زاپاتای غایب

کودتا از میرحسین یک زاپاتای گمشده ساخت. یک اسطوره. یک غایب که در حال گرفتن حق مظلومان است. خیلی وقته که دولت ها برای بقای خود اجازه می دهند, زاپاتاها از پشت کوهها برگردند و حتی رییس جمهور شوند. مثل اوباما. می دانند حضور یک قهرمان در ذهن مردم بنیان کن است, برای همین آنها را مصادره می کنند .
اما ما هنوز در امریکای لاتین چند دهه پیش زیست می کنیم.

من میرحسین ام, پس هستم

پیش از انتخابات, یک پیامک انتخاباتی: شنبه 23 خرداد, احمدی نژاد: "من موسوی هستم . اسنادش هم در ثبت احوال موجوده"
بعد از انتخابات :امروز یکشنبه24 خرداد . احمدی نژاد در حالی که یک شال سبز برگردن دارد:" من سید هستم" سند؟ اینکه "مادرم سید بوده"
احمدی نژاد آرای میرحسین را تصاحب کرد , خود را مانند او سید خواند و سرود پیروزی اش را در میدانی خواند که این دو سه هفته سبز بود. مال اصلاح طلبان بود.
من با شال سبز و آرای او, در میدان او جلوس می کنم, پس من میرحسین هستم. اسنادش هم موجوده

بام ها, خیابان جدید سبزها

آنها که امشب آسمان تهران را از الله و اکبر پر کردند, خیابان دیگری گشودند که دست فیلترینگ, مخابرات, یگان ضد شورش به آنها نمی رسد. بام خانه ها. قلعه ای بلند و محکم که می شود کودکان, سالمندان و زنان باردار هم بیایند و بدون ترس از گلوله فریاد بزنند.
امشب بچه های همسایه موزه - خانه دکتر شریعتی , رهبر شعارها بودند. از الله اکبر گذشتند و به مرگ بر دیکتاتور رسیدند و رییس جمهور فعلی و منتخب را بی نصیب نگذاشتند. صدای کودکانه و شادشان خیابان اصلی را پر کرده بود.

خیابان فاطمی, باتوم و جمهوری محو شده

دیروز عصر توی خیابان فاطمی از لابلای آنها گذشتم. می خواستم بوی خشونت را از نزدیک حس کنم. اینقدر نزدیک شدم که می شد لباس , جلیقه ضد گلوله, کاسکت و لوازم دیگری را که نمی شناختم, لمس کنم . ببینم از چه جنسی است. انگار چیزی که درون این لباس ها را پر کرده گوشت و پوست نیست . نرم نیست. غریبه است, از خون و رگ و ماهیچه و استخوان , از دل خالی است.
یک ماشین , یک ربات , یک گرگ تربیت شده. که اگر تکانی بخورد فورانی از ترس به اطراف پرتاب می شود. حتی طرز دویدنشان با بچه هایی که فراری شان می دادند, فرق داشت. هر دو گروه تیزپا بودند؛ اما اینها مرا به یاد تیزپایانی در فیلم های مستند حیات وحش می انداختند, وقتی پنجه شان به آهوی ظریفی می رسد و ناخن ها را در گلوی نازکش فرو می کند, به زمین می اندازد و دریدن را شروع می کند. شکار هنوز چشم های درشت, زیبا و زند ه ای دارد,پلک می زند , پاهای نحیفش همچنان در تقلاست. در حالی که خورده می شود.
از جلوی نگاهایشان گذاشتم . چشم درچشم شدیم. سرد, دور, نا هموطن, ناهم کیش, نامهربان, بی اطمینان, دلهره آور, با خون آشنا, تحقیر کننده, تحقیرشده و البته نگاهی به تیزی یک عقاب, شاید کمی مجهز به روانشناسی وکمی مسلح به نشانه شناسی از نوع غریزی , برای شناسایی شکار
در صف می شدند و راه می رفتند , باتوم ها را به سپرها می کوبیدند , نقاب کاسکت ها را روی صورتشان می کشیدند و پاهایشان ریتم حمله می گرفت , سیاه هم بودند , فلزی هم می نمودند , موتور سیکلت هایشان به تانک های کوچکی می مانست, اما نمی دانم این گردان دلهره و و حشت وقتی می زدند و له می کردند و خونین , چطور وقتی به عقب بر می گشتند و دوباره به صف شکار خود نگاه می کردند , دسته ای خرگوش و آهو و بچه گوزن را می دیدند که آن دورها داشتند دست تکان می دادند, بالا و پایین می پریدند.

