وقتى اوين خواب مى بيند


شهر تازه زيرِ مه طوسى رنگى خوابيده. با دعاهاى مستجاب شده و نشده. كوه، به گمانم، خلوت ترين روزش را شروع مى كنه. من، با ديدن تكه اى ابر، ذوق زده، از ارتفاعِ همسايه اوين بالا مى روم. پيرمردها اما، تك و توك و خندان  پايين مى آيند.  شهر زير پاهايشان خميازه مى كشد.
 تا برگردم  آسمان  را مزرعه پنبه دانه و شهر را كم رنگ ترين نارنجى ممكن پوشانده. غبارى پرتقالى روى خواب مردم ريخته.
 كاش به خواب همسايه هاى دركه و توچال راهى بود. آن ها كه در فردى ترين سلول  خوابى عمومى مى بينند. 
صبح ٢١ رمضان ٩٢

خم‌خانه آهن


1

بالاترين قسمت خيابان الف، درست جايى كه سه‌راه مى‌شود، در خانه‌اى كم‌بَر و كم‌عرض، غوغايى بود. بچه‌هاى موسسه حمام مى‌كردند. در يك اتاق, كوچك‌ترهاى مهمان را می‌شستند. پشت سرِ هم, روى خط و نقّاله توليد, هركس شستن قسمتى از تن آن ها را به عهده داشت. مريم مسئول روابط عمومى دست چپِ بچه ها را وظيفه داشت.

آمدم پايين. بيرون ساختمان، توى حياط، از در و ديوار، كيسه زباله مى‌ريخت. فقط راه باريكى به سوى در باز بود. بچه‌هاى حمام‌رفته مى‌آمدند, مثل گربه كيسه‌ها, را پاره مى‌كردند و خود را كثيف.

٢

شيبِ خيابان الف را پايين مى آمدم. يك گروه دست‌فروش بساط پهن كرده بودند از قراضه‌هاى آهنى. بيشتر در بود و پارتيشن. يك لنگه دو لنگه. زنگ زده، با تركيب آهن با رگه‌هايى از نارنجى‌زنگ‌هاى سوخته. پاييزى، زيبا و ظريف. با ميز و صندلى‌هايى همه با يك سبْك.

داشتم انتخاب مى‌كردم كه از گردى سوراخ ديوارِ كاهگلى ديدم رييس پاسبان‌ها نيروهايش را نظم می‌دهد تا دورِ اين گروهِ فروش قراضه‌هاى زيبا را محاصره و پراكنده‌شان كنند. وقتى برگشتم همه پخش شده بودند و از قراضه‌ها جز چند تا درى باقی نمانده بود.

لاى خرت و پرت‌ها، خمره سركه‌اى سبزرنگ و شفّاف خودش را نشانم مى‌داد. مثل همان كه عزيز، مادربزرگم، داشت. بدنه‌اى گلابى‌شكل با گردنى باريك و لبه‌اى دالوُردار. تابستان، در زيرزمين، آن را پر از انگورش مى‌كرد و چهل‌روزى درش را محكم مى‌بست تا از ميانه شراب عبور كند و بعد نوبت به سركه بيفتد. هرچه گشتم فروشنده‌ها متوارى بودند و پاسبان‌ها به جايشان.



صحن‌هاى حرم

صحن هاى حرم
يا به نام انقلاب
 يا به نام آزادى است
 يادگارى از روزهاى سياسى
پس كجاست نشانه‌هاى رضا؟
  چرا به يك حياط نگفتند "بچه آهو"  

خواب باران


هوا آفتابى بود. بيست و چند نفر جلوتر ايستاده بودند. ناگهان  باران گرفت. قطره هاى درشت و سنگين و آب دار مى ريخت. مردم دست ها را شكل كاسه گرفتند. چشم ها را بستند،  كمى سر را به بالا،  رو به آسمان بردند و زمزمه هايى با  لبخند روى صورتشان نقش بست. من كه جدا بودم،  رفتم  كنارشان و همان نقش را گرفتم. 

٦ تير ٩٢

نامه‌اى از يك درخت

وقتى مُردم
نامم را درخت بگذاريد
 بدهيد صورت يك درخت را روى سنگ گورم بتراشند
 تا انگشت اشاره رهگذران، وقت فاتحه‌خوانى، شاخه‌ها را شانه كند

 وقتى مُردم ريشه سرونازى از باغ ِ جان‌نُماى شيراز
 لابه‌لاى موهايم بكاريد
 انگشت‌هاى دست چپم را يكى يكى در انگشت‌هاى دست مقابل فرو‌بريد
 گلدانى درست مى‌شود
 برگ‌هايى از پتوس رونده بنشانيد
 كه خودم از چند روز پيش، در تُنگى، ريشه دارش كرده‌ام

 خاك زير پاى اميدوارم، حاصل‌خيز است
 اين‌جا، نهال ِ كاجى پُرطبقه خوب مى‌گيرد.
 شمعدانى و شويدى و ياس رازقى را با همين گلدان‌هاى قرمز معمولى دور من بچينيد
 بنفشه‌ها را با جعبه بياوريد

 ابرى از استراتوس به رنگ طوسى ِ كبود در ارتفاع يك متر و هشتاد سانتى، نصب كنيد
 تا صبح، ظهر، شب، هر بار، هزار قطره، بر باغ من بپاشد.
 قرص آفتاب را كمى دورتر بنشانيد
 به جايش، بگذاريد هرشب از نور ماه آبيارى شويم.
 جوى‌ها را كوير نكنيد
 صداى آب خسارت تنهايى ابدى را جبران مى‌كند.

