‏نمایش پست‌ها با برچسب تهران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تهران. نمایش همه پست‌ها

آتش‌نشانی‌ام آرزوست

عكس و فيلم‌های زیادی هست از لحظه‌ای که پلاسکو فرو ریخت. یاحسین‌ها و یا امام‌ رضاهایی که از دهان خشکیدهٔ مردم به هوا ساخت. قلب‌هایی که تا نزدیکی مرگ رفتند.
اما هیچکدام مثل فریادها، ضجه‌ها، اشک‌ها، به‌خود‌پیچیدن‌ها، در‌هم‌شکستن‌های آتش‌نشان‌ها نیست.

در فیلمی بسیار تکرارشونده، پلاسکو، ناگهان، در مقابل چشم شهر، می‌ریزد و آتش‌نشان‌ها به خاک می‌افتند، می‌دوند، فریاد می‌زنند، نام دوستان‌شان را صدا می‌کنند. بی‌تابی‌ بیداد می‌کند.
این‌همه تصویر از گریه‌های بلند، اشک‌های روان، دردهای پخش‌شده در صورت مردان قوی، رشید، نیروهای آزموده، آتش‌دیده، تناقضی عجیب است. 
می‌گویند مردها کم گریه می‌کنند، دستکم در علن. بسیار‌حادثه‌دیده‌ها کمتر، گویی تکرار، دل را سخت می‌کند، اشک را خشک و نگاه را سرد.
می‌گویند جراحان، از خون نمی‌ترسند، امدادگران نیز، خبرنگاران و نظامیان هم.
می‌گویند آتش‌نشان و روزنامه‌نگار و امداد‌رسان برای این روزهای خون و آتش تربیت شده‌اند، عضله‌های احساس‌شان نرم نیست، مهارشان به دست مربی عقل است.
حالا،این ناسازگی، این تناقض، این آشنایی‌زدایی عجیب است. 
این آماده‌شده‌ها برای روزهای مرگ، برای افتادن، سوختن، شکستگی، چرا اینچنین له می‌شوند وقت شنیدن و دیدن مرگ دوستان‌شان؟
و چرا این‌چنین راحتند در ریختن این اشک‌ها؟ چرا مویه می‌کنند به راحتی جلوی چشم‌ها و دوربین‌ها و لنزها؟
گویی بهشت‌زهراست. خبر مرگ، داغ و تازه است. حرمتی ندارد سوگواری، بر سر زدن، افتادن، خاک بر سرریختن.

تا به حال، چند بار از جلوی ایستگاه آتش‌نشانی عبور کرده‌اید؟ چندبار به والیبال‌بازی‌کردن‌شان  لبخند زده‌اید؟ 
انگار بچه‌های یک خانواده آمده‌اند حیاط، بازی می‌کنند و فارغ از محیط، فریاد می‌زنند.
هم‌خانوادگی، زیست شبانه‌روزی، هم‌سفره‌گی، عامل این دلبستگی و وابستگی است؟
یا هم‌خطر‌بودن، هم‌آتش بودن، هم‌نردبانی، هم‌نفسی در جدال با مرگ، ازخودگذشتگی، یا وفا، مراقبت از دیگری، 
زندگى شبانه‌روزی، این‌طور، یک‌خانواده‌شان کرده؟

این نیست که بارها و بارها، یکی در‌میان، جان هم را نجات 
داده‌اند؟ فکر کنید اعضای یک خانواده، روزی یک‌بار، چند‌بار، جان هم را نجات دهند. وقت رفتنِ یکی، باقی چگونه‌اند؟

این نیست که اضطراب و ترس خانواده‌هایشان را حمل می‌کنند؟ می‌دانند هر لحظه، با هر آژیر، قلب بچه‌ها، همسر، مادر، پدر می‌گیرد؟ حالا، این غم خانوادهٔ برادران‌شان نیست که با پلاسکو، یک‌جا، آوار می‌شود؟
این نیست که جان‌شان در دست‌شان است و در لحظه، با باز کردن مشت، می‌پرد؟ این نیست که لبهٔ بام‌اند و با مرگ نرد می‌زنند؟ این هر‌لحظه‌مردن، رقیق‌شان نمی‌کند؟ لطیف‌شان چطور؟ 

