زانتیا بهتراست یا آلزایمر

هربار که از جلوی تابلوی " انستیتو کانسر" در خیابان باقرخان یا دکترقریب عبور کرده‌ام به یاد بیمارانی افتاده‌ام که در دایره لغت‌های انگلیسیشان کلمه کانسر وجود ندارد و آن را یک اصطلاح تخصصی و پزشکی می‌دانند که هنوز معادلی برای آن در فارسی ساخته نشده است یعنی که از بیماری خود خبر ندارند
یا اگر معادل آن را می‌‌دانند با هربارمراجعه به این موسسه برای آزمایش، ویزیت و یا شیمی درمانی، این غول زشت و قدرتمند درقالب آن" کلمه" معمول ظاهر نمی‌شود
این را ازاین جهت می‌گویم که کلمه سرطان دردناکتر، پایان‌دهنده‌تر و یاس برانگیز‌تر از "کانسر" به نظر می‌آید. کشنده‌ای است که مرگ را از موعدی طبیعی، دور یا احتمالی - فردایی، به وقتی حتمی، پیش‌بینی‌پذیر، نزدیک و امروز-ی تبدیل می‌کند. زندگی را به رنگ خاکستری درمی‌آورد؛ کام بیمارو خانواده‌اش را تلخ می‌کند و مسیرزندگی را به طور موقتی یا دائمی تغییر می‌دهد. اینها همه ناخوشبختی و درنتیجه فرودستی را در ذهنیت عمومی به دنبال دارد. برسراین بیمار و خانواده‌‌اش معمولا سایه‌ای از تاسف، همدردی و استثنا بودن سنگینی می‌کند
بنابراین هرچه بیمار واطرافیان او را از کلمه "سرطان " دور و هرچه آن را پنهان کند، تسکین‌دهنده‌تر است.همینطور هرچه این بیماری وامثال آن، لباس کلمه‌های ناشناخته‌تری را بپوشند، بهتر و به وضعیت باثباتی از منزلت نزدیک‌تراست
شاید این یکی از دلایلی باشد که نهادهای پزشکی بین‌المللی اصراردارند به " دچار ایدز" شده بگویند "حامل ویروس اچ آی وی"

به هرحال شوهر " شهین خانم" یا " عیال خسرو خان" ، بیشتردوست می‌داشتند علاوه بردلایلی که دراین پست خواندنی و پذیرفتنی آقای دکترقاضیان آمده، به جای آلزایمر زانتیا گرفته باشند

نماز باران

اینقدر بوی باران از لای پنجره توی صدای امام جماعت ریخته بود، که وسوسه شدم به او اقتدا کنم

ترس با لهجه

صدایی ده دوازده ساله بود. زود فهمیدم از خواب بیدارش کرده‌ام. گفتم: " شماره شما روی گوشی من افتاده بود". به جای جواب نفس نفس می‌زد. ترسیده بود. به خواب مانده‌ای در روز کنکور شبیه بود. دیرکرده یا تکلیف ننوشته‌ای ایستاده در چارچوب در کلاس. با رنگ ِ پریده. نور‌دیده‌ای در اتاق تاریک.گیج بود انگار داشت خوابی می دید که با یک خواب دیگر برش می‌خورد
ترس بکری که لابلای کلمه‌ها و صدایش می‌ریخت، دلم را ریش می‌کرد. شاید با یک جیب‌بر ِ درحال فرار، عوضی‌اش گرفته باشند گنجشکی بود که ازسرما می‌لرزید. خیس و کوچک بود. دلم می‌خواست زیر چادرم، پنهانش کنم
پاره و بریده بریده گفت:" من خواب بودم الان ازخواب ببدارشدم، نمی‌دانم؛ شماره‌ای نگرفتم." لهجه داشت لهجه‌ی خراسانی. یک خراسانی ِ خراسان ندیده
قطع کردم اما ازصبح صدای قلبش یکی در میان با قلبم می‌زند

دعای مستجاب‌زده

به آناهیت که مشغول کار وحرف زدن با مشتری‌اش بود سلام کردم واسمم راتوی دفترش نوشتم. مادلن ازآنطرف تا مرا دید گفت زیارت قبول. رفتی مشهد؟ یادم افتاد ازمن خواسته بود حرم که رفتم یادش باشم و یک اسکناس دوهزارتومانی هم داده بود تا توی ضریح بیندازم. گفته بود تا حالا مشهد نرفته ولی امام رضا را دوست داره. بعد هم اضافه کرده بود که "من توی دین خودمون آدم مومنی هستم ". گفتم شب قدرتوی صحن یادت بودم ولی نذرت رو توی صندوق انداختم
آناهیت اما امروز، روزخوشحالی‌اش بود. آخرکار گفت تا آخرآبان که نمیایی اینجا ؟جوابم مثبت بود. بعد خبر داد بالاخره ویزای امریکایش آمده، همین دوسه روزپیش. بلیت راهم رزروکرده و اگر دیگرمرا ندید اینباررا خداحافظی حساب کنم
نفهمیدم چرا خبری را که اینقدربرایش مهم بوده، وقت تمام شدن کار و رفتنم می‌دهد. شاید گذاشته بود مثل همیشه خودم بپرسم. من هم که فکرکرده بودم شاید پرسیدن چند باره ناراحتش کند
حالا بعد ازدوسال انتظار، آرزویش برآورده شده بود. خیلی‌ از مشتری‌ها از ماجرای زندگیش، طلاقش وتصمیم دسته جمعی خانواده اش برای رفتن وکلاس زبان رفتن‌های مکررش در روزهای جمعه و نگرانی ‌اش از آینده‌ای مبهم درامریکا خبرداشتند. وقتی توی نوبت می نشستی‌، می‌شنیدی داره تعریف می‌کنه

بهش تبریک گفتم دلم هم کمی گرفت که شخصیتی چسبیده به گوشه‌ای از زندگی‌ام در حال جدا شدنی همیشگی است. مثل شاخه کوچکی که ازدرخت کنده می‌شود। اما شوق او سرایت کننده بود. چه احساس خوبی! یک انتظارچندساله وغیرممکن، ممکن و یک آرزو برآورده شده بود. اصل حاجت مهم نبود من لبالب یک دعای تازه مستجاب شده بودم। بوی نانی را می داد که از تنور بیرون آمده بود یا پوسته‌های ورقه ورقه‌ی نازک و سفیدی که هنوز روی چهره‌ی صورتی نوزادی یکروزه است

چند باربه زبانم آمد ازاو بخواهم پیش ازرفتن چند تا عکس از چهره‌اش بگیرم।اما نگفتم چرا؟ نمی‌دانم. شب خواهرم گفت هدیه ای برایش بخریم. فکرکردم همانموقع وقت خوبی است تا ازصورت مهتاب‌زده و رنگ پریده‌اش، ازچشم‌های سبزش که باحلقه گود افتاده وتیره‌ای درزیربرجسته شده و اندوهی که ازآن ته، همنشین یک لبخند بزرگ می شود، قاب بگیرم

به زبان اصلی

وقتی کنار گوش من با هم ارمنی حرف می‌زنند، انگاردرحال تماشای یک فیلم بدون زیرنویس از اروپای شرقی هستم. هم قیافه و تن‌شان هم زبانشان وهم شخصیتشان شبیه آنهاست. یا شبیه ارتدوکس‌های روسی.