 بيلچه، شِن ِكش، دست‌کش و هر دو آب‌پاش سبز كاهويى و نارنجىِ شادم را اضافه كنيد
 من جسد زنى باغ اندود، آمده از هزاره‌هاى پيشينم

 " تا با درخت گل بنشينم به بوى دوست
فردا كه خاك مرده به حشر آدمى كنند"
(علیه‌الرحمه)

صبح فرودین

صبح، پيش از ساعت هشت، براى پياده روى و دويدن بيرون رفتم. از معدود روزهايى در سال كه زمين خيس و هوا مه‌‌آلود و شاليزاری بود. سربازهاى دژبان از مرخصى برمى‌گشتند، يعنى خيابان پلنگى بود. اما عجيب‌تر پارك بود كه دو سه ساعتى از بيدارشدنش مى‌گذشت. جز نگهبان خواب‌آلود درِ شمالى، همه سرِ حال و قبراق بودند. فكر مى‌كردم اگر يكى از روزنامه‌نگارهاى خارجى يا گردش‌گرها اين جنب و جوش و حيات را از پنجره اتاقش در هتلِ رو‌به پارك، مثلا، ببيند و از سرِ كنجكاوى و يا براى تهيه گزارش براى روزنامه يا وبلاگش پايين بياد، حتما از اين همه تناقض سرگشته مى‌شود. فاصله زياد بين شاخص‌هاى فقر و فلاكت و افسردگى، خبرهاى بدِ روان‌شناسانه و تعليق انتخاباتى در تهران با حال و روز اين مردمِ سرخوشِ موجود و دوان در پارك.

تا بخواهيد راکت‌بدمينتون‌هايى بود كه توپ‌ها را بالا و پايين مى‌انداخت، چندين تيم جدى، تركيبى از جوان‌ها و موسفيدها، اين طرف و آن طرفِ تورهاى واليبال، با حس توانايى در حدّ تيم‌ملى مشغول بازى بودند؛ در خط پياده‌ها، دونده‌ها با سرعت يا بى سرعت، پير يا جوان، هدفون‌به‌‌گوش يا بدون آن مى‌دويدند؛ يك نيسان آبى پُر از خاك و خُل و نهال، از همين قسمت مى‌گذشت با كارگران خندانِ نوجوانِ تازه از روستا رسيده‌اى كه لباس نوى شهردارى پوشيده بودند و آن بالا، پيشِ خاك‌ها، چشم‌هاشان برق مى زد، لب‌هاشان خندان، سرشان را خم كرده بودند تا شاخه‌ها تيغ‌شان نزند.

يك گروه ٣٠ نفره مرد، لابد بعد از ورزش جمعى، زير یك آلاچيق مشغول صبحانه بودند. نزديك استخر يا حوض مركزى مى‌رسيدم كه صداى با‌هم‌شمردن حدود صد نفر، زن و مرد، مى‌آمد. كم‌كم معلوم شد لباس ورزشى‌هاشان شبيه به هم است، باز ميان‌سال و جوان، به فرمان مربى اصلى، از يك تا ده مى شمارند و دوباره برمى‌گردند و بالا و پايين مى‌پرند. وسايل بدن‌سازى، نارنجى و آبى هم همين‌طور فعال بود و در كار.

دو پيرمرد مشغول خشك‌كردن فوتبال دستى از قطره‌هاى باران بودند، شمال همه جا ريخته بود، مثل لذتى كه در تن و صورت همه بود. مركز مقابله با بحران شهردارى را سرانجام ديدم، بسته بود اما.

روز تعطيلى، در آخرين روزهاى فروردين، خانمى در خيابان از مراسم عزادارى برمى‌گشت كاسه آشى دستش بود. نزی به همسرش حلزونى را نشان داد كه جانش را به خطر انداخته و تا وسط پياده‌رو آمده بود، يكى ديگر با برگ خشكى به كنار برش‌گرداند.

نانوايى بربرى خلوت بود، سه تا كنجدى داغ گرفتم دانه‌اى ٦٠٠ تومان. بعد با الهام راهى شديم. تجريش، چند مغازه باز بود، از پسرى كه والَك، کنگر و باقالى پاك‌كرده مى‌فروخت، قيمت پرسيدم ولى قصدم سيد‌مهدى بود. باقالىِ نازك ِ ِخلال شده به رنگِ كاهو را مى‌داد ٩ هزارتومان.

صف از دمِ پيشخان تا نزديك صندلى‌ها كشيده شده بود. از صندوق ژتون گرفتم و از صف و آن حال و هوا، فيلم. پيركوهنوردى از كوه برگشته بود و كاسه حليمِ بدونِ شكر در دستش در كنار زنان چادرسياه‌پوشى كه از امامزاده و لابد عزادارى فاطميه دوم برمى‌گشتند. حليم و آش شله‌قلمكار كيلويى پنج هزارتومان، اگر ظرف نداشتى مبلغى هم براى ظرف‌هاى محكم ِ درپوش‌دارِ پلاستيكى مى‌گرفتند. كاسه كوچك، سه هزارتومان. فروشنده تيز و ِفرز از همه درباره اضافه كردن شكر مى‌پرسيد.