در آن روزهای سرسبز, شاد و زنده از امید, یکی زیر این متن نوشت که با این همه شادی, اشباح این طرف و آن طرف پرسه می زنند. پیش تر از او ,دیگری هم خبر داد رحیم صفوی در کلاس خود در دانشگاه امام صادق گفته" مگر می گذاریم اصلاح طلبان بر سر کار بیایند."
حالا آن اشباح از سایه واری در آمده , تجسیم پیدا کرده , سخت شده , در تن گلادیوتورها حلول کرده و بر خیابان های تهران , صندوق های رای , سر جوانان و جمهوریت و اسلامیت نظام می کوبند. چه می ماند؟ هیچ.

از پشت لحظه ها به در آیید

ای روزهای خوب که در راهید !
ای جاده های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه‌ها به درآیید!
ای روز آفتابی !
ای مثل چشم‌های خدا آبی !
ای روز آمدن!
ای مثل روز آمدنت روشن!
این روزها که می گذرد هرروز
درانتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا ، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟

قیصر امین پور

روزی که سبز زرد نباشد

روزی که سبز، زرد نباشد
گل‌ها اجازه داشته باشند
هرجا که دوست داشته باشند بشکفند
دلها اجازه داشته باشند
هرجا نیاز داشته باشند
بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
با چشم‌ها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید
قیصر امین‌‌ پور

زیر پوست انتخابات

همه تحلیل ها و تفسیر ها یک طرف، این حس جاری توی مردم یک طرف، این جنبش و حرکتی که شاید فقط با زمان انقلاب قابل مقایسه باشد. این حد از بیرون ریختگی ، ناخوابی ، اضطراب ، جوشش، میل به تغییر، جدی گرفتن خود، حتی در دوم خرداد 76 هم غایب بود.

این همه میل به حرف زدن، گفتن شنیدن، نگاه کردن ، پاییدن دیگران ، بحث کردن، درانقلاب دیده می شد با این تفاوت که این نبرد به شادی می زند. جشنواره ای است. رنگی است، اما نه به رنگ خون. نشاط دارد. وجه مسلط آن را می گویم. دیشب بلوار کشاورز، میدان شاپور، بازار‌ دوم نازی آباد و پریشب‌ ها میدان ونک وچهارراه پارک وی، نوای موسیقی پر بود نه فقط از پخش ماشین‌ها که حرکت بود و موج و نوا. خنده بود. حتی جایی که این طرف بلوار، احمدی نژادی‌ها بودند و آن طرف میرحسینی‌ها. به هم نوبت می دادند. یک بار این، یک بار آن. هر چند حرف نامربوط هم به می زدند، هرچند هو هم می‌کشیدند ولی نفرت در صورت‌ها نبود، یک جور شوخی در هواداران پخش می‌شد، شاید.

این جنبش خانوادگی است. گردهمایی نه با شرکت فقط جوانها ،نه مجردانه. نه میانسالانه. جمعی همه جور، با هم . واحدهایی با فرزند کوچک یا بزرگ گاهی با پدر بزرگ و مادر بزرگ

رنگ طبقاتی ندارد. نه فقط بالای شهرنه تنها پایین شهر، نه کارگری مطلق است نه روستایی نه شهری. نه ایدئولوژیک، نه انقلابی یا مذهبی . در هر اردوگاه هوادار متناقض هم فراوان است

به مقدار زیادی برابرانه است. تبلیغ‌ گری مختص چند جوان کم سن وسال نیست. نمایش حمایت ازنامزدی را دادن عار شمرده نمی‌ شود. آن چهره مشهور، آن کارگردان بلند آوازه، آن استاد خوشنام، آن وزیر سابق، آن نماینده مجلس، آن کارخانه‌دار درکنار یک رای اولی است. من راستش یاد حج می افتم که همه در چند متر پارچه برابر می شوند وناپدید

این جنبش اس ام اسی است. ایمیلی. فیس بوکی. نماهنگانه ، مکالمه تن به تن، خیلی سنگین رسانه‌ای

آن منظومه شعارها ، این از تاریخ به عاریت گرفتنها؛ در زبان سعدی و شاهنامه و حافظ فرو رفتن‌ها ،به زبان کوچه بازار، لات بازی و دری وری پناه بردن، از قران وبحارالانوار سرقت کردنها، بر وزن شعارهای انقلاب سرودنها ، از این متن به آن متن پریدنها و زبان فارسی را شیرینتر کردن‌ها

از روایت کردن نگویید و نپرسید که غوغا می کند. از حرفی که فلانی توی اتوبوس گفت توی مترو، دیگری از شهرستان زنگ زد. توی وبلاگ اینطور نوشت و دیشب که ما بیرون بودیم ، اینطور بود، آن طور بود، این مناظره میر حسین خوب بود، بدبود. نمره 17 گرفت، احمدی نژاد ردشد. مثل وقتی است که زلزله می‌آید و می رود و همه آنها که زنده مانده‌اند، وحشت ِ آن چند ثانیه را به هزاران ساعت روایت تبدیل می‌کنند و لازم می بینند گوشی را بردارند و یا هر که را می‌ بینند بی‌‌مقدمه بگویند. من ایستاده بودم کنار پنجره یا خوابیده بودم یا نشسته بودم داشتم ... که زلزله آمد . حالا حتما باید ریز ِ ریز با جزییات از اجزای یک واقعه مهم به هم بگویند.

اعلام موضع یکی از پایه های اساسی است. گویی هرکدام یک حزب و یک سازمان بزرگ سیاسی هستیم. بیانیه می دهیم، نقد می کنیم و میتینگ برپا می کنیم. این یعنی هر شهروند یک ستاد. نمی شودسوار تاکسی شد و با بهانه یا بی بهانه حرف انتخابات را پیش نکشید . نمی شود شب توی خیابان رفت و با نگاه، تکان‌ ِ دست و لبخند ی یا کلمه‌ای اعلام موضع نکرد. بی بهانه می توان شماره گرفت با خاله و دختر خاله با دوست و آشنا وهمسایه حرف زد و گفت و شنید.

موقعیت اضطراری است. بحرانی است .می شود نیمه شب بعد از مناظره یا مستند تبلیغاتی به فلانی زنگ زد. اس ام اس گرفت و تایکی دوساعت بعد گفت و گو کرد. می شود تا صبح توی خیابان بود.

مهربانانه است. مردمی‌ که تا دیروز اخم‌کنان یا خواب‌‌‌ آلود صبح از خانه‌ها بیرون می زدند و انگار با هر که در اتوبوس وتاکسی و مترو یا در ماشین کناری است غریبه‌‌اند و دعوا دارند. حالا کمی مهربانترند. می شود به بهانه‌ای به هم لبخند زد، زود آشنا شد. می‌دانید در این مدت کوتاه چقدر به طول ستون های دفترچه تلفن ها اضافه شده .

سیاسی است. بعد از دوم خرداد 76 نه شاید کم کم بعداز 18 تیر، مردم کم‌حرف شدند و بی علاقه به سیاست، بی اعتنا به روزنامه خواندن، به خبرشنیدن، به به سخنرانی رفتن، در میتینگ نشستن، به خبرهای تلویزیون، برنامه های سیاسی گوش دادن