این نیست که کارشان آزاد‌کردن جان‌های در‌آتش‌ماندگان است؟ چشم‌شان هر آن، کودکی، پیرزنی، از کارافتاده‌ای،
را صید می‌کند، دست‌های‌شان بغل می‌زند و  می‌گریزاند؟
این جان‌بخشی است که نرم می‌کند و آمادهٔ اشک؟

یا قصهٔ غصهٔ دیگری است؟ غم کمبود وسایل، نبود امکانات، قدرناشناسی‌‌های قانونی، بی‌آموزشی، بی‌توجهی، فساد اداری، رشوه؟ با که گوش شنوا نیست، چشم بینا؟ ماندن در ترافیک‌ها، آژیر‌کشیدن  زیر گوش‌ کرِ ماشین‌ها؟

آتش‌نشانی‌ام آرزوست.


به نام خدای سبزیجات

سر کوچه دبستان پسرانه می‌ایستد. از صبح زود می‌آید با دو گونی خیس از  سبزیجات. نمی‌دانم گاری‌اش را شب‌ها، به کجا می‌سپرد.

قدش بلند نیست. از روی صورتش هم نمی‌توان سنش را حدس زد. صورتش پهن است، سفیدکم‌رنگ، یا شیری‌طور. اجزای صورت کودک‌واره‌‌اش، بی‌لبخند‌، بی‌اخم، بی‌خشم و بی‌حالت است. دهانش، وقت حرف‌زدن آن‌قدر باز نمی‌شود که کلمات جدا‌جدا، بیرون بیایند، یعنی بی‌وقفه و پیوسته به گوش می‌رسند. تک‌جمله‌های بی‌تفکیک، نگاه‌های رفته زیر پلک کوچک، سری که کم  بلند می‌شود.

سبزی‌های کوچک و دسته‌دسته را روی گاری چیده، سبز و شاداب، تازه و نو. به ترتیبِ همه سبزی‌فروش‌های دوره‌گرد که معلوم نیست چرا گشنیزها را آن لبه می‌چینند و جعفری‌ها را روی این لبه. این دوقلوها چرا از هم جداهستند شاید برای اینکه اشتباه نشوند. تشخیص آنها برای تازه‌عروس‌ و دامادها سخت است. ترب‌ها و پیازچه‌ها رالبه دیگر طوری که معلوم شود میزان سبزی‌بودن‌شان با بقیه فرق دارد ودیگران سبزی‌ترند.

منظوراین‌که پیچ وخم حرفه‌ای خودش را می‌داند.

با اسکناس غریبه است. چشم‌هایش خوب کار می‌کند اما پول را نمی‌شناسد. از لمس اسکناس‌ها انگار می‌فهمد که چند‌تومانی است.  می‌ترسی بقیه پول را اشتباه برگرداند. اما هیچ‌وقت، تاحالا که نشده.

تخفیف زیاد می‌دهد. بخصوص درمورد اسفناج که با یک باران، هزارتومان روی قیمتش می‌رود.

امروز درگرگ و میش صبح دیدم روی پله آرایشگاه‌ِ بسته نشسته و سر برزانو به خواب رفته کنار سبزی‌های تازه‌چیده، به هم‌فشرده  از شهرری، از شهریار یا از کرج‌آمده.

همه چیزمثل سبزی‌فروش‌های دوره‌گرد است. با این تفاوت که خودش انگار، یک سبزی بزرگ‌شده است. یک گیاه آرام. یک ریحان یا یک جعفری یا پیازچه آدم‌شده ولی هنوز به آدمی‌نرسیده.  یکی از آن دسته‌شده‌ها، بی‌صداها، پاک‌شده‌ها. 