بلوار دانشجو، بعد از مجتمع آموزشی خرد، پلاكاردى به زائران "حرم شهداى گمنام"در كهف‌ءالشهدا، خير مقدم گفته بود. راه پُر از اتوبوسِ زائران و تپه، پُر از خودشان بود. خانمى رانندگى مى‌كرد و دو دختر كوچولويش ( دبستان و زير دبستان شايد) با چادر مشكى پُشت نشسته بودند. از مراسمِ آن بالا برمى‌گشتند.

جلوتر، صف ماشين‌هاى پارك شده بام تهران، شروع مى‌شد. ماشين‌ها، آن ته، در پاركينگ، صف به صف برق مى‌زدند. خيلِ كوهنوردان و دامنه نوردان.

گل‌خانه نسترن، نونوار بود. هزارهزار، گل و گلدان، درخت و درختچه، بنفشه، حتى جعفرى و ريحانِ در جعبه‌هاى چوبى با انواع گل‌هاى باز شده اين فصل، رديف‌رديف نشسته بودند. كم مشترى نبود. سعيد، پسرافغان و كارگر گل‌خانه را هركس طرفى مى‌كشيد. صاحبِ ورامينىِ گل‌خانه نسترن، به دو دختر صندوق‌دارش گزاش مى‌داد كه از صبح، يك‌ميليون گل خريديم يا فروختيم اين تكه‌اش را نفهميدم. آقايى با چند ظرفِ كوچكِ دربسته رسيد. كنار ميز صندوق گذاشت و گفت شله‌زردِ نذرى است. رسماً وفاتِ معصومِ ديگرى به عاشورا شبيه شده.

نمى‌دونم چرا من كه چند گلدان بيشتر نخريدم ولى اين قدر گران شد. يك سبد فلزى هم گرفتم تا از پنجره خيابان آويزان كنم به ده هزارتومان. شمعدانى‌هايش را در خانه داريم.

بيرون از گل‌خانه، كوچه باغى را كه بالا آمدم، در خيابان مقدس اردبيلى، دسته اى از عزاداران با دو روحانىِ جوان رفته بودند. پيرمردى كه شبيهِ خُدّام مسجد بود، به من خیره بود.

ديگر تا خانه خبرى نبود جز بلند شدنِ قدِ درختچه‌هاى حاشيه بزرگراهِ چمران و آگهى‌هاى اجتماع يك‌صدهزارنفرى آزادى در روز ٢٩ فروردين با حضور رييس‌جمهور و ياد‌آورى اينكه حداكثر سرعت در اين بزرگراه شده ٨٠ تا.

الان صداى اذان بلند شد. گنجشك‌ها در غوغا هستند. پنجره بلندِ سمتِ چپى را برگ‌هاى نوجوان پر كرده‌اند. الهام پرسيد كارِ گُل‌هاى گل‌خانه تمام شد؟ گفتم نه، هنوز كار دارد.

بهار بى ويرايش

امسال، بهار تا استخوانهام نفوذ كرده، يه جوى باريك  تمام تنم را سيراب مى كنه. صداى آب خوردن ريشه هام  را مى شنوم.  قنارى ها توى سرم، رو شاخه ها، پشت برگ ها  نشستند و مى خوانند. استخوان هام مى تركند و جوانه مى زنند. باد نرمى از يك گوشم وارد مى شه و هوهو كنان تو سر و تنم مى پيچه . من يه بادگير قديمى تو يزد هستم كه در انتها به سرداب مى رسه. خنك، تاريك، پُرخلسه، پُر خيال و بى خواب. قندى دائمى توى دهانم آب مى شه. خوشبختى مثل يك آجره كه تكه تكه ديوار تنم را چيده بالا آمده. نور از يك آسمان پر از برگ هاى جوان مى گذره. من روى يك نيمكت دراز كشيدم و به سقف آبى و سبز كاهويى نگاه مى كنم

صبحانه بدون گردو برای احمدی‌نژاد

خواب دیدم شب احیاست. مردم نشسته‌اند به قرآن به‌سر‌گرفتن. اما قرآنی دست‌شان نیست. فقط دست‌ها، به نشانه، بالاست. صبح نزدیک می‌شد. به میزبان- که این وقت‌ها در خواب، معمولا مادری است که از دنیا رفته‌ـ دم‌به‌دم می‌گفتم صبح شد باید به مردم صبحانه بدهیم. او هم می‌گفت باشه ولی کاری نمی‌کرد و اضطراب همچنان بود. تا اینکه قرآن‌به‌سرگرفتن(نگرفتن) تمام شد دیدم هم نان لواش هم قطعه‌های پنیر با گردو  و هم سبزی خوردن حاضر است و مردم در حال خوردن‌اند. (شاهی‌های ترد بهاری، سبزکم‌رنگ‌ را خوب یادم مانده)
 انگار همین موقع متوجه شدم، دور تا دورشان پرده‌ای به ارتفاع نیم متر کشیده و راهرویی به عرض یک متر درست شده بود. همه می‌خوردند. احمدی‌نژاد در همین حاشیه، جدا روی تخت  قهوه‌خانه‌مانندی نشسته بود. رو به مردم و لبخند بی‌دلیلی از رضایت برلب داشت. من چند بار به همان مادر- که معمولا سادات است‌ـ گفتم برای او هم صبحانه ببریم اما اصرار از من و حاشا از او. می‌گفت تمام شده یا خوشش نمی‌آمد. تا اینکه راضی شد و کف دستی نان و تکه‌ای پنیر، بدون گردو برای او داد. احمدی‌نژاد هم با همان لبخند مانده بر لب، شروع به خوردن کرد. از صبح با خودم می‌گویم اگر شب احیا بود، صبحانه چرا بود؟