چقدرراحت‌اند وقتی می‌دانند کسی که گوشش نزدیک دهان آنهاست یک کلمه هم ارمنی بلد نیست. فقط از موسیقی کلام و نگاه‌های ریز، بالا و پایین رفتن تن صدا و نزدیک و دورشدن دهان‌شان، خنده های یواشکی و حضوراندکی هراس و لذتی که دراین خلوت " نازبان‌فهمی" من به دست آورده‌اند، می‌توان فهمید احتمالا درباره رییس وحاشیه‌های محل کارشان - آرایشگاه - صحبت می‌کنند

فکر کردم چرا توی این چند سال از آنها یا از آلینا چیزی یاد نگرفته‌ام. اما دیدم اگراینجا رو انتخاب کردم به خاطرنفهمیدن زبان‌شان ولذت بردن ازبی معنایی کلمه‌هایشان بوده

کاملا مرتبط: کارخانه آرایشگری

کیوسک‌خوانی درتهران

هر روز از ساعت 7 صبح یا شاید هم زودتر دور و برش غوغایی است. آن کیوسک مطبوعاتی را می‌گویم که در کنار یکی از شلوغ‌‌ترین میدان‌های شهر برپاست. حریم، حاشیه‌ها و حیاط خلوتش مانند خیلی ازکیوسک‌ها از حدود دیوارها و سقف چوبی‌اش فراتر می‌رود. پیشخوان کوچک و بساط بزرگ‌تری که روی زمین پهن کرده، هفته نامه‌ها و ماهنامه‌هایی که مثل رخت روی بند آویزان اند و با باد تکان می خورند. ستون روزنامه‌هایی که کنار دیوار چیده ‌و بلندترینش آگهی‌های همشهری است. خود کتابی شده که دیگر وظیفه لای روزنامه گذاشتنش را سلف سرویس‌وار به عهده مشتری گذاشته‌اند، بعد خود همشهری همینطور ایران و جام جم که لابد پرخریدارترند. دنیای اقتصاد و کم کم روزنامه‌های سیاسی مثل اعتماد، اعتماد ملی و با یکی دو فاصله کارگزاران وتازگی‌ها خورشید و همینطور لاغرترهایی که نام‌شان یادم نیست. این ردیف درست مثل یک نمودارِ ستونی است که از ردیف دوم و بخصوص چهارم به بعد یکباره سقوط می‌کند

به موازات این ستون کاغذی، یک ستون گوشتی از مردم – به طورمعمول مردان - صف می کشند از همان همشهری شروع می‌کنند، تیتر‌ها را می خوانند و جلوتر می‌آیند، درحالی که جابجا دست‌هایی به زحمت از لابلای تن شان داخل می‌شود تا روزنامه‌ای بردارد
این صف اما در مقایسه با تجمعی که در برابر دیوار سمت راست کیوسک برگزار می شود، کم رنگ است. هشت روزنامه ورزشی در دو ردیف چهارتایی با غلبه‌ی رنگ‌های قرمز و آبی و خیلی مرتب، نیمه‌ی بالای دیوار را می پوشانند. اگر تمام کیوسک را یک روزنامه ببینیم، اینجا تای اول صفحه اول آن است
روزنامه فروش درست زیر این نیم‌صفحه تخته‌ای گذاشته و روی جوی آب را پوشانده. روزنامه‌های کیهان، رسالت و جمهوری و دیگرروزنامه‌ها همینجا نشسته‌اند درحالیکه فقط نام و لگویشان پیداست. هر تیتراول زیر روزنامه‌ دیگر پنهان شده ‌است. انگار این روزنامه‌ها تنها یک تیترفرعی و کوچک هستند واهمیتی ندارند تا با سوتیتر،عکس یا نیمی ازمطلبشان در صفحه اول کیوسک چاپ شوند. اگرمی‌خواهید وعلاقه دارید باقی متن را بخوانید، به صفحه... مراجعه کنید. یعنی مثلا روزنامه‌ی رویی را بردارید تا ببینید نیم‌صفحه اول کیهان چی نوشته است

داشتم می‌گفتم برای همین تخته وروزنامه‌هایش است که ورزشی خوان‌ها مجبورند درحاشیه خیابان وپیاده رو بایستند و حلقه بزنند
قیافه‌ها – که باز معمولا مردانند- خیلی جدی‌تراز قیافه‌ی همشهری و ایران و اعتماد‌‌خوان‌هاست. ابروها را دروسط گره زده‌، چشم‌ها را ریز کرده‌، صاف ایستاده یا تنه را روی یک پا تکیه داده‌اند. بعضی‌ها هم کمی گردن راکشیده‌اند و یکی یکی وبا دقت تیترهای ورزشی را می‌خوانند. خنده ای هم روی لب ندارند. خطوط چهره هم بیشتر به خواندن می‌ماند تا اظهارنظر، تحلیل و یا اطمینان. حداقل من تا بحال چیزی ندیده‌ام

تیترهای ورزشی همیشه خودمانی‌، کوچه بازاری، نقل قولی، لات منشانه، زمین چمنی و به قول روزنامه نگارها زرد است. امامعلوم نیست چرا این وضعیت غیررسمی درحس و حال وشخصیت خواننده‌های ایستاده‌ی ما یا به قول آقای حسین قندی " مفت خوان‌ها " منعکس نمی شود. ردیف نیست، تجانس وهمرنگی ندارد

تکیه‌کلام های کوچه بازاری و شایعات و حرف‌های خاله زنکی- یا عمو مردکی- ، رجزخوانی‌ها و تهدیدهای بین‌باشگاهی خیلی داغ و جدی است. جوری است که دراین شلوغ‌ ترین و پرخواننده‌ترین بخش کیوسک، انگار نگاه‌ها دارد تیترهایی مثل واقعه 18تیر، سقوط یا دستگیری صدام، تبریک ناطق نوری به خاتمی برای پیروزی در انتخابات، فرو ریختن برج‌های دو قلوی نیویورک، پیروزی احمدی نژاد، ترورحجاریان را می خواند. کمی اغراق می کنم ولی اتفاق‌ها و رویدادهای دست دوم‌-ی را بیاد نیاوردم

اما مطمئنم که این خبرهای سرخ و آبی مثل شبه نقل قول‌های افشین قطبی از کتاب‌های آموزش موفقیت و قهر و دعوای علی کریمی، ناسزاهای علی دایی درکنفرانس‌های مطبوعاتی درچهره این خواننده‌ها از خبرهای رسیدن نرخ تورم به رقم 30، سقوط قیمت نفت، دعوای رییس بانک مرکزی و رییس جمهوری، کاغذ پاره بودن یا نبودن مدرک برای وزیر و وکیل شدن، طرح تحول اقتصادی، نام‌های انتخاباتی مثل مک‌کین، اوباما، خاتمی، کروبی، قالیباف، صدورقطعنامه سوم شورای امنیت علیه ایران و بالاخره سرمایی که پیش‌بینی شده 5/1 برابر سرمای سال پیش است، مهم‌تربه نظرمی آید. بدن، نگاه، تعداد وحال و حسشان که این رامی‌گوید

