قدی که بلند و کوتاه می شود

بلند بود و لاغر. خط های صورتش به سمت چانه مایل بود. گذاشته بود ریش ها تا نزدیک خط زیر چشم بالا بروند. لباس پلنگی به تن داشت و درست وسط خیابان مفتح و تقریبا میانه ی دو شعبه بانک ملی به طرف شمال میدان هفت تیر ایستاده بود. وقتی همه نگاهها را به خود کشید که باتوم را بالا برده بود و به سوی دختر ریز نقشی هجوم می برد. دخترک شعار می داد با دو سه زنی که همراهش بودند.
فاصله آدم های دور و بر با او و دخترک کم و گوش ها تیز شد. نگاهها یا قد می کشید یا از لابلای بدن ها راهی می جست تا درست واقعه را ببیند. دخترک ایستاده بود و فرمان نمی برد. صدای نازکش را بالا برده بود که "مطابق قانون اساسی من حق دارم.." که جوانک پلنگ پوش یک قدم دیگر برداشت، رگ های گردنش ورم کرده بود و انگشت هایش به دسته باتوم چسبیده بود.اگر کمی پوست روشن تری داشت ، حتما از شدت خشم به کبودی می رفت. اما چون نبود موج های بزرگ کینه در چشم ها یش جمع شده بودند.
این لحظه خیلی طول کشید. مثل حرکت آرام فیلم. می خواست باتوم را فرود آورد ولی گفت حق؟ حق چیه ؟ یا برو بچه تو دیگه چی می گی؟ یا برو وگرنه می کشمت. یادم نیست از این قبیل و یا هزار ناسزای نامربوط دیگه . دوباره مشتش باتوم را خفه کرد دوباره هجوم برد . دخترک ، اما خیره سر تکان نمی خورد. مادری خاله ای یا شاید همسایه ای میانسال جلو آمده بود و جمله های دخترک را پی گرفته بود. مردم فاصله شان را بازهم با این میدان کمتر کرده بودند. نمی دانستند باتوم پایین می آید یا نمی آید. یا می گفتند ولش کن یا جوانک را به حرف کشیده بودند.
نمی دانم به او چه می گفتند که حالا او ساکت بود . قدرت جاری در مچ و انگشتان دستش یکباره ضعیف شده بود. مثل یک لاستیک پنچر شده ، کلی هوا و باد از دست داده بود. سوراخ شده بود. کمی مچاله انگار فاصله ی مهره های گردن و پشتش کمتر شده باشد برای همین حالا دیگر قد بلند نبود و لای چند نفری که دوره اش کرده بودند گم می شد . لبخند یخ زده ای داشت ماسیده روی دهانش. رنگش سردو سایه بود. چشم هایش را در هیچ چشمی نمی دوخت برعکس از لابلای سر و شانه های مردم ، افقی گم و دور را جستجو می کرد و یکباره و بی اراده به چپ و راست می چرخید .دست هایش با سنگینی باتوم تاب می خورد. انگار خالی و پر شرم بود. صدایش را نمی شنیدم. با لکه های لباس پلنگی اش در میان جمعیت استتار شد.
دختر اما این کنارم بود . بی لبخند،رنگ پریده وریزاندام . یونیفرمی مدرسه وار مقنعه یا شالی پوشیده بدون آرایش و انگار منتظر بود تا دوباره باتومی بالا برود همان وسط خیابان و لابلای آدمها و ماشین ها و دوباره بگوید :" مطابق قانون اساسی من حق دارم..." و باز یکه بخورد و از اول ماجرا تکرار شود.

