زباله شهری درگورستان
مردگان گورستان درچشم ما خانهای بیحال، خاکستری یا پرزباله دارند که باید با گلاب شستشو شوند
این زباله ها اما رنگیاند، روشناند، امیدبخش، صورتی، سرخ، آبی، سبز. هرچند با برگهای زرد و قهوهای و سردی خاک گورستان در آمیختهاند
زبالهها در اینجا سالماند. در خود یا دیگری منحل نشدهاند. نوشتههایشان هنوز خواندنی است. قطعه قطعهاند.جداشدنی. میشود همین حالا غنچه گلایول صورتی را برداشت و دوباره در آب گذاشت
مردگان اینجا همانی را می خورند که ما میخوریم، سردشان می شود ،طالب رنگ و بوی گل و نور شمعاند
مردگان همان ماییم با دوپا، دو دست، معدهای بزرگ و سینهای پردود که اینجا وآنجای گورستان میپلکیم اما ممنوعالخروجیم
مردگان همان ما زندگانیم که درگورستان ادامه پیدا کردهایم
زانتیا بهتراست یا آلزایمر
یا اگر معادل آن را میدانند با هربارمراجعه به این موسسه برای آزمایش، ویزیت و یا شیمی درمانی، این غول زشت و قدرتمند درقالب آن" کلمه" معمول ظاهر نمیشود
بنابراین هرچه بیمار واطرافیان او را از کلمه "سرطان " دور و هرچه آن را پنهان کند، تسکیندهندهتر است.همینطور هرچه این بیماری وامثال آن، لباس کلمههای ناشناختهتری را بپوشند، بهتر و به وضعیت باثباتی از منزلت نزدیکتراست
شاید این یکی از دلایلی باشد که نهادهای پزشکی بینالمللی اصراردارند به " دچار ایدز" شده بگویند "حامل ویروس اچ آی وی"
به هرحال شوهر " شهین خانم" یا " عیال خسرو خان" ، بیشتردوست میداشتند علاوه بردلایلی که دراین پست خواندنی و پذیرفتنی آقای دکترقاضیان آمده، به جای آلزایمر زانتیا گرفته باشند
نماز باران
ترس با لهجه
پاره و بریده بریده گفت:" من خواب بودم الان ازخواب ببدارشدم، نمیدانم؛ شمارهای نگرفتم." لهجه داشت لهجهی خراسانی. یک خراسانی ِ خراسان ندیده
قطع کردم اما ازصبح صدای قلبش یکی در میان با قلبم میزند
دعای مستجابزده
آناهیت اما امروز، روزخوشحالیاش بود. آخرکار گفت تا آخرآبان که نمیایی اینجا ؟جوابم مثبت بود. بعد خبر داد بالاخره ویزای امریکایش آمده، همین دوسه روزپیش. بلیت راهم رزروکرده و اگر دیگرمرا ندید اینباررا خداحافظی حساب کنم
نفهمیدم چرا خبری را که اینقدربرایش مهم بوده، وقت تمام شدن کار و رفتنم میدهد. شاید گذاشته بود مثل همیشه خودم بپرسم. من هم که فکرکرده بودم شاید پرسیدن چند باره ناراحتش کند
حالا بعد ازدوسال انتظار، آرزویش برآورده شده بود. خیلی از مشتریها از ماجرای زندگیش، طلاقش وتصمیم دسته جمعی خانواده اش برای رفتن وکلاس زبان رفتنهای مکررش در روزهای جمعه و نگرانی اش از آیندهای مبهم درامریکا خبرداشتند. وقتی توی نوبت می نشستی، میشنیدی داره تعریف میکنه
بهش تبریک گفتم دلم هم کمی گرفت که شخصیتی چسبیده به گوشهای از زندگیام در حال جدا شدنی همیشگی است. مثل شاخه کوچکی که ازدرخت کنده میشود। اما شوق او سرایت کننده بود. چه احساس خوبی! یک انتظارچندساله وغیرممکن، ممکن و یک آرزو برآورده شده بود. اصل حاجت مهم نبود من لبالب یک دعای تازه مستجاب شده بودم। بوی نانی را می داد که از تنور بیرون آمده بود یا پوستههای ورقه ورقهی نازک و سفیدی که هنوز روی چهرهی صورتی نوزادی یکروزه است