دومینوی بازار

بازار، هنوز"بازاربزرگ تهران" است که "تعطیل شدن " یا به تعطیلی کشاندن"، "تعلیق و اغتشاش" ،"اعتصاب" ،" اعتراض" و تجمع اصناف" آن، خبری داغ است که زود تیترمی شود، دهان به دهان می چرخد، بازتاب جهانی رسانه‌‌‍‍‍‍‍‍ای پیدا می کند، کرکره ی پایین مغازه هایش وخلوتی گذرهایش کادر خوبی برای عکاسان می بندد

بازارو اعتصابش معاون رییس جمهوری را به سخنرانی در جمع بازاریان می کشاند، برای " عادی شدن وضعیت امنیتی آن" پلیس مراقبت می کند و بالاخره اصناف را هم وزن دولت می کند و این دو را سریک میز مذاکره می کشاند. هرچند ریشه ماجرا به "اراذل و اوباش" نسبت داده شود وبازاریان به "هوشیاری" دعوت شوند "

بازار هنوز وزن زیادی دارد. بار 30 یا 40 سال پیش را تداعی می کند. " شروع کننده" ، "حرف آخرزننده" ،" تعیین کننده"، " نهایی " ناراضی" ، " کاری" ، " قابل تحلیل " و "سرایت کننده " می نماید. بازارخاصیت "دومینو" یی دارد
اول اصفهان، بعد تبریز، بعد تهران، اول تجمع درمسجد امام بعد تعطیلی تیمچه طلافروشان بعد پارچه فروشان بعد فرش فروشان

کلمه های صنعت، بانک، صنایع دستی، گردشگری، بورس، تولید، نفت خیلی وقت است که رنگهای گرمی خورده اند اما اعتصاب وتعطیلی یک بازارسنتی و" بازگشایی و "عادی شدن فعالیت آن " همچنان نشانه پررنگی است. پررنگ تراز کلمه های دانشگاه ومعلمان و اعتصاب هایشان
شاید بازار دوستی است قدیمی همراه و ثروتمند، باید کنار باشد نه روبرو

رقص یا آواز

بیشتر "رقص شترمرغ "بود تا آواز گنجشک ها

دالایی لاما در پیله

روبروی من ایستاد. موهایش را از ته زده بود. پوست سرش، سرخی غروب ر ابرمی گرداند. قدبلند بود هرچند ده دوازده سال بیشترنداشت. با دو پسردیگر حیاط مزار" مولانا زین الدین" را بالا وپایین می رفتند، دورمی زدند، می خندیدند
روبروی من ایستاد
نگاه عمیقی داشت. ترکیبی بود از خامی و پختگی، کودکی و پیری. ترس به جان آدم می ریخت. به دالایی لامایی بالقوه شبیه بود. یا پیامبروامام وقدیسی که هنوز در پیله است. کسی از آینده اش خبر ندارد
قوی بود ، نفوذ می کرد
گویی همین الان می توانست دهها غزل رااز بر بخواند یا جواب معمای لاینحلی را آماده دارد و درضمن می تواند دعوای پیچیده ای را قضاوت کند
باهوش بود اما کمیت نداشت
می آمد که بگوید درذهن من چه می گذرد. نامم چیست و چه زمانی قرار است برگردم . همینطور خاطراتم را از بربود
انگار سرش چند کتابخانه سوخته ونسوخته را باردار بود
گویی هیچوقت نوزاد نبوده ، راه رفتن را یاد نگرفته یا حرف زدن را آغازنکرده . همیشه همینطور بوده و خواهد بود
دور بود، سنگین و پرراز
نگذاشت عکسی از او بگیرم

....

مدت هاست نمی نویسم . نه دلیلی برای نوشتن دارم نه توجیهی برای ننوشتن. بهتردیدم بخاطر دوستانی که به اینجا برای خواندن چند سطری سرمی زنند و همان نوشته ی قدیمی را می بیننند بگویم که تا چند وقتی که برای خود من هم معلوم نیست چقدرطول بکشد، این وبلاگ بروزنخواهد شد
سپاسگزار محبت وتوجه همه دوستانی هستم که دراین مدت پیدا کرده ام

بهار

بوی باران
بوی سبزه
بوی خاک
شاخه های شسته
باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس
رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگــار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتــاب
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم مسازد آفتاب
ای دریغ از ما دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
وقتی برای وصف بهار و نصحیت ها و تبریکات بهارانه چیزی از خود پیدا نمی کنیم ، باید که در کالبد کلمه های بلند و گرم شاعری پر شور و زنده (فریدون مشیری)حلول کنیم
نوروز مبارک

هزارتوی شهر

زباله است. بی قیمت و بی‌ارزش. دور ریختنی. نخواستنی و دیگر نباید بودنی. نازیبا، از شکل افتاده و مچاله. بدبو و فاسد شدنی، بیماری‌آور و مرگ‌زا. درهم فرو رفته اما جداشدنی، دور رفتنی، ترس‌آور و احتیاط برانگیختنی

پاره پاره است. هزار جزیی. تکه‌‌هایی از هویت‌های جداگانه. فاقد معنایی سنگین در مرکز. بدون حضور اشاره‌های صریح به دیگری با رابطه‌هایی گسیخته. بی‌انسجام. در نبود چارت تشکیلاتی. بدون رییس بدون مرئوس، ناخویشاوند

زباله‌ها وقتی کوه می‌شوند معلوم نیست از فرمانیه آمده‌اند یا از شهرری. از شهرک راه آهن یا هفت حوض. فقیرند یا ثروتمند.مهم نیست اصل بوده‌اند یا ساخت چین، وطنی ِ خالص یا دست ساز خانگی. یعنی که کدامند: محلی، ملی یا بین‌المللی‌.مشخص نیست از زباله‌دان پارک ملت در این توده سنگین نشسته‌اند یا از دبستانی غیرانتفاعی آمده‌اند .... ادامه در هزارتو با عنوان زباله، شهرودگر شهر

شعارهای انتخاباتی - اصلاح طلبان

شعری که به عنوان شعار تبلیغاتی اصلاح‌طلبان در هشتمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی برگزیده شده، از زمان خالی است. منظورم این است که به هیچ وقتِ معینی ارجاع نمی‌دهد. اگرچه وقتی با صدای شجریان خوانده می‌شود و با اضافه شدن توضیحاتی از حافظه شخصی یا جمعی، قید زمان گذشته ی استمراری می‌گیرد و دوره مبارزاتی پیش یا در آستانه انقلاب را به ذهن نزدیک می‌کند و البته با این قیدها، یک انتخابات در سال 86 را به حال و هوای 30 سال پیش می‌دوزد

