها و ايستادن ها و تكان خوردن ها و نخوردن ها ديده مي شد. حتي به نظر مي رسيد گوش ها هم به سوي تريبون كشيده شده . دست ها نا خود آگاه در شكلي از آماده باش قرار داشت تا در لحظه اي از فيلم و يا اداي سخني جذاب از هنرپيشه اول آن و يا در لحظه بر خاك انداختن رقيب ، محكم بر هم كوبيده شود و كوبيده شود و كوبيده شود
تقريبا همه نگاهها در همه مدت ، به صحنه دوخته شده بود؛ حتي وقتي ميان دهان و گوش دو نفر، نظري و نقدي ومتلكي جابجا مي شد آنها كه ايستاده بودند اين پا و آن پا نمي شدند . پچ پچه ها بود اما موج نمي گرفت. موبايل ها در كار بود ، يكي آن وسط مثل تخمه و سيگار فروش هاي قديم در ميانه فيلم، فرم اشتراك نشريه اي حزبي را بلند بلند توزيع مي كرد
اما همه تا آخر ماندند منتظر؛ كم يازياد شاد ، پر از نوستا‍لژي ، كمي اميدوار با چاشني اي از اشتياق و هيجان ، حسي از نظارت ، اندازه اي تلخ به همراه غرولند. بي آنكه كسالت آور و تكراري بودن فبلم را جدي بگيرند. چيزي بود شبيه ديد وبازديد هاي عيد

پي نوشت : براي من كه بعد از چند سال به چنين مراسمي رفته بودم آدم ها تغيير زيادي كرده بودند. گاه پيرتر، شكسته تر ، نااميد تر و يا مدير تر و وزير تر مي نمودند و گاه پخته تر و شاداب تر. چه آنها كه در آن شلوغي با موبايل دنبالشان گشتم و چه آنها كه اتفاقي ديدمشان و چه آنها كه از دور و كنارشان گذشتم و نخواستم ديداري تازه شود. به هرحال مثل اين بود كه بعد از سالها همه اهالي محله قديم را در يك جا ببينيد

تماشای تماشا- 1

تماشا گری که در سینما نشسته و فیلم می بیند ،خود موضوع تماشاست
نیمه دیگر فیلم این طرف در تاریکی اتفاق می افتد
البته درکاملا نیمه بودنش شک دارم
این بستگی پیدا می کند با روایتی که روی پرده جریان دارد
وقت هایی آن قدر نزدیک می شود که تماشا گر را به روی پرده می کشاند
انگار می شود نامش را به عنوان بازیگردر تیتراژ نوشت
و گاه آنقدربا تماشاگرفاصله می گیرد که هنوز پاره ای از فیلم نگذشته او دورها در خیابان قدم می زند
او در فیلم بازی می کند
حتی وقتی چیپس و ذرت بوداده و آب میوه می خورد
وقتی نمی خورد
وقتی با بغل دستی اش ریز ریز حرف می زند
وقتی حرف نمی زند
زمانی که با موبایلش بازی می کند
اس ام اس می فرستد ؛ وقتی نمی فرستد
وقتی دائم جابجا می شود
وقتی راست و بی تکان نشسته و جنب نمی خورد
پلک هم نمی زند
دمی که نفس را هم درنیمه راه نگه می دارد
وقتی بغض می کند با چشم های خیس تماشا می کند
وقتی می خندد؛ بلند بلند یا فقط تبسم می کند
وقتی تکه ای می پراند وقتی دست می زند قهرمان فیلم را تشویق می کند یا آدم بد فیلم را هو می کند
وقتی نفر جلویی قد بلند است ؛ یا زیاد و بلند حرف می زند
وقتی او تذکر می دهد که کوتاه شود یا لب فرو بندد
وقتی فیلم تمام شده و باید برود ولی هنوز نشسته وتماشا می کند
مات است
تفاوتش این است که آنها که روی پرده بازی می کنند دیالوگ ها رااز حفظ می گویند ،سناریو می خوانند و کارگردان را اطاعت می کنند ؛ اما این یکی یا یکی ها، در تاریکی نشسته ها بی رهبر بازی می کنند
موضوع اول تماشاست
وبعد تماشای تماشا
دو فیلم است بایک بلیت

پی نوشت : وقتی پارسال فیلم میم مثل مادر را می دیدم ضربان قلب تماشاچی ها و نوسانات حال و بدن و صداها و سکوت ها تماشایی بود . چیز هایی هم در تاریکی نوشتم ولی بعد از روشن شدن چراغ ها معلوم شد غیر قابل خواندن اند. اینها را که نوشتم چیزی شبیه آنها بود

ما یعنی من و دوچرخه


ما یعنی من و دوچرخه شفافیم . من با او یعنی چرخ ها و دنده ها، زین و زنجیر و رکاب ، بی جداری پوشاننده، همه عملیات مربوط به راندن و رفتن را به نمایشی عمومی می گذاریم. پاها رکاب می زنند، زنجیر به کمک می آید، چرخ ها می چرخند یعنی ما براه می افتيم
همه می بینند راندن از کجا و چگونه و به چه وسیله آغاز می شود و در کجا، چگونه و به چه وسیله ادامه پیدا می کند
دیگران اما تنها شانه ها، سر و بخشی از دست های مرا می بینند وقتی مثلا یک پراید را می رانم و او یعنی پراید در موتورخانه ای پوشیده، دور از چشم ناظران به عمل راندن مشغول است. اینجا من و راندن هردو غایب تریم
من و دوچرخه بیشتر به عنصری از هوا ، به بخشی از باد و به کناره ای از خیابان یا تکه ای از جنگل تعلق داریم . این هم برای این است که بی حصاریم. یعنی هوا، باد، خیابان یا جنگل به قطعاتی تقسیم می شوند که یکی از آنها ماییم .منظورم من و دوچرخه است که پوست نداریم
اما من و خودرو جداییم ، مسقل و خود کفاییم . مکعب مربع و یا مکعب مستطیلی هستیم که طول و عرض و ارتفاع داریم. اما من و دوچرخه به نظر تنها یک طول و عرضیم
من حاکمی با اقتدار و کارفرمایی مسلطم وقتی خودرو را می رانم و او کارگری است ماهر با دهها ابزار و لوازم. او پیچیده است و من با چند حرکت ساده – بدون نیاز به خودآگاه – به این پیچیده سنگين فرمان رفتن ، ایستادن و دور زدن می دهم
اما من و دوچرخه هردو در راندن شریک ایم ؛ برابریم ، مهربان و عادلیم . رکاب و دسته هایش ادامه دست ها و پاهای من است . یعنی دونیمه که با هم سعی می کنند مکان را در زمانی کوتاهتر از وقت تنهایی پاها طی کنند من رکاب می زنم او پا می زند ماهیچه ها، استخوانها و همه بند ها و حتی نفس های من به او یعنی دوچرخه کمک می کنند . راندن اینجا دو نیم دارد. نه اما نیمی حاکم و نیمی محکوم . نیمی دوست بازهم نیمی دوست
بدن من ژستی اشرافی ندارد، خم می شود وقتی دوچرخه می راند . من و دوچرخه بی کابین ایم . نمی توانیم مهمانانی را در حرکت میزبانی کنیم . بار و بنه زیادی نداریم .نمی توانیم صندوقی و کمدی و کشویی را با وسایلش حمل کنیم . خانه ساده ای بی پرده و مبلمانیم
من و دوچرخه امنیت نداریم . پاره گوشتی و استخوانی و تکه های لاستیکی و فلز ،بی لایه ای محافظ در معرض هرچه قرار داريم که قدرت مچاله بخشی اش را مي تواند در یک لحظه به رخ ما بكشد
من و دوچرخه تهی دستیم ،افتاده ایم ، خاموش و بی ادعا ؛ کم حرف، بی رنگ و معمولی . خوبی اش اینجاست که نسیم و باد از ما عبور می کنند وقتی به تقلید از یک پرنده قله نشین ، شیب تندی را می دویم نه می پریم