وبلاگ هشت‌ساله

 امروز، اين وبلاگ ٨ ساله شد. هنوز، همان ماشينى را سوار مى‌شوم كه بهانه اولين پست نشانه بود.


روزنامه يك‌چشم

آقاصفر، تمامِ دهه پنجاه، روزنامه‌فروش محلۀ ما بود. "کیهانی" هم بهش می‌گفتند. مردی  سوار بر موتور که خورجین‌اش از مجله و روزنامه سنگین است و مثل کفۀ  ترازو، هر لحظه  به یک طرف  سکندری می‌خورد. ما تمام کیهان بچه‌ها، دختران- پسران، جوانان، زن روز و روزنامه‌های پاییز و زمستانِ انقلاب در سال 57 و همینطور روزنامه‌ها و هفته‌نامه‌های  چند سالی بعد از انقلاب را از او می‌خریدیم.
عصرها با فریاد  کیهان – اطلاعاتش می‌آمد، وقتی کیهان 5 ریال بود و بعضی هم مشتری هرروزش بودند. بعدها نمی‌دانم چرا نیامد و ما  برای خرید روزنامه به دكّه چوبی و قدیمی‌اش می‌رفتیم. فکر نکنید مثل حالا هر چهارراه یک کیوسک مطبوعاتی داشت. شاید رفت و برگشت‌مان یک ساعتی طول می‌کشید.
دیشب خواب دیدم تا از اتوبوس پیاده شدم، روبرو، یک مغازه کوچک ِ تمام شیشه‌ای بود. همان دكّه به مغازه تبدیل شده بود. جلو رفتم. از دو سه نفر دم ِ در، سراغ ِ آقاصفر را گرفتم. به میز آخر اشاره کردند. رو‌ به پنجره، مرد ِ پیری نشسته بود. انگار  کار ِ کیوسک  را به کسی سپرده بود اما خودش هم هر روز می‌آمد. چهرۀ عجیبِ او یک ‌چشم  داشت. یعنی به جای دو چشم، یک چشم درست در وسط بود  ولی درشت. دو یا سه برابر اندازۀ معمولی.

آیینه‌های معکوس

خواب دیدم از خيابان هفت چنار بالا مى آمدم.  يك گروه شش، هفت نفره‌ی مرد، همخوانى مى كردند. شايد هم  متن‌شان آهنگين بود. صدایشان خیلی بلند نبود. از دست‌ها و بدن‌شان می‌فهمیدم. آنها ده مترى از من جلوتر بودند. دنبال‌شان  مى‌رفتم. از داروخانه اعتماد گذشتم. همينطور پشت سرِ آنها خيابان حسام‌السلطنه را قطع كردم
يكى جلودار بود. وقتى به كوچه - خيابانى پيچيدند كه كيوسك آقا صفر  روزنامه فروش سرِ آن بود و همين طور كه  من گوشى‌ام را  آماده مى كردم  تا  ازشون فيلم بگيرم، ناگهان يكى كه جلودار بود و پيرتر از بقيه، از صف جدا شد، به طرف من آمد. تازه اين موقع بود كه  ديدم آيينه كوچكى  را با دو دست نگه داشته. به طورى آيينى. مثل يك قاب عكس كه رهبر يك گروه  در پيش حمل مى كند. اما عجيب اينجا بود كه  به جاى اينكه آيينه، رو به جلو باشد، برعكس بود. روى آيينه  به سمت خودش بود.
گروه همین‌طورايستاده وساکت، برگشته بود به من و رهبرشون نگاه مى‌ كرد كه به طرف من مى آمد. چند قدمى مانده ايستاد و  از من خواست از آنها فيلم نگيرم. هيچكس تو خيابان آقا صفرِ كيهانى نبود. در خيابان هفت چنار هم  پرنده پر نمى زد. ولى چند نفرى، بيست متر آن طرف‌تر جلوى مدرسه ايستاده بودند و ما را تماشا مى كردند. من دوريينم را به درخواست رهبر گروه بستم. 