همراه شوعزیز/ همراه شو عزیز
تنها نمان به درد/ کین درد مشترک
هرگز جدا جدا / درمان نمی‌شود
دشوار زندگی / هرگز برای ما
بی‌رزم مشترک / آسان نمی‌شود
تنها نمان به درد/ همراه شو عزیز
همراه شو/همراه شو
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد / کین درد مشترک
هرگز جدا جدا/ درمان نمی‌شود
کلمه‌ها ساده و عام‌اند. هیچکدام لباس فاخر نپوشیده‌اند. هرکس با هر سطحی از سواد آن را می‌فهمد. نیازی به تجزیه و تحلیل، تفسیر و توضیح درباره کلمه‌ها و ترکیب‌های تازه و زیر و روی معنای آن نیست. ظاهرا موضوع همین است که در سطح مصرع‌ها جریان دارد. همینطوراز حروفی از الفبا برای ساختن کلمه‌ها استفاده شده است که طول موج بالایی ندارند. حرف های خاموشی مثل ه ، م ، ک ش و ر فراوان‌ا ند و از حروف پر سر و صدا و شلوغ و مغلقی مثل س ، ص، و غ یا چ کمترخبری هست

اگرچه کلمه‌ها در قالب یک سرود انقلابی نشسته‌اند اما فریاد نمی‌زنند، تهدید نمی‌کنند، سلاح ندارند، خون از اندام‌شان جاری نیست، اصلا سرخ نیستند و از آن مهم‌تر رنگی هم نشده‌اند. از پیکرهای کشته یا مجروح یا شکم‌های گرسنه و دل‌های داغدیده چیزی نمی‌گویند. باید و نباید‌های محکم ندارند. پر ادعا نمی‌نمایند؛ نقشه نمی‌کشند، تاریخ را به دوره‌هایی تقسیم نمی‌کنند، وعده نمی‌دهند‌، از خود پُرنشده‌اند و نمی‌خواهند چیزی یا کسی را سرنگون کنند، قطعیت نمی پذیرند.هرچند از رزم می گویند

کلمه‌ها اما ایهام هم دارند، کنایه آمیزند و تعین ناپذیر. مخاطب در لباس بدل فرو رفته است و به نام "عزیز" خوانده می‌شود. جانشین‌های دیگری چون "مردم"، "خلق"، "فرزند"، "هم رزم"، "مجاهد" و رفیق" کنار گذاشته شده‌‌اند. "درد مشترک"، "دشوار زندگی"، " رزم مشترک" معین نمی‌شوند، صریحا معلوم نیست به کدام سو اشاره می‌کنند و البته گویی زیر لب گفته می‌شوند. آهسته تا اینکه گوشی یا موشی نشنود. احتمال دارد تصریح و بلند گفتن یا شنیدن جریمه‌زا باشد. فاش گفتن عقوبت بردارد

فاصله میان گوینده و شنونده زیاد نیست. به گفت وگوی یک معلم سختگیر وعصبانی با یک شاگرد تنبل یا رهبر بزرگ یک حزب با یک هوادار ساده یا یک شاه شاهان با رعیتی از آن دور نمی ماند
فاصله نزدیک است شاید دو نفر‌ند که روی یک نیمکت یک پارک نشسته‌اند یا طبیبی که بیمار نفسش را روی صورت خود حس می‌کند یا پیری که در گوش طلب‌کننده‌ای نجوا می‌کند یا مادری که آرام فرزندش را نوازش می‌کند
فاصله نزدیک است چون "ما" با صورت‌های مختلف، آشکار و پنهان در صف کلمه‌ها پراکنده‌اند. این "عزیز" به همراهی خوانده می‌شود، به تنها نماندن. درد مشترک را یادآوری کردن. راه جدا را مذموم شمردن، دشوار زندگی را تنها از راهِ رزم مشترک، آسان شدنی دانستن و همراه شدن را جابجا تکرار کردن
"عزیز" و شنونده به نظر می‌رسد درخود فرو رفته است، گوشه‌ نشسته‌ای، درهم پیچیده، سرد و فاصله دار. ناامید و سرگردان و به خود و روزها مشغول. رها شده


این مصرع‌ها اما لباس آواز پوشیده و در صدای شجریان نشسته است. بنابراین هرچه بار آواز از نوع صدای شجریان است، بار این کلمه‌ها و معناها و شعار انتخاباتی شد ه است
شعر و آواز بودنش باز هم از تصلبش کم می‌کند، رنگ ذوق و احساس می‌دهد. رقیق‌ترش می‌کند. گوینده را مشفق‌تر نشان می‌دهد. از بار سیاسی و تند و آشکار آن می کاهد. شعر، موسیقی سنتی و شجریان با نجوای نزدیک و ناصحانه‌ی گوینده سازگارتر است
گوینده احتمالا به این نتیجه رسیده که یک گوشه‌نشسته، افسرده و منزوی را نمی‌توان با کلام سخت، استدلال، فلسفه و سیاست به زندگی بازگرداند و خسته و بریده از معناهای پیشین را نمی‌توان دوباره با کلمه‌های تروتمیز و شیک، از دموکراسی، انقلاب، وطن، عدالت اقتصادی و اصلاح‌طلبی شارژ کرد


کلمه‌ها قوی نیستند، اطمینان ندارند، می‌خواهند امید دهند، تا حدی هم می‌دهند اما از روشن کردن و نمایش افقی روشن ابا می‌کنند، می‌ترسند آینده به همین تیرگی امروز باشد چیزی که با شعار اصلاح‌طلبان در انتخابات ریاست‌جمهوری پیشین کمی فاصله دارد. آن وقت کلمه‌ها کمربند را محکم بسته بودند، بند پوتین یا کفش‌ها را گره زده و پاها را به عرض شانه‌ها باز کرده بودند، کمر و پشت را راست کرده و نگاه را به نقطه‌ای در جلو دوخته و با اطمینان گفته بودند "دوباره می سازمت وطن"با ضمیر مفرد و متصل به فعل. به تنهایی، مطمئنا، حتما. اما حالا از من به ما و استواری و اطمینان به تردید چرخیده‌اند

گوینده هیچ وعده‌ای برای ساختن یا دوباره ساختن چیزی به آن عزیز نمی‌دهد. نمی‌گوید حتما این درد مشترک درمان می‌شود یا دشوار زندگی آسان می‌شود. الا و اگر می گذارد. اگر تو بیایی، ما بیاییم همه بیایند