صبح فرودین

صبح، پيش از ساعت هشت، براى پياده روى و دويدن بيرون رفتم. از معدود روزهايى در سال كه زمين خيس و هوا مه‌‌آلود و شاليزاری بود. سربازهاى دژبان از مرخصى برمى‌گشتند، يعنى خيابان پلنگى بود. اما عجيب‌تر پارك بود كه دو سه ساعتى از بيدارشدنش مى‌گذشت. جز نگهبان خواب‌آلود درِ شمالى، همه سرِ حال و قبراق بودند. فكر مى‌كردم اگر يكى از روزنامه‌نگارهاى خارجى يا گردش‌گرها اين جنب و جوش و حيات را از پنجره اتاقش در هتلِ رو‌به پارك، مثلا، ببيند و از سرِ كنجكاوى و يا براى تهيه گزارش براى روزنامه يا وبلاگش پايين بياد، حتما از اين همه تناقض سرگشته مى‌شود. فاصله زياد بين شاخص‌هاى فقر و فلاكت و افسردگى، خبرهاى بدِ روان‌شناسانه و تعليق انتخاباتى در تهران با حال و روز اين مردمِ سرخوشِ موجود و دوان در پارك.

تا بخواهيد راکت‌بدمينتون‌هايى بود كه توپ‌ها را بالا و پايين مى‌انداخت، چندين تيم جدى، تركيبى از جوان‌ها و موسفيدها، اين طرف و آن طرفِ تورهاى واليبال، با حس توانايى در حدّ تيم‌ملى مشغول بازى بودند؛ در خط پياده‌ها، دونده‌ها با سرعت يا بى سرعت، پير يا جوان، هدفون‌به‌‌گوش يا بدون آن مى‌دويدند؛ يك نيسان آبى پُر از خاك و خُل و نهال، از همين قسمت مى‌گذشت با كارگران خندانِ نوجوانِ تازه از روستا رسيده‌اى كه لباس نوى شهردارى پوشيده بودند و آن بالا، پيشِ خاك‌ها، چشم‌هاشان برق مى زد، لب‌هاشان خندان، سرشان را خم كرده بودند تا شاخه‌ها تيغ‌شان نزند.

يك گروه ٣٠ نفره مرد، لابد بعد از ورزش جمعى، زير یك آلاچيق مشغول صبحانه بودند. نزديك استخر يا حوض مركزى مى‌رسيدم كه صداى با‌هم‌شمردن حدود صد نفر، زن و مرد، مى‌آمد. كم‌كم معلوم شد لباس ورزشى‌هاشان شبيه به هم است، باز ميان‌سال و جوان، به فرمان مربى اصلى، از يك تا ده مى شمارند و دوباره برمى‌گردند و بالا و پايين مى‌پرند. وسايل بدن‌سازى، نارنجى و آبى هم همين‌طور فعال بود و در كار.

دو پيرمرد مشغول خشك‌كردن فوتبال دستى از قطره‌هاى باران بودند، شمال همه جا ريخته بود، مثل لذتى كه در تن و صورت همه بود. مركز مقابله با بحران شهردارى را سرانجام ديدم، بسته بود اما.

روز تعطيلى، در آخرين روزهاى فروردين، خانمى در خيابان از مراسم عزادارى برمى‌گشت كاسه آشى دستش بود. نزی به همسرش حلزونى را نشان داد كه جانش را به خطر انداخته و تا وسط پياده‌رو آمده بود، يكى ديگر با برگ خشكى به كنار برش‌گرداند.

نانوايى بربرى خلوت بود، سه تا كنجدى داغ گرفتم دانه‌اى ٦٠٠ تومان. بعد با الهام راهى شديم. تجريش، چند مغازه باز بود، از پسرى كه والَك، کنگر و باقالى پاك‌كرده مى‌فروخت، قيمت پرسيدم ولى قصدم سيد‌مهدى بود. باقالىِ نازك ِ ِخلال شده به رنگِ كاهو را مى‌داد ٩ هزارتومان.