چند باربه زبانم آمد ازاو بخواهم پیش ازرفتن چند تا عکس از چهرهاش بگیرم।اما نگفتم چرا؟ نمیدانم. شب خواهرم گفت هدیه ای برایش بخریم. فکرکردم همانموقع وقت خوبی است تا ازصورت مهتابزده و رنگ پریدهاش، ازچشمهای سبزش که باحلقه گود افتاده وتیرهای درزیربرجسته شده و اندوهی که ازآن ته، همنشین یک لبخند بزرگ می شود، قاب بگیرم
به زبان اصلی
چقدرراحتاند وقتی میدانند کسی که گوشش نزدیک دهان آنهاست یک کلمه هم ارمنی بلد نیست. فقط از موسیقی کلام و نگاههای ریز، بالا و پایین رفتن تن صدا و نزدیک و دورشدن دهانشان، خنده های یواشکی و حضوراندکی هراس و لذتی که دراین خلوت " نازبانفهمی" من به دست آوردهاند، میتوان فهمید احتمالا درباره رییس وحاشیههای محل کارشان - آرایشگاه - صحبت میکنند
فکر کردم چرا توی این چند سال از آنها یا از آلینا چیزی یاد نگرفتهام. اما دیدم اگراینجا رو انتخاب کردم به خاطرنفهمیدن زبانشان ولذت بردن ازبی معنایی کلمههایشان بوده
کاملا مرتبط: کارخانه آرایشگری
کیوسکخوانی درتهران
به موازات این ستون کاغذی، یک ستون گوشتی از مردم – به طورمعمول مردان - صف می کشند از همان همشهری شروع میکنند، تیترها را می خوانند و جلوتر میآیند، درحالی که جابجا دستهایی به زحمت از لابلای تن شان داخل میشود تا روزنامهای بردارد
این صف اما در مقایسه با تجمعی که در برابر دیوار سمت راست کیوسک برگزار می شود، کم رنگ است. هشت روزنامه ورزشی در دو ردیف چهارتایی با غلبهی رنگهای قرمز و آبی و خیلی مرتب، نیمهی بالای دیوار را می پوشانند. اگر تمام کیوسک را یک روزنامه ببینیم، اینجا تای اول صفحه اول آن است
روزنامه فروش درست زیر این نیمصفحه تختهای گذاشته و روی جوی آب را پوشانده. روزنامههای کیهان، رسالت و جمهوری و دیگرروزنامهها همینجا نشستهاند درحالیکه فقط نام و لگویشان پیداست. هر تیتراول زیر روزنامه دیگر پنهان شده است. انگار این روزنامهها تنها یک تیترفرعی و کوچک هستند واهمیتی ندارند تا با سوتیتر،عکس یا نیمی ازمطلبشان در صفحه اول کیوسک چاپ شوند. اگرمیخواهید وعلاقه دارید باقی متن را بخوانید، به صفحه... مراجعه کنید. یعنی مثلا روزنامهی رویی را بردارید تا ببینید نیمصفحه اول کیهان چی نوشته است
داشتم میگفتم برای همین تخته وروزنامههایش است که ورزشی خوانها مجبورند درحاشیه خیابان وپیاده رو بایستند و حلقه بزنند
قیافهها – که باز معمولا مردانند- خیلی جدیتراز قیافهی همشهری و ایران و اعتمادخوانهاست. ابروها را دروسط گره زده، چشمها را ریز کرده، صاف ایستاده یا تنه را روی یک پا تکیه دادهاند. بعضیها هم کمی گردن راکشیدهاند و یکی یکی وبا دقت تیترهای ورزشی را میخوانند. خنده ای هم روی لب ندارند. خطوط چهره هم بیشتر به خواندن میماند تا اظهارنظر، تحلیل و یا اطمینان. حداقل من تا بحال چیزی ندیدهام
تیترهای ورزشی همیشه خودمانی، کوچه بازاری، نقل قولی، لات منشانه، زمین چمنی و به قول روزنامه نگارها زرد است. امامعلوم نیست چرا این وضعیت غیررسمی درحس و حال وشخصیت خوانندههای ایستادهی ما یا به قول آقای حسین قندی " مفت خوانها " منعکس نمی شود. ردیف نیست، تجانس وهمرنگی ندارد
تکیهکلام های کوچه بازاری و شایعات و حرفهای خاله زنکی- یا عمو مردکی- ، رجزخوانیها و تهدیدهای بینباشگاهی خیلی داغ و جدی است. جوری است که دراین شلوغ ترین و پرخوانندهترین بخش کیوسک، انگار نگاهها دارد تیترهایی مثل واقعه 18تیر، سقوط یا دستگیری صدام، تبریک ناطق نوری به خاتمی برای پیروزی در انتخابات، فرو ریختن برجهای دو قلوی نیویورک، پیروزی احمدی نژاد، ترورحجاریان را می خواند. کمی اغراق می کنم ولی اتفاقها و رویدادهای دست دوم-ی را بیاد نیاوردم
اما مطمئنم که این خبرهای سرخ و آبی مثل شبه نقل قولهای افشین قطبی از کتابهای آموزش موفقیت و قهر و دعوای علی کریمی، ناسزاهای علی دایی درکنفرانسهای مطبوعاتی درچهره این خوانندهها از خبرهای رسیدن نرخ تورم به رقم 30، سقوط قیمت نفت، دعوای رییس بانک مرکزی و رییس جمهوری، کاغذ پاره بودن یا نبودن مدرک برای وزیر و وکیل شدن، طرح تحول اقتصادی، نامهای انتخاباتی مثل مککین، اوباما، خاتمی، کروبی، قالیباف، صدورقطعنامه سوم شورای امنیت علیه ایران و بالاخره سرمایی که پیشبینی شده 5/1 برابر سرمای سال پیش است، مهمتربه نظرمی آید. بدن، نگاه، تعداد وحال و حسشان که این رامیگوید
دومینوی بازار
بازارو اعتصابش معاون رییس جمهوری را به سخنرانی در جمع بازاریان می کشاند، برای " عادی شدن وضعیت امنیتی آن" پلیس مراقبت می کند و بالاخره اصناف را هم وزن دولت می کند و این دو را سریک میز مذاکره می کشاند. هرچند ریشه ماجرا به "اراذل و اوباش" نسبت داده شود وبازاریان به "هوشیاری" دعوت شوند "
اول اصفهان، بعد تبریز، بعد تهران، اول تجمع درمسجد امام بعد تعطیلی تیمچه طلافروشان بعد پارچه فروشان بعد فرش فروشان
کلمه های صنعت، بانک، صنایع دستی، گردشگری، بورس، تولید، نفت خیلی وقت است که رنگهای گرمی خورده اند اما اعتصاب وتعطیلی یک بازارسنتی و" بازگشایی و "عادی شدن فعالیت آن " همچنان نشانه پررنگی است. پررنگ تراز کلمه های دانشگاه ومعلمان و اعتصاب هایشان
دالایی لاما در پیله
روبروی من ایستاد
قوی بود ، نفوذ می کرد
گویی همین الان می توانست دهها غزل رااز بر بخواند یا جواب معمای لاینحلی را آماده دارد و درضمن می تواند دعوای پیچیده ای را قضاوت کند
باهوش بود اما کمیت نداشت
می آمد که بگوید درذهن من چه می گذرد. نامم چیست و چه زمانی قرار است برگردم . همینطور خاطراتم را از بربود
انگار سرش چند کتابخانه سوخته ونسوخته را باردار بود
گویی هیچوقت نوزاد نبوده ، راه رفتن را یاد نگرفته یا حرف زدن را آغازنکرده . همیشه همینطور بوده و خواهد بود
دور بود، سنگین و پرراز
....
