‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاست. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاست. نمایش همه پست‌ها

خواب آزادی

خواب دیدم سواریک مینی‌بوس کهنۀ قدیمی هستیم. همان‌ مکعب‌مستطیل‌هایی که بیست سی‌سال پیش، باراصلی مسافرکشی درتهران روی دوش خط آن‌ها بود. صندلی‌ها را برداشته بودند. خانوادۀ ما بود ویک خانوادۀ دیگر. پرجمعیت بودند. به نظرم عرب یا افغان و با لباس‌های محلی و کمی نشانه‌های فقر. اما دست کوچک و بزرگشان یک آیفونی، آیپدی، لپ‌تاپی چیزی بود. از مادر خانواده پرسیدم اهل کجایید گفت ایران. کارت ویزیتش را داد دیدم پزشک است. تعجب کردم.


از زعفرانیه و ولنجک و خیابان الف می‌گذشتیم. صبح بود و وقت مدرسه‌ها، اما در پیاده‌روهای کنار خانه‌های چند‌هزارمتری، دست‌فروشی غوغا می‌کرد. رسیدیم به بزرگراه عریضی مثل محمدعلی جناح. دیدم راننده آمده پیش ما نشسته اختلاط می‌کند و آن ماشین مستعمل زه‌وار دررفته، خودش در سرازیری به جنوب می‌رفت. رفتم جلوی شیشه، پشت صندلی راننده . خودش می‌رفت. ترسیده بودم اما شگفت‌زده هم نبودم. من برج آزادی را روبه رو، می‌دیدم. سرعت ماشین کم نبود، با برج هم فاصله‌ای نداشتیم، اما فقط می‌رفتیم، نمی‌دانم چرا نمی‌رسیدیم.

مسافرها آن عقب همچنان یا بحث می‌کردند یا آیپد و آیفون را زیر و رو می‌کردند.

وقتى اوين خواب مى بيند


شهر تازه زيرِ مه طوسى رنگى خوابيده. با دعاهاى مستجاب شده و نشده. كوه، به گمانم، خلوت ترين روزش را شروع مى كنه. من، با ديدن تكه اى ابر، ذوق زده، از ارتفاعِ همسايه اوين بالا مى روم. پيرمردها اما، تك و توك و خندان  پايين مى آيند.  شهر زير پاهايشان خميازه مى كشد.
 تا برگردم  آسمان  را مزرعه پنبه دانه و شهر را كم رنگ ترين نارنجى ممكن پوشانده. غبارى پرتقالى روى خواب مردم ريخته.
 كاش به خواب همسايه هاى دركه و توچال راهى بود. آن ها كه در فردى ترين سلول  خوابى عمومى مى بينند. 
صبح ٢١ رمضان ٩٢

خم‌خانه آهن


1

بالاترين قسمت خيابان الف، درست جايى كه سه‌راه مى‌شود، در خانه‌اى كم‌بَر و كم‌عرض، غوغايى بود. بچه‌هاى موسسه حمام مى‌كردند. در يك اتاق, كوچك‌ترهاى مهمان را می‌شستند. پشت سرِ هم, روى خط و نقّاله توليد, هركس شستن قسمتى از تن آن ها را به عهده داشت. مريم مسئول روابط عمومى دست چپِ بچه ها را وظيفه داشت.

آمدم پايين. بيرون ساختمان، توى حياط، از در و ديوار، كيسه زباله مى‌ريخت. فقط راه باريكى به سوى در باز بود. بچه‌هاى حمام‌رفته مى‌آمدند, مثل گربه كيسه‌ها, را پاره مى‌كردند و خود را كثيف.

٢

شيبِ خيابان الف را پايين مى آمدم. يك گروه دست‌فروش بساط پهن كرده بودند از قراضه‌هاى آهنى. بيشتر در بود و پارتيشن. يك لنگه دو لنگه. زنگ زده، با تركيب آهن با رگه‌هايى از نارنجى‌زنگ‌هاى سوخته. پاييزى، زيبا و ظريف. با ميز و صندلى‌هايى همه با يك سبْك.