سرکوب های خیابانی و خواهربودگی*

سرم را به سمت خواهرم چرخاندم تا ببینم به دختر چادری و جوانی که بیش از حد به او نزدیک شده بود چه می گوید. صدای دختر آنقدر به نجوا شبیه بود که نشنیدم انگار از بلند گفتنش خجالت می کشید اما شنیدم که خواهرم بلند می گوید " تو کی هستی که من با تو بیام" تا رویش را به سوی من چرخاند توی نگاهش زنی را دیدم که درست کنار گوش من و آهسته همان جمله دختر جوان را حالا خطاب به من تکرار می کرد.
ما کنار لبه جوی در پیاده رو ایستاده بودیم نه نشانه ای داشتیم و نه شعاری می دادیم. جواب من به زن معلوم بود که منفی است . برای همین او دستهایش را به دور مچ دستم قلاب کرد. خواهرک شروع به داد و فریاد کرد. مرا محکم گرفته بود ند و هرکدام به سوی خود می کشیدند .زن دستهایم را و خواهرم بازوی چپم را. زن روبرویم بود و برای همین فرصت داشتم خوب نگاهش کنم. صورت گندمگونگش خشونت آفتاب داشت. فکر می کردم اگر دست هایم را آزاد کند و بگذارد تا گونه هایش را لمس کنم ، خط های سرانگشتم زبری و سرخی را با هم درک می کند. قوی بود. خیلی قوی . مچ دستم انگار از جا کنده می شد شاید اگر خواهرم نبود مرا برده بود. نمی دانم تن لاغر او ایتهمه انرژی را آن لحظه از کجا آورده بود. خواهرم را می گویم .
چند نفری دور و برمان جمع شدند. بیشتر مرد و بیشتر از برادران . مثل اینکه جیغ بلد نبودیم و انگار جر و بحثی عادی در پیاده رو جریان داشت که آدمهای وسط خیابان و کمی دورتر ما را ندیدند و به کمکمان نیامدند. بعد از چند دقیقه ای کشمکش وقتی زن دید از عهده ما دو نفر بر نمی آید و تشخیص داد که برادران دور و بر خودی هستند از آنها خواست کمکش کنند یا نیروهای مرد همکارش را صدا کنند. خواهرک شروع کرد در حین داد و بیدادش از سوابق مبارزاتی من در انقلاب و جنگ و مناطق محروم گفت. که یعنی با اینها مرا از چنگ زن رها و از این دادگاه خیابانی تبرئه ام کند .اما گوش زن بدهکار نبود .
نمی دانم چرا آن دو سه نفر قد بلند و کت شلواری با عینک سیاه و ته ریش به حرفش گوش نمی دادند شاید با نگاهی به من و خواهرم و زن مشغول بررسی بودند. تا بالاخره یکی از آنها به حرف آمد و گفت رهایش کن . زن اما گوش نمی کرد. خواهرک گفت رییست می گوید گوش کن . جواب شنید او رییس من نیست . تک و توک مرد و زن دور ما جمع شدند . و همین ها را تکرار کردند. زن کلافه شده بود هم تیمی هایش هم نبودند . او هم در محاصره مردم بود برای همین مجبور شد دستهایم را رها کند . اندوه شکست به اضافه حس انتقام در نگاهش موج می زد. ما آرام راه افتادیم و از او دور شدیم در حالی که در تمام طول راه منتظر بودیم از راه برسد اینبار با هم تیمی هایی که او را جدی بگیرند.
تمام کوفتگی ناشی از شقه شدن یک طرف و این معما یکطرف که نمی دانم چرا او را جدی نگرفتند. آیا او زن بود و زنان بسیجی تازه زمانی است که به جمع برادران پیوسته اند تا بازداشت و سرکوب کنند؟ یعنی این مردان بازی را زنانه یافتند و مثل بسیاری از دعواهای زنانه، بی اهمیت و قابل تمسخر؟ یا این ترکیب برایشان غریب بود: زنی با حجاب ِ چادر که دختری با ظاهری امروزین از او با ذکر سوابق انقلابی ، دفاع جانانه ای می کند ؟ با تمام وجود ، مثل بچه ای که مادرش را می برند؟ یا تقابل سرو وضع روستایی و خشن و کم سواد زن مامور و صورت عکس آن در دو زن مقابل؟
به این فکر می کنم که زن ، شب آرامی نداشته است. آخر شب پیش از خواب ، دوباره چهره من و خواهرم را مرور کرده تا در ملاقات
بعدی در حافظه داشته است. از برادران گله دارد که زنانگی او را و این همه شجاعت و نترسی و وظیفه شناسی اش را جدی نگرفته اند. اما به جای به حافظه سپردن چهره برادران در پوشه ی کینه و انتقام های خود، ما را جایگزین می کند.
*خواهر بودگی که ظاهرا مفهومی فمینیستی ست . اینجا برای من کاربردی دو لبه داشته . لبه اصلی متوجه زن بسیجی ست که با وجود
تلاش برای بردن من ، یک زن بود و زنان همیشه و در هرحال خواهرند. و اینکه تا چه حد واکنش مردان در برابر او ناشی از
همان واکنش عمومی درباره زنان است؟
لبه دوم هم همان خواهری ِ خواهرم که شاید ربطی به مفهوم فمینیستی آن نداشته باشد