بهار
هزارتوی شهر
زباله است. بی قیمت و بیارزش. دور ریختنی. نخواستنی و دیگر نباید بودنی. نازیبا، از شکل افتاده و مچاله. بدبو و فاسد شدنی، بیماریآور و مرگزا. درهم فرو رفته اما جداشدنی، دور رفتنی، ترسآور و احتیاط برانگیختنی
پاره پاره است. هزار جزیی. تکههایی از هویتهای جداگانه. فاقد معنایی سنگین در مرکز. بدون حضور اشارههای صریح به دیگری با رابطههایی گسیخته. بیانسجام. در نبود چارت تشکیلاتی. بدون رییس بدون مرئوس، ناخویشاوند
زبالهها وقتی کوه میشوند معلوم نیست از فرمانیه آمدهاند یا از شهرری. از شهرک راه آهن یا هفت حوض. فقیرند یا ثروتمند.مهم نیست اصل بودهاند یا ساخت چین، وطنی ِ خالص یا دست ساز خانگی. یعنی که کدامند: محلی، ملی یا بینالمللی.مشخص نیست از زبالهدان پارک ملت در این توده سنگین نشستهاند یا از دبستانی غیرانتفاعی آمدهاند .... ادامه در هزارتو با عنوان زباله، شهرودگر شهر
شعارهای انتخاباتی - اصلاح طلبان
همراه شوعزیز/ همراه شو عزیز
تنها نمان به درد/ کین درد مشترک
هرگز جدا جدا / درمان نمیشود
دشوار زندگی / هرگز برای ما
بیرزم مشترک / آسان نمیشود
تنها نمان به درد/ همراه شو عزیز
همراه شو/همراه شو
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد / کین درد مشترک
هرگز جدا جدا/ درمان نمیشود
اگرچه کلمهها در قالب یک سرود انقلابی نشستهاند اما فریاد نمیزنند، تهدید نمیکنند، سلاح ندارند، خون از اندامشان جاری نیست، اصلا سرخ نیستند و از آن مهمتر رنگی هم نشدهاند. از پیکرهای کشته یا مجروح یا شکمهای گرسنه و دلهای داغدیده چیزی نمیگویند. باید و نبایدهای محکم ندارند. پر ادعا نمینمایند؛ نقشه نمیکشند، تاریخ را به دورههایی تقسیم نمیکنند، وعده نمیدهند، از خود پُرنشدهاند و نمیخواهند چیزی یا کسی را سرنگون کنند، قطعیت نمی پذیرند.هرچند از رزم می گویند
کلمهها اما ایهام هم دارند، کنایه آمیزند و تعین ناپذیر. مخاطب در لباس بدل فرو رفته است و به نام "عزیز" خوانده میشود. جانشینهای دیگری چون "مردم"، "خلق"، "فرزند"، "هم رزم"، "مجاهد" و رفیق" کنار گذاشته شدهاند. "درد مشترک"، "دشوار زندگی"، " رزم مشترک" معین نمیشوند، صریحا معلوم نیست به کدام سو اشاره میکنند و البته گویی زیر لب گفته میشوند. آهسته تا اینکه گوشی یا موشی نشنود. احتمال دارد تصریح و بلند گفتن یا شنیدن جریمهزا باشد. فاش گفتن عقوبت بردارد
فاصله میان گوینده و شنونده زیاد نیست. به گفت وگوی یک معلم سختگیر وعصبانی با یک شاگرد تنبل یا رهبر بزرگ یک حزب با یک هوادار ساده یا یک شاه شاهان با رعیتی از آن دور نمی ماند
فاصله نزدیک است شاید دو نفرند که روی یک نیمکت یک پارک نشستهاند یا طبیبی که بیمار نفسش را روی صورت خود حس میکند یا پیری که در گوش طلبکنندهای نجوا میکند یا مادری که آرام فرزندش را نوازش میکند
فاصله نزدیک است چون "ما" با صورتهای مختلف، آشکار و پنهان در صف کلمهها پراکندهاند. این "عزیز" به همراهی خوانده میشود، به تنها نماندن. درد مشترک را یادآوری کردن. راه جدا را مذموم شمردن، دشوار زندگی را تنها از راهِ رزم مشترک، آسان شدنی دانستن و همراه شدن را جابجا تکرار کردن
"عزیز" و شنونده به نظر میرسد درخود فرو رفته است، گوشه نشستهای، درهم پیچیده، سرد و فاصله دار. ناامید و سرگردان و به خود و روزها مشغول. رها شده