بارانى كه بر بام ما نمى بارد


ساعت ٨ صبح: هنوز چشم‌هایم بسته است. هواى اتاق پر از بوى عطريه  كه  نيمه شب دستم به شيشه‌اش  خورد و روى سراميك‌ها افتاد و هفتاد تكه شد. صبح  سرش، نى‌اش و تكه‌هاى  تيز و ناهم‌اندازه‌اش پايين کمد پخش بود. 
حتماً پيش از ٥ صبح بود: خواب مى‌بينم مامان روى يه بالكن بزرگ  با حوصله و خنده، قند مى‌شكنه. توى يك سفره‌ی  سفيدِ بزرگ،  كنار كوهى از قند. خانه‌ی خودمون نبود. كنارش نشستم. كمى حرف زديم. خداحافظى كردم واز در چوبى ِ بلندى بيرون آمدم. اما از منظره روبرو  وحشت كردم. آسمان حياط  و خيابان يكى بود اما باران فقط خيابان را خيس كرده بود. 
ساعت ١٠ صبح، روبروى خانه: دیگه خواب نمی‌دیدم. شيشه‌هاى ماشين گِلى بود. به زمين نگاه كردم، خيس بود. باران آمده بود. من نفهميده بودم. 
ساعت ٥ عصر، سهروردى شمالى: از مطب دندانپزشك بيرون آمدم. دو آمپول مُسكّن تو لثه تزريق كرده بود. نيمى از صورتم در اختيار من نبود.  نيم‌ساعتی نشسته بودم  تا  به حالت طبيعى برگردم. نيمه‌ى راست صورتم هنوز خواب بود. اشك مى‌ريختم اما وقتى سر ِ انگشتم را زير چشم مى‌كشيدم، خيس نبود. اشك بالا مى‌آمد اما زير پوستم مى‌چكيد. 

این عکس یک جمله‌ی مجهوله؟


                                                                          


اين عكس ترسناكه؟ خنده‌داره؟ عجيبه؟ يه صحنه از فيلم يك كارگردان معروف درباره‌ى شورشى بزرگ در اروپاى شرقيه؟ يه چيدمان در آينده و صدسالگى يك روز تاريخيه؟ تخيلِ ذهن ِ جمعى بعد از خوندن يك صفحه از يك رمانِ غيرمعموليه؟ وقتى چشم‌ها رو با انگشتى لاى كتاب مى‌بنده و خودش را به یک خیال می‌سپره؟
پنجره‌ها شكسته‌اند، كاغذها مثل برف مى‌ريزند اما چرا سر ِهيچكس از پنجره‌هاى تيره  بيرون نيست. چرا هیچ دستی کاغذی را به پایین پرتاب نمی‌کنه؟ اين عكس يك جمله‌ى مجهوله كه فاعل آن غايب يا محذوفه؟
اين قاب به خاطر وضع برف‌گونه‌وارش، باشكوه و سفيده اما شما هم يک علامت سوال توى همه صورت‌هاى رو‌به‌پايين می‌بینید كه  شادى و جلالِ  برف‌وارگى‌اش را كم مى‌كنه؟ یه تناقضی داره که شما هم مثل من کشفش نمی‌کنین؟

 روز بعد از پيروزيه اما هيجان مردم به اندازه يك‌ روز ِ بعد نيست. اين هيجان كمرنگ‌شده با آن‌همه سوالى كه در نگاه و تن شونه، با آن حجم کنجکاوی که خرمن نامه‌ها را شخم می‌زنه اما چیزی  که می‌خواد را پیدا نمی‌کنه. درخت‌ها هم جوانه‌ی کاغذ  زدند،  شاخه‌ها، برگ‌های نامه سبز کردند. همه چیز جار می‌زند، آسمان و زمین  افشا می‌کنند اما هیچکس نکته‌ی تازه‌ای پیدا و فریاد نکرده. پس این همه راز چیه که روی زمین ریخته ؟ چرا کسی نمی‌تونه رمزگشایی کنه؟ 

 فرهيخته به نظر مى‌رسند اما چرا سنگ يا فريز شده‌اند؟ چرا از هم و حتى از خودشون فاصله دارند؟ هرکس جداست، در یک غرفه با دیوارهای بلند، هرکس درجهان ِ نامه‌ای که می‌خونه، غرقه؟
 چرا اينقدر از لنز دور‌ند؟ چرا هيچكس دوربين را نمی‌بینه؟ چرا فکر نمی‌کنند که دارند دیده می‌شوند؟ اگر فقط چند درجه برگردند، دوربین را، سه‌پایه را، عکاس را، ما را می‌بینند، نمی‌بینند؟  

