31 شهریور 59 ساعت 4 بعدازظهر:دبیرستان بودیم با روپوشی پر از لکههای
رنگ. از فردامنبایدسال چهارمرا شروع میکردم.یک سال و 7 ماهو8 روز ازپیروزی انقلابگذشته بود.آن وقتها ما محصلین، صاحبخانه و همهکاره
بودیم آن روز هم در آستانهی سال تحصیلی مشغول
رنگ کردن کلاسها.درمیان اون همه
لکهی سفید و خنده و رضایت غرق
بودیمکه یکباره صدای مهیبی ما را از
جا کند. یادم نیست چه حدسی زدیم اما میدانم ترسیده بودم.منهمزمان و تنهابه سمت پلهها
دویدم و سر ازبام درآوردم .طرف فرودگاه مهرآباد را دود گرفته بود. مثل حالا نبود.
نه خیلی از مفهوم جنگ سردر میآوردیمو نه آن را نزدیک میدانستیم. نمیفهمیدیم شروع چه دورهای با چه
مختصاتی است.
بیست و چندم تیرماه 1360 عصر، اهواز.
آخرین امتحان نهایی را داده بودیم. دوستان معلمم با یک گروه از آموزش و پرورش
اعزام میشدند به اردوگاههای مهاجران جنگی. شاید هم میگفتیم جنگزدهها. با
چه اصرار و قدرتی از پس مخالفت مادر و پدر برآمدم. حال، نه ماه و چند روز از شروع جنگ
گذشته بود. دانشگاهها تعطیل بود. نه
تنها هنوز خرمشهر دست عراقیها بود که به ما گفتند خط مقدمهمین 20 کیلومتری اهواز است. از صدای توپها
معلوم بود که بیراه هم نمیگویند. تصویر ورودمان را یادم هست. پشت یک لندرور سوار بودیم. شهر خالی از سکنه بود. خیلی
خالی. غباردار و خاکی. صدای ضدهوایی میآمد ولی این صحنهها، حال برایم مثل یک
فیلم صامت است.3 روز در یک مدرسه یا اداره ماندیم تا
تقسیممان کردند. مایعنی گروه
دوستانم رفتیم 70 کیلومتری ماهشهر. دورتر از خطمقدمها. در یک بیمارستان
صحرایی بجا مانده از حضور امریکاییها در شرکت نفت.در کنار شهرک پیشساختهی
دیگری که خانههایی ویلایی با سقفهای شیروانی رنگی داشت لابد برای مدیران
شرکت استفاده میشده و حالا خانواده شهدا اسکان داشتند.کنار آن هم اردوگاهی پر ازکانکس که میگفتند
محل اسکان کارگران شرکت نفت بوده. تا آن وقت داخل کانکس زندگی نکرده بودم. من بودم، مینا، مینو، مریم
وکیانی.دو نفر آخر هنوز دبیرستانی
بودند. کیانی دختر پرشر و شور وهنرمندی بودکه با گروه مخملباف و سلحشور در همان مسجد معروف این گروه در محله خودشان
تئاتر کار میکردند. تخت آن اتاق یک
نفره را برداشتیم تا هر 5 نفر آنجا جابگیریم. سرویس وحمام، بیرون ازاتاق بود.
صبحها راه میافتادیم وبیست دقیقهای پیاده میرفتیم تا به اردوگاه مهاجرین
برسیم. مردها با دشداشه در سایهمینشستند.
زنها هم با آن همه بچهی ریز ودرشت سر وکله میزدند. آشپزخانه اردوگاه عمومی و شلوغ بود. شعلههای
روشن گاز، پرحرارت با دمای لابد 50 درجهی تیرماه مخلوط میشد. من اولین بار
بامیه را آنجا دیدم. در تهران چنین چیزی نداشتیم. اما برای خانوادههای آنجا
خوشخوراک بود. این بامیههای سبز را با"توماتو" ی قرمز مخلوط میکردند و خورش تندی میپختند. جملههایشان
پر بود از کلمههای انگلیسی تغییر شکل داده شده.به هرحال آمده بودیم بچهها را سرگرم کنیم. مدرسهها
تعطیل بود. ثبت نام کردیم کلاسی راه انداختیم . کیانی هم مشغول کاردستی و
تئاتر شد. غروب برمیگشتیم بیمارستان صحرایی. شام را بیمارستان میدادند.
قارچ پلویی را برای اولین بار آنجا خوردم. صحنه دیگری که یادم هست صحنه
تعزیر یک آقای دکتر و یک خانم پرستار
بود. صبح زود به اردوگاه میرفتیم توی یک محوطه باز جلوی چند کارمند
بیمارستان، شلاق میخوردند.یکپنجشنبه شب هم با لندرور آمدیم اهواز
برای دعای کمیل. مسجد خلوت بود . آهنگران دعا را خواند. یادم هست بیرون مسجد
بودیم زیر آسمان اهواز. صدای توپها هم میآمد.
بهمن 1364. اهواز.
دوباره گذارم به اهواز افتاد. حالا شهر خیلی شلوغ بود. رزمنده و مردم بومی و
حالا دیگر دانشجویان. گاهی صدای هلهله و کاروان عروسی را هم شبها میشنیدیم
.هنوزضدهوایی بغل گوشمان و جلوی چشممان میزد. دیوار صوتی هم راه براه شکسته
میشد اما امن بود. بازار شلوغ بود. مردان با لباس جنگی با زبان و لهجههای
متفاوت حرف میزدند. تازه تیپلباسها
و فرهنگها هم متفاوت بود. آن سالها سبک "پانک"رواجداشت. موها به سمت بالابود مثل تاج خروس . ازاین تیپ همدر میان رزمندهها میدیدیم. یادم هست که
درگیریهای داخلی جناحی وسیاسی شروع شده بود. من طرفدار نخستوزیر وقت موسوی
بودم. یادم هست میدانستم که در اهواز روزنامه رسالت توزیع نمیشود. میگفتند
فرمان امام است. هر روز محتوای تندی علیه برنامههای دولت در حال جنگ داشت. موقعیت جنگی بود وامام
گفته بود روحیه رزمندهها تضعیف میشود.