این مصرعها اما لباس آواز پوشیده و در صدای شجریان نشسته است. بنابراین هرچه بار آواز از نوع صدای شجریان است، بار این کلمهها و معناها و شعار انتخاباتی شد ه است
شعر و آواز بودنش باز هم از تصلبش کم میکند، رنگ ذوق و احساس میدهد. رقیقترش میکند. گوینده را مشفقتر نشان میدهد. از بار سیاسی و تند و آشکار آن می کاهد. شعر، موسیقی سنتی و شجریان با نجوای نزدیک و ناصحانهی گوینده سازگارتر است
گوینده احتمالا به این نتیجه رسیده که یک گوشهنشسته، افسرده و منزوی را نمیتوان با کلام سخت، استدلال، فلسفه و سیاست به زندگی بازگرداند و خسته و بریده از معناهای پیشین را نمیتوان دوباره با کلمههای تروتمیز و شیک، از دموکراسی، انقلاب، وطن، عدالت اقتصادی و اصلاحطلبی شارژ کرد
کلمهها قوی نیستند، اطمینان ندارند، میخواهند امید دهند، تا حدی هم میدهند اما از روشن کردن و نمایش افقی روشن ابا میکنند، میترسند آینده به همین تیرگی امروز باشد چیزی که با شعار اصلاحطلبان در انتخابات ریاستجمهوری پیشین کمی فاصله دارد. آن وقت کلمهها کمربند را محکم بسته بودند، بند پوتین یا کفشها را گره زده و پاها را به عرض شانهها باز کرده بودند، کمر و پشت را راست کرده و نگاه را به نقطهای در جلو دوخته و با اطمینان گفته بودند "دوباره می سازمت وطن"با ضمیر مفرد و متصل به فعل. به تنهایی، مطمئنا، حتما. اما حالا از من به ما و استواری و اطمینان به تردید چرخیدهاند
گوینده هیچ وعدهای برای ساختن یا دوباره ساختن چیزی به آن عزیز نمیدهد. نمیگوید حتما این درد مشترک درمان میشود یا دشوار زندگی آسان میشود. الا و اگر می گذارد. اگر تو بیایی، ما بیاییم همه بیایند
تراکت تبلیغاتی یا قرارداد
خیابان پراز کاغذهای گلاسه سرخ رنگی است که خبر افتتاح یک مرکز تهیه و توزیع غذای دیگر را در محله منتشر می کند. غذا این لازم ِ همیشگی ِ اشتها برانگیز، داغ و ارزان و تنها با یک تلفن بر سر سفره مینشیند و آن را رنگین می کند
این قدرت رنگکنندگی در کنار صفتهای دیگری چون خوشطعم، خانگی و بهداشتیبودن به انضمام پیک رایگان، پیامهای اغراقآلودی هستند که اجاقهای خانگی را به خاموشی دعوت میکنند و زمان استراحت و فراغت بیشتری را به زنان و مردان وعده می دهند
اما برخلاف پیامهای تبلیغاتی مشابه، در این آخرین تراکتی که هر روزصبح در هنگام خروج از ساختمان زیر پاهای ما پهن می شود، تلاش اندکی شده است تا بار متن، با ارزش های مثبت و صفت های جورواجور و مقایسه های عجیب و غریب سنگین شود. صفت سازی و اسم گذاری در حداقل اندازه و کیفیت بوده و کمترین حضور را در نقاط برجسته تراکت دارد، اطلاعات با فونت ریز نوشته شده و درنتیجه کمتر در تیررس خوانندگان و به یک معنی مصرف کنندگان است. گویی توزیع کننده اصراری ندارد حتی امتیازات و حقوق مثبتی را که برای خریدار در نظر گرفته با صدای بلند و همان ابتدای دیدار و آشنایی اعلام کند تا شاید او رغبت بیشتری برای سفارش غذا در خود مشاهده کند
جملههای ساده و حکمهای اداری، آن را بیشتر به قراردادی شبیه میکند که میان آگهیدهنده و مشتری منعقد می شود و مواد و تبصرههای آن، حقوق و وظایف طرفین و موارد تخلف و مجازات آن را با جزییات مشخص می کند