بانه شهری به مثابه پاساژ



ساعت 6 صبح که ازسنندج راه افتادیم. هوا هنوز تاریک بود. به محض اینکه از شهر خارج شدیم، ماشینهای نشانه داری را دیدیم که از روبرو می آمدند.
پراید، پژو 206، پیکان، ماشینهای قدیمی، جدید و ماشینهای شاسی بلند ،ماشین های ثروتمند ، فقیر که کارتنهای آک بند ِ ال. سی.دی، سرویسهای قابلمه چدنی، مایکروفر واز این قبیل را با نامهای آشنا در آگهیهای تلویزیون و بیلبوردهای تبلیغاتی روی باربندها بسته بودند. طهرچه به بانه نزدیک تر می شدیم ، فشردگی و فراوانی این ماشینهای طَبق به سر بیشتر می شد.
از مدتها پیش خبر بازار پررونق بانه و قیمتهای باورنکردنی آن دهان به دهان می چرخید. در یک گزارش هم خوانده بودم که کالاهای قاچاق در خاک عراق از کانتینرها و تریلی ها پیاده و بر ماشینهای کوچکتر تیزرو بسته می شود. سپس از لابلای کوهها و بیراهه ها به بانه می رسند، در انبارهای این شهر پهلو می گیرند و لنگر می اندازند.
آن خبرها ، این ماشین های کارتن به سر و شایعه ای که می گفت بانه منبع تهیه جهیزیه بسیاری از دختران ایرانی است، برای من طَبَق های پیش از دهه 50 را تداعی می کرد. دایره های چوبی، تخت، گرد و نمی دانم چرا در ذهن من به رنگ آبی که از آیینه و شمعدان، بقچه ی ترمه و پارچه های نفیس و خنچه عقد و یا بخشی از جهیزیه عروس پر می شدند. پر زرق و برق، با رنگ و لعاب، تور و روبان و نقل ونبات، روی سر طبق کشها به صف می شدند و خبر عروسی و جهیزیه بردن را در کوچه و خیابان جار می زدند.
به بانه که رسیدیم ساعت 10 صبح روز جمعه بود. محشری برپا بود. وقت تلف کردن بود اگر دنبال جای پارک در بخشهای اصلی اش می گشتی. شهری پر از ماشین های پارک شده ، جمعیتی که هیچ متر مربعی را خالی نمی گذاشتند. صف های هزار نفری در کنار عابر بانک ها، سطل های سرریز شده ی زباله و وحشتی که آدم را می گیرد.
هجومی که تا بحال ندیده ایم . انبوهی از آدم ها، در پیاده روها، در پاساژها، مجتمع های تجاری ِ بلند و نوساز، در پاگردها، پله ها، درون فروشگاهها. یک شهر کازموپولیتن، با طول موج لهجه های ترکی، کردی، اصفهانی، یزدی، مشهدی، جنوبی. جمعیتی که به هم تنه می زنند ، پر شتاب می روند، گاهی می دوند ، دائم با تلفن همراه صحبت می کنند، قیمت ها را می پرسند مقایسه می کنند ، شاید از اقوام خود سفارش می گیرند .
به صحنه جنگ می ماند؛ فاتحان سررسیده اند، هزار خرده ریز ِ رایگان به زمین ریخته، سکه ها، سلاحها، کفش ها و فرصت های کم ِ باقیمانده و درحال فرار. رقیب زیاد و جمعیت فشرده، واهمه از جاماندن همه جا پراکنده است، همچنانکه شوق بر خستگی غلبه دارد، خوشی، وصف ناشدنی ست، رضایت بی حد و مرز است و حرص همه گیر.
پسربچه های دستفروشی که به جای آدامس چند فلش مموری 32 گیگابایتی را درجعبه کفشی ریخته و تلاش می کنند صدایشان را ازمیان قد ِ بلند عابران به گوشها برسانند.
پیرمردهایی که با لباس کردی و محلی، عطر و ادکلن های گران قیمت یا شاید تقلبی را، ارزان و در کنار خیابان می فروشند. همینطور از خرده ریزگرفته تا آیپاد، آیفون و گوشی موبایل.
می گویند بانه تاریخ دشوار و پررنجی داشته است. چندین بار بر اثر طاعون، تخلیه و درجایی دورتر بنا شده هربار در جنگ جهانی اول ودوم دچار آتش سوزی شدید و به خاکستر تبدیل شده.
به نظر این بارهم بانه یک بار دیگر دفن می شود اما این بار زیر بار یک پاساژ؛ خانه ها، مدرسه ها و مسجدها ی آن در پسکوچه ها به حاشیه می روند، گم می شوند. زبان ِ بازار جانشین زبان محلی می شود.
تا نیمه شب که به تهران برسیم تا زنجان و قزوین وحتی بزرگراه شیخ فضل اله، قطار ماشین های طَبَق به سر روان است.
درباره بانه
ایرنا و فارس هم گزارش هایی درباره بانه داشته اند که لینک ندادم