پ.ن: این نوشته را از پستو در آوردم تا اینجا کمی از تیرگی خالی شود
پاره ديگر اين متن : خودرو

برگ های سبز روی شاخه های خشک

بند سر و روی سینه اش را باز کردند محارمش را خواندند و او را از پا به درون گور کشاندند گوشه بالای کفن را کنار زدند تا کمی از مو، پیشانی، ابروها و چشم های بسته اش نمایان شد. صورتش را لایه ای گرد سفید پوشانده بود که فکر می کنم در غسالخانه به او پاشیده بودند
ابروهایش همپای هفتاد و هشت سالگی اش پیر نشده بود. سیاه بود به شکل کمان چون سوزن های کاج پررنگ براق ،محکم ،مستقل و رو به بالا. پوستش مرده بود اما ابروها هنوز نفس می کشیدند
فریاد، ضجه و اشک با صدای مداح مخلوط می شد؛ خاک در هوا می رقصید. لحظه مهم و تمام کننده ای بود آنها که دور تا دور گور ایستاده بودند تکان های شدیدی می خوردند انگار همزمان خیره به عجیب ترین لحظه زندگی خود نگاه می کردند
شاید زمین قاچ می خورد یا کهکشان راه شیری منحل می شد یا خدا چهره پیدا می کرد شاید هم یک قارچ اتمی همین چند قدمی باز می شد
لحظه نازکی بود، رنگ به نور صبح بود وقتی تاریکی هنوز آمیخنه بود
هوا خنک بود اما چهره ها می سوخت
ماجرا تلخ بود اما هرچه می گشتم تفسیری نداشت
دیده شده ای بود که نادیده به نظر می رسید
پایانی بود که لباس اول پوشیده بود. نه از آن اول ها که در ثانیه ای معلوم متولد می شوند. اولی که دومی پیدا نمی کرد

پی نوشت : آقای سید یوسف منیری عزیز می بینید که امسال ما با بیمارستان و بهشت و زهرا و اینها شروع شده و جریان دارد برای همین این دو مکان موقتا مجالی نمی دهند تا به بازی آرزوها فکر کنم
درضمن تیتر را سرجایش گذاشتم اما می بینید که چپ می نشیند

تماشای نزدیک یک خیلی دور


هامبورگ اولین نقطه ای از غرب بود که بر آن قدم گذاشتم .برای اولین بار غرب را بدون واسطه لنز دوربین های عکاسی و فیلم برداری،بدون فیلتر های روزنامه نگارانه و تکنیک های رمان و داستان نویسی می دیدم
این بار مسافری از غرب یا مقیمی در آن نبود که برایم تکه های پازلی را به سوغات بیاورد و من ندانم که این قطعه ها را کجای این تابلوی بزرگ بچینم
دلم هم نمی خواست هیچ کتابی همچون غرب زدگی آل احمد یا آموزه های مشتاقانه یا متنفرانه ای،کتاب راهنمای من در این کشف حضوری باشد. حتی تا آنجا که می شد می خواستم احساسات و استدلال های سابق خودم نیز واسطه نباشند
گویی در حال روبرو شدن با کسی بودم که از سالها پیش، از دوره کودکی ارتباط پر فراز و نشیبی با او داشته ام. با ایمیل، با تلفن با نامه با نفرت با اشتیاق، با پیغام و پسغام اما هیچو قت او را از نزدیک ندیده ام
ساعتی بیشتر در هامبورگ نماندم مقصد اصلی من برلین بود. شهر آلمانی پیش از سفر برایم شهری پیچیده در آهن ، پولاد و بتن بود با آدم هایی سرد که در رگ هایشان نظم جاری است و البته با واژه ها و نشانه های مسلطی چون هیتلر ،حزب نازی ،و صلیب شکسته ، جنگ جهانی دوم شناخته می شد
اما وقت دیدار بجز کم شمار نقطه هایی مدرن ،بلند و آهنین، برلین برایم مسطح و یک طبقه جلوه کرد ؛ بدون دود و بدون ریختی صنعتی. بعضی از مناطق آن گویی در لابلای جنگلی بکر و در کنار رودخانه ای پر آب بنا شده اند. شهری دو زیست با چهره ای که هم به پدر اروپای غربی اش رفته بود و هم به مادر شرق اروپایی اش شبیه بود
غرب در ذهن من بشدت با نشانه های صنعت همراه بود اما بخش های عمده برلین به شهرستانی بزرگ ،خلوت و آرام می ماند که فضای مناسبی را برای ماجرا های یک رمان یا یک فیلم تاریخی آماده می کرد
پیش از این سفر ،انسان غربی در چشم من نشانه های رفاه را حمل می کرد .لباس های خوش دوخت و گران قیمت و خانه های مجلل و ماشین های رنگ به رنگ. اما سادگی رنگ لباس و جنس آن ها و دوری از وسواس چه پوشیدن ها و استفاده مفرط از دوچرخه ،مترو و اتوبوس ،این فرض مرا تغییر داد
زندگی روزمره غربی برای من با مصرف در آمیخته بود اما دیدم که هم مصرف سلطه داشت و هم مسابقه ای سنگین در میان مردم برای قناعت و صرفه جویی در جریان بود گویی هیچ چیز دور ریخته نمی شد . حراج کلمه مهمی به حساب می آمد
در عین حال زندگی ،روزمره و کسل کننده تر از آنی بود که می پنداشتم . جریان زندگی بدون موج و عادی می نمود. کار، خرید ،تعطیلات، فراغت و سفر بیش از حد سرد ، تکراری و همیشگی وابدی بودند. من نمی دانستم چه آرزویی مانده بود که مردمان این سرزمین داشته باشند
چیزی که بشدت مرا سردرگم می کرد، غیبت دولت بود. من وارد شهری بدون دولت شده بودم .خلاء بزرگی گریبان را می گرفت که باید یا به آن عادت می کردم یا کم کم می فهمیدم چشم ناظر دولت در کجاها توزیع و یا پنهان شده .اما هرچه بود به بزرگی و ظهور سراسری دولت و حاکمیت هایی نبود که من در ایران خودمان و بعضی کشورهای عربی دیده بودم . این وجه برای کسی که در موطن خود بشدت از حضور دولت در همه گوشه کنار زندگی خصوصی و عمومی خسته است ، برای مدتی سرگیجه آور است
اما همان دولت واره هم به نظر در حال رقابتی جالب با مردم بود. رقابتی برای کسب سودبیشتر و ماندگاری در ازای انجام خدمات قانونی و عرفی . دولتی زیر دست با زیستی سایه وار و مراقب
دولت بر شانه های مردم خرد و قدرت آن با سهمیه ای متفاوت در میان شهروندان توزیع شده بود. همه چشم ها به نظر می رسید چشم دولت اند و همه این چشم ها دولت را هم می پایند این ها غیر از چشم های تکنولوژیکی بودند که در فروشگاهها و گوشه کنار رخ می نمودند
سیطره نظم بیش از آنی بود که تصور می کردم امنیت هم فراگیر بود هم احساس شدنی
تهران که در طول سفر دائما مورد مقایسه قرار می گرفت چهره گرم تری از برلین داشت اما خشن تر بود
تصویرهای آشکار برهنگی کمتر از آنی بود که می پنداشتم . هر چند چهره شهر بیشتر از تهران، زنانگی را درتن به رخ می کشید اما نگاهها ، لبخند ها و حرکات بدن سردتر بود و کمتر توجه و نگاه مردان را به خود می خواند . برلین از چشم یک زن ، شهر کمتر شهوانی بود
بیلبوردهای شهر کمتر از تهران به تبلیغ مارک های معروف مشغول بودند . برلین کمتر جهانی و بیشتر محلی بود
روسری به سر داشتم و با مانتویی روشن به تن در شهر می رفتم و می آمدم . نگاهها اما در گوشه و کنار دزدانه یا مستقیم و با شک و سوء ظن یا کنجکاوانه و تحقیقی و با قالب های پیشینین مرا می پاییدند .من بیش از یک مرد حامل نشانه های مذهبی یا وطنی و یا اعتقادی و ایدئولوژیک و جغرافیایی بودم و بیش از یک مرد هم وطن و هم رای خود تحت فشار دیگر بودن قرار می گرفتم
کلیسای جامع کلن فضایی کاملا آشنا بود. موسیقی ای روحانی، فضایی تاریک با سقف ی بلند ،بارها و بارها و از کودکی در تصاویر سنمایی و تلویزیونی تکرار شده بود اما حضور مستقیم در درگاه یک کلیسا وقتی پیش از ظهر یکشنبه مراسم دعا و نیایش درآن برگزار می شود حسی مشابه با یکی از حرم های خودمان را تداعی می کرد .لطافتی که در فضا بود، سبکی که دنبال می آمد و اشکی که بی اختیار در گودی کاسه چشم می نشست ؛ شمع هایی که می سوختند و غیر هم کیشانی که از خارج از محوطه مقدس مشغول تماشا می شدند و اجازه نمی یافتند تا به حرم راه پیدا کنند
هر چند شرایط برلین با بعضی شهرهای دیگر آلمان تفاوت داشت اما حس ناشی از ملاقات نزدیک و کشف مستقیم هرچند کوتاه، برایم غنیمتی بود. بالاخره من این هم دوست و هم دشمن قدیمی را از نزدیک دیدم
مهم نبود که این اقامت کوتاه و یا ناقص بود مهم برای من نزدیک شدن و تماشای از نزدیک هویتی بود که سال ها سرنوشت و ذهنیت من و ما را پر کرده بود در حالی که نه بسیار احساس ضعف می کردم و نه بیهوده به شرقی و ایرانی و مسلمان بودنم مغرور بودم

پی نوشت : از وقت این دیدار بیشتر از سه سال گذشته و من که حافظه ای متکی به چشمها و بعضی حواس دیگر دارم ، دوری از زمان وقوع، نوشته مرابا مشکلاتی بیشتر از مواقع عادی مواجه کرده است. تحلیل برنگرفته از حواس ظاهری و نهانی هم متن را مغشوش تر می کند .اما موضوع برای من سوژه همیشه جذابی است که در پاسخ به این دعوت صاحب سیبستان برای تعمیر پل های شکسته نوشته شده


خدایان سلامتی

نزدیک پیشخوان ایستاده است. پرونده ها پیش روی اوست. قد بلندی دارد. به شصت ساله ها شبیه است. کت و شلوارش سورمه ای و خوش دوخت است. پاهایش به اندازه شانه هایش باز است. ابرو هایش در مرکز به هم پیچیده است
اندامش به هرسو رها نشده . دست ها وپاهایش به هیچ چیز تکیه ندارد فقط به استخوان ها و ستون فقرات خودش استوار است. حرکت اندام و همه بدنش زاویه دار است بدون اینکه نرم باشد و سبک. بدنش مرز پررنگی با غیر خودش دارد
به چشم های هیچکس نگاه نمی کند. نه به پرستاران نه به همراه بیماران.هیچکس مخاطب او نمی شود.همه نام ها ضمیر سوم شخص می گیرند. کلمه های باید و نباید دائما اول جمله های او را پر می کند . جمله ها کوتاه و ناقص اند . کلی و پر ابهام اند و به تفسیر نیاز دارند. به پرسش ها بریده بریده جواب می دهد. ناراحت است از اینکه جمله های دیگران اینقدر علامت سووال می گیرد
هر آن ممکن است پرسشی را بی پاسخ بگذارد یا برای بیمورد بودن آن از کوره در رود . برای همین دیگران فکر می کنند زیاد حرف بی ربط می زنند یا اینکه خیلی بی سوادند ؛ پس به همه کلمه هایشان لباس تردید می پوشانند . شاید و اما و اگر در میان همه کلمه ها پخش می شوند . جمله ها با عذر می خواهم وببخشید و شاید درست باشد و اگر امکان دارد شروع می شود . تن صدا ها آهسته است و موج جمله ها همیشه در سطح پایین حرکت می کند
دیگران در فاصله مشخصی از او قرار می گیرند. با احترامی نابدلخواه و بی اختیار یا جبری و تصنعی . به نظر دستپاچه اند . چند نکته و سووال را در حافظه نزدیک خود گذاشته اند تا از یاد نبرند تا بپرسند که چرا این بیماری ؟ چه دارویی ؟ چه رژیم غذایی ای ؟ چقدر طول می کشد ؟چقدر هزینه دارد ؟
اما او عجله دارد. وقت همیشه برایش کم است. به چند بیمارستان و چند بیمار دیگر باید برسد. چند اتاق عمل در انتظار اوست کمی از حرفها را می گذارد وقتی پشت به بیمار و همراهش کرده و دارد تند می رود
چون پادشاه پر جبروتی است که تنها تاج بر سر ندارد و با الوهیت خویش می تواند مرگ ،زندگی و سلامتی را میان رعایا تقسیم کند و یا چون ژنرالی است که بدون ستاره از سربازان خود سان می بیند

بازي روسري ها




چه اتفاقي مي افتاداگر آن زن ملوان انگلیسی در کنار آن چهارده نفر دیگر نبود؟ او، روسری و روسری هایش چه شکلی به بازی دادند؟و آن را به چه رنگی در آوردند؟ اول دستگيري به رنگ چفيه، وقت بازدداشت به رنگ سياه و به آبي و سفيد وقت عفو و آزادي - عکس از ساتیار امامی

اتاق شناور


خیلی وقت ها پشت فرمان ماشین توي پاركينگ می نشیند . موسیقی می شنود یا با موبایل صحبت می کند يا چيزي مي خواند . ماشین برای او یک اتاق شخصی در خارج از آپارتمان است. تمام دیوار های این اتاق شیشه دارد، همه او را می بینند اما به نظر اينجا از تنهایی بیشتری لذت می برد و انگار اتاق شناورش در کنار اسکله توقف کرده و هرآن که بخواهد می تواند به دریای خیابان فرار کند
ICU
همه بیهوش اند یا در برزخی از بیداری و خواب سرگردان
در یک فضای نه چندان بزرگ ده جسد هنوز زنده،به وسیله دهها لوله اکسیژن و سرم و سیم های مختلف کمی به زندگی وصل اند
فضا سرد است .بدن ها بی حرکت و بدون هیچ استحکامی روی تخت ها رها شده اند
عضلات چهره ها منبسط است چشمها بسته اند بنابر این نه نگاهی می رود و نه می آید . کم یا زیاد اثر دردی عمیق در چهره ها معلوم است که یا پیش از خواب آنها را از پای در آورده و یا همچنان در بیهوشی و نابیداری به آزار آنها مشغول است
فضا سرد است .بدن ها در ضعیف ترین حالت ممکن قرار دارد .جان ، تقلیل یافته و صاحب خود را در مرحله و منزلی برزخی سرگردان کرده .اما سرگردانی بیشتر به دروازه مرگ نزدیک است. اینجا گویی مرحله پیشین سردخانه بیمارستان و غسالخانه گورستان است

دو پیرمرد در زاویه ای از سالن نیمه نشسته و در خواب اند .دنده ها و استخوان های قفسه سینه آنها قابل شمارش اند .صورتی بس چروکیده دارند .به نظر نمی رسد دیگر لحظه ای بتوانند دوباره ببینند ، بشنوند و چیزی بخورند .گویی مومیایی شده اند در حالی که قلبشان به وسیله دستگاه هنوز می زند

زن سالمند و سنگین وزنی روبرو بیهوش است .دستها ،پاها و سرش با عضلات و ماهیچه ها هریک به سویی رها شده ودر تخت فرو نشسته .گویی بدن او با ملحفه سفید، مرزی به جز رنگ ندارد .پرستاری خونسردانه اما با دقت لوله باریک و بلندی را به درون مری و معده او فرو می برد .صدای خرخرهای بی اختیار و دردناک او فضای سالن را پر کرده است اما به نظر خود او از شنیدن صدای خود و درد وحشتناکش بیخبر است
دختری بیست ساله آن دور نیمه نشسته و بیهوش است. چهره او نه تکیده است و نه نمایشگر دردی جانکاه است .گویی در خوابی عصرگاهی فرورفته و خوابهای شیرین می بیند .انگار انگشت سبابه اش لای یکی از ورق های کتاب رمانی که می خواند جا مانده و خواب او را ربوده است
پیشانی بلندی دارد و زیبایی و جوانی اش در اوج است .سرد نیست .رنگ اش پریده نیست و گونه ها ، لب ها و پیشانی اش زنده است اما هیچ نمی شنود و نمی بیند . او از مرگ فاصله دار به نظر می رسد
دایره ای وسط قرار دارد .محل تحرک و فرماندهی زندگی مصنوعی ومجازی مردگان است این دایره پرستاری می کند و امنیت می دهد . گرما در این وسط جریان دارد

روپوش سپیدی به تن کرده ام و کفش هایم رادرکفش های مشمایی فرو برده ام .این خانه ایزوله و جدا افتاده در و قفلی محکم دارد . با
زنگ وآیفون تصویری و ورود مجوز دار به قلعه کوچک و بسته ای می ماند درون بیمارستانی بزرگ
مرگ همه جا پراکنده است با همه سردی و گرمی آن
زندگی هنوز رمقی دارد
این دو در جنگی نابرابر
مرگ پر قدرت ، پر هیمنه و بالا
و زندگی اسیر ، ضعیف و پایین