از بخش اول آن می گذریم که به انواع روشهای توزیع غذا اختصاص دارد و در ماده دوم ( من آن را اینگونه می خوانم) تازه به رایگان نبودن موضوع پیک در این مرکز پی میبریم که هزینه آن بر اساس فاصله جغرافیایی با شعبه مورد نظر محاسبه می شود و قابل افزایش است. اما درعین حال کارفرما برای خود مجازاتی تعیین کرده تا در صورت تاخیر در رسیدن غذا، مشتری از پرداختن هزینه معاف شود
ماده سوم کیفیت و کمیت غذاها و قیمت و روزهای توزیع آنها را مشخص کرده است تا آنجا که همه اجزای یک پرس غذا، وزن و تعداد آنها و حتی چاشنی های ضروری نیز برای مصرف کننده معلوم است
برای مثال برای غذای ردیف اول جدول یعنی چلوجوجه کباب مخصوص که هرروز توزیع می شود، تعهد شده دو سیخ جوجه 90 گرمی بدون استخوان + یک عدد گوجه فرنگی یا نارنج به مشتری تحویل داده و 1600 تومان دریافت شود. مرغ سوخاری نیز دقیقا باید شامل سه تکه مرغ جمعا 400 گرم باشد و در کنار سیب زمینی، سس و نان چیده شود. در این جدول حتی تعداد گوشتهای خورش و جنس و وزن آنها نیز معلوم است و حتی قاشق و چنگال و نان نیز هزینه بردارند
تبصره های ذیل جدول، که به نظر من ماده چهارم قرارداد را تشکیل می دهد، خواندنی تر و البته بیشتر از سایر بخشها چهره مولف را از نقطه نظری که خواهیم خواند، آشکار میکنند. به نظر میرسد صاحب آگهی و فروشنده در این بخش از نقش خود فاصله میگیرد و به جای اعلام عالی بودن ابدی کیفیت غذاها، وضعیتی نسبی و مشروط میان خود و مشتریان ایجاد می کند در عین حال خود را از منزلت و جایگاه آشپزی اشتباه ناپذیر به زیر میآورد و در فاصله برابری با او می نشیند
به جملههای زیر دقت کنید
غذای ما همیشه عالی نیست مثل خانه شما! گاهی به علت قصور در آشپزی یا مشکلات فنی ممکن است پخت غذا در حد عالی نباشد اما به هیچ وجه از مواد اولیه نامرغوب استفاده نخواهد شد
آگهی دهنده تفاوتی میان آشپزخانه خود و مشتریان نمی گذارد. "این" و"آن" را در یک سطح قرار می دهد تا نتیجه بگیرد گاه به دلیل اشتباهی فنی یا انسانی غذا نه که "خراب " شود بلکه از عالی بودن تنزل می کند
با این عبارتها صاحب آگهی با اعلام "همیشه عالی نبودن" محصول عرضه شده و فرو رفتن در نقش صاحبکاری که علیه منافع خود سخن میگوید با انتظارات مخاطب و مصرف کننده در تضاد قرار میگیرد وهمزمان با اینکه او را به صاحب پیام نزدیکتر می کند، احتمال مصمم شدن او برای خرید را افزایش می دهد
این دو شخصیت اصلی ماجرا به نظر خصوصیات زیر را پیدا کردهاند
صاحب کالا و خدمت: شخصیتی که از صاحب آگهی در این پیام تبلیغاتی بازنمایی می شود دروغ پردازندهای نیست که برای حفظ منافع خود و افزایش سود حاضر باشد بر تعداد صفتهای ارزشی و مثبت خود بیفزاید و درجه آنها را بالا ببرد. او پیام خود را از سر و صدا هیاهو و بازار گرمیهای معمول و قولهای رایج اما بی مبنا خالی می کند. او خود را خادمی مطیع و غولی رها شده از چراغ جادو نمی نمایاند که قادر به انجام هر امر محالی است. او صورتی بی گریم، شخصیتی جدی، ساده واهل معامله دارد. حقوق خود و مشتریانش را به جزییت تعریف و جرایم ناشی از عدول آن را هم مشخص می کند
مشتری: از نظر این پیام تبلیغاتی مشتری به شخصیت به برج عاج نشستهای شباهت ندارد که کارفرما موظف است تمامی نیازها و اوامر او را تامین کند او حتی باید برای خدمتی چون ارسال غذا هزینهای را پرداخت کند که در جای دیگراز او نمیخواهند. او باید آماده افزایش مشروط و معین قیمتها باشد اما او حق دارد بدقت از کمیت و کیفیت غذاها اطلاع داشته باشد و بداند در چه زمان و در چه شرایطی حق اعتراض دارد