تراکت تبلیغاتی یا قرارداد

خیابان پراز کاغذهای گلاسه سرخ رنگی است که خبر افتتاح یک مرکز تهیه و توزیع غذای دیگر را در محله منتشر می کند. غذا این لازم ِ همیشگی ِ اشتها برانگیز، داغ و ارزان و تنها با یک تلفن بر سر سفره می‌نشیند و آن را رنگین می کند
این قدرت رنگ‌کنندگی در کنار صفت‌های دیگری چون خوش‌طعم، خانگی و بهداشتی‌بودن به انضمام پیک رایگان، پیام‌های اغراق‌آلودی هستند که اجاق‌های خانگی را به خاموشی دعوت می‌کنند و زمان استراحت و فراغت بیشتری را به زنان و مردان وعده می دهند
اما برخلاف پیام‌های تبلیغاتی مشابه، در این آخرین تراکتی که هر روزصبح در هنگام خروج از ساختمان زیر پاهای ما پهن می شود، تلاش اندکی شده است تا بار متن، با ارزش های مثبت و صفت های جورواجور و مقایسه های عجیب و غریب سنگین شود. صفت سازی و اسم گذاری در حداقل اندازه و کیفیت بوده و کمترین حضور را در نقاط برجسته تراکت دارد، اطلاعات با فونت ریز نوشته شده و درنتیجه کمتر در تیررس خوانندگان و به یک معنی مصرف کنندگان است. گویی توزیع کننده اصراری ندارد حتی امتیازات و حقوق مثبتی را که برای خریدار در نظر گرفته با صدای بلند و همان ابتدای دیدار و آشنایی اعلام کند تا شاید او رغبت بیشتری برای سفارش غذا در خود مشاهده کند
جمله‌های ساده و حکم‌های اداری، آن را بیشتر به قراردادی شبیه می‌کند که میان آگهی‌دهنده و مشتری منعقد می شود و مواد و تبصره‌های آن، حقوق و وظایف طرفین و موارد تخلف و مجازات آن را با جزییات مشخص می کند

از بخش اول آن می گذریم که به انواع روش‌های توزیع غذا اختصاص دارد و در ماده دوم ( من آن را این‌گونه می خوانم) تازه به رایگان نبودن موضوع پیک در این مرکز پی می‌بریم که هزینه آن بر اساس فاصله جغرافیایی با شعبه مورد نظر محاسبه می شود و قابل افزایش است. اما درعین حال کارفرما برای خود مجازاتی تعیین کرده تا در صورت تاخیر در رسیدن غذا، مشتری از پرداختن هزینه معاف شود
ماده سوم کیفیت و کمیت غذاها و قیمت و روزهای توزیع آنها را مشخص کرده است تا آنجا که همه اجزای یک پرس غذا، وزن و تعداد آنها و حتی چاشنی های ضروری نیز برای مصرف کننده معلوم است
برای مثال برای غذای ردیف اول جدول یعنی چلو‌جوجه کباب مخصوص که هرروز توزیع می شود، تعهد شده دو سیخ جوجه 90 گرمی بدون استخوان + یک عدد گوجه فرنگی یا نارنج به مشتری تحویل داده و 1600 تومان دریافت شود. مرغ سوخاری نیز دقیقا باید شامل سه تکه مرغ جمعا 400 گرم باشد و در کنار سیب زمینی، سس و نان چیده شود. در این جدول حتی تعداد گوشت‌های خورش و جنس و وزن آنها نیز معلوم است و حتی قاشق و چنگال و نان نیز هزینه بردارند
تبصره های ذیل جدول، که به نظر من ماده چهارم قرارداد را تشکیل می دهد، خواندنی تر و البته بیشتر از سایر بخش‌ها چهره مولف را از نقطه نظری که خواهیم خواند، آشکار می‌کنند. به نظر می‌رسد صاحب آگهی و فروشنده در این بخش از نقش خود فاصله می‌گیرد و به جای اعلام عالی بودن ابدی کیفیت غذاها، وضعیتی نسبی و مشروط میان خود و مشتریان ایجاد می کند در عین حال خود را از منزلت و جایگاه آشپزی اشتباه ناپذیر به زیر می‌آورد و در فاصله برابری با او می نشیند
به جمله‌های زیر دقت کنید
غذای ما همیشه عالی نیست مثل خانه شما! گاهی به علت قصور در آشپزی یا مشکلات فنی ممکن است پخت غذا در حد عالی نباشد اما به هیچ وجه از مواد اولیه نامرغوب استفاده نخواهد شد
آگهی دهنده تفاوتی میان آشپزخانه خود و مشتریان نمی گذارد. "این" و"آن" را در یک سطح قرار می دهد تا نتیجه بگیرد گاه به دلیل اشتباهی فنی یا انسانی غذا نه که "خراب " شود بلکه از عالی بودن تنزل می کند
با این عبارت‌ها صاحب آگهی با اعلام "همیشه عالی نبودن" محصول عرضه شده و فرو رفتن در نقش صاحبکاری که علیه منافع خود سخن می‌گوید با انتظارات مخاطب و مصرف کننده در تضاد قرار می‌گیرد وهمزمان با اینکه او را به صاحب پیام نزدیک‌تر می کند، احتمال مصمم شدن او برای خرید را افزایش می دهد

این دو شخصیت اصلی ماجرا به نظر خصوصیات زیر را پیدا کرده‌اند
صاحب کالا و خدمت: شخصیتی که از صاحب آگهی در این پیام تبلیغاتی بازنمایی می شود دروغ پردازنده‌ای نیست که برای حفظ منافع خود و افزایش سود حاضر باشد بر تعداد صفت‌های ارزشی و مثبت خود بیفزاید و درجه آنها را بالا ببرد. او پیام خود را از سر و صدا هیاهو و بازار گرمی‌های معمول و قول‌های رایج اما بی مبنا خالی می کند. او خود را خادمی مطیع و غولی رها شده از چراغ جادو نمی نمایاند که قادر به انجام هر امر محالی است. او صورتی بی گریم، شخصیتی جدی، ساده واهل معامله دارد. حقوق خود و مشتریانش را به جزییت تعریف و جرایم ناشی از عدول آن را هم مشخص می کند
مشتری: از نظر این پیام تبلیغاتی مشتری به شخصیت به برج عاج نشسته‌ای شباهت ندارد که کارفرما موظف است تمامی نیازها و اوامر او را تامین کند او حتی باید برای خدمتی چون ارسال غذا هزینه‌ای را پرداخت کند که در جای دیگراز او نمی‌خواهند. او باید آماده افزایش مشروط و معین قیمت‌ها باشد اما او حق دارد بدقت از کمیت و کیفیت غذاها اطلاع داشته باشد و بداند در چه زمان و در چه شرایطی حق اعتراض دارد

تفاوت این مشتری با مشتریان سایر بنگاه ها در این است که به صفت و بار ارزشی مثبت و هیاهو و رنگ و لعاب برای انتخاب یک کالا نیاز ندارد. او بیشتر به جزییات عینی علاقه‌مند است حقوق و امتیازات خود را تعریف و تعیین شده می خواهد. او نیاز به قانع شدن دارد

این مخاطب همچنین اهل رژیم غذایی است تعداد و وزن تکه‌های غدا برای تعیین کالری مهم است. او از خوردن روغن پرهیز می کند."در پرس چلو...از روغن استفاده نشده و به جای آن هر پرس چلو با 10 گرم کره معطر شده است ." به کلمه معطر دقت کنید. گویی همان 10 گرم هم از کالری خالی است
با توجه به فرم و طرح تراکت و قیمت غذاهای آن مشتری ، نه در خیابان‌های شمالِ شمال شهر ساکن است و نه در جنوب آن. او کیفیت غذا را با هزینه‌ای ارزان طلب می‌کند درعین حال طراحی تراکت و نحوه دکوراسیون فروشگاه آن نشان می‌دهد شیک بودن و مدرن بودن برای او اهمیت دارد
غذاهای مورد علاقه او مطابق این لیست بیشتر سنتی و کمتر مدرن و فست فود است