داشتم انتخاب مى‌كردم كه از گردى سوراخ ديوارِ كاهگلى ديدم رييس پاسبان‌ها نيروهايش را نظم می‌دهد تا دورِ اين گروهِ فروش قراضه‌هاى زيبا را محاصره و پراكنده‌شان كنند. وقتى برگشتم همه پخش شده بودند و از قراضه‌ها جز چند تا درى باقی نمانده بود.

لاى خرت و پرت‌ها، خمره سركه‌اى سبزرنگ و شفّاف خودش را نشانم مى‌داد. مثل همان كه عزيز، مادربزرگم، داشت. بدنه‌اى گلابى‌شكل با گردنى باريك و لبه‌اى دالوُردار. تابستان، در زيرزمين، آن را پر از انگورش مى‌كرد و چهل‌روزى درش را محكم مى‌بست تا از ميانه شراب عبور كند و بعد نوبت به سركه بيفتد. هرچه گشتم فروشنده‌ها متوارى بودند و پاسبان‌ها به جايشان.



صبح فرودین

صبح، پيش از ساعت هشت، براى پياده روى و دويدن بيرون رفتم. از معدود روزهايى در سال كه زمين خيس و هوا مه‌‌آلود و شاليزاری بود. سربازهاى دژبان از مرخصى برمى‌گشتند، يعنى خيابان پلنگى بود. اما عجيب‌تر پارك بود كه دو سه ساعتى از بيدارشدنش مى‌گذشت. جز نگهبان خواب‌آلود درِ شمالى، همه سرِ حال و قبراق بودند. فكر مى‌كردم اگر يكى از روزنامه‌نگارهاى خارجى يا گردش‌گرها اين جنب و جوش و حيات را از پنجره اتاقش در هتلِ رو‌به پارك، مثلا، ببيند و از سرِ كنجكاوى و يا براى تهيه گزارش براى روزنامه يا وبلاگش پايين بياد، حتما از اين همه تناقض سرگشته مى‌شود. فاصله زياد بين شاخص‌هاى فقر و فلاكت و افسردگى، خبرهاى بدِ روان‌شناسانه و تعليق انتخاباتى در تهران با حال و روز اين مردمِ سرخوشِ موجود و دوان در پارك.

تا بخواهيد راکت‌بدمينتون‌هايى بود كه توپ‌ها را بالا و پايين مى‌انداخت، چندين تيم جدى، تركيبى از جوان‌ها و موسفيدها، اين طرف و آن طرفِ تورهاى واليبال، با حس توانايى در حدّ تيم‌ملى مشغول بازى بودند؛ در خط پياده‌ها، دونده‌ها با سرعت يا بى سرعت، پير يا جوان، هدفون‌به‌‌گوش يا بدون آن مى‌دويدند؛ يك نيسان آبى پُر از خاك و خُل و نهال، از همين قسمت مى‌گذشت با كارگران خندانِ نوجوانِ تازه از روستا رسيده‌اى كه لباس نوى شهردارى پوشيده بودند و آن بالا، پيشِ خاك‌ها، چشم‌هاشان برق مى زد، لب‌هاشان خندان، سرشان را خم كرده بودند تا شاخه‌ها تيغ‌شان نزند.

يك گروه ٣٠ نفره مرد، لابد بعد از ورزش جمعى، زير یك آلاچيق مشغول صبحانه بودند. نزديك استخر يا حوض مركزى مى‌رسيدم كه صداى با‌هم‌شمردن حدود صد نفر، زن و مرد، مى‌آمد. كم‌كم معلوم شد لباس ورزشى‌هاشان شبيه به هم است، باز ميان‌سال و جوان، به فرمان مربى اصلى، از يك تا ده مى شمارند و دوباره برمى‌گردند و بالا و پايين مى‌پرند. وسايل بدن‌سازى، نارنجى و آبى هم همين‌طور فعال بود و در كار.

دو پيرمرد مشغول خشك‌كردن فوتبال دستى از قطره‌هاى باران بودند، شمال همه جا ريخته بود، مثل لذتى كه در تن و صورت همه بود. مركز مقابله با بحران شهردارى را سرانجام ديدم، بسته بود اما.

روز تعطيلى، در آخرين روزهاى فروردين، خانمى در خيابان از مراسم عزادارى برمى‌گشت كاسه آشى دستش بود. نزی به همسرش حلزونى را نشان داد كه جانش را به خطر انداخته و تا وسط پياده‌رو آمده بود، يكى ديگر با برگ خشكى به كنار برش‌گرداند.