تفاوت این مشتری با مشتریان سایر بنگاه ها در این است که به صفت و بار ارزشی مثبت و هیاهو و رنگ و لعاب برای انتخاب یک کالا نیاز ندارد. او بیشتر به جزییات عینی علاقهمند است حقوق و امتیازات خود را تعریف و تعیین شده می خواهد. او نیاز به قانع شدن دارد
این مخاطب همچنین اهل رژیم غذایی است تعداد و وزن تکههای غدا برای تعیین کالری مهم است. او از خوردن روغن پرهیز می کند."در پرس چلو...از روغن استفاده نشده و به جای آن هر پرس چلو با 10 گرم کره معطر شده است ." به کلمه معطر دقت کنید. گویی همان 10 گرم هم از کالری خالی است
با توجه به فرم و طرح تراکت و قیمت غذاهای آن مشتری ، نه در خیابانهای شمالِ شمال شهر ساکن است و نه در جنوب آن. او کیفیت غذا را با هزینهای ارزان طلب میکند درعین حال طراحی تراکت و نحوه دکوراسیون فروشگاه آن نشان میدهد شیک بودن و مدرن بودن برای او اهمیت دارد
غذاهای مورد علاقه او مطابق این لیست بیشتر سنتی و کمتر مدرن و فست فود است
فیشهای مفهومی
ارتباط گران با اقدام آشکارعلیه منافع خویش می توانند خود را قابل اعتماد بنمایانند اگر به ما باورانده شود که ارتباط گران از قِبَل اقناع ما نه تنها چیزی به دست نخواهند آورد بلکه شاید چیزی هم از دست بدهند، درآن صورت بدانها اطمینان خواهیم کرد و تاثیر آنان بیشتر خواهد شد
یافتههای شخصی
ببخشید اما همین یک تراکت که من آن را از میان در ورودی ساختمان برداشتهام هم میتواند از نسبت تازه و خاصی خبر دهد که میان مشتری و صاحب کالا برقرار شده
این صاحب کالا و خدمت می تواند دولت هم باشد
بخشی از مخاطبان از رنگ و لعاب در عرضه هرنوع کالایی اعم از اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی سیاسی خسته شدهاند و برهنگی پیام را طلب میکنند
همینطور رابطه خود و کارفرماهایشان را بی قرارداد میبینند و به طور غیرمستقیم از آنها قرارداد طلب میکنند
رقیب و دست آن قدر زیاد شده که صاحبان کالا و خدمت – باز از هرنوعش – مجبور به محدود کردن خویش در ازای به دست آوردن مشتری افتاده اند.( شاید صدا و سیما مورد مناسبی باشد)
انتخابات موضوع مهمی است
من بیش ازحد به کاغذهای بی اهمیت، اهمیت می دهم
احتمالا غذا برای من موضوع بسیار مهمی است
الکتریسیته جان
کنار آن حوضچه های بزرگ و پرخروش و پر از موج ماهی های سرگردان، سبد هایی روی زمین، به اتاق انتظار شبیه بود . سبدها حکم محل احتضار ماهی ها را پیدا کرده بودند
ماهیچه های منقبض، پولک های درشتی که با تکان های تن ماهی دائم فلش می زدند، سر و صدای خوردن دم و باله های سنگین از درد به تن ماهی های دیگر می خوردند، دهان های سرخی که باز می ماندند ، سفیدی شکم و کنار لب ها ، بلد نبودند فریاد بیرون دهند و چشم های گشاد با وحشتی سنگین داشتند. از همه مهمتر نفس هایی که همان میان مانده بود نه می آمد و نه می رفت. آشفته حالی و نیاز برای آبی که همین کنار بود و موسیقی دلربایش آنها را بیهوش می کرد و قطره های حسرتش مثل غبار روی تن و لب های تشنه شان می ریخت
قربانگاه بود سلاخ خانه. نقره فام هایی که در حسرت آب و در کنار آن می مردند و چه دیر جان می دادند