جنگ و دیگر هیچ

  1. 31 شهریور 59 ساعت 4 بعدازظهر:  دبیرستان بودیم با روپوشی پر از لکه‌های رنگ. از فردا  من  باید  سال چهارم  را شروع می‌کردم.  یک سال و 7 ماه  و8 روز از  پیروزی انقلاب  گذشته بود.  آن وقت‌ها ما محصلین، صاحبخانه و همه‌کاره بودیم  آن روز هم  در آستانه‌ی‌ سال تحصیلی مشغول رنگ کردن کلاس‌ها.  درمیان اون همه‌ لکه‌ی سفید  و خنده و رضایت غرق بودیم  که یکباره صدای مهیبی ما را از جا کند. یادم نیست چه حدسی زدیم اما می‌دانم  ترسیده بودم.  من  همزمان و تنها  به سمت پله‌ها دویدم و سر ازبام درآوردم .طرف فرودگاه مهرآباد را دود گرفته بود. مثل حالا نبود. نه خیلی از مفهوم جنگ سردر می‌آوردیم  و نه آن را نزدیک می‌دانستیم. نمی‌فهمیدیم شروع چه دوره‌ای با چه مختصاتی است.                    
  2. بیست و چندم تیرماه 1360 عصر، اهواز. آخرین امتحان نهایی را داده بودیم. دوستان معلمم با یک گروه از آموزش و پرورش اعزام می‌شدند به اردوگاه‌های مهاجران جنگی. شاید هم می‌گفتیم جنگ‌زده‌ها. با چه اصرار و قدرتی از پس مخالفت مادر و پدر  برآمدم. حال، نه ماه و چند روز از شروع جنگ گذشته بود. دانشگاهها تعطیل بود.  نه تنها هنوز خرمشهر دست عراقی‌ها بود که به ما گفتند خط مقدم  همین 20 کیلومتری اهواز است. از صدای توپ‌ها معلوم بود که بی‌راه هم نمی‌گویند. تصویر ورودمان را یادم هست. پشت یک  لندرور  سوار بودیم. شهر خالی از سکنه بود. خیلی خالی. غباردار و خاکی. صدای ضدهوایی می‌آمد ولی این صحنه‌ها، حال برایم مثل یک فیلم صامت است.                                            3 روز در یک مدرسه یا اداره ماندیم تا تقسیم‌مان کردند. ما  یعنی گروه دوستانم رفتیم 70 کیلومتری ماهشهر. دورتر از خطمقدم‌ها. در یک بیمارستان صحرایی بجا مانده از حضور امریکایی‌ها در شرکت نفت.در کنار شهرک پیش‌ساخته‌ی دیگری که خانه‌هایی ویلایی با سقف‌های شیروانی رنگی داشت لابد برای مدیران شرکت استفاده می‌شده و حالا خانواده شهدا اسکان داشتند. کنار آن هم اردوگاهی پر ازکانکس که می‌گفتند محل اسکان کارگران شرکت نفت بوده.                    تا آن وقت داخل کانکس زندگی نکرده بودم. من بودم، مینا، مینو، مریم وکیانی.  دو نفر آخر هنوز دبیرستانی بودند. کیانی دختر پرشر و شور وهنرمندی بود  که با گروه مخملباف و سلحشور در همان مسجد معروف این گروه در محله خودشان  تئاتر کار می‌کردند. تخت آن اتاق یک نفره را برداشتیم تا هر 5 نفر آنجا جابگیریم. سرویس وحمام، بیرون ازاتاق بود. صبح‌ها راه می‌افتادیم وبیست دقیقه‌ای پیاده می‌رفتیم تا به اردوگاه مهاجرین برسیم. مردها با دشداشه در سایه  می‌نشستند. زن‌ها هم با آن همه بچه‌ی ریز ودرشت سر وکله می‌زدند. آشپزخانه اردوگاه عمومی و شلوغ بود. شعله‌های روشن گاز، پرحرارت با دمای لابد 50 درجه‌ی تیرماه مخلوط می‌شد. من اولین بار بامیه را آنجا دیدم. در تهران چنین چیزی نداشتیم. اما برای خانواده‌های آنجا خوش‌خوراک بود. این بامیه‌های سبز را با  "توماتو" ی قرمز مخلوط می‌کردند و خورش تندی می‌پختند. جمله‌های‌شان پر بود از کلمه‌های انگلیسی تغییر شکل داده شده. به هرحال آمده بودیم  بچه‌ها را سرگرم کنیم. مدرسه‌ها تعطیل بود. ثبت نام کردیم کلاسی راه انداختیم . کیانی هم مشغول کاردستی و تئاتر شد. غروب برمی‌گشتیم بیمارستان صحرایی. شام را بیمارستان می‌دادند. قارچ پلویی را برای اولین بار آنجا خوردم. صحنه دیگری که یادم هست صحنه تعزیر یک آقای  دکتر و یک خانم پرستار بود. صبح زود به اردوگاه می‌رفتیم توی یک محوطه باز جلوی چند کارمند بیمارستان، شلاق می‌خوردند. یک  پنج‌شنبه ‌شب هم با لندرور آمدیم اهواز  برای دعای کمیل. مسجد خلوت بود . آهنگران دعا را خواند. یادم هست بیرون مسجد بودیم زیر آسمان اهواز. صدای توپ‌ها هم می‌آمد.
  3.  بهمن 1364. اهواز. دوباره گذارم به اهواز افتاد. حالا شهر خیلی شلوغ بود. رزمنده و مردم بومی و حالا دیگر دانشجویان. گاهی صدای هلهله و کاروان عروسی را هم شب‌ها می‌شنیدیم .هنوزضدهوایی بغل گوشمان و جلوی چشممان می‌زد. دیوار صوتی هم راه براه شکسته می‌شد اما امن بود. بازار شلوغ بود. مردان با لباس جنگی با زبان و لهجه‌های متفاوت حرف می‌زدند. تازه تیپ‌  لباس‌ها و فرهنگ‌ها هم متفاوت بود. آن سال‌ها سبک "پانک"  رواج  داشت. موها به سمت بالابود مثل تاج خروس . ازاین تیپ هم  در میان رزمنده‌ها می‌‌دیدیم. یادم هست که درگیری‌های داخلی جناحی وسیاسی شروع شده بود. من طرفدار نخستوزیر وقت موسوی بودم. یادم هست می‌دانستم که در اهواز روزنامه رسالت توزیع نمی‌شود. می‌گفتند فرمان امام است. هر روز محتوای تندی علیه برنامه‌های دولت  در حال جنگ داشت. موقعیت جنگی بود وامام گفته بود روحیه رزمنده‌ها تضعیف می‌شود.   