صف از دمِ پيشخان تا نزديك صندلى‌ها كشيده شده بود. از صندوق ژتون گرفتم و از صف و آن حال و هوا، فيلم. پيركوهنوردى از كوه برگشته بود و كاسه حليمِ بدونِ شكر در دستش در كنار زنان چادرسياه‌پوشى كه از امامزاده و لابد عزادارى فاطميه دوم برمى‌گشتند. حليم و آش شله‌قلمكار كيلويى پنج هزارتومان، اگر ظرف نداشتى مبلغى هم براى ظرف‌هاى محكم ِ درپوش‌دارِ پلاستيكى مى‌گرفتند. كاسه كوچك، سه هزارتومان. فروشنده تيز و ِفرز از همه درباره اضافه كردن شكر مى‌پرسيد.

بلوار دانشجو، بعد از مجتمع آموزشی خرد، پلاكاردى به زائران "حرم شهداى گمنام"در كهف‌ءالشهدا، خير مقدم گفته بود. راه پُر از اتوبوسِ زائران و تپه، پُر از خودشان بود. خانمى رانندگى مى‌كرد و دو دختر كوچولويش ( دبستان و زير دبستان شايد) با چادر مشكى پُشت نشسته بودند. از مراسمِ آن بالا برمى‌گشتند.

جلوتر، صف ماشين‌هاى پارك شده بام تهران، شروع مى‌شد. ماشين‌ها، آن ته، در پاركينگ، صف به صف برق مى‌زدند. خيلِ كوهنوردان و دامنه نوردان.

گل‌خانه نسترن، نونوار بود. هزارهزار، گل و گلدان، درخت و درختچه، بنفشه، حتى جعفرى و ريحانِ در جعبه‌هاى چوبى با انواع گل‌هاى باز شده اين فصل، رديف‌رديف نشسته بودند. كم مشترى نبود. سعيد، پسرافغان و كارگر گل‌خانه را هركس طرفى مى‌كشيد. صاحبِ ورامينىِ گل‌خانه نسترن، به دو دختر صندوق‌دارش گزاش مى‌داد كه از صبح، يك‌ميليون گل خريديم يا فروختيم اين تكه‌اش را نفهميدم. آقايى با چند ظرفِ كوچكِ دربسته رسيد. كنار ميز صندوق گذاشت و گفت شله‌زردِ نذرى است. رسماً وفاتِ معصومِ ديگرى به عاشورا شبيه شده.

نمى‌دونم چرا من كه چند گلدان بيشتر نخريدم ولى اين قدر گران شد. يك سبد فلزى هم گرفتم تا از پنجره خيابان آويزان كنم به ده هزارتومان. شمعدانى‌هايش را در خانه داريم.

بيرون از گل‌خانه، كوچه باغى را كه بالا آمدم، در خيابان مقدس اردبيلى، دسته اى از عزاداران با دو روحانىِ جوان رفته بودند. پيرمردى كه شبيهِ خُدّام مسجد بود، به من خیره بود.

ديگر تا خانه خبرى نبود جز بلند شدنِ قدِ درختچه‌هاى حاشيه بزرگراهِ چمران و آگهى‌هاى اجتماع يك‌صدهزارنفرى آزادى در روز ٢٩ فروردين با حضور رييس‌جمهور و ياد‌آورى اينكه حداكثر سرعت در اين بزرگراه شده ٨٠ تا.

الان صداى اذان بلند شد. گنجشك‌ها در غوغا هستند. پنجره بلندِ سمتِ چپى را برگ‌هاى نوجوان پر كرده‌اند. الهام پرسيد كارِ گُل‌هاى گل‌خانه تمام شد؟ گفتم نه، هنوز كار دارد.

بزرگراه مدرس - شمال به جنوب

اگر روزی روزگاری بگذارند وارد بهشت بشوم و اگر بگذارند چند روزی در آن زندگی کنم وباز اگر اجازه داشته باشم محوطه‌ی زندگی موقتم را خودم طراحی کنم، حتما تکه‌ای از بزرگراه مدرس ازبالای همت تا رسالت را برمی‌دارم و در جاده‌ی کمربندی دور خانه‌ام جا می‌دهم.
حتی اگر بزرگراه‌های زیباتری را نشانم بدهند و بگویند هیچ چشمی تا به حال آن را ندیده است.حتی اگر مردم، باغ‌های سبزتر وحاصلخیزتری رادرمنظر چشم و خاطر خود داشته باشند.