جایگاه "هلو" در ادبیات سیاسی

وقتی کتاب قند ونمک جعفرشهری را دردست بگیرید، ازهمان صفحه های اول این واقعیت خودش را بسرعت به شما نشان می دهد. ضرب المثل های تهرانی بشدت آلوده ودرهم تنیده با امور بدنی وانگاره های جنسی هستند. آنهم به نحوی درشت، صریح، کوچه بازاری و وهن آلود. گویی مردم آن زمان دلمشغولی دیگری نداشته اند. خواب وخوراکشان، شب وروزشان، تجارت وسیاست ورزیشان، تربیت فرزندان، روابط خویشاوندی وسلامت وبیماری دورهمین محورمی چرخد. یعنی به هرطرف و هر شی و امری نگاه می کنند، رنگی جنسی وبدنی به آن می دهند.
موضوع کتاب آقای جعفر شهری را برای این پیش کشیدم که از چند ماه مانده به انتخابات ریاست جمهوری موضوع بدن، به طورعام و ناخودآگاه جلوه گری می کرد. این بازنمایی ها درهمه سطوح نوشتاری، گفتارسیاستمداران ازهرجناح، تصاویر، فیلمها وکارتونها نمادها و کارهای گرافیکی، متن های طنز آمیز، درخیابان، روی پوسترها، در وبلاگها و صدا و سیما منتشربود. فراموش نکینم که جوک ها منبعی اساسی برای انتشاراین انگاره ها به حساب می آمد. شعارها هم همینطور. ابعاد آن هم آنقدر وسیع هست که جمع کردن وتحلیل آن روزی کاربزرگی به حساب آید.
منظورمن اینجا تنها به جنبه ها وبرداشتهای منفی ، غیرعادی ،زیاده روانه وآلوده محدود نمی شود. گاه شامل تحلیل هایی است که می تواند بیطرف یا مثبت وطرفدارانه باشد.
گاه مخالف سیاسی به وسیله بدنش،جنسیتش، شکل وادایش ارزیابی، محکوم وسرکوب می شود.
گاه بدن واجزایش حکم ظرفی را برای اعتراض و انتقاد و اعلام مظلومیت پیدا می کند. حتی اگراین بدن مرده باشد.
نوشته بعدی را به سبکی نوشتم که ترک کردنش برایم دشواراست. اما با توجه به این مقدمه کوتاه ازخوانندگان ودوستان می خواهم لطف کنند ودراین بحث شرکت کنند. مثلا در این محورها یا بیشتر:
چرا با این همه تحول تاریخی، نظامهای مسلط،همچنان از شیوه های قدیمی از بدن به عنوان وسیله ای برای سرکوب استفاده می کنند ؟
چه نسبتی میان اعتراض، جنبش وحرکتهای آزادیخواه با این مقوله وجود دارد؟ چقدراز تلاش هایشان درقالب بدن صورت می گیرد؟ چقدر با بدن خود به میدان می روند ؟چقدربا آن مقاومت میکنند ؟ به چه میزان وچگونه با آن از خود دفاع می کنند؟
چطور از بدن به تابلو اعلانات و پلاکاردی برای بیان خواسته ها وتمایلات استفاده می شود ؟
چگونه هم سرکوبگران وهم اعتراض کنندگان در یک نقطه وسبک زبان واحد به اشتراک می رسند در حالی که تصورمی کنند در تضاد با یکدیگرهستند وتلاش می کنند دیگری راحذف کنند؟ مانند آنچه این روزها بر سر کلمه یا اصطلاح "هلو" آمده است؟ چگونه این نمادی از پاره فرهنگ ما مانند توپی واحد از سوی طرفین و دریک زمین بازی بکار گرفته می شود؟ یعنی هردوطرف در حال بازی وتخلیه نوع واحدی از حس غریزی وهیجانی خود برای شکست طرف مقابل هستند .
آیا زن دراین میان ویژگی های جداگانه یا پررنگتری را پیدا می کند ؟ درخیابان، درزندان، درلباس یک وزیر یا سیاستمدار وبیشتر سیبل می شود، آزار می بیند وآسیب پذیر می نماید؟ یا نه حضورش به تشویق وتحریض وتندتر شدن جریان و یا عاطفی شدن فضا وخشونت زدایی می انجامد ؟
و ازاین پرسش های بسیار
لینک هایی که در اینجا می آید ، فقط برای تکمیل بحث است وبتدریج تکمیل می شود:

زاپاتای غایب

کودتا از میرحسین یک زاپاتای گمشده ساخت. یک اسطوره. یک غایب که در حال گرفتن حق مظلومان است. خیلی وقته که دولت ها برای بقای خود اجازه می دهند, زاپاتاها از پشت کوهها برگردند و حتی رییس جمهور شوند. مثل اوباما. می دانند حضور یک قهرمان در ذهن مردم بنیان کن است, برای همین آنها را مصادره می کنند .
اما ما هنوز در امریکای لاتین چند دهه پیش زیست می کنیم.