  1. سال 66 . دفتر تحقیقات جنگ .  زمان دانشجویی من بود. با دوستانم دنبال کار تحقیقی پاره وقت می‌گشتیم. پیدا شد. پروژه  کرونولوژی یا روزشمار جنگ. قرار بود همه  منابع  و روزنامه ها و کتاب‌های مربوط را جستجو و فیش‌برداری کنیم. به من مقطع پیش از جنگ افتاده بود، آخرین مرحله از  جنگی که هنوز ادامه داشت. تمام اسناد چاپ شده‌ی "لانه جاسوسی"، تمام صحیفه نور وبخشی از روزنامه‌ها و نشریات داخلی سهم من بود. 2سال پاره وقت کار کردیم. دوسالی که تحولات سیاسی مهمی هم داشت اتفاق می‌افتاد. یکی از بهترین دوره‌های زندگی من اینجا و این زمان بود. آن وقت‌ها یکی دو تحلیلگر بودند که نوشته‌هایشان را می‌خواندیم. فرد هالیدی وخانم شیرین هانتر.
  2. خرداد تا مرداد 67. دانشگاه‌ها به خاطر موشک‌باران شدید عراق در شهرها بخصوص تهران تعطیل شده بود. تنها دانشگاه ما باز بود که به مسجد دانشگاه‌ها شهرت داشت. مقاومت کردند و ما را  به حصارک کرج بردند. کلاس‌های ما ادامه داشت. یادم هست که سالگرد شریعتی بود  وخب تا آن زمان نمی‌شد از شریعتی چیزی گفت یا مراسم گرفت. اما یادم هست بچه‌های انجمن که وابسته به تحکیم بودند از هاشم آغاجری خواستند  سخنرانی کند. سالن که نمی‌دادند بنابراین در همان ساعت کلاس  و در همان جای همیشگی‌اش نشست و  صحبت کرد. برای ما خیلی هیجان انگیز بود . نام شریعتی را می‌آوردیم و در مراسمش شرکت می‌کردیم. احساس مبارزانی را داشتیم که درحال فعالیتی  زیرزمینی هستیم.             انتخابات پرسروصدای مجلس سوم را هم اینجا بودیم. جنگ قاطی سیاست شده بود. در همین روزهای حصارک بود  که یک روز  ساعت 2 بعدازظهر صدای آقای حیاتی سنگین، ترسناک و خشک خبر بدی می‌داد.  جنگ تمام شده بود.  برای ما آن وقت شکست سنگینی بود. تا یک هفته حال خوبی نداشتم. جوری سرشکستگی، از بین رفتن همه تلاش‌ها و خون‌ها حساب می‌شد. سقوط پی درپی قیمت‌ها ، به هم ریختن بازار، شوک به سکه وطلا، ارزان شدن لوازم خانگی، بهت وبهت و بهت. چه آنها که از تمام شدنش استقبال کردند چه آنها که نکردند.
  3. 27 مهر90 . خواب دیدم آیت‌الله خمینی در خانه ماست . شاد و راحت بود. می خندید و بذله‌گویی می‌کرد. بلند شد برود. پرسیدیم کجا ؟ گفت جماران. گفتم می‌دانی اگر برگردی باید دوباره رسمی رفتار کنی. تشریفات برایت می‌چینند. ببین اینجا چه راحت و خودمانی هستی.
  4. سوم مهر 91. دنبال کتاب نشانه‌شناسی جنگ هستم. سرامیرآباد پیاده شدم. یک نمایشگاه بزرگ به مناسبت هفته جنگ در جنوب غربی پارک لاله برپا شده بود. در ورودی به "خط مقدم" باز می‌شد. صدای  مسلسل‌ها، توپ‌ها و صدای کاتیوشا و ضدهوایی‌ها و الله‌اکبر رزمنده‌ها گوش‌ها را پرمی‌کرد. از این سنگر که بیرون آمدم همینطور منطقه‌های جنگی بازسازی شده جلوی راهم بود. هور با نی‌های بلند. و فرماندهان شهیدی که ماکت شده وایستاده بودند. ایستگاه صلواتی و  آتلیه‌ای که از سنگر درست شده بود. مردم با لباس جنگی می‌رفتند وعکس می‌گرفتند. عکس‌های چاپ شده‌ی چندین نفر با لبخند روی میز ردیف نشسته   بود. بیرون، کنار حوض  انواع ادوات سنگین نظامی  چیده بودند. حس غریبی بود. با یک مسلسل سنگین نشانه گرفتم. روبرو، در مرکز مگسک، یکی داشت صحنه‌ی مراسم را آماده می‌کرد. لمس این آهن‌های سرد، ساکت و کهنه نمی‌دانم چه چیزی را در احساسم می‌ریخت. یکی روی ضدهوایی نشسته بود و دوستش با گوشی از لبخند‌های او عکس می‌گرفت . جلوتر ده‌ها صندلی  تاشو را مثل تپه روی هم ریخته بودند. چند بازنشسته‌ی خانم  آن طرف‌تر خاطره تعریف می‌کردند. جلوتر غرفه‌ی فروش  بلال، ذرت بوداده و آش رشته جزیی از نمایشگاه بود. یک غرفه هم عروسک می‌فروخت و دیگری  دستگاه فشارخون. دوغرفه کتاب برپا بود. اما من دست خالی برگشتم . کتاب نشانه شناسی  جنگ را نداشتند .