"مدرس" یکی از باغ‌های زندگی من است:
  •  هزار باردست راستم به فرمان بوده ودست چپ خیالم شاخه‌های بید رها، سرگردان و خوشحالش را شانه کرده
  •  پیچ‌هایش ،هرکدام بیشه‌ای وهم‌انگیز، مهربان و قایم‌کردنی 
  •   پل‌هایش بست‌هایی از عاطفه است که قطعه‌های عصبانی، بی‌رحم و غریب شهر را ازهم جدا می‌کند
  •   سبزهایش هفتاد جور*
  •  آب و هوا همیشه در این تکه بهاری، دریایی . باران وتگرگ ازفواره‌هایش جاری
  •   مدرس "راه‌باغی" شخصی است حتی اگر در انبوه آهن‌های ماشین‌نما گیرکرده باشی
  •   تهران اینجا چند لحظه کرخ، بدون درد ، بی‌ارتفاع، سبز، بی‌غصه، پررنگ، امن، بیغش، محاصره‌کننده ودرآغوش گیرنده می‌شود. پناه‌دهنده و سبک‌کننده‌ای که طبع شعرش گل می‌کند، نقش می‌زند رنگ می‌پاشد و لانه‌های پُر پرنده پیدا می‌کند
     * هفتاد جور رنگ سبز - ستون سمت راست
        مربوط به مسیر جنوب به شمال

