‏نمایش پست‌ها با برچسب مهرطه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مهرطه. نمایش همه پست‌ها

كوچه تاريك مجلسى

مهرطه بودم. ميم بزرگ تر، نشسته بود زمين، روى يك هاونِ پشت و رو شده، كاشى هاى رنگى را خرد مى كرد. ميم كوچك تكه هاى يك كبوتر را به كاشى مى چسباند. بيرون، توى حياط، يك نيسان آبى، بار هندوانه را گوشه حياط خالى مى كرد. ميم ها، رنگ ها را با هاون و كاشى و كبوتر ول كردند و لاى هندوانه ها، كوچك ترين ها را به بغل گرفتند و با اين توپ هاى پلاستيكىِ سبزِ با راه راهِ سفيد مسابقه رفت و برگشتِ دو گذاشتند
. بيرون كه مى آمدم، راننده نيسان تعارف كرد. سرِ مجلسى، يك چرخِ موتور وسپا توى جوب بود. مردِ چاق و بلند، زمين افتاده بود. خونِ سرش روى گردن ريخته بود. ٢٠٦ ِ مقصر كنارش و نگهبان مهرطه و زنى با دو سگ خانگى و چند نفر ديگر دور و بر. سگ سياه دور پايم مى پيچيد، سگ سفيد بغلِ خانم بود. آقاى بغل دستى به ماشينِ مقصر اشاره كرد و يواش پرسيد راننده خانم بود يا شوهرش؟ مرد چاق بلند شد در حالى كه تلو مى خورد هى مى گفت هيچى نشده، موبايلم كو؟ مردم دنبالش گشتند، موتور و نوشابه و پاكت ميوه را برگرداندند. مى خواستم بگويم اين طورى، درِ خانه را نزن، پيرهنِ خون آلود نشان شان نده، با اين لكنت نگو چى شد، كمى وايستا. نگفته، كوچه تاريك مجلسى را رد كردم.

خم‌خانه آهن


1

بالاترين قسمت خيابان الف، درست جايى كه سه‌راه مى‌شود، در خانه‌اى كم‌بَر و كم‌عرض، غوغايى بود. بچه‌هاى موسسه حمام مى‌كردند. در يك اتاق, كوچك‌ترهاى مهمان را می‌شستند. پشت سرِ هم, روى خط و نقّاله توليد, هركس شستن قسمتى از تن آن ها را به عهده داشت. مريم مسئول روابط عمومى دست چپِ بچه ها را وظيفه داشت.

آمدم پايين. بيرون ساختمان، توى حياط، از در و ديوار، كيسه زباله مى‌ريخت. فقط راه باريكى به سوى در باز بود. بچه‌هاى حمام‌رفته مى‌آمدند, مثل گربه كيسه‌ها, را پاره مى‌كردند و خود را كثيف.

٢

شيبِ خيابان الف را پايين مى آمدم. يك گروه دست‌فروش بساط پهن كرده بودند از قراضه‌هاى آهنى. بيشتر در بود و پارتيشن. يك لنگه دو لنگه. زنگ زده، با تركيب آهن با رگه‌هايى از نارنجى‌زنگ‌هاى سوخته. پاييزى، زيبا و ظريف. با ميز و صندلى‌هايى همه با يك سبْك.

داشتم انتخاب مى‌كردم كه از گردى سوراخ ديوارِ كاهگلى ديدم رييس پاسبان‌ها نيروهايش را نظم می‌دهد تا دورِ اين گروهِ فروش قراضه‌هاى زيبا را محاصره و پراكنده‌شان كنند. وقتى برگشتم همه پخش شده بودند و از قراضه‌ها جز چند تا درى باقی نمانده بود.

لاى خرت و پرت‌ها، خمره سركه‌اى سبزرنگ و شفّاف خودش را نشانم مى‌داد. مثل همان كه عزيز، مادربزرگم، داشت. بدنه‌اى گلابى‌شكل با گردنى باريك و لبه‌اى دالوُردار. تابستان، در زيرزمين، آن را پر از انگورش مى‌كرد و چهل‌روزى درش را محكم مى‌بست تا از ميانه شراب عبور كند و بعد نوبت به سركه بيفتد. هرچه گشتم فروشنده‌ها متوارى بودند و پاسبان‌ها به جايشان.