فیش‌های مفهومی
ارتباط گران با اقدام آشکارعلیه منافع خویش می توانند خود را قابل اعتماد بنمایانند اگر به ما باورانده شود که ارتباط گران از قِبَل اقناع ما نه تنها چیزی به دست نخواهند آورد بلکه شاید چیزی هم از دست بدهند، درآن صورت بدانها اطمینان خواهیم کرد و تاثیر آنان بیشتر خواهد شد

یافته‌های شخصی
ببخشید اما همین یک تراکت که من آن را از میان در ورودی ساختمان برداشته‌ام هم می‌تواند از نسبت تازه و خاصی خبر دهد که میان مشتری و صاحب کالا برقرار شده
این صاحب کالا و خدمت می تواند دولت هم باشد
بخشی از مخاطبان از رنگ و لعاب در عرضه هرنوع کالایی اعم از اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی سیاسی خسته شده‌اند و برهنگی پیام را طلب می‌کنند
همینطور رابطه خود و کارفرماهایشان را بی قرارداد می‌بینند و به طور غیر‌مستقیم از آنها قرارداد طلب می‌کنند
رقیب و دست آن قدر زیاد شده که صاحبان کالا و خدمت – باز از هرنوعش – مجبور به محدود کردن خویش در ازای به دست آوردن مشتری افتاده اند.( شاید صدا و سیما مورد مناسبی باشد)
انتخابات موضوع مهمی است
من بیش ازحد به کاغذ‌های بی اهمیت، اهمیت می دهم
احتمالا غذا برای من موضوع بسیار مهمی است

الکتریسیته جان

ماهی فروش ها سرشان شلوغ بود. اصلا آن قسمت از میدان تره بار هیاهویی داشت. صدای فش فش شدید آب و قطره های فواره وار آن از دور، آبزی صفتی محصولات این غرفه های بزرگ را داد می زد
کنار آن حوضچه های بزرگ و پرخروش و پر از موج ماهی های سرگردان، سبد هایی روی زمین، به اتاق انتظار شبیه بود . سبدها حکم محل احتضار ماهی ها را پیدا کرده بودند
ماهیچه های منقبض، پولک های درشتی که با تکان های تن ماهی دائم فلش می زدند، سر و صدای خوردن دم و باله های سنگین از درد به تن ماهی های دیگر می خوردند، دهان های سرخی که باز می ماندند ، سفیدی شکم و کنار لب ها ، بلد نبودند فریاد بیرون دهند و چشم های گشاد با وحشتی سنگین داشتند. از همه مهمتر نفس هایی که همان میان مانده بود نه می آمد و نه می رفت. آشفته حالی و نیاز برای آبی که همین کنار بود و موسیقی دلربایش آنها را بیهوش می کرد و قطره های حسرتش مثل غبار روی تن و لب های تشنه شان می ریخت
قربانگاه بود سلاخ خانه. نقره فام هایی که در حسرت آب و در کنار آن می مردند و چه دیر جان می دادند
سخت جان پیچ می خوردند و دیر دل می کندند
یک ماهی ازاد انتخاب کردم داخل کیسه ای گذاشتند و وزنش کردند. من فکر می کردم آیا وزن ماهی ای که هنوز جان دارد با آنکه ندارد مساوی است ؟ سر کیسه را به من دادند راه افتادم .او گاهی به محاق می رفت انگار که بالاخره از آب و اکسیژن وسیالیت دل شسته بود. اما یکباره می پیچید و پیچیدنش به انگشتان، بازو و تن من سرایت می کرد .جانش را به تنم می ریخت، رعشه وار. با هر رعشه اشک های من به همراه ترسی غریب جاری می شد .هرچه فکر می کردم از این نزع چیزی سر در نمی آوردم
میدان پر از دست هایی و پر از ماهی هایی بود که بی آب درون کیسه های پلاستیکی شنا می کردند و لابد جانشان را الکتریسیته وار به تن حاملان می ریختند. آن مردم به چشم من باردار بودند. باری که به جای شکم در دست هایشان حمل می شد. از قربانگاه بار گرفته بودند

طرح ترافیک، حریم حرم و پراکنده گویی های صبح

صبحِ تهران تاریک و خیس بود وقتی ساعت شش نشده بیرون آمدم .حس وقتی را داشتم که تمام شب را در حرم امام رضا مانده باشی و نقاره را هم زده باشند و تو سبک و خسته در خیابانِ نیمه تاریک، پیاده به سمت خانه برگردی . با یک جور شادی و غرور و حساب پاکی بیخود و بی دلیل . در این خیال هم باشی که امروز خورشید جور دیگری طلوع خواهد کرد
خیابان در این صبح به این زودی خیلی خلوت نبود ماشین های زیادی برای فرار از طرح ترافیک با سرعت می راندند. اما ماموران راهنمایی رانندگی سرجایشان منتظر ساعت شش و نیم بودند .آنها من را باز یاد یک شهر زیارتی دیگه می انداختند. مکه و آن ستون های کوچکی که در جاهایی از شهر نصب شده بود و با یک تابلویی کنارش حد حرم را معین کرده بود. من از آن ستون ها بی دلیل می ترسیدم . این طرف و آن طرفش برایم تفاوت داشت. این تکه را جنسی جدا می داد. انگار نظام سیاسی مسلط بر این قطعه با آن قطعه فرق می کرد. اینجا یک پرچم داشت و آنجا پرچمی دیگر. اینجا یک پول رایج بود و آنجا یکی دیگر.من هم این طرف یکی بودم و آن طرف یکی دیگر.حد حرم گیجم می کرد
دیشب هم خواب می دیدم که سه ماه بازدداشت شده ام . به چه جرمی یادم نیست. فقط کلی بچه کوچک در زندان بود که جمعشان کردم و بازی شان دادم