محال‌های ممکن‌شده

شوهرش زندانى بود. قصه را  با  كلمه‌هاى خواب آلوده  و با بيحالى  مى‌گفت. با انگشت شست و سبابه هم نمی‌توانست چيزى  را نگه داره. مى‌گفت سرطان سينه‌اش بعد از جراحى بهتره. اما پرونده‌اش را كه  جلوى  دوست پزشكمون  گذاشتيم گفت: "هم متاستاز كرده و هم غده‌اى در سرش هست. براى همين دست و زبانش  خوب كار نمى‌كنند. بعد هم گفت فوقش تا ٦ ماه زنده  بمونه. با اين حال  و  وضع فقط به آرامش نياز داره . چرا خودش داره مى ره  تهران؟ ".
 ما در راه تهران بوديم و صندلى او كنار من بود  و تا نشسته بودم  دردها را  در سفره  ريخت. به تهران مى‌آمد تا  پرونده قطور پزشكى‌اش را جلوى مسئولی، کارشناسی از قوه قضاييه باز كند شايد  با ديدن اين غده‌هاى حاضر و غايب يا با این زبان الكن و انگشت‌هايى كه ديگر نمى‌توانند  در آرایشگاه، موچين و قيچى و شانه دستش بگيرند، عفو، آزادى  و يا انتقال شوهرش را بگيره. مى‌گفت به تهران مياد تا از خانم خيّرى كه قول داده بوده قسط‌هاى يك وام  ٤٠٠ هزارتومانى را برايش بده،  بپرسه "چرا فقط يك قسط را دادى و به من هم خبر ندادى كه حالا با جريمه‌اش يك و نيم ميليون بدهكار بشوم؟"  ب ای همین دو تا می‌آمد.
به جزييات طولانی قصه‌ی شوهرش كارى ندارم. به جرم مشاركت در سرقت  زندانى شده و دو سال از محكوميتش مانده بود. دوست وكيلى همان‌وقت و تلفنى گفت بيخود به تهران مياد چون شاكى خصوصى داره، مشمول عفو نمى‌شود. بعد هم گفت رييس قوه قضاييه‌ى پيشين، یک واحد مددكارى  براى همين موردها راه انداخته بود  که در دوره جديد برچيده شد.
اشك  در مرز مژه‌هايش خانه كرده بود و با هر تداعى و مثالى، گرم مى‌جوشيد و بيرون مى‌ريخت.  زخم‌هاى عميقش را همين  لحظه‌ها مى‌شد خون‌پاش و دردآلود  ديد.  جراحى و سرطان، يكى  از زخم‌ها بود. "نداشتن"  يكى ديگرش و تنهايى  و بى‌پناهى سومى، ناامنى هم يكى ديگر، مى‌گفت وقتى براى  تقاضاى كمك هزينه مسكن به يكى از سازمان‌هاى دولتى رفتم آقاى مربوط گفته حالا بياييد بيشتر آشنا شويم .
از آن حوالى تا امروز چند بار زنگ زده. فهميده كه حكم انتقال شوهرش از شهرى نزديك به محل سكونتشون، فقط  معطل ٣٠٠ هزارتومانه. يعنى هزينه اياب و ذهاب به همراه سرباز. از آنجا هم اسم طرحى را گفت كه اسمش به یادم نماند، اما با آن مى‌توانست روزها را بيرون از زندان باشد، كار كند و شب دوباره به زندان برگردد.  یک هفته پیش هم  گفت ما نمی‌دانستیم که  شوهرم مشمول عفو عيد فطر شده و اگر رضايت شاكيان را بگيرد كلا آزاد مى‌شه. پرسيدم چقدره؟ گفت يك ٤٢ هزار تومان و يك نود و پنج هزار تومان!
 در بيشتر اين تماس‌هاى تازه، حال جنگجوى مجروح اما شادى را داره كه چند قدمى تا بيرون كردن كامل دشمنى غدّار فاصله ندارد.  كلمه‌هایش همانطور نامعين و سست ادا مى‌شوند اما  خودش جان گرفته من از همين تلفن مى‌فهمم  چشمه‌ى مرزى اشك‌هايش فعلا كم آبه. هرچند دکتر سرانجام به او گفته که هیچوقت دستش خوب نمی‌شود ولی نگفته که بزودی می‌میرد.
دوستى مبلغ  مورد نظر دادگاه  را  به حسابش ريخت.  من يكى دو روزه که هر آن منتظرم زنگ بزنه  و خبر انتقال شوهرش را بده.  اگر يك آلبوم از بهترين شادى‌هايم داشته باشم يكى از بهترين صفحه‌هايش آزاد شدن يك زندانى، دربند و يا اسير است. فرقی هم نمی‌کند که باشد. اصلا كسى كه از آن درهاى بلند، سنگين، آهنين و خاكسترى  با برگه‌ى آزادى بيرون مى‌زند، خودش  يك معجزه است، يك  محال است كه ممكن شده.