نانوايى بربرى خلوت بود، سه تا كنجدى داغ گرفتم دانه‌اى ٦٠٠ تومان. بعد با الهام راهى شديم. تجريش، چند مغازه باز بود، از پسرى كه والَك، کنگر و باقالى پاك‌كرده مى‌فروخت، قيمت پرسيدم ولى قصدم سيد‌مهدى بود. باقالىِ نازك ِ ِخلال شده به رنگِ كاهو را مى‌داد ٩ هزارتومان.

صف از دمِ پيشخان تا نزديك صندلى‌ها كشيده شده بود. از صندوق ژتون گرفتم و از صف و آن حال و هوا، فيلم. پيركوهنوردى از كوه برگشته بود و كاسه حليمِ بدونِ شكر در دستش در كنار زنان چادرسياه‌پوشى كه از امامزاده و لابد عزادارى فاطميه دوم برمى‌گشتند. حليم و آش شله‌قلمكار كيلويى پنج هزارتومان، اگر ظرف نداشتى مبلغى هم براى ظرف‌هاى محكم ِ درپوش‌دارِ پلاستيكى مى‌گرفتند. كاسه كوچك، سه هزارتومان. فروشنده تيز و ِفرز از همه درباره اضافه كردن شكر مى‌پرسيد.

بلوار دانشجو، بعد از مجتمع آموزشی خرد، پلاكاردى به زائران "حرم شهداى گمنام"در كهف‌ءالشهدا، خير مقدم گفته بود. راه پُر از اتوبوسِ زائران و تپه، پُر از خودشان بود. خانمى رانندگى مى‌كرد و دو دختر كوچولويش ( دبستان و زير دبستان شايد) با چادر مشكى پُشت نشسته بودند. از مراسمِ آن بالا برمى‌گشتند.

جلوتر، صف ماشين‌هاى پارك شده بام تهران، شروع مى‌شد. ماشين‌ها، آن ته، در پاركينگ، صف به صف برق مى‌زدند. خيلِ كوهنوردان و دامنه نوردان.

گل‌خانه نسترن، نونوار بود. هزارهزار، گل و گلدان، درخت و درختچه، بنفشه، حتى جعفرى و ريحانِ در جعبه‌هاى چوبى با انواع گل‌هاى باز شده اين فصل، رديف‌رديف نشسته بودند. كم مشترى نبود. سعيد، پسرافغان و كارگر گل‌خانه را هركس طرفى مى‌كشيد. صاحبِ ورامينىِ گل‌خانه نسترن، به دو دختر صندوق‌دارش گزاش مى‌داد كه از صبح، يك‌ميليون گل خريديم يا فروختيم اين تكه‌اش را نفهميدم. آقايى با چند ظرفِ كوچكِ دربسته رسيد. كنار ميز صندوق گذاشت و گفت شله‌زردِ نذرى است. رسماً وفاتِ معصومِ ديگرى به عاشورا شبيه شده.

نمى‌دونم چرا من كه چند گلدان بيشتر نخريدم ولى اين قدر گران شد. يك سبد فلزى هم گرفتم تا از پنجره خيابان آويزان كنم به ده هزارتومان. شمعدانى‌هايش را در خانه داريم.

بيرون از گل‌خانه، كوچه باغى را كه بالا آمدم، در خيابان مقدس اردبيلى، دسته اى از عزاداران با دو روحانىِ جوان رفته بودند. پيرمردى كه شبيهِ خُدّام مسجد بود، به من خیره بود.

ديگر تا خانه خبرى نبود جز بلند شدنِ قدِ درختچه‌هاى حاشيه بزرگراهِ چمران و آگهى‌هاى اجتماع يك‌صدهزارنفرى آزادى در روز ٢٩ فروردين با حضور رييس‌جمهور و ياد‌آورى اينكه حداكثر سرعت در اين بزرگراه شده ٨٠ تا.

الان صداى اذان بلند شد. گنجشك‌ها در غوغا هستند. پنجره بلندِ سمتِ چپى را برگ‌هاى نوجوان پر كرده‌اند. الهام پرسيد كارِ گُل‌هاى گل‌خانه تمام شد؟ گفتم نه، هنوز كار دارد.