زنانی که باید از سر راه برداشته شوند

ویژه نامه مسافر همشهری روز چهارشنبه 30 آبان ، یک صفحه کامل را به کاریکاتورهای ترافیکی اختصاص داده بود. برای هر کاریکاتور یک شعار ترافیکی انتخاب شده بود. بالای اولین تصویرنوشته : عامل ترافیک را شناسایی و آنرا از سر راه بردارید
وقتی در تصویر و متن دنبال این عامل اصلی می گردید ، یک خانم راننده را می بینید که یک ماشین قرمز رنگ را می راند در حالی که لباسی زرشکی و تنگ بر تن و یک روسری صورتی بر سر دارد. با لب هایی به رنگ تند و موهایی بلوند که ازجلوی روسری نمایان است
سه قطره عرق به جای اینکه از پیشانی به طرف پایین سرازیر باشند به سوی بالا پرتاب شده اند وعلت آن احتمالا به خاطر از جا کنده شدن ماشین است. حالت ابروها وخطوط کنار آن به وحشت زدگی و دستپاچگی او اشاره می کند. احتمالا زنان با این نشانه های ظاهری است که در محیط جدی شهرو در نقش رانند ه به عنوان نقشی مردانه قرار می گیرند و برای همین تناقض با نقش است که ترسان، ناامن ، مضطرب و وحشت زده اند
جالب اینجاست که خانم به جای صندلی سمت چپ در سمت راست نشسته است. این نکته یا عمق ناشیگری او در رانندگی را نشانه رفته است و یا به سبک زندگی غیر ایرانی او تاکید می کند
مردی درشت اندام در حالی که زیر ماشین او قرار گرفته به راحتی ماشین را با دست هایش از جا کنده است. او موبر سر ندارد . بازوان و سینه ستبرش که با یک تی شرت چسبان پوشیده شده از رفت و آمد جدی او به باشگاه بدنسازی خبر می دهد. صورت و بدن و سبک لباس پوشیدنش بنوعی طراحی شده که بی سواد به نظر می آید و شاید در یکی از محلات به زورگیری مشهور است
از زبان غیر رسمی او خطاب به سایر رانندگان و یا مردم گفته شده :"رد شید مشکل ترافیک حل شد". بعد بلافاصله با استفاده از کلمه راه بندان به جای ترافیک ادامه می دهد "همه راه بندان مال این خانمه" و راه بندان با همه بار سنگین اش را به بالا بودن ترمز دستی نسبت می دهد. به این وسیله عامل مهمترین مشکل شهر یعنی ترافیک به نا آگاهی زنانِ آن هم به فقدان اطلاعات ساده رانندگی ربط داده می شود

با این حساب علاوه بر اینکه زنان عامل سنگینی ترافیک یعنی یکی از مهم ترین معضل شهر نشینی در پایتخت به حساب می آیند، این بازوان توانمند مرد عضلانی و در واقع مردانگی اوست که گره گشا و آرامش دهنده به کلان شهری مثل تهران است
از طرف دیگرکاریکاتور نشان می دهد زنِ وحشت زده مرتکب خلاف دیگری شده و با گوشی تلفن همراه مشغول صحبت است
علاوه بر این او همزمان با رانندگی در حال کمک گرفتن از دوستی به نام " شمسی" است. این نام معمولا در طنز های عامه پسند افواهی و رادیو تلویزیونی فراوان به کار می رود و بر نظام ارتباطی مسلط بر جامعه زنان دلالت دارد و آن ها را سبک سطحی و کم سواد و خاله زنک نشان می دهد. در عین حال از این مکالمه معلوم می شود راننده نه تنها به خاطر بحرانی که در آن گرفتار است بلکه در حال تعلیم رانندگی از راه دور و تحت نظر زن دیگری است و این موضوع ترافیک تهران را بیشتر دامن زده است


جالب تر اینکه مردم شهر که در ترافیک گرفتار مانده اند و مردی آن ها را نمایندگی می کند یا گفتن این عبارت که" ماشاله غولیه " این ماجرا یعنی حل بازوانه و مردانه ترافیک را به تحسین و تشویق نشسته اند
هرچند پیشنهاد حل معضلات ریز و درشت شهری و لابد بزرگتر از آن به وسیله خشونت، قوت تن و زور بازو و زور گیران محلی و نه از راه عقل بصیرت و برنامه ریزی خود نکته دیگری است که مربوط به بحث من نمی شود
اما کاریکاتور دوم با این شعار شروع شده است :"با مامورهای راهنمایی و رانندگی همکاری کنید... آنها بهتر می دانند
نوع لباس افسر راهنمایی و رانندگی نقاشی شده در کاریکاتور یعنی کلاه ایمنی و یونیفورم خاصی که پاچه های شلوار آن بایستی در چکمه های ساق بلند فرو رود از درجه بالاتر افسر مربوط نسبت به سایر ماموران حکایت دارد . این نوع افسران معمولا اخمو تر جدی تر، منضبط تر و بی رحم تر در اجرای مقررات رانندگی هستند

در کاریکاتور مورد نظر این افسر بلند مرتبه به صف خودروهای روبرو ایست داده ، ازاعتراض راننده های این صف معلوم است که چراغ سبز است اما ماشین ها به فرمان افسر مجبور به توقف شده اند
روبروی صف ماشین ها، خودرویی به رنگ خودروی کاریکاتور اول و با رانندگی زن دیگری که همان لباس زن اول را پوشیده دیده می شود.خط کج و معوج پشت سر ماشین نشان می دهد زن زیکزاک وار ویراژ می دهد و این هم نشانه تخلف و هم نشانه سبکسری و بی دقتی او به حساب می آید
از کلام افسر معلوم می شود که راننده زن همسر اوست و او به خاطر عبور خودروی او ماشین ها را به خلاف، متوقف کرده است و از ناهار ظهر می پرسد اما زن که او را ناامید می کند تقاضای خلاف دوم خود را طرح می کند و از همسرش می خواهد که لاین دوم را نیز باز کند. او عجله دارد زیرا دوست او حالا به نام قدسی – در شرایط اسمی مشابه شمسی – منتظر اوست . زمان نیمه صبح است . مرد به کار مشغول است ودر کاری جدی در درجه ای بالا انجام وظیفه می کند در حالی که زن خانه داراست .در ضمن اینکه او به جای در خانه بودن و آشپزی برای ظهر با دوستانش قرار دارد واحتمالا وقتش را به خرید و دوره های دوستانه می گذراند .اینجا نکته مهم این است که رانندگی و حرکت او در شطرنج پیچیده ترافیکی تهران نه به مدد مهارت و تسلطش بر رانندگی که به یاری پارتی بازی شوهرش انجام می شود


شایدهم بتوان افسر بلند پایه را نماد نظام ترافیکی شهر دانست که از تخلفات کوچک و بزرگ زنان چشم می پوشد و زنان به مدد این چشم پوشی است که در شهر تردد می کنند اما با این همه عامل اصلی مشکل ترافیک آن به حساب می آیند

پی نوشت :همشهری مسافر را در اینترنت جستجو کردم تا به اصل تصویر دو کاریکاتور لینک دهم اما پیدا نشد .تصاویر را اسکن کردم اما به دلیل اشکال فنی در بلاگر یا رایانه خودم نتوانستم اینجا بیاورم امیدوارم بعد از رفع اشکال ضمیمه شود

دیگر اینکه یکی دوبار متن خودم را خواندم تا از بار طرفدارنه و متعصبانه و زنانه خالی اش کنم، نمی دانم چقدر موفق بودم .همینطور طبق معمول کمتر خواستم تا نتیجه گیری و تحلیل تئوریک در آن پررنگ باشد