من میرحسین ام, پس هستم

پیش از انتخابات, یک پیامک انتخاباتی: شنبه 23 خرداد, احمدی نژاد: "من موسوی هستم . اسنادش هم در ثبت احوال موجوده"
بعد از انتخابات :امروز یکشنبه24 خرداد . احمدی نژاد در حالی که یک شال سبز برگردن دارد:" من سید هستم" سند؟ اینکه "مادرم سید بوده"
احمدی نژاد آرای میرحسین را تصاحب کرد , خود را مانند او سید خواند و سرود پیروزی اش را در میدانی خواند که این دو سه هفته سبز بود. مال اصلاح طلبان بود.
من با شال سبز و آرای او, در میدان او جلوس می کنم, پس من میرحسین هستم. اسنادش هم موجوده

بام ها, خیابان جدید سبزها

آنها که امشب آسمان تهران را از الله و اکبر پر کردند, خیابان دیگری گشودند که دست فیلترینگ, مخابرات, یگان ضد شورش به آنها نمی رسد. بام خانه ها. قلعه ای بلند و محکم که می شود کودکان, سالمندان و زنان باردار هم بیایند و بدون ترس از گلوله فریاد بزنند.
امشب بچه های همسایه موزه - خانه دکتر شریعتی , رهبر شعارها بودند. از الله اکبر گذشتند و به مرگ بر دیکتاتور رسیدند و رییس جمهور فعلی و منتخب را بی نصیب نگذاشتند. صدای کودکانه و شادشان خیابان اصلی را پر کرده بود.

خیابان فاطمی, باتوم و جمهوری محو شده

دیروز عصر توی خیابان فاطمی از لابلای آنها گذشتم. می خواستم بوی خشونت را از نزدیک حس کنم. اینقدر نزدیک شدم که می شد لباس , جلیقه ضد گلوله, کاسکت و لوازم دیگری را که نمی شناختم, لمس کنم . ببینم از چه جنسی است. انگار چیزی که درون این لباس ها را پر کرده گوشت و پوست نیست . نرم نیست. غریبه است, از خون و رگ و ماهیچه و استخوان , از دل خالی است.
یک ماشین , یک ربات , یک گرگ تربیت شده. که اگر تکانی بخورد فورانی از ترس به اطراف پرتاب می شود. حتی طرز دویدنشان با بچه هایی که فراری شان می دادند, فرق داشت. هر دو گروه تیزپا بودند؛ اما اینها مرا به یاد تیزپایانی در فیلم های مستند حیات وحش می انداختند, وقتی پنجه شان به آهوی ظریفی می رسد و ناخن ها را در گلوی نازکش فرو می کند, به زمین می اندازد و دریدن را شروع می کند. شکار هنوز چشم های درشت, زیبا و زند ه ای دارد,پلک می زند , پاهای نحیفش همچنان در تقلاست. در حالی که خورده می شود.
از جلوی نگاهایشان گذاشتم . چشم درچشم شدیم. سرد, دور, نا هموطن, ناهم کیش, نامهربان, بی اطمینان, دلهره آور, با خون آشنا, تحقیر کننده, تحقیرشده و البته نگاهی به تیزی یک عقاب, شاید کمی مجهز به روانشناسی وکمی مسلح به نشانه شناسی از نوع غریزی , برای شناسایی شکار
در صف می شدند و راه می رفتند , باتوم ها را به سپرها می کوبیدند , نقاب کاسکت ها را روی صورتشان می کشیدند و پاهایشان ریتم حمله می گرفت , سیاه هم بودند , فلزی هم می نمودند , موتور سیکلت هایشان به تانک های کوچکی می مانست, اما نمی دانم این گردان دلهره و و حشت وقتی می زدند و له می کردند و خونین , چطور وقتی به عقب بر می گشتند و دوباره به صف شکار خود نگاه می کردند , دسته ای خرگوش و آهو و بچه گوزن را می دیدند که آن دورها داشتند دست تکان می دادند, بالا و پایین می پریدند.

در آن روزهای سرسبز, شاد و زنده از امید, یکی زیر این متن نوشت که با این همه شادی, اشباح این طرف و آن طرف پرسه می زنند. پیش تر از او ,دیگری هم خبر داد رحیم صفوی در کلاس خود در دانشگاه امام صادق گفته" مگر می گذاریم اصلاح طلبان بر سر کار بیایند."
حالا آن اشباح از سایه واری در آمده , تجسیم پیدا کرده , سخت شده , در تن گلادیوتورها حلول کرده و بر خیابان های تهران , صندوق های رای , سر جوانان و جمهوریت و اسلامیت نظام می کوبند. چه می ماند؟ هیچ.

از پشت لحظه ها به در آیید

ای روزهای خوب که در راهید !
ای جاده های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه‌ها به درآیید!
ای روز آفتابی !
ای مثل چشم‌های خدا آبی !
ای روز آمدن!
ای مثل روز آمدنت روشن!
این روزها که می گذرد هرروز
درانتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا ، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟

قیصر امین پور

روزی که سبز زرد نباشد

روزی که سبز، زرد نباشد
گل‌ها اجازه داشته باشند
هرجا که دوست داشته باشند بشکفند
دلها اجازه داشته باشند
هرجا نیاز داشته باشند
بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
با چشم‌ها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید
قیصر امین‌‌ پور

زیر پوست انتخابات

همه تحلیل ها و تفسیر ها یک طرف، این حس جاری توی مردم یک طرف، این جنبش و حرکتی که شاید فقط با زمان انقلاب قابل مقایسه باشد. این حد از بیرون ریختگی ، ناخوابی ، اضطراب ، جوشش، میل به تغییر، جدی گرفتن خود، حتی در دوم خرداد 76 هم غایب بود.

این همه میل به حرف زدن، گفتن شنیدن، نگاه کردن ، پاییدن دیگران ، بحث کردن، درانقلاب دیده می شد با این تفاوت که این نبرد به شادی می زند. جشنواره ای است. رنگی است، اما نه به رنگ خون. نشاط دارد. وجه مسلط آن را می گویم. دیشب بلوار کشاورز، میدان شاپور، بازار‌ دوم نازی آباد و پریشب‌ ها میدان ونک وچهارراه پارک وی، نوای موسیقی پر بود نه فقط از پخش ماشین‌ها که حرکت بود و موج و نوا. خنده بود. حتی جایی که این طرف بلوار، احمدی نژادی‌ها بودند و آن طرف میرحسینی‌ها. به هم نوبت می دادند. یک بار این، یک بار آن. هر چند حرف نامربوط هم به می زدند، هرچند هو هم می‌کشیدند ولی نفرت در صورت‌ها نبود، یک جور شوخی در هواداران پخش می‌شد، شاید.

این جنبش خانوادگی است. گردهمایی نه با شرکت فقط جوانها ،نه مجردانه. نه میانسالانه. جمعی همه جور، با هم . واحدهایی با فرزند کوچک یا بزرگ گاهی با پدر بزرگ و مادر بزرگ

رنگ طبقاتی ندارد. نه فقط بالای شهرنه تنها پایین شهر، نه کارگری مطلق است نه روستایی نه شهری. نه ایدئولوژیک، نه انقلابی یا مذهبی . در هر اردوگاه هوادار متناقض هم فراوان است

به مقدار زیادی برابرانه است. تبلیغ‌ گری مختص چند جوان کم سن وسال نیست. نمایش حمایت ازنامزدی را دادن عار شمرده نمی‌ شود. آن چهره مشهور، آن کارگردان بلند آوازه، آن استاد خوشنام، آن وزیر سابق، آن نماینده مجلس، آن کارخانه‌دار درکنار یک رای اولی است. من راستش یاد حج می افتم که همه در چند متر پارچه برابر می شوند وناپدید

این جنبش اس ام اسی است. ایمیلی. فیس بوکی. نماهنگانه ، مکالمه تن به تن، خیلی سنگین رسانه‌ای

آن منظومه شعارها ، این از تاریخ به عاریت گرفتنها؛ در زبان سعدی و شاهنامه و حافظ فرو رفتن‌ها ،به زبان کوچه بازار، لات بازی و دری وری پناه بردن، از قران وبحارالانوار سرقت کردنها، بر وزن شعارهای انقلاب سرودنها ، از این متن به آن متن پریدنها و زبان فارسی را شیرینتر کردن‌ها

از روایت کردن نگویید و نپرسید که غوغا می کند. از حرفی که فلانی توی اتوبوس گفت توی مترو، دیگری از شهرستان زنگ زد. توی وبلاگ اینطور نوشت و دیشب که ما بیرون بودیم ، اینطور بود، آن طور بود، این مناظره میر حسین خوب بود، بدبود. نمره 17 گرفت، احمدی نژاد ردشد. مثل وقتی است که زلزله می‌آید و می رود و همه آنها که زنده مانده‌اند، وحشت ِ آن چند ثانیه را به هزاران ساعت روایت تبدیل می‌کنند و لازم می بینند گوشی را بردارند و یا هر که را می‌ بینند بی‌‌مقدمه بگویند. من ایستاده بودم کنار پنجره یا خوابیده بودم یا نشسته بودم داشتم ... که زلزله آمد . حالا حتما باید ریز ِ ریز با جزییات از اجزای یک واقعه مهم به هم بگویند.

اعلام موضع یکی از پایه های اساسی است. گویی هرکدام یک حزب و یک سازمان بزرگ سیاسی هستیم. بیانیه می دهیم، نقد می کنیم و میتینگ برپا می کنیم. این یعنی هر شهروند یک ستاد. نمی شودسوار تاکسی شد و با بهانه یا بی بهانه حرف انتخابات را پیش نکشید . نمی شود شب توی خیابان رفت و با نگاه، تکان‌ ِ دست و لبخند ی یا کلمه‌ای اعلام موضع نکرد. بی بهانه می توان شماره گرفت با خاله و دختر خاله با دوست و آشنا وهمسایه حرف زد و گفت و شنید.

موقعیت اضطراری است. بحرانی است .می شود نیمه شب بعد از مناظره یا مستند تبلیغاتی به فلانی زنگ زد. اس ام اس گرفت و تایکی دوساعت بعد گفت و گو کرد. می شود تا صبح توی خیابان بود.

مهربانانه است. مردمی‌ که تا دیروز اخم‌کنان یا خواب‌‌‌ آلود صبح از خانه‌ها بیرون می زدند و انگار با هر که در اتوبوس وتاکسی و مترو یا در ماشین کناری است غریبه‌‌اند و دعوا دارند. حالا کمی مهربانترند. می شود به بهانه‌ای به هم لبخند زد، زود آشنا شد. می‌دانید در این مدت کوتاه چقدر به طول ستون های دفترچه تلفن ها اضافه شده .

سیاسی است. بعد از دوم خرداد 76 نه شاید کم کم بعداز 18 تیر، مردم کم‌حرف شدند و بی علاقه به سیاست، بی اعتنا به روزنامه خواندن، به خبرشنیدن، به به سخنرانی رفتن، در میتینگ نشستن، به خبرهای تلویزیون، برنامه های سیاسی گوش دادن

دیشب از نازی‌ آباد آمدم میدان بهمن. از آنجا نواب را گرفتم به سمت بالا. نیم ساعت از نیمه شب گذشته بود. نزدیک جمهوری راه به خاطر تونل توحید والبته کاروان مشاهده گران وتبلیغ‌کنندگان تنگ می‌‌ شد و پرترافیک. دو کارگر تونل‌، چاق و خندان بالا ی دیوار کارگاه نشسته بود و برای ماشین ها دست تکان می دادند وبلند داد می زدند موسوی. نمی دانم چرا یادم رفت که هیچوقت در این ساعت با این چادر مشکی و وسط خیابان، دستم را از پنجره بیرون نبرده‌‌ام وبرای مردی ناآشنا دست تکان نداده و نخندید‌ه‌ام و در ضمن بوق ماشین را به صدا در نیاورده ام.

میرحسین ، نه آنکه ما می خواهیم

فیلم مستند میرحسین موسوی تا بیست دقیقه اول ریتم تداشت. اما نزدیکترین نمایی بود که از او به نمایش در می آمد. انگار نامزد انتخابات و نخست وزیر یک دوره جنجالی و پرموج نبود. نشسته بود و با خنده ای که کمتر دیده می شود, سر صبر حرف می زد . خاطره می گفت . از قدیم ها. انگار نه انگار که این روزها یکی از داغترین بهار های این چند ساله است.
از روزهای اول همه جوش می زدند که لباس به روز بپوشد , ریشش را کمی اصلاح کند , پله ها را دو تا یکی کند , حرص می خوردند , اعتراض می کردند که چرا دست هایش را خیلی بالا نمی برد وقتی سالن و یا تالار در حال انفجار است , بعدا که دست هایش را بالا برد گفتند چرا خطی سخن می گوید , در کلام موج نمی اندازد , بعد همه یاد خاتمی می افتادند که چقدر ذاتا جذبه دارد. خودم می گفتم معماری مهندس موسوی آجر را در کنار سرخ زیبایی نشانده و با سردی بتن ترکیب کرده , نقاشی هایش از رنگ های زنده پر است سرخ چون انار, هرچند از نقاشی هایش سر در نمی آورم , اما این صورت رنگی , زنده و هنرمند در کجای ظاهر این شخصیت پنهان شده . چرا این معمار و نقاش از درون و خلوت او به نمایش در نمی آید, ظاهر نمی شود و بلند داد نمی زند که بگوید این منم .
لابد همه می ترسیدند که حالا بعد از این همه ماجرا بعد از چهار سال افسردگی به اضافه آن هشت سال خون دل خوری و برای بعضی دورتر چند سال نفرت , بعد از این همه کش و قوس هایی که معلوم نشد چرا او امد و این نیامد و باز امد و آن یکی رفت , نکند بی طالب بماند و نسلی که او و هاشمی و خاتمی را ندیده نپسندش و به کناربنشیند و باز افسردگی و ناامیدی بماند.
می خواستیم او بزک شود به لباس به گریم به تی شرت, به سخنوری, به نمایش به هرچه که امروزی است . به وعده های مشخص به کلمه های زیبا . اما همان روزها یکی جرات کرد که بگوید بابا اگر او لباس غیر خودش را به تن کند چیزی خنده دار و مضحک دیده می شود که هم راه رفتن خودش را فراموش کرده هم دیگری را تقلید نکرده. یکی گفت برای بزرگداشت فردوسی یا سعدی متنی را کارشناسان و ادیبان نوشته اند. دیده گفته مگر من سعدی شناسم که این متن علمی را بخوانم.
در این مستند هم او خودش بود نه یک نامزد آراسته شده , پیراسته شده , بزک کرده. کمی افتاده بود کمی خمیده , کمی آرام که برای یک نامزد و فعال سیاسی خوب نیست اما خودش بود .
هر چند بعضی تکه های سخنرانی ها و حرفها و نماهنگ های قبلی را انتخاباتی تر می دانم. با آن تکه ها بود که زمین و زمان را این جوانها به هم می دوختند , سقف سالن و ورزشگاه را نزدیک بود پایین بیاورند. به موسوی امان نمی دادند نصف جمله را نگفته می فهمیدند به کردان و ورق پاره اش اشاره می کند , به سفر های استانی به آبرو ریزی جهانی.آن فیلم ها به هیجان می آورد . شعاری تر بود انتخاباتی تر, تبلیغاتی تر. اما اینجا خودش بود. هرچه که هست. نه هرچه من می خواهم نه هرچه باید باشد. نه در اوج, در اقتدار, در وعده , در جنبش در حرکت, هر چه بود خودش بود .
همه از مبارزات پیش از انقلاب و رفتن و زندان و شکنجه می گویند با آلبومی از اسناد ساواک ,خاطرات آزادیخواهانه. من نمی دانم این زندان شاه مگر چقدر سلول داشته. اما او زندگی سیاسی اش را از از سال 57 شروع کرد و گفت من امام را اولین بار روز دوازدهم بهمن در میدان انقلاب دیدم .
نمی دانم چرا خاتمی در فیلمش نبود که جانانه بلیغ ترین حرفهای خود را در تاریخ سخنرانی هایش به اصلاح طلبی و توصیه قوی برای رای دادن به او اختصاص داد. رهنورد هم خیلی فعال نبود که از اول به اصرار آمد و به زور در کنار میرحسین نشست اما به برگ برنده او تبدیل شد. خیلی سخنی از دموکراسی و آزادی و این حرفها هم نبود, که باید می بود. مخاطبش بیشتر مردم عادی دانشجویان, معلمان, جوانان, همه مشکل داران و حاجتمندان و ملتمسین دعا برای رهایی از فقر, ناامنی و اعتیاد بودند. مخاطبش جبهه رفته ها , نسل جنگ و طرفداران امام بود و همه آنها که از موجود به تنگ آمده بودند
فیلمی عالی و فنی نبود.اما همین موسوی بود که هست, خیلی نزدیکتر , کمی خندان تر , امیدوار و رای گرفتنی , انتخاب شدنی و برای من به دلیل همین سادگی, بسادگی دوست داشتنی .
پ،ن: خبر نداشتم که فیلم دیگری هم در کار است , که در آن خاتمی هست و رهنورد . از برنامه ها هم گفته می شود . هرچند یک طرفدارش الان می گفت . خاتمی نباشد بهتر است .
برایم جالب است که هم در مورد "با دوربین " هم در مورد "مستند" چقدر تفاوت آرا و نظر و برداشت هست. چه مال احمدی نژاد و چه موسوی. این خودش موضوعی برای بحث است . باید دید چه رابطه ای هست میان آنها که مخالفند و انها که موافقند. منظورم در میان طرفداران یک نامزد انتخاباتی است .