مدرسهً بدون جمعه
شهر بدون تعطیل
اگر پرده اتاقم را كنار بزنم مجتمع آموزشي وغير انتفاعي ابن سينا در گوشه چپ نگاهم مي نشيند از ميان همه ويژگي هاي اين مدرسه بي وقفه بودن تحصيل دانش آموزان است فكر مي كنم تنها دو يا سه روز در سال به خود تعطيلي ببيند . روزهای اول سال نو تاسوعا و عاشورا و بيست و يكم ماه رمضان
دهها دانش آموز دختر دبيرستاني با يونيفورم مدرسه از اولين ساعت هاي صبح جمعه و روز هاي تعطيل به مدرسه مي آيند و گاه تا ساعت سه يا چهار بعد از ظهر آنجا مي مانند . كلاس هاي آمادگي كنكور، تقويتي ، آزمون هاي هفتگي و شايد هم كلاس هاي آزاد آنها را مي كشاند
این روزهای تعطیل عید هم مدرسه باز است و دختر ها ی ساکن در این اردوی نوروزی، ساعت بیشتری را حتی نسبت به طول سال در مدرسه می مانند . چراغ های مدرسه تا ساعت هفت شب روشن است
در طول مدتي كه دختر ها در مدرسه هستند، خيابان هاي اطراف وضعيتي فوق العاده پيدا مي كند . موجي از ماشين تمام محل هاي پارك را مي پوشاند . صداي بوق ماشين و همهمه زمان ورود و خروج دانش آموزان محله را از شكل و شمايل يك روز تعطيل و خاموشي آن در مي آورد . ترافيك در اين خيابان و در اين ساعت مانند ساير روزهاي هفته است . پدر ها ، مادر ها يا ديگر اعضاي خانواده در ماشين ها گاه براي چندين ساعت منتظر مي مانند
شاید این ادامه یاد گرفتن در روزهای تعطیل دلیلی بر این باشد که در طول چند سال گذشته بي وقفه بودن آموزش به نوعي مارك ، سبك و مد در نظام آموزشي تبديل شده و بخشي از سبك زندگي مدرن طبقه متوسط را تشكيل داده است .نشانه اي براي مدرن بودن و چشم اندازي براي فرداي روشن دانش آموز. تضميني براي تحصيل در مدارس برتر، خاص و مشهور در مقاطع تحصيلي بالاتر وقبولي در دانشگا ههايي با همين صفات و به دست آوردن مقام در المپيادهاي علمي در داخل و خارج ، گرفتن پذيرش و بورس از دانشگاههاي خارجي و قبولي در رشته هاي تحصيلي عالي و پيدا كردن شغل و موقعيت مناسب اجتماعي و حتما تضميني برا ي كسب در آمد بالا و امكان وصلت با خانواده هايي واجد همه امتياز هاي امروزين
هر چند بعد از انقلاب و شايد تحت تاثير انديشه هاي چپ بنوعي شاهد يكسان سازي مدارس بوديم اما در ميانه دهه شصت بعضي مدارس مذهبي باقيمانده از دوران شاه و بخصوص مدرسه استعداد هاي درخشان مجددا شروع به دستچين كردن دانش آموز و ارائه برنامه خاص آموزشي براي آنها كردند.اين روند تا آنجا پيش رفت كه مدارس غير انتفاعي در دهه هفتاد به عنوان نهاد تثبيت شده در نظام اموزشي ما باقی ماند
اين مدارس با ترتيب دادن اردو هايي در روزهاي تعطيل نوروز و تابستان در داخل مدرسه و شهرهاي خوش آب و هوا ، زمان اضافه اي را به طول مدت رسمي و استاندارد آموزشي تزريق مي كرد ند و مي كنند
همينطور برخي از اين مدارس چشم ناظر خود را به ساعت هاي خارج از زمان رسمي مدرسه و به داخل خانه ها و وقت آزاد دانش آموزان مي كشانند برنامه اي سخت و انضباطي براي انجام تكاليف مدرسه تنظيم مي كنند و با اين كار زمان خارج از تسلط خود را نيز به كنترل در مي آورند . بعضي از اين مدارس با برقرار كردن تماس تلفني در ساعت هاي تعطيل مدرسه ازدانش آموزان يا والدين آنها درباره كم و كيف روند انجام تكاليف مي پرسند
اين ها علاوه بر امور آموزشي و تربيتي است كه خانواده ها راسا براي فرزند خود برنامه ريزي مي كنند . آموزش زبان كه در موسسات آموزشي يا به شكل كلاس هاي خصوصي در خانه ها در جريان است و پاي اصلي آموزش جانبي به حساب مي آيد . اين موضوع در مورد زبان انگليسي از سال هاي پيش از دبستان شروع مي شود و گاه تا ميانه اين دوره به پايان مي رسد و بعد از آن بعضي براي ياد گيري زبان دوم اقدام مي كنند
كلاس هاي كمك درسي وآمادگي براي پذيرش در آزمون ها استعدادهاي درخشان و المپيادها و يا كلاس هاي تقويتي و تكميلي هم براه است. آموزش موسيقي و يادگيري نواختن حداقل يك ساز براي بچه ها ضروري است . باشگاههاي ورزشي هم در ساعت هاي تعطيل مدرسه ها معمولا پذيراي دانش آموزاني است كه مي خواهند دست كم در يك رشته ورزشي مهارت يابند و در مسابقات مدرسه يا باشگاهي و حرفه اي مقام و جايي كسب كنند
منظورمن بي فايده بودن اين برنامه ها نيست گاهي آرزو مي كنم از اين نسل بودم و حداقل بخشي از اين مهارت ها را با اختيار خانواده مدرسه و اجبارا در سنين پايين تر فرا مي گرفتم اما اينها همه يعني تعطيل نابرداري آموزش ، حذف جمعه يعني تحصيل بي انقطاع وزندگي آموزشي بي وقفه، حرام بودن تعطيلات و آسايش خيال، اضطراري دائمي، سر كسي را زير آب بردن و براي چند ساعت بي وقفه نگه داشتن
يعني حذف مهماني هاي خانوادگي و ارتباط و معاشرت براي بچه ها ، يعني ساختن ربات و پر كردن او از برنامه هايي مشتمل بر دانشي كه تنها در آزمون هاي ورودي به كار مي آيد .يعني توليد انبوه تحصيلكرده هايي يكسان كه براي اداره يك زندگي عادي وبرقرار كردن ارتباط و تفكري عميق دچار مشكل مي شوند
از آن طرف اينها يعني شهر بدون جمعه، بدون وقفه و يكسره؛ يعني شهر هميشه رسمي و اداري

كاخ گلستان

همه لباس نو پوشیده و رنگارنگ اند. می خندند. در شکل خانواده راه می روند. عجله ندارند. عصبانی نیستند. مضطرب به نظر نمی آیند. خوش اند. ازآثار ملی خود توریست وار عکس می گیرند. باغ ، بوی خوش بهار و طعم تلخ قاجار می دهد

تفرش، در هم آمیزی حس ها و زمان ها -1

تفرش زادگاه پدر و مادر من است. آنها مثل بسیاری از همسایه ها و خویشان خود، پیش از سن ده سالگی مهاجرت کرده و به تهران آمده اند
در طول این سال ها، خانواده من مثل چند روز گذشته هر چند وقت یک بار این نقطه را برای سفر انتخاب کرده اند
تفرش در قاب خاطرات کودکی من یعنی اوایل دهه پنجاه، ناحیه ای است پر مزرعه، پردرخت، پر از امامزاده هایی که گنبد هایشان به سفال های ساده نپخته می ماند، با رطوبتی بمانند شمال و خشکی ای شبیه کویر، پرازقنات، جایی که به محاصره کوهها در آمده، گندم های آماده خرمن کوبی، خیارهای زبرو درشتی که زیر برگها پنهان شده اند و ذرت هایی که آتش می طلبند. تنور نان های سنگین با رنگ قهوه ای روشن و کلوچه های روغنی داغ ؛طلایی و شیرین و زنبورهایی که شاخه های بلند در کندوهای دست نیافتنی و رازآلودشان فرو می رفت و دودسته را پراکنده می کرد؛ هم زنبور ها به هرسو می گریختند و هم ما با ترس نیش هاشان می دویدیم
گردوها قسمت فراموش نشدنی سفر بودند. با پوست سبز و کلفت که اول در ریاضتی مخفیانه باید ازشاخه های بلند پایین شان می آوردیم. بعد پوست ضخیم آنها را می کندیم حالا وقت شکستن پوست چوبین دوم می رسید. پوشش شفاف، نازک و مرطوب آخری را هم باز می کردیم .اما وقت خوردن، بعد از آن همه مرارت و تقلا مغزسفید و روشن ، یک آن در دهان آب می شد و مانند پشمک یزدی لذتی لحظه وار می یافت. آن وقت ما می ماندیم و دست هایی که سیاهی بندهایشان پاک نشدنی به نظر می رسید