ولنجك بدون پياده‌رو

محله‌هاي پلكاني هم فضاي متفاوتي دارند. شيب ‌دارند. حالتي شبيه بالا رفتن از نردبان به آدم دست مي‌دهد. اختلاف ارتفاع خانه‌ها هم براي خودش نكته‌اي است. شما در طبقه اول خانه‌اي نشسته ايد در حالي كه طبقه پنجم خانه ديگر روبروي شماست
اما بين محله‌هاي ارتفاعي و پلكاني يا كوهپايه‌اي، ولنجك به خاطر يكي دو ويژگي، خودش را متفاوت جلوه مي‌دهد يكي اينكه پياده‌روهايش اضافي به نظر مي‌رسند. معمولا پياده‌اي روي آنها راه نمي‌رود. دليل آنهم اين است كه افراد كمي هستند كه به پياده رفتن در آن علاقه داشته باشند. به استثناي آخرهفته‌ها يا عصرهاي تابستان كه اهالي غير محلي براي كوهنوردي يا تفريح مي‌آيند
به دنبال همين موضوع، شي ديگري نيز اضافه به نظر مي‌رسد و آنهم در‌هاي پياده‌روي خانه‌ها، ساختمان‌ها و برج‌هاست. منظورم در‌هاي غير پاركينگي است. اكثر پياده‌ها در حالي كه در ماشين نشسته‌اند از در پاركينگ داخل يا خارج مي‌شوند.و البته عمل باز شدن در پاركينگ هم به خاطرشيوع وسيله‌اي بنام ريموت در همه اركان زندگي، نياز به پياده شدن را منتفي مي‌كند
نكته بعدي كه شايد آنهم پيرو همين نكته‌هاي قبلي است و خيابان را بشدت خالي و ماشين زده نمايش مي‌دهد، غيبت فروشگاه و سوپرماركت‌ دراين خيابان كوهپايه‌اي است. بنابر‌اين باز موضوع رفت و آمد پياده‌روانه منتفي است و دليوري يكي از مهمترين اركان منطقه و محله به حساب مي‌آيد. از شير مرغ تا جان آدميزاد به وسيله موتورسيكلت‌ها جابجا مي شود و تعداد دهها خريد كننده ، حركت كننده خياباني را به حداقل مي رساند
نتيجه ديگري كه حاصل مي‌شود، ديده نشدن آدم‌هاي همسايه و ساكنان محل از سوي يكديگرو غريبه ماندنشان است آنوقت مي ماند چهره‌هاي مهاجري كه باسبك خاص لباس پوشيدن و ابزار همراهشان و نوعي راحتي كه لازمه كوه‌پيمايي است، صورت انساني محله را مي‌سازند
البته اين وضع از بعد از پيچ آخر خيابان بيست و ششم همانجا كه در گوشه‌اش ورودي مجموعه تله كابين توچال است، كمي تغيير مي كند البته نه به سرعت. بعد از ساختمان هميشه خلوت و تنهاي نظام مهندسي كه اگرسالي يك بار هم شلوغ هم باشد، پذيراي غيرساكنان مي شود، مقبره تازه شهداي گمنام قرار گرفته كه نمي دانم زيارت كنندگان آن چه تركيبي دارند. هرچه باشند بتازگي دومين گره شلوغ كننده بعد از ورودي توچال به حساب مي آيند
مجموعه باغ گيلاس هم دره كم عمقي است كه اگرچه آدم‌هاي زيادي را براي تفرح و غذاخوردن در خود جمع مي ‌كند اما فرو رفتن همه آدم‌ها و لوازم و فضاي رستوران درانبوهي از درخت و ماشين ‌هاي صف كشيده در كنار آن ،اجازه ديدن آدم زنده پياده‌روند‌ه‌اي را نمي‌دهد
مجتمع آموزش خرد را مي توان محل تجمعي بزرگ حساب كرد اما اين تجمع هم ذهني است. يعني مي دانيم صدها دختردانش‌آموز در چند مقطع آموزشي، درون آن پيكره عظيم ساختماني مشغول نشستن، ايستادن و حركت هستند، بدون آنكه اثر پياده روانه آنها در وقت‌هاي ورود و خروج محسوس باشد. دهها خودروي شخصي و سرويس مدرسه در دو يا سه لاين منتظر تعطيل شدن بچه‌ها در كنار- شايد- بزرگترين و مجهزترين بناي آموزشي تهران هستند كه كمتر دانشكده اي با آن توان رقابت دارد(.خيلي وقت است كه مي خواهم به تماشاي داخل آن بروم اما نشده )
اولين و تنها‌ترين نقطه‌اي كه پياده‌ رونده‌ها قابل مشاهده هستند، پارك كنار مسجد است كه آنهم احتمالا به دليل عدم امكان ورود ماشين به درون آن، مي‌توان انسان‌ها را ملاقات كرد
اين محله سرد را اگر نماهايي دور و نزديك از كوه بخصوص يال‌هايي كه همين كنار خيابان كشيده شده‌اند، گرم نمي كرد و بالاروندگاني غيربومي نبودند كه خيابان راگاهي پرمي‌كنند، مي توانستم محله را به صحرايي كوچك و خالي از سكنه، گرما و زندگي تشبيه كنم