صبحانه بدون گردو برای احمدی‌نژاد

خواب دیدم شب احیاست. مردم نشسته‌اند به قرآن به‌سر‌گرفتن. اما قرآنی دست‌شان نیست. فقط دست‌ها، به نشانه، بالاست. صبح نزدیک می‌شد. به میزبان- که این وقت‌ها در خواب، معمولا مادری است که از دنیا رفته‌ـ دم‌به‌دم می‌گفتم صبح شد باید به مردم صبحانه بدهیم. او هم می‌گفت باشه ولی کاری نمی‌کرد و اضطراب همچنان بود. تا اینکه قرآن‌به‌سرگرفتن(نگرفتن) تمام شد دیدم هم نان لواش هم قطعه‌های پنیر با گردو  و هم سبزی خوردن حاضر است و مردم در حال خوردن‌اند. (شاهی‌های ترد بهاری، سبزکم‌رنگ‌ را خوب یادم مانده)
 انگار همین موقع متوجه شدم، دور تا دورشان پرده‌ای به ارتفاع نیم متر کشیده و راهرویی به عرض یک متر درست شده بود. همه می‌خوردند. احمدی‌نژاد در همین حاشیه، جدا روی تخت  قهوه‌خانه‌مانندی نشسته بود. رو به مردم و لبخند بی‌دلیلی از رضایت برلب داشت. من چند بار به همان مادر- که معمولا سادات است‌ـ گفتم برای او هم صبحانه ببریم اما اصرار از من و حاشا از او. می‌گفت تمام شده یا خوشش نمی‌آمد. تا اینکه راضی شد و کف دستی نان و تکه‌ای پنیر، بدون گردو برای او داد. احمدی‌نژاد هم با همان لبخند مانده بر لب، شروع به خوردن کرد. از صبح با خودم می‌گویم اگر شب احیا بود، صبحانه چرا بود؟