گوسفند ها و بزها و بره هایی که در آن چند روز کوتاه سفر به همراه چوپانان کوچک خانه ،ما را به چراگاه می بردند وعصر، خاکی و گرسنه با شانه های خسته بر می گرداندند در حالی که حس بزرگ شدن کوچکی را در ما به جای می گذاشتند
آب آوردن از قنات عزیز با کوزه ها و ظرف های رنگارنگ کار ما بچه ها می شد. صدای شرّه آب در صبح های زود یا وقت غروب، کرخت شدن انگشت ها وقنی چند لحظه در آب سرد می ماندند، بچه قورباغه ها که سر ودمی بزرگتراز تنه داشتند ، ترس از زالوهایی که هیچوقت ندیدیمشان، تاریکی و تاریکی و تاریکی که تمام رودخانه را برایمان چون غولی آماده حمله می نمود وصدای گفت و گوی عابرانی که بی فانوس نزدیک می شدند و بلند بلند حرف زدنشان ،رنگ را به صورت ما برمی گرداند
و شب های تفرش که آن وقت ها زیبایی وحشت انگیزی داشت. ستاره ها یکباره درشت و پرنور می شدند و جایی از آسمان نبود که از این موجودات دلهره آور خالی باشد .گویی به کهکشان بی نهایتی سفر می کردیم و اگر دست ها کمی درازتر می شد،می توانستیم ستاره بزرگی بچینیم.حس می کردیم معلق وبی وزنیم و به محاصره این موجودات زنده و روشن درآمده ایم . خواهر چهار ساله من هر شب از حیرت وترس به گریه می افتاد و جرات نگاه کردن به این تاریکی فراگیرو ستاره هایش را نداشت و بی خواب می شد
آن روزهای من با خاطرات دوره کودکی بزرگترها در هم می آمیزد .من همزمان در کنار دایی ها و عمو ها و خاله ها و عمه ها بزرگ می شوم. از انبار بادام و گردوی خانه پدری مادرم آنچه می خواهم برمی دارم، مرگ مادر مادربزرگم را می بینم .با بچه ها به مکتب خانه پدربزرگم می روم باسواد می شوم ،خط خوش می نویسم و قران می خوانم . قحطی، گرسنگی، وبای حاصل از جنگ جهانی اول، جنازه دهها بچه و نوجوان را جلوی چشم من می گذارد. با گرماو دود حاصل از آتش کرسی ، به همراه مادر و خاله ودایی هایم از خواب می پرم و با دعواهای پدر بزرگ و مادر بزرگم بزرگ می شوم و نام دهها میرزا و دوله و وزیر وخوشنویس و پروفسور که زادگاهشان تفرش و آشتیان و فراهان بوده بارها و بارها از زبان بزرگتر ها می شنوم
تصاویر شب ها و روزهای آن سال ها برای من بهشت گونه ای بی زمان و مه آلود است. نور ،هوا، باد ونسیم ،رنگها ،صداها، زمزمه ها و سکوت ها و جنس همه اشیا ،جدای از من و فضایی است که در آن حال را سپری می کنم
زندگی شاد و پر روایت است. پر از ترس های شیرین و پر از حس های ناب. پس هر پیچی ،دیواری و درختی ماجرایی در انتظار است .خطر همه جا هست .برق و نور الکتریکی وجود ندارد ،لوله کشی و آب تصفیه شده نیز ، تا آمدن تلفن به این بخش چند وقتی مانده وحالا حالاها از موبایل ، اینترنت وتلویزیون در ذهن مسافر من به تفرش خبری نیست. پزشک و درمانگاه دورند. خودروها هر چند ساعت یک بار خاک محوطه جلوی خانه ها را به هوا می برند. آدم ها هستند با همه صفت ها ،همه کینه ها و حسادت ها و محبت ها
اما صدای سحرگاهی خروس ها ی هفت رنگ و خنکای ملافه های سفید که در ایوان ها رو به آسمان ظلمانی و ترسناک پهن می شود و صدای شغال های وگرگ هایی که از دامنه کوه می رسد، خواب شیرینی است که دوست ندارم از آن بیدارم کنند
عكس بقعه ابوالعلي است كه روزشنبه سوم فروردين گرفته ام گنبد كج نيست اشكال از عكاس است
اين هم سايتي درباره تفرش
بازدداشت یک مدلول بلند پایه
اولین عکس ها ی بازدداشت شهرام جزایری، او را در یک هواپیمای اختصاصی نشان می دهد در حالی که در هم پیچیده و زخمی است. ناخوابیده و ژولیده به نظر می آید همینطور سخت اندوهگین ،غافلگیر و ناامید
عکس دیگری نیزدارد که پس از فرود و ظاهرا در فرودگاه از او گرفته اند. این عکس مکان نشستن او را به پاویونی تشریفاتی شبیه می کند. با مبلمان و گچبری های طلایی . حالت اودر این عکس ها - وقتی عکس های پیشین او را دیده ایم - شبیه به شاهزاده ای است که به بند گرفتار آمده ونجیب زادگی و اشرافیت او گل آلود شده. دیگر لبخند های میلیاردر شیک پوشی را در صورت ندارد که از فرار یا تبرئه خویش مطمئن است
حالا او دستبند در دست، پشت میله ها و دیوارهای بلند است. اما آنها که از دیروز خبر دستگیری او را شنیده اند و من در معرض واکنش انها در قالب کلمه ها و جمله ها وحالت های صورت و بدنشان بوده ام، چه در محیط خانواده چه در محل کار و تحریریه و همینطور نوجوان و میانسال، از دستگیری او شادمان نشده اند و بازدداشت او برای آنها خبر خوشی نبوده است. گویی دستبند او را انکار می کنند و بازگشت او را برنمی تابند
در یادداشت دیگری نوشتم " شهرام جزایری دالی که قرار بود به فساد ستیزی نظام دلالت کند فرار کرد. او بازدداشت شده بود تا به یک نشانه قوی برای عدالت گرایی و فساد ستیزی نظام بدل شود .اما فرار او لایه اول را به گوشه ای راند ه و لایه های بعدی را به سطح آورده. یعنی همان چیزی با قدرت خوانده می شود که پیش از این قصد جدی برای پاک شدنش در کار بوده"
برای من لبخند شهرام جزایری در عکس ها یی که روزنامه ها و سایت ها در کنار خبر فراراو منتشر می کردند، لبخند مجرم فرار کرده ای بود که زیرکانه تغییر معنای خود را جشن گرفته است