مار بوآ

دوست نادیده و دورم
گفتم مار بوآ مثال خوبی است
آن خطی که در وسط چاق شده و تصویرش در خیال های کودکی روی یکی از صفحه های کتاب شازده کوچولو نشسته است در حالی که یک فیل بزرگ از زیر پوست آن مار لاغر قابل شناسایی است
نه از این هم واقعی تر است. از خیال و کودکی و کتاب می گذرد ودر جسم آدم حلول می کند. می شوی یک مار بوآ در حالی که یک شی زنده و غیرقابل هضم نه فقط حجم معده تو بلکه تمام طول بدنت را می گیرد در حالی که نیم سانتیمتر از زیر پوست تو فاصله دارد
همیشه فکر می کردم زن باردار چه عذابی را تحمل می کند. چگونه یکی مثل من باید در من حاضر باشد .سر داشته باشد و تن پا چشم دهان و همینطور وزن و حرکت .همیشه مطمئن بودم بارداری برای من جنون می آورد
همینطور بار عشق برداشتن هم همیشه این حال را تداعی می کند. یکی را در همه حال حامل بودن . دوست رنجوری می گفت نیمه شب اگر برخیزم پیش از اینکه یادم بیاید امروز دوشنبه است یا نه .شب است یا روز و من در کجای این جهان قرار گرفته ام یاد آن موجود قورت داده شده می افتادم (اصطلاح از من است) او را حاضر می دیدم همان طور که خودم از اول حاضر بودم

حالا در مورد من نوع دیگری صادق است. بدون بار فرزند یا محبوب . مهمان ناخوانده ایست سایه وار. مثالی از خودم .روی دیگرم .غریبه زمخت سنگین. جا خوش کرده .با من راه می رود .می خوابد. می نشیند .غذا می خورد همزمان با من فکر می کند. نجواهای درونی ام را می شنود. نظر می دهد بدون آنکه نظرش را پرسیده باشی خودسرانه تصمیم می گیرد.عمل می کند. او آن ور روزمرگی ها و رنگ خاکستری وجود است. بد هیئت زشت و بیخود
اما دلم روشن است که رفتنی است

ولادیمیر پوتین در تهران


چهره‌ای سنگی دارد. با دهانی که کمتر باز می‌شود و بندرت می‌خندد، چشم‌هایی که به شیشه می‌ماند و با شتاب و از بالا به دیگری می‌نگرد. با نگاه از دوربرانداز‌کننده ای که معمولا به دام نمی‌افتد. کمتر خیره می‌شود،گرم نیست، اعتماد به دست نمی‌آورد گویی به آن نیازی هم ندارد. به قصد تسخیر هجوم می‌آورد، تنبیه‌کننده و کوچک‌سازنده است. نگاهش سان‌بیننده و نظامی است. برای همین کم حوصله است همیشه وقت کم می آورد
به نظر گوش‌های او بیش از دهانش کار می‌کند. زبانش سنگین و کند است

با کت و شلواری تیره، هالیوود‌وار بسته‌بندی شده تا روی فرش قرمز یا صحنه اهدای جوایز ژست بگیرد. بدون چروک، بدون تاخوردگی و بدون شکنندگی. او و لباس طوری به هم دوخته شده‌اند که هریک نقص‌های دیگری را جبران کند برخلاف دیگران که افشا می‌کنند

وا نمی رود، خم نمی‌شود. بالاتنه را روی این پهلو و آن پهلو آوار نمی‌کند، به این پا و یا آن یکی تکیه نمی‌زند. گویی تنها از جمجمه، ستون فقرات و استخوان، بدون اتصال‌دهنده و خم‌کننده‌هایی چون گردن، آرنج، مچ و زانو تشکیل شده است

رهبرانه راه می‌رود نه حتی رییس جمهورانه، نه البته از نوع راه رفتن انواعی از رهبران سنگین؛ کند و با رخوت. به رهبر یک گروه وسترن می‌ماند که خاموش، چالاک، بیرحم و ماهر در تیراندازی، در همان آورارگی با احساس سلطه بر سرزمینی پهناور به خواب می‌رود و بیدار می‌شود

دست‌هایش را مشت می‌کند. در حالی که مانند ورزشکاران رزمی گارد گرفته، همه عصبانیتش را از صورتش جمع کرده و به داخل مشت‌ها ریخته. هر آن این نگرانی وجود دارد که این انرژی انباشته را به گلوی دسته صندلی، روی میز و یا چانه طرف مقابل رها کند
همه بنوعی حریف به حساب می‌آیند و طرفِ مسابقه. به نظر زیر چشمی رقیب را خوب می‌پاید

اشیای دور و بر، در نظرش خرد و بی‌ارزش‌اند. سبک، بی‌مقدار و دور. به نظر دایره‌ای به مرکزیت او همیشه باید خالی باشد

به ربات‌ها شبیه است البته نه از نوع ژاپنی و فلزی آن. شبیه آنها که در فیلم های علمی تخیّلی سَر و بدنی پر از سیم و بست و گیرنده دارند. از درون فلزی‌اند اما از بیرون به مدل‌های لباس شبیه‌اند. سوپر‌اِستاری هالیودی و هنرپیشه‌ای محبوب‌اند
معنای همترازی را نمی‌داند. همتایان او نیز در کنار و هنگام ملاقاتش دستپاچه می‌شوند

او کوچک می‌کند. دیگران هم کوچک می‌شوند با این تفاوت که دیگران کوچک شدن خود را نمی‌فهمند و عکس یادگاری گرفتن را به همترازی تعبیر می‌کنند. آنها دلخوش‌اند؛ سرخوش‌اند

چگونه غذا، دستور پخت دنیای ما را تعیین می کند؟

این چند جمله را در سفر نامه ناصر خسرو خواندم . در قسمت سفر به طایف
و از آنجا خفیری (راهنمایی) بگرفتیم هریک به ده دینار، تا ما را به میان قومی دیگر بَرَد. قومی عرب بودند که پیران هفتاد ساله مرا حکایت کردند که در عمر خویش بجز شیر شتر چیزی نخورده بودند. چه در این بادیه ها چیزی نیست الا علفی شور که شتر می خورد و ایشان خود گمان می بردند که همه عالم چنان باشند
خیلی تلاش کردم به درون ذهن آن پیرهایی بروم که ناصر خسرو با آنها دیدار کرده. برای اینکه ببینم غذا و خوردن چه تفاوتی میان من وآنها می گذارد. غدایی که مواد لازم و دستور پخت ندارد، با هیچ چیز دیگر ترکیب نمی شود و درسفره کنار هیچ رنگ دیگری نمی نشیند، به وقت، زحمت و عملیات سنگینی برای پخت نیاز ندارد، هزینه زیادی نمی طلبد، چگونه میان دنیای من و او فاصله می اندازد
او با سفره و معده ای که تنها رنگ سفید شیر به خود دیده، جهان را چگونه می بیند؟ و جهان اطرافش به خاطر این تک رنگی چگونه ساخته می شود ؟
البته در این تلاش خیلی موفق نشدم تنها به این نتیجه رسیدم که ذهن واطراف چادر صحرا نشینی آنها ، خیلی خالی ترو خلوت تر از ذهن و اطراف خانه من بوده است