سال 66 . دفتر تحقیقات جنگ . زمان دانشجویی من بود. با دوستانم دنبال
کار تحقیقی پاره وقت میگشتیم. پیدا شد. پروژهکرونولوژی یا روزشمار جنگ. قرار بود
همهمنابعو روزنامه ها و کتابهای مربوط را جستجو و
فیشبرداری کنیم. به من مقطع پیش از جنگ افتاده بود، آخرین مرحله از جنگی که هنوز ادامه داشت. تمام اسناد چاپ شدهی
"لانه جاسوسی"، تمام صحیفه نور وبخشی از روزنامهها و نشریات داخلی
سهم من بود. 2سال پاره وقت کار کردیم. دوسالی که تحولات سیاسی مهمی هم داشت
اتفاق میافتاد. یکی از بهترین دورههای زندگی من اینجا و این زمان بود. آن
وقتها یکی دو تحلیلگر بودند که نوشتههایشان را میخواندیم. فرد هالیدی وخانم
شیرین هانتر.
خرداد تا مرداد 67. دانشگاهها به خاطر موشکباران
شدید عراق در شهرها بخصوص تهران تعطیل شده بود. تنها دانشگاه ما باز بود که
به مسجد دانشگاهها شهرت داشت. مقاومت کردند و ما را به حصارک کرج بردند. کلاسهای ما ادامه
داشت. یادم هست که سالگرد شریعتی بودوخب تا آن زمان نمیشد از شریعتی چیزی گفت یا مراسم گرفت. اما یادم
هست بچههای انجمن که وابسته به تحکیم بودند از هاشم آغاجری خواستندسخنرانی کند. سالن که نمیدادند بنابراین
در همان ساعت کلاسو در همان جای
همیشگیاش نشست و صحبت کرد. برای ما
خیلی هیجان انگیز بود . نام شریعتی را میآوردیم و در مراسمش شرکت میکردیم.
احساس مبارزانی را داشتیم که درحال فعالیتی زیرزمینی هستیم. انتخابات پرسروصدای مجلس سوم را هم
اینجا بودیم. جنگ قاطی سیاست شده بود. در همین روزهای حصارک بود که یک روزساعت 2 بعدازظهر صدای آقای حیاتی سنگین، ترسناک و خشک خبر بدی میداد.
جنگ تمام شده بود.برای ما آن وقت شکست سنگینی بود. تا یک
هفته حال خوبی نداشتم. جوری سرشکستگی، از بین رفتن همه تلاشها و خونها حساب
میشد. سقوط پی درپی قیمتها ، به هم ریختن بازار، شوک به سکه وطلا، ارزان
شدن لوازم خانگی، بهت وبهت و بهت. چه آنها که از تمام شدنش استقبال کردند چه
آنها که نکردند.
27 مهر90 . خواب دیدم آیتالله خمینی در خانه ماست . شاد و
راحت بود. می خندید و بذلهگویی میکرد. بلند شد برود. پرسیدیم کجا ؟ گفت
جماران. گفتم میدانی اگر برگردی باید دوباره رسمی رفتار کنی. تشریفات برایت
میچینند. ببین اینجا چه راحت و خودمانی هستی.
سوم مهر 91. دنبال کتاب نشانهشناسی
جنگ هستم. سرامیرآباد پیاده شدم. یک نمایشگاه بزرگ به مناسبت هفته جنگ در جنوب غربی پارک لاله برپا
شده بود. در ورودی به "خط مقدم" باز میشد. صدای مسلسلها، توپها و صدای کاتیوشا و ضدهواییها
و اللهاکبر رزمندهها گوشها را پرمیکرد. از این سنگر که بیرون آمدم
همینطور منطقههای جنگی بازسازی شده جلوی راهم بود. هور با نیهای بلند. و فرماندهان
شهیدی که ماکت شده وایستاده بودند. ایستگاه صلواتی و آتلیهای که از سنگر درست شده بود. مردم با
لباس جنگی میرفتند وعکس میگرفتند. عکسهای چاپ شدهی چندین نفر با لبخند
روی میز ردیف نشسته بود. بیرون، کنار حوض انواع ادوات سنگین نظامی چیده بودند. حس غریبی بود. با یک مسلسل
سنگین نشانه گرفتم. روبرو، در مرکز مگسک، یکی داشت صحنهی مراسم را آماده میکرد.
لمس این آهنهای سرد، ساکت و کهنه نمیدانم چه چیزی را در احساسم میریخت. یکی روی
ضدهوایی نشسته بود و دوستش با گوشی از لبخندهای او عکس میگرفت . جلوتر دهها
صندلی تاشو را مثل تپه روی هم ریخته بودند.
چند بازنشستهی خانم آن طرفتر خاطره
تعریف میکردند. جلوتر غرفهی فروش بلال، ذرت بوداده و آش رشته جزیی از
نمایشگاه بود. یک غرفه هم عروسک میفروخت و دیگری دستگاه فشارخون. دوغرفه کتاب برپا بود. اما من دست خالی
برگشتم . کتاب نشانه شناسی جنگ را نداشتند
.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر