‏نمایش پست‌ها با برچسب درخت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب درخت. نمایش همه پست‌ها

سماع سرو


مدرس را به سمت شمال پیچیدم. شاید اول باید می‌گفتم نزدیک مغرب بود. هوا آشوب و به‌هم پیچیده.ابرها طیفی از سیاه. اردیبهشت کامل. رمضان بود. جمعه.نزدیک افطار. خیابان‌ها شلوغ.
از راه محلی مصلی به مدرس پیچیدم.
چندسبز و چندکبود و چندابر ، چند قطره باران و گشودگی و تحرک ماشین‌ها پیچید رو‌به‌رویم.
طرف راستم چند سرو آزاد رو به شرق، پشت به آفتابِ رفته، خم و راست می‌شدند. رو به دماوندی که در پرده‌ای از ضخامتی از ابرها پنهان بود.
سروی که از همه بلندتر بود، و بالای سرشاخه‌هایش کم‌پشت‌تر، دولا می‌شد برمی‌خاست، دولا می‌شد و برمی‌خاست.
مثل بلندترین تیغه علامت دسته عاشورا،
خم‌ می‌شد و بالا می‌رفت، خم‌می‌شدو بالا می‌رفت
نه ، یادم آمد مثل درویش‌های کردستان بود.   درویش‌های کرمانشاه، به وقت سماع.
با دف و تنبور‌
با موهای بلند.
ریخته بر سر و صورت،
سر را با موها به پایین خم می‌کرد،
و دوباره به بالا و عقب می‌برد،
هو می‌کشید،
سرو در سماع بود.
وحشت کردم.
خوف و خشیت بود.
این همه یک نگاه بود.
به جای همت به رسالت پیچیدم.
در شهر گم شدم.

  

اگر بلوار خیابان نادری نداشت

كاش ميراث فرهنگى و سازمان محيط زيست, مشتركا، خيابان نادرى را در فهرست آثار ملى ثبت كنند و آن را منطقه حفاظت‌شده بنامند. شهردارى هم آسفالتِ كف خيابان را شخم بزند و بعد از خاك‌بردارى عميق آن را با سنگ، فرش كند. بنويسند ورود ماشين، موتور و اتوبوس و كاميون ممنوع . قدم به قدم، نيمكت‌هايى چوبى در پيادرو بچينند كه در همه عصرهاى هر چهار‌فصل، مردم پياده بيايند و بنشينند و چنارها را به‌نام صدا كنند. بگويند آهاى صدساله چطورى؟ به جاى دست‌دادن، شيارها و چروك‌ها را لمس كنند. آن‌ها را بغل كنند، هرچند نتوانند به خاطر قُطر درخت‌ها، دست‌‌ها را در هم گره كنند. اما نادرى از زاويه نزديك، افقى و پياده‌رو نيست كه نادرى است. خيابان نادرى از رو به رو، از بالا، درست از جايى كه بلوار قطع مى‌شود، خيابان نادرى است. بين دو تكه از بلوار بايستى به تماشاى تونلى از چنار. چنارهايى سقف‌شده، سقفى سبز، خيابانى تاريك از برگ، شاخه، درخت. خيابانى در سايه، با سايه‌اى چهار فصل. بهار، سبزكاهويى با نوبرگ‌هاى ظريف و تيغه‌هايى از نور. تابستان، برگ‌هايى ضخيم، با سبزِ پُررنگى دم‌كشيده و نمناك. پاييز، قهوه‌اى، نارنجى، زرد. زمستان در صبح زودِ روزى، اگر برفى خوب و سنگين بيايد، كارت‌پستالى ديدنى، فرستادنى، باشكوه. زمستانِ پُربرف نادرى در ياد‌ماندنى. و اگر بلوار خيابان نادرى نداشت.

نامه‌اى از يك درخت

وقتى مُردم
نامم را درخت بگذاريد
 بدهيد صورت يك درخت را روى سنگ گورم بتراشند
 تا انگشت اشاره رهگذران، وقت فاتحه‌خوانى، شاخه‌ها را شانه كند

 وقتى مُردم ريشه سرونازى از باغ ِ جان‌نُماى شيراز
 لابه‌لاى موهايم بكاريد
 انگشت‌هاى دست چپم را يكى يكى در انگشت‌هاى دست مقابل فرو‌بريد
 گلدانى درست مى‌شود
 برگ‌هايى از پتوس رونده بنشانيد
 كه خودم از چند روز پيش، در تُنگى، ريشه دارش كرده‌ام

 خاك زير پاى اميدوارم، حاصل‌خيز است
 اين‌جا، نهال ِ كاجى پُرطبقه خوب مى‌گيرد.
 شمعدانى و شويدى و ياس رازقى را با همين گلدان‌هاى قرمز معمولى دور من بچينيد
 بنفشه‌ها را با جعبه بياوريد

 ابرى از استراتوس به رنگ طوسى ِ كبود در ارتفاع يك متر و هشتاد سانتى، نصب كنيد
 تا صبح، ظهر، شب، هر بار، هزار قطره، بر باغ من بپاشد.
 قرص آفتاب را كمى دورتر بنشانيد
 به جايش، بگذاريد هرشب از نور ماه آبيارى شويم.
 جوى‌ها را كوير نكنيد
 صداى آب خسارت تنهايى ابدى را جبران مى‌كند.

 بيلچه، شِن ِكش، دست‌کش و هر دو آب‌پاش سبز كاهويى و نارنجىِ شادم را اضافه كنيد
 من جسد زنى باغ اندود، آمده از هزاره‌هاى پيشينم

 " تا با درخت گل بنشينم به بوى دوست
فردا كه خاك مرده به حشر آدمى كنند"
(علیه‌الرحمه)