دیشب از نازی‌ آباد آمدم میدان بهمن. از آنجا نواب را گرفتم به سمت بالا. نیم ساعت از نیمه شب گذشته بود. نزدیک جمهوری راه به خاطر تونل توحید والبته کاروان مشاهده گران وتبلیغ‌کنندگان تنگ می‌‌ شد و پرترافیک. دو کارگر تونل‌، چاق و خندان بالا ی دیوار کارگاه نشسته بود و برای ماشین ها دست تکان می دادند وبلند داد می زدند موسوی. نمی دانم چرا یادم رفت که هیچوقت در این ساعت با این چادر مشکی و وسط خیابان، دستم را از پنجره بیرون نبرده‌‌ام وبرای مردی ناآشنا دست تکان نداده و نخندید‌ه‌ام و در ضمن بوق ماشین را به صدا در نیاورده ام.

میرحسین ، نه آنکه ما می خواهیم

فیلم مستند میرحسین موسوی تا بیست دقیقه اول ریتم تداشت. اما نزدیکترین نمایی بود که از او به نمایش در می آمد. انگار نامزد انتخابات و نخست وزیر یک دوره جنجالی و پرموج نبود. نشسته بود و با خنده ای که کمتر دیده می شود, سر صبر حرف می زد . خاطره می گفت . از قدیم ها. انگار نه انگار که این روزها یکی از داغترین بهار های این چند ساله است.
از روزهای اول همه جوش می زدند که لباس به روز بپوشد , ریشش را کمی اصلاح کند , پله ها را دو تا یکی کند , حرص می خوردند , اعتراض می کردند که چرا دست هایش را خیلی بالا نمی برد وقتی سالن و یا تالار در حال انفجار است , بعدا که دست هایش را بالا برد گفتند چرا خطی سخن می گوید , در کلام موج نمی اندازد , بعد همه یاد خاتمی می افتادند که چقدر ذاتا جذبه دارد. خودم می گفتم معماری مهندس موسوی آجر را در کنار سرخ زیبایی نشانده و با سردی بتن ترکیب کرده , نقاشی هایش از رنگ های زنده پر است سرخ چون انار, هرچند از نقاشی هایش سر در نمی آورم , اما این صورت رنگی , زنده و هنرمند در کجای ظاهر این شخصیت پنهان شده . چرا این معمار و نقاش از درون و خلوت او به نمایش در نمی آید, ظاهر نمی شود و بلند داد نمی زند که بگوید این منم .
لابد همه می ترسیدند که حالا بعد از این همه ماجرا بعد از چهار سال افسردگی به اضافه آن هشت سال خون دل خوری و برای بعضی دورتر چند سال نفرت , بعد از این همه کش و قوس هایی که معلوم نشد چرا او امد و این نیامد و باز امد و آن یکی رفت , نکند بی طالب بماند و نسلی که او و هاشمی و خاتمی را ندیده نپسندش و به کناربنشیند و باز افسردگی و ناامیدی بماند.
می خواستیم او بزک شود به لباس به گریم به تی شرت, به سخنوری, به نمایش به هرچه که امروزی است . به وعده های مشخص به کلمه های زیبا . اما همان روزها یکی جرات کرد که بگوید بابا اگر او لباس غیر خودش را به تن کند چیزی خنده دار و مضحک دیده می شود که هم راه رفتن خودش را فراموش کرده هم دیگری را تقلید نکرده. یکی گفت برای بزرگداشت فردوسی یا سعدی متنی را کارشناسان و ادیبان نوشته اند. دیده گفته مگر من سعدی شناسم که این متن علمی را بخوانم.