پایتخت طبقه متوسط

چند هفته‌ای است که مجبورم برای کاری به محله یا منطقه سعادت آباد بروم. همیشه سعادت آباد برایم محله جالب، عجیب و دوست داشتنی‌ای بوده است. ترکیب جمعیتی و فضاهای شهری آن، حضور دانشگاه امام صادق با فضایی بزرگ و گنبدی سبز- یا آبی – که سرش را از یک جنگل انبوه بیرون آورده و البته بار دانشگاهی، دینی، ایدئولوژیک و سیاسی‌ای که به سعادت آباد در همین گوشه جنوب شرقی‌اش اضافه کرده و همینطور دانشکده ادبیات و زبان‌های خارجی علامه در خیابانی نزدیک به آن با درجه‌ای از تفاوت به این قسمت، رنگی دانشجویی داده
نزدیکی به فرحزاد با سابقه تفریحی – تاریخی­اش و بلافاصله زندان اوین در یال شمالی با بار سیاسی و احساسی آن که نمی‌دانم همسایه‌های آن چطور در کنار آن نفس می کشند و یا از نانوایی ‌ای نان می‌خرند که نان اوین را تامین می کند. دو میدان کاج و سرو برای نام های قشنگ شان و مسجد و شیرینی فروشی گلبن که شیرینی هایش بعضی از مناسبت های خوب زندگی ام راشیرین کرده وآن همه فست فود و آب انار و میوه فروشی و هیاهو که منطقه را جوان ،جدید و زنده و پرجنب و جوش و کمی از هم گسیخته جلوه می دهد
این همه آژانس فعال معاملات ملکی و رونق ساخت و ساز که به ما می گوید هنوز این گوشه از تهران شهری در حال خلق شدن است
شاید محاصره شدن در میان این همه بزرگراه در غرب و جنوب و شرق و البته گذشتن مدرس از میان آن این محله را رسما مستقل کرده و به شکل جزیره در آورده. جزیره‌ای جدول کشی شده و هندسی
اما موضوع جذابتربرای من ترکیب جمعیتی آن است. نمی دانم می شود گفت که طبقه متوسط ،این محله را ناخودآگاه به عنوان پایتخت خودش برگزیده. تجمع تحصیلکرده‌ها و دارندگان مشاغل فرهنگی!حضور نام‌هایی نیمه معروف با صبغه علمی –روشنفکری – سیاسی و خانواد‌هایی مذهبی سنتی و یا ترکیبی از عناصر خالصی که گفتم و سطحی از رفاه، شاید رنگی از شادی و لذت و بوی اعتماد به نفسی که از نوع رفاه مطلق نیست. تنوع فرهنگی که شاید از جهت‌گیری‌های موسسات آموزشی ‌آن پیداست و لابد هزاررنگ و بوی دیگری که باید از ساکنانش پرسید
این یکی دو هفته فرصت استفاده کردم تا از میدان تره‌بار سر خیابان دریا خرید کنم .آنجا خیلی بهتر می شود یکجا عصاره‌ای از فضای محله را دید. هم جوانی را دیدم که با لباس‌های اسپورت و ساده‌اش نشان می‌داد برای تعطیلات از اروپا آمده و راحت روی نیمکت نشسته و مردم را ریز و عمیق تماشا می کند. یک خانم هنرپیشه را هم دیدم و آقای مذهبی‌ای که به نظر صاحب یکی ازهمان مشاغل فرهنگی بود. خانم های بالای پنجاه سالی که رنگارنگ و بشاش گویی میوه‌ها را می‌چیدند و مرا به یاد لباس ها ورفتارهای سال‌های 52 و آن حوالی می‌انداختند و البته مردهای بازنشسته‌ای که چشمهای غنی و هوشیاری داشتند و سرزنده می نمودند. البته
خانواده‌ای را هم دیدم که با موتور برای خرید آمده بودند و نمی دانم بالاخره چطور آن چند کیسه را با چهار نفر خودشان روی ترک موتور جای دادند

به اضافه اینکه امشب هرغرفه، گویی اسانس یکی از محصولاتش را بیشتر کرده بود. مثلا هویجِِِ غرفه صیفی‌جات عجیب مرا به نارنجی‌ترین مغازه‌های آب‌هویج فروشی بچگی‌هایم ‌برد و لیمو‌ترش‌ها، مستقیم مرا به بازارچه میدان شاپور و آن آبلیموگیری قدیمی کشاند. با زردترین رنگی که نزدیک بود سبز شود، به شکل تپه در می ‌آمد و یک طرف مغازه را تا سقف می پوشاند باشیشه‌های نیزه‌ای سبز پررنگ و بوی ترش لیمو که تا عمق مغز استخوان نفوذ می کرد و آبی که دائم به دهان می ریخت. بوی تند تلخون و شیرین وبنفش ریحان هم کمی آن طرف تر حوالی غرفه سبزی پخش و پلا بود. هفته پیش که یک دسته سنگین از ریحان‌ها راخریدم .فروشنده با لهجه رسمی و البته شیرین میدان‌های تره‌بار شهر گفت خانم ریحان خالص آنهم این همه قاچاق است قاچاق