عکسی از جنازه بن لادن



این عکس مرا به یاد فیلم شیرین کیارستمی می‌اندازد. کارگردان یا نمی‌خواسته ما فیلم را ببینیم یا برای او اصل فیلم مهم نبوده واکنش تماشاگران مهم، قابل مطالعه و دیدنی است.
این عکس معیارهای سلسله مراتب و رسمیت مورد انتظار از چنین موقعیتی را به هم ریخته است. صندلی اصلی و بزرگ را نه نفر اول یعنی رییس‌جمهوری که فرمانده نیروی هوایی اشغال کرده که اتفاقا برخلاف دیگران با پوشش کامل یک فرمانده و نظامی با درجه کامل در ساعتی غیر معمول در جایگاه اصلی و مرکز نگاه قرار دارد و یک عملیات مهم، حساس و خطرناک را هدایت می کند. باز برعکس دیگران به روبرو و صحنه احتمالی تصویر نگاه نمی‌کند و اتفاقا نشانی از هیجان، ترس، بهت و کلافگی ندارد. انگار اوست که با دکمه‌های کیبرد عملیاتی را هدایت می‌کند که در تصویر نشان داده می‌شود.
اتفاقا نفر اول یعنی اوباما در کنار او انگار جای کوچکی پیدا کرده و خود را جای داده. انگار دیرتر رسیده و به زحمت صندلی‌ای برایش گذاشته‌اند. نشانه ای از لباس رسمی ندارد. حتی نشستنش هم کلیشه‌ای نیست و حال یک رییس‌جمهور امریکا را ندارد. حواسش شش دنگ به تصویر است. ترس، انتظار، احتیاط و ابهام از پایان فیلم، بازی، عملیات در صورتش موج می‌زند. بیننده هرلحظه منتظر است او با وارد شدن توپ به دروازه حریف مثل یک فنر از جا برخیزد، از شادی منفجر شود یا مایوسانه و معترض مشتی به هیچ رها کند.
معاون اول او نشستنی در خور یک پیر و سیاستمدار کارکشته و صبور را دارد که می‌توانست در بدن یک رییس‌جمهور قرار بگیرد. او هم بی‌کراوات و بدون لباس رسمی است. سر را چرخانده و با بادی در دهان منتظر و کمی نگران است.
وزیر خارجه خانم کلینتون هم اتفاقا از نظری دیگر در مرکز است. جنسی لطیف در جایگاهی تاثیرگذار، خشن و جدی- یعنی وزیرخارجه امریکا بودن – او اما با لباسی رسمی نشسته است. در ساعتی غیر معمول و خارج از ساعت عادی کار در کاخ سفید، در جریان ماموریت و عملیاتی سرّی و خطرناک، محاصره شده در میان مردانی پُردرجه و نظامی نشسته ولی از خود حالتی طبیعی و خالص از هیجان و ترس را بروز داده . حالتی زنانه در پوستی مردانه. دستش را به دهان گذاشته تا شاید جلوی فریادی کوتاه یا اظهار ترس از موقعیتی خطرناک را بگیرد. این تناقض و هم‌نشینی ِ دو جایگاه متنقاض است که شاید موقعیت او را در این عکس جدی ، مرکزی و تماشایی کرده است.
آنچه با انتشار این عکس از سوی کاخ سفید مسلم است اینکه ما نباید عکسی از عملیات را ببینیم. شاید نمایش موضوع به هر ضرورت و دلیلی به زمانی دیگر موکول شود. ما با الزامی که کاخ سفید تعیین کرده باید ماجرا را نه با چشم خود که از دریچه چشم حاضران در عکس و بدن و حال آنها ببینیم . جزییات آن مهم نیست اصل واقع داشتن عملیات و پیروزی حاصل از آن را فعلا باید از طریق این عکس باور کنیم.
این عکس به سخنرانی رسمی اوباما و بیانیه‌ها و گزارش‌های رسمی کاخ سفید ضمیمه می‌شود تا خواننده موقتا و در روزهای اول بی‌شاهد و سند، باور کند که گروه محدودی از اعضای کاخ سفید در محرمانه‌ترین وضعیت، ناظر و فرمانده عملیات خطرناک و حساسی بوده‌اند که دوره‌ای را ورق زده و غروری شکسته حاصل از فرو ریختن برجهای دوقلو و اشغال خاک افغانستان را ترمیم کند.
عکس توجه تماشاگران حاضر در یک نظام سیاسی توسعه نیافته و غیردموکرات را به این نکته جلب کند که گروهی حرفه‌ای، کاری، از خواب و خوراک خود زده‌اند تا در ساعتی غیر معمول عملیاتی که ماهها باید برای آن برنامه ریزی شده باشد را هدایت کنند. در حالی که اصول تشریفاتی معمول در مناصب سیاسی را برهم زده‌اند.
این عکس به " جای" یک فیلم، یک سند و یک عکس از عملیات و جنازه بن‌لادن است. من از این عکس و اظهار رسمی دولت امریکاست که باید باورکنم بن لادن کشته شده است و از انعکاس چهره خون‌آلود بن‌لادن در مردمک چشم اعضای بلندپایه کاخ سفید.

تاجگذاری مدنی

مراسم تحلیف اوباما یک تاجگذاری بود ازنوع مدنی. همان شکوه، بزرگی و احساس شور وقداست، پرازتشریفات، احترام وسرشاری حاضران ازحس درک یک لحظه‌ی تاریخی را در خود داشت.با هزینه ای سنگین ، امنیتی وحشتناک ، تقدیس یک روحانی ودستی بر کتابی آسمانی.حتی دخترکوچک رییس‌جمهوری که خود جزیی از این "تحول تاریخی" است دوربین به دست داشت و این لحظات را ثبت می‌کرد.
تحلیفی بود بدون تاج و نمادهایی که جا به جا که به این تاجگذاری رنگ همقطاری مدنی می‌زد.
با این همه که وجه امپراتورانه‌ی آن توی ذوق می‌زد آرزو کردم بازهم در یک فریب جمعی مفتون یک ایده شوم یا ازشوق وغم بی‌دلیل اشک بریزم یا خشمی عمومی به عضلات دست وپایم انرژی بخشد. از بلاغت یک سخنران حیرت کنم، به یک معجزه عظیم اجتماعی ایمان بیاورم. چشمم به یک افق عمومی روشن شود ودلم به یک امید نزدیک خنک
اما متاسفم که یا فریبنده‌ای نیست که دلبری کند یا من استعداد فریب خوردن را از دست داده‌ام ْ