در این مستند هم او خودش بود نه یک نامزد آراسته شده , پیراسته شده , بزک کرده. کمی افتاده بود کمی خمیده , کمی آرام که برای یک نامزد و فعال سیاسی خوب نیست اما خودش بود .
هر چند بعضی تکه های سخنرانی ها و حرفها و نماهنگ های قبلی را انتخاباتی تر می دانم. با آن تکه ها بود که زمین و زمان را این جوانها به هم می دوختند , سقف سالن و ورزشگاه را نزدیک بود پایین بیاورند. به موسوی امان نمی دادند نصف جمله را نگفته می فهمیدند به کردان و ورق پاره اش اشاره می کند , به سفر های استانی به آبرو ریزی جهانی.آن فیلم ها به هیجان می آورد . شعاری تر بود انتخاباتی تر, تبلیغاتی تر. اما اینجا خودش بود. هرچه که هست. نه هرچه من می خواهم نه هرچه باید باشد. نه در اوج, در اقتدار, در وعده , در جنبش در حرکت, هر چه بود خودش بود .
همه از مبارزات پیش از انقلاب و رفتن و زندان و شکنجه می گویند با آلبومی از اسناد ساواک ,خاطرات آزادیخواهانه. من نمی دانم این زندان شاه مگر چقدر سلول داشته. اما او زندگی سیاسی اش را از از سال 57 شروع کرد و گفت من امام را اولین بار روز دوازدهم بهمن در میدان انقلاب دیدم .
نمی دانم چرا خاتمی در فیلمش نبود که جانانه بلیغ ترین حرفهای خود را در تاریخ سخنرانی هایش به اصلاح طلبی و توصیه قوی برای رای دادن به او اختصاص داد. رهنورد هم خیلی فعال نبود که از اول به اصرار آمد و به زور در کنار میرحسین نشست اما به برگ برنده او تبدیل شد. خیلی سخنی از دموکراسی و آزادی و این حرفها هم نبود, که باید می بود. مخاطبش بیشتر مردم عادی دانشجویان, معلمان, جوانان, همه مشکل داران و حاجتمندان و ملتمسین دعا برای رهایی از فقر, ناامنی و اعتیاد بودند. مخاطبش جبهه رفته ها , نسل جنگ و طرفداران امام بود و همه آنها که از موجود به تنگ آمده بودند
فیلمی عالی و فنی نبود.اما همین موسوی بود که هست, خیلی نزدیکتر , کمی خندان تر , امیدوار و رای گرفتنی , انتخاب شدنی و برای من به دلیل همین سادگی, بسادگی دوست داشتنی .
پ،ن: خبر نداشتم که فیلم دیگری هم در کار است , که در آن خاتمی هست و رهنورد . از برنامه ها هم گفته می شود . هرچند یک طرفدارش الان می گفت . خاتمی نباشد بهتر است .
برایم جالب است که هم در مورد "با دوربین " هم در مورد "مستند" چقدر تفاوت آرا و نظر و برداشت هست. چه مال احمدی نژاد و چه موسوی. این خودش موضوعی برای بحث است . باید دید چه رابطه ای هست میان آنها که مخالفند و انها که موافقند. منظورم در میان طرفداران یک نامزد انتخاباتی است .

