بهار بى ويرايش

امسال، بهار تا استخوانهام نفوذ كرده، يه جوى باريك  تمام تنم را سيراب مى كنه. صداى آب خوردن ريشه هام  را مى شنوم.  قنارى ها توى سرم، رو شاخه ها، پشت برگ ها  نشستند و مى خوانند. استخوان هام مى تركند و جوانه مى زنند. باد نرمى از يك گوشم وارد مى شه و هوهو كنان تو سر و تنم مى پيچه . من يه بادگير قديمى تو يزد هستم كه در انتها به سرداب مى رسه. خنك، تاريك، پُرخلسه، پُر خيال و بى خواب. قندى دائمى توى دهانم آب مى شه. خوشبختى مثل يك آجره كه تكه تكه ديوار تنم را چيده بالا آمده. نور از يك آسمان پر از برگ هاى جوان مى گذره. من روى يك نيمكت دراز كشيدم و به سقف آبى و سبز كاهويى نگاه مى كنم
ارسال یک نظر