حالا متولیان جستجوی او، این دال فراری را دست بسته در محملی با شکوه، در هواپیمایی اختصاصی و در فضایی پاویون وار چون مقامی بلند پایه حمل می کنند تا مدلول از دست رفته را شکوهمندانه در جای اول خویش بنشانند و بگویند که هیچکس نمی تواند از چنگ عدالت وقدرت فسادستیزآنها بگریزد
در حالی که مردم ناباورانه می خواهند دوباره نتیجه بازی را به نفع دال فراری و مدلول آن تغییر دهند و این متولیان در یافتن او ناتوان باقی بمانند و با او همدست به نظر برسند
مرتبط: فرارمدلول
ویترین كتاب
متني براي خواندن
اين روزها اگر وارد دانشكده علوم اجتماعي و ارتباطات دانشگاه علامه شويد، ميز بزرگ پراز كتابي شما را به خود مي خواند. كتاب ها برای مدت کوتاهی به نمایش گذاشته و فروخته می شوند و كتابفروشي تخصصي ودائمي دانشكده در درون ساختمان قرار دارد
اولين چيزي كه احتمالا جلب توجه مي كند عنوان كتاب هاست و بعد تركيب آنها و پس ازآن شايد اين سووال برایتان پيش بيايد كه چرا اين كتاب ها اينجا به نمايش درآمده و یا اینکه ميزان فروش آنها چقدراست والبته اينكه كدام يك از اين كتاب ها براي دانشجويان اين دانشكده خاص جذابيت بيشتري دارد
در ميان اين كتاب ها نام هايي هست كه به كار كودكان مي آيد" سگ خالدار، دنياي الفبا و پازل شنگول و منگول"؛ چند كتاب عمومي آشپزي و البته يك كتاب تخصصي با نام "طرز تهيه 27 سس" همينطور دائره المعارف بانوي خانه" و" گنجينه خانه داري "نيز ديده مي شود
شايد بتوان كتاب هاي زير را هم در يك گروه جاي داد : "101 ايده رمانتيك ، نكات اساسي براي شروع ازدواج ، روانشناسي همسر ناسازگار و زن شاداب، فرهنگ تربيت كودكان و ماساژكودكان ؛ درمان طبيعي اعصاب، هنر برقراري ارتباط، مدير يك دقيقه اي ، رمز موفقيت ميليونرهاي خودساخته، كپسول مديريت " و اين چند كتاب را هم بتوان با هم رديف كرد" خاطرات يك مغ ، كليات تعبير خواب، راهنماي جامع استخاره، چهار طالع بيني " و در گروهي ديگر: چند مجموعه شعر از شاملو، پروين اعتصامي، فروغ، حافظ و سعدي كه بيشتر در قطع جيبي عرضه شده اند؛ كتابهاي جلال ال احمد و پائولو كوئيلو و همینطور كتاب های مذهبي با عنوان هايي مانند"ما امام زمان را ديده ايم" يا زندگي نامه معصومين و آموزش نمازرا هم اضافه کنید
این فهرست کمی طولاني شد اما اصرار داشتم كه اول نام كتاب هاخوانده شود و بعد چند نكته را يادآوري كنم

شايد هر سال بررسي و تحقيقات زيادي درباره ميزان فروش كتاب و سرانه مطالعه انجام شود والبته بررسي كنندگان در اين تحقيقات ازشمارگان و نوبت هاي چاپ كتاب وفهرست فروش آنها براي تحليل سبك مصرف كتاب در ايران استفاده کنند و يا از راه نظرسنجي، سليقه مخاطب را بسنجند. همينطور شايد كساني از طريق تحليل محتواي عنوان كتاب ها، رده سني مخاطبان ونوع و موضوع كتاب ازرابطه كتاب و كتابخوان تصوير روشن تري عرضه كنند
اما به نظر راه ديگري هم وجود دارد و آن هم تحليل ويترين كتابفروشي ها به مثابه يك متن فرهنگي است تا هم معلوم شود علاوه بر كتابفروش، مشتريان رسانه ها، فرهنگ عمومي و قدرت سياسي چگونه وتا چه اندازه در چيدن ويترين ها نقش دارند و در مقابل، اين چينش با عنوان ها و تركيب خاص خود چگونه و چقدر ذائقه خوانندگان، عابران و مشتريان را مي سازند و بقولي بر مي سازند

همينطور زمان چه تاثيري بر ساختن اين سليقه دارد. مثلا ببينيم ويترين كتاب ها و ميز هاي فروش آن در دهه چهل و بعد اوايل دهه پنجاه با اواخر آن چه تفاوتي مي كند همينطو كتابفروش ها چه كتاب هايي را در ابتدا و ميانه و آخر دهه هاي شصت و هفتاد برجسته و تبليغ كرده اند و حالا اين لحظه كه روزهاي آخرسال هشتاد و پنج را طي مي كنيم چه چيزهايي را پيشنهاد مي كنند
شايد بعضي ها ميزهاي فروش كتاب در سال 57 و 58 در دانشگاهها را بياد بياورند. فضاي ايدئولوژيك آن زمان و تكثر و تفرق سياسي و وجود چندين گروه وحزب، سفره هايي رنگارنگي را براي دانشجويان پهن مي كرد كه مهم ترين خصلت آن اگر درست بياد بياورماين بود كه كمتر كتاب مشتركي درميان آنها به چشم مي خورد . فضاي سياسي بعد از خرداد سال شصت كالاهايي رااز اين ويترين برداشت و چيز هايي را جايگزين كرد. مثلا كتاب هاي شريعتي يكي دو بار از اين ميز ها حذف شد و دوباره به سر جاي اولش برگشت . نگاهي به محتواي ويترين ها و ميز هاي فروش كتاب در دوره اصلاحات باكتاب هاي جايگزين شده آن تفاوت معنا داري دارد
موضوع خيلي وسيع تر از يك نوشته وبلاگي است اما شايد خواندن ميز فروش كتاب دانشكده علوم اجتماعي كه بي شباهت با عموم ويترين كتابفروشي هاي شهر نيست بتواند پايان دهنده این مطلب باشد
كتاب هاي كودكان: در اين سال ها نشانه هاي زيادي از تغيير جايگاه فرزند در خانواده نسبت به نسل هاي گذشته ديده و شنيده ايم موجودي كه به محور اصلي خانواده تبديل شده خوراك، آموزش ، تربيت ،تفريح و سلامتي روح وجسم او بشكلي افراطي مورد توجه پدر و مادر و اطرافيان است. براي همين در هر خانه رديف يا رديف هايي از كتابخانه به اين موضوع اختصاص دارد
غذا: شهر، خانه و رسانه ها دائما از عناصري پر مي شوند كه به طور مستقيم و غير مستقيم به خوردن ارجاع مي دهند بخش
مهمي از محتواي رسانه ها، گفت و گوهاي افراد و پيام هاي شهري و ذهن و وقت مردم را، خوردن پر مي كند . حتي حضور اين همه متخصص تغذيه و رژيم غذايي و هشدارهايي كه كم تر خوردن را توصيه مي كند نيز به حضوري قدرتمند مربوط مي شود
موفقيت : وجود اين همه كتاب هاي موفقيت و رمز ورازهاي آن و ارائه راه حل هاي يك دقيقه اي و يك شبه، روحي را تداعي مي كند كه حس عقب ماندگي بزرگی آزارش مي دهد و البته نمي خواهد براي رسيدن به مقصد با پاي پياده برود حتما آسانسور ويا هواپيماي فوق سرعت نياز دارد . حضور کلمه هاي كپسول ، يك دقيقه ، رمز ، گنجينه و دائره المعاف(چهل صفحه اي ) در تيتر كتاب ها از همين بي صبري نشانه دارد
مشکلات ارتباطی : شکست های عاطفی، سختی های ارتباط گیری در گروه، دعواهای خانوادگی و طلاق، نیاز به جلب توجه و نظر دیگران و شاید بازاریابی عاطفی باعث شده تا كتاب هايي به بازار سرازير شود و راه حل هايي آسان وعملياتي را آموزش دهد
كمبود هاي روحي : شيوع اضطراب، افسردگي و پرخاشگري ها وانواع اقسام ناراحتي هاي روحي، تشنگي خواننده را به خودآموز هاي روان درماني افزايش مي دهد همينطورخستگي عمومي از استيلاي برداشت خاصي از دين مردم را – كه اينجا به ميزانشان كار نداريم _ به سمت فرقه هاي عرفاني شرقي و غربي و همينطور جادو وتعبير خواب مي كشاند
زبان: اينجا هم منظورم زبان خارجي است و هم بيشتر زبان نوشتن . مخاطب اين ويترين ها از زبان پيچيده بيزار است به همين دليل اكثر اين كتاب ها با زباني همه فهم ، بي پيرايه و آسان نوشته مي شود
كتاب هاي غايب : چه كتاب هايي در بساط كتابفروشي ها برجسته نمي شود ودر ويترين نمي نشيند مثلا خوانندگان به كتاب هاي سياسي علاقه ندارند يا فضاي حاكم اجازه نمي دهد يا قدرت سياسي نمي گذارد و يا اين كتاب ها اصلا به چاپ نمي رسد ؟
از كتابفروش پرسيدم كه چه كتاب هايي را دانشجويان مي خواستند كه شما نداشتيد اولين نام كتاب فرويد بود كه بعد كتاب هاي اجتماعي و تخصصي را به آن اضافه كرد
و پيش از آن كتاب هاي كوئيلو ، آنتوني رابينز، شل سيلور استاين، جبران خليل جبران ، شاملو، تربيت كودكان، مشيري ، امام زمان سيره النبي و گنچ هاي معنوي را فهرست پرفروش خود خواند و در آخر كتاب آشپزي با مایكروفر را در صدر نشاند
پيوند قرنيه
ويترين ساعت سازي مانند يك آكواريوم خالي، بدون آب و ماهي بود . تا ساعت ساز بند و باتري ساعتم را عوض كند روبه خيابان ايستادم و از پشت آكواريوم به تماشاي بيرون مشغول شدم. ماشين ها بالا مي رفتند ؛ در ضمن پايين هم مي آمدند. مردي در جوي خالي خيابان وليصر راه مي رفت و با تلفن همراهش حرف مي زد. جوي هنوزدر دست تعمير وعميق است براي همين فقط نيمه تن مرد پيدا بود. روبرو مخروط بزرگي از گوشت دور محور كباب تركي مي چرخيد . دست هاي مردم پر از ساك هاي خريد بود . يكي ميان آن همه ماشين با اسكيت سر مي خورد و شيب خيابان هم كمكش مي كرد . دو نفر هم كمي جر و بحث مي كردند
براي من اين قاب غريبه بود. هيچوقت نشده بود كه حركت كننده هاي خيابان بيايند و بروند در حالي كه من بدون دليل و براي دقايقي طولاني به تماشا ايستاده و البته علامت سووالهاي زيادي را در نگاهها رديف نديده باشم
ياد آن دو استاد فرانسوي افتادم كه در انجمن انسان شناسي از يافته هاي تحقيق خود مي گفتند . يكي از جالبترين هايش اين بود كه در خيابان هاي خاورميانه تنها مردان مي توانند بايستند و دليل مهمي هم نداشته باشند. البته اين قاعده در قاهره يك استثنا خورده بود. پارك ها تنها جايي بودند كه زنان مي توانستند توقف كنند
قاب روبروي من براي اين غريبه بود چون مردانه بود من با چشم دیگری می دیدم

تبخال

روح تب مي كند اما به تن خال مي افتد

فرار مدلول


شهرام جزایری دالی که قرار بود به فساد ستیزی نظام دلالت کند ، فرار کرد
او با داشتن دارایی و ارتباطات گسترده درون قدرت بازداشت شده بود تا به یک نشانه قوی برای عدالت گرایی بدل شود

هرچند این تنها لایه اول دلالت به حساب می آمد و مردم به لایه هایی دیگری از ماجرای شهرام جزایری نفوذ می کردند و چیزهای دیگری را می خواندند. مثلا از خود ناباوری نشان می دادند یا بازداشت ، محکومیت و افشاگری های هم نشین آن را تسویه حساب سیاسی می شمردند
حالا او با فرار خود، لایه اول را به گوشه ای رانده و لایه های بعدی را به سطح آورده ، یعنی همان چیزی دارد با قدرت خوانده مي شود که پیش از این قصدی جدي براي پاک شدن آن در کار بوده است
شدت پاک کنندگی فرار به حدی است که فرمان برکناری های بزرگ وتنبیه های بی سابقه نیز نمی تواند معنای اولیه را برگرداند و
ترازوی عدالت را میزان نشان دهد
بیشتر عکس هایی که این روزها از شهرام جزایری در روزنامه ها و سایت ها منتشر می شود، درست مانند یک کاریکاتور، لبخند مجرم فرار کرده ای را بزرگ کرده اند که زیرکانه تغییر معنای خود را جشن گرفته است

برج

اگر شب ها بزرگراه رسالت را به طرف غرب مي آييد وقتي تونل را تمام مي كنيد ، ساختمان بلند مرتبه تهران را نگذرانده منتظر ديدن برج ميلاد باشيد از انجا تا رسيدن به پل شيخ فضل اله كه پايه اصلي برج است ، ببينيد اين برج چراغاني شده در دل شب چه تفاوت هايي را در اين مسافت كوتاه به رخ مي كشد و چه شخصيت هاي متفاوتي را از خود بروز مي دهد . چقدر جابجا مي شود و چه احساس هاي جداگانه اي را نسبت به خو د در شما خلق مي كند
گاه با تمام وجود به شما نزديك مي شود و بلافاصله دور مي رود و در حاشيه بي خيال مي نشيند . گاه بالا ست و هول انگيز . شما را كوچك مي شمارد گويي كه همينك در زير پاهايش له مي شويد و بعد بلافاصله سرد ، كوچك، بي اعتنا و فاخر از دور نگاه مي كند . در يك لحظه فقط سرش نزديك است و تمام اجزاي دكل قابل تشخيص است . ساكت نگاه مي كند ، ترسناك است
حضورهاي پي در پي و متفاوتش در اين تكه راه كوتاه سنگين است نمي توانيد خود را به نديدن بزنيد