احمدی نژاد خدایی به زمین آمده

مستند احمدی نژاد محبوبیتی را برای او تصویر کرد در حد امام خمینی یا شبیه و بالاتر از آن. یعنی یک صورت بی سابقه در ایران.
هیچ, هیچ اشاره ای به رهبری نکرد. خودش بود و خودش. همه کاره, بالا,عزیز, خدایی که پایین آمده و دور و بر کپرها و روستاییان می پلکد. فقط معلوم نیست وقتی تا به حال هیچ محبوبیتی در این حد و از دیگری تحمل نشده , حالا بسادگی نه تنها نمایش داده می شود که تبلیغ هم می شود.

این همسایه‌های افغان ما

  • نیمه‌ی آبان پارسال بود. ما کارتن‌های کتاب و وسایل آشپزخانه وچمدان‌ها را بازمی کردیم و جابجا، آنهاخون گوسفند قربانی را می‌شستند و آخرین وسایل و جیپ مدل قدیمی‌شان را از خانه ویلایی و قدیمی می‌بردند. از آن روز ما همسایه چند کارگر افغان شدیم تا آن خانه‌ی ساخت اوایل دهه پنجاه را بکوبند و یک آپارتمان6طبقه روی آن بسازند.
  • ما جنوبی هستیم آنها شمالی. پنجره‌های قدی ِ رو به شمال ما، رو به آنهاست تنها یک کوچه کم عرض میان ما فاصله انداخته. اینقدر که شیر آب مصرفی‌شان کنارپیاده‌روست. اینقدر نزدیک که من هرشب صدای ظرف شستن‌شان رامی‌شنوم، گپ‌های شبانه‌شان و داد وبیداد سرکارگر ایرانی‌شان.
  • زندگی آنها بخشی از زندگی ماست. آنها و افغان‌های دو سه ساختمان دیگر در این بن‌بست کوچک. آنها خانواده ای غیرخویشاوند، همجنس، غیرایرانی و کارگر، مجردانه زندگی می کنند. یک زندگی روباز، شفاف ومقدار زیادی بی‌سقف، ماجرای روزمرگی‌های آنها از آن خانه کوچک موقتی و دست‌سازشان عبور می‌کند و حیاط، پهنای بن‌بست و طول آن را می‌گیرد و صدایشان باصدای درون خانه ما مخلوط می‌شود. انگار که دارید یک زندگی دیگر را بدون دیوار تماشا می‌کنید. آنها یک جور زندگی خیابانی دارند.
  • نمی‌دانم نوبتی ظرف می‌شویند یا یکی همیشه مامور است. یک قابلمه بزرگ ِروی، چند تابه‌ی تفلون رنگ و رو رفته، چند بشقاب استیل و قاشق‌ها. یک آشپزخانه اوپن که صدای به هم خوردن فلزات نازک را با صدای شره آب توی کوچه پخش می‌کند. لباس‌هایشان خیلی کهنه نیست. در محله ما که قدیمی است هنوز کسی داد می زند کت و شلواریه! دیده ام که مشتری او هستند. اما به کارگر ساختمانی نمی‌خورند. به هم ریخته و شلخته نیستند. بعضی‌شان تلفن همراه هم دارند.
  • فراغت عصرهاشان دوست داشتنی ودیدنی است. وقتی آفتاب مایل می‌شود و توی کوچه می ریزد، وقت شستن سر و رویشان می‌رسد. خرید و غذا پختن، دید و بازدید‌های شبانه با همسایه‌های ساختمان‌های دیگر. نشستن روی مصالح یا تپه شنی، بلوک‌های آجری. یکی با کیسه پر از بستنی چوبی می‌رسد. نیمی سنتی، نیمی جدید. یکی چند نان بربری خریده. یکی‌شان که تازه آمده خوش سلیقه است. یک خوشخواب کهنه را روی 6 ردیف بلوک آجری و یک فیبر بزرگ پهن کرده . روزها لوله‌اش می‌کند و شبها با یک پتوی نازک روی آن می‌خوابد. این زیر آسمان و گاهی زیر باران خوابیدن توی اردیبهشت حسادت برانگیختنی است. اهل ذوق هم هست از ساعت یازده شب به بعد تا یکی دو ساعت بعد، صدای آواز زنی هندی بلند است. صدایی زیر و نازک از دستگاه پخشی که نمی‌دانم چیست.
  • اصلا خستگی ندارند. از صبح تا پنج بعدازظهر تا عصر و گاهی بیشتر کارمی‌کنند. اما فرق زیادی بین صبح و بعدازظهر ونیمه‌شب‌شان نیست.
  • زندگی شادی دارند، آرام‌اند .تا حالا ندیده ام با هم دعوا کنند یا حالت دعوابگیرند تا لازم باشد کسی میانه بگیرد واز هم جدایشان کند. نشنیده‌ام صدایشان را روی هم بلند کنند. نشده با غضب به هم نگاه کنند چشم پرکینه‌ای ندارند. فخری از وجودشان بیرون نمی‌ریزد. ندیدم یکی ‌شان بخواهد به باقی رهبری یا پدری کند. مانده‌ام چطور بیشتر از سی سال است که در وطنشان بوی خون و باروت به هم پیچیده. این دستهای آرام چگونه می‌تواند سنگینی و خشونت اسلحه را حمل کند، چگونه می‌شود شلیک کند. یا چطور آن سالهای اولی که به ایران پناهنده شدند، قیافه‌ای ترسناک از خود به ما نشان دادند.
  • فارسی حرف زدنشان را دوست دارم .ای کاش مرد بودم ومی‌شد هرروز کنارشان بنشینم و گوش به لهجه‌ شیرینشان بسپرم و قند در دل آب کنم. سر از جهان کوچک و ساده‌شان در بیاورم. شاید هم باهاشان به افغانستان می‌رفتم. این همه سکوت, مظلومیت و قربانیت ریخته در چشمهاو صورت و بدنشان درک نشدنی است. می گویند کسی که خشمی بیرون نریزد روزی جنگ بپا کند. اما به آنها نمی آید که معنی کینه را بفهمند چه برسد که آن را برای روز مبادا ذخیره کنند. نمی دانم؛ من تنها از پنجره روبرویم نگاه می کنم شاید پنجره های دیگر, افغانهای دیگری را نشان دهد.

نی‌نبات

" شاخ نبات" خیلی دوست داشتنی‌ست. اما تازگی‌ها "نی‌نبات" هم دلنشین است. همین نبات‌هایی که روی نی‌های پلاستیکی می‌کشند. قاشق چایخوری سرخود. بهداشتی و مدرن.

خودش که از قدیم نبود کلمه‌اش را نمی‌دانم. من یک سالی است که می‌شنوم. معانی خوب ِ نی و نبات و همنشینی نوای "ن"‌ها آرامشی می‌دهد

نه فقط دل را نرم می‌کند که گوش را

وشیرین می‌کند دهان را

انتخابات به سبک ایرانی

کمی شبیه شبهای انقلاب. یک بیخوابی، یک ذوق، یک امید، یک هیجان کاذب یا واقع، یک تب آرام، یک شادی زیر پوست دویده، نگرانی، اضطراب، زمزمه‌ای، امن یجیبی، نذری. خوابهایی که دنبال تعبیر می‌گردند.
یک چشم‌انداز مه‌آلود، قدم‌های آرام و تندی که معلوم نیست به مقصد برسد. به پیشگویی‌های مدرنی که اعتماد نمی‌رود، نظرسنجی‌ها را می‌گویم. یک کار کم خستگی، بی مزد، بدون حق‌الجلسه، پروژه‌ای بدون قرارداد. بدون پیش‌پرداخت. بدون قسط اول.
بی‌شبکه، بی‌سازمان، به هم ریخته، شلخته، جلسه‌های طولانی ، بی دستور، گاهی بی‌نتیجه. شاخه‌های خود جوش. یکی جوانان، یکی کشاورزان، یکی دختران، مهندسان. آن اتاق مال احزاب، این طبقه مال اطلاع رسانی، خبرنگاران آن طرف، ان. جی. اُها این طرف.
توی آن خیابان آنها که تند‌ترند، این پایینی آنها که یواشترند. آن طرف میدان دومینوبازان جوان. برای شبکه‌ها. توی طرح ترافیک استادان دانشگاه، دورتر روزنامه‌ای که راه می‌افتد، یکی سبز، یکی بی‌رنگ؛ یکی پرنام، یکی تک نام . یک ستاد، پُر مبل و صندلی ، یکی شکل اداره دولتی.
بیسکویت و فقط چای؛ دو سه آبنبات قرمز و زرد و سبز آن وسط. روزهای اول لیوان یکبار مصرف پلاستیکی، روزهای دوم کاغذی حالا استکان ، چای بیمزه اما پر طرفدار.
اهمیت خبرهای دهان به دهان؛ از توی تاکسی، از مکالمه با دختر عمو، از کرج با منبع وبلاگ، از مطب دکتر، از مترو، از کرمان، از ساری. یک نفر توی زنجان که معامله را فسخ کرده گفته امروز توی وزارت کشورفلانی ثبت نام کرده وضع خانه رونق پیدا می‌کنه.
یکی می‌گه چرا به شهر ما نیامده. اون یکی می‌گه مهم نیست باید لباسش را روشن کنه، ریشش را اصلاح کنه، دستهاشو بالا ببره. یکی می‌گه چرا درباره گشت‌ها گفت. یکی دیگه می‌گه چرا بیشتر نگفت. چرا بیشتر نخندید. به نظر، نامزد مورد نظر با یک مانکن یا ربات یا بازیگر اشتباه گرفته شده است.
بابا ول کنید این رسانه‌های رسمی را. کلمه را، جمهوریت را، کیهان را، تغییر را، روزآنلاین را. ببینید مردم چه می‌گویند: نظرسنجی؟ من قبول ندارم . جامعه آماریش چی بوده؟ کی انجام داده ؟ بابا مردم می‌ترسند جواب بدهند. توی مترو؟ خوبه . اون جامعه‌ی قابل قبولیه. کارمند، دانشجو. چند درصد گفتند رای نمی دهند؟ زنان خانه‌دار بیشترین رای را به رییس‌جمهور فعلی دادند ؟ چطور باید با اونها ارتباط برقرار کرد؟ روستاییان 80هزار تومان؟ کردستان؟ بازدید رییس‌جمهور از جنوب تهران؟ تقلیل سربازی به یک سال؟ پرداخت شهریه دانشگاه آزاد؟ آزادی رکسانا؟
از صبح تا شب می‌شه چند تا وزیر سابق، وکیل مجلس و از این قبیل را دید. می‌شود براحتی شماره همراه و ایمیل نام‌های بزرگ را در دسترس داشت. می‌شود از نزدیک یک وزیر اقتصاد سابق را تماشا کرد. تفاوتش را با یک روزنامه نگار لاغر یا روشنفکر سنجید؟ مثلا اینکه خیلی واید نگاه می کنه خیلی عملیاتی، بازده نگر، راه حل گرا . انگار ما یک دوچرخه را رانده‌ایم و او یک تریلر چندین چرخ. نه اینکه مغروره .نه همیشه اون بالاست .

یک جمهور با کمی آنارشی، با چاشنی انقلاب، مخصوص اوضاع بحرانی. درهم آمیختگی یک اداره با یک حکومت با ستاد انتخاباتی. یک ستاد بحران برای مقابله با پس لرزه‌های یک زلزله 9 ریشتری ِ ویران کننده.
ترس، امید، مجانی‌گرایی، خاله زنک بازی، هیجان‌های پرشدت، کم شدت. صبح و شب‌نشناسی، پوستر، تراکت، روزنامه‌های دم در، کوچه‌های بدون جای پارک
جوان، پیر، وزیر و کارمند، بیکار، سابق واسبق. پرفسور، استادیار، همسر ِ این، دختر آن، یک عالمه رشته‌های دانشگاهی، نتایج یک عالمه تحقیقات چند ساله. لباس‌های محلی، عنوان‌های احزاب، اقشار، آدم‌های جورواجور، مغرور، مهربان، بی شیله بی پیله، دنبال آینده یا بی‌آینده
آنها که همیشه بوده‌اند، آنها که اول بوده‌اند بعد رفته‌اند، آنها که کم‌سن وسال‌‌تر از آن هستند که بوده باشند
پیامک از دوست‌هایی که شماره‌شان را پاک کرده بودی؟ ایمیل از آنها که چند سال است ندیده‌ای.
یه جمهوره. کمی برابرانه یک حج ِ پر اضطراب ، همه رونده
شیرینه تماشای زندگی روزمره در انتخابات. با وجود کم‌انعکاسی این هیاهودر صورت ِزندگی مردم

پ.ن: این تصویری دم‌دستی از چندبار حضور ، مشاهده وارتباط اندک من با یکی دو ستاد تبلیغاتی است. این تصویربا تمام نقطه‌های خاکستری آن، روزهای پرخاطره‌ای را تداعی می‌کند. کاش این تجربه‌های شخصی در خاطره وبلاگها، جزیی‌تر از این ثبت شود. چیزی که در قیل وقالهای سیاسی از آن غفلت می‌شود.
مرتبط: تاجگذاری مدنی با این توضیح که انگار بی‌فریبنده هم می‌توان دل را به امیدی نزدیک خنک کرد