سخت جان پیچ می خوردند و دیر دل می کندند
یک ماهی ازاد انتخاب کردم داخل کیسه ای گذاشتند و وزنش کردند. من فکر می کردم آیا وزن ماهی ای که هنوز جان دارد با آنکه ندارد مساوی است ؟ سر کیسه را به من دادند راه افتادم .او گاهی به محاق می رفت انگار که بالاخره از آب و اکسیژن وسیالیت دل شسته بود. اما یکباره می پیچید و پیچیدنش به انگشتان، بازو و تن من سرایت می کرد .جانش را به تنم می ریخت، رعشه وار. با هر رعشه اشک های من به همراه ترسی غریب جاری می شد .هرچه فکر می کردم از این نزع چیزی سر در نمی آوردم
میدان پر از دست هایی و پر از ماهی هایی بود که بی آب درون کیسه های پلاستیکی شنا می کردند و لابد جانشان را الکتریسیته وار به تن حاملان می ریختند. آن مردم به چشم من باردار بودند. باری که به جای شکم در دست هایشان حمل می شد. از قربانگاه بار گرفته بودند
طرح ترافیک، حریم حرم و پراکنده گویی های صبح
زنانی که باید از سر راه برداشته شوند
وقتی در تصویر و متن دنبال این عامل اصلی می گردید ، یک خانم راننده را می بینید که یک ماشین قرمز رنگ را می راند در حالی که لباسی زرشکی و تنگ بر تن و یک روسری صورتی بر سر دارد. با لب هایی به رنگ تند و موهایی بلوند که ازجلوی روسری نمایان است
سه قطره عرق به جای اینکه از پیشانی به طرف پایین سرازیر باشند به سوی بالا پرتاب شده اند وعلت آن احتمالا به خاطر از جا کنده شدن ماشین است. حالت ابروها وخطوط کنار آن به وحشت زدگی و دستپاچگی او اشاره می کند. احتمالا زنان با این نشانه های ظاهری است که در محیط جدی شهرو در نقش رانند ه به عنوان نقشی مردانه قرار می گیرند و برای همین تناقض با نقش است که ترسان، ناامن ، مضطرب و وحشت زده اند
جالب اینجاست که خانم به جای صندلی سمت چپ در سمت راست نشسته است. این نکته یا عمق ناشیگری او در رانندگی را نشانه رفته است و یا به سبک زندگی غیر ایرانی او تاکید می کند
مردی درشت اندام در حالی که زیر ماشین او قرار گرفته به راحتی ماشین را با دست هایش از جا کنده است. او موبر سر ندارد . بازوان و سینه ستبرش که با یک تی شرت چسبان پوشیده شده از رفت و آمد جدی او به باشگاه بدنسازی خبر می دهد. صورت و بدن و سبک لباس پوشیدنش بنوعی طراحی شده که بی سواد به نظر می آید و شاید در یکی از محلات به زورگیری مشهور است
از زبان غیر رسمی او خطاب به سایر رانندگان و یا مردم گفته شده :"رد شید مشکل ترافیک حل شد". بعد بلافاصله با استفاده از کلمه راه بندان به جای ترافیک ادامه می دهد "همه راه بندان مال این خانمه" و راه بندان با همه بار سنگین اش را به بالا بودن ترمز دستی نسبت می دهد. به این وسیله عامل مهمترین مشکل شهر یعنی ترافیک به نا آگاهی زنانِ آن هم به فقدان اطلاعات ساده رانندگی ربط داده می شود
از طرف دیگرکاریکاتور نشان می دهد زنِ وحشت زده مرتکب خلاف دیگری شده و با گوشی تلفن همراه مشغول صحبت است
علاوه بر این او همزمان با رانندگی در حال کمک گرفتن از دوستی به نام " شمسی" است. این نام معمولا در طنز های عامه پسند افواهی و رادیو تلویزیونی فراوان به کار می رود و بر نظام ارتباطی مسلط بر جامعه زنان دلالت دارد و آن ها را سبک سطحی و کم سواد و خاله زنک نشان می دهد. در عین حال از این مکالمه معلوم می شود راننده نه تنها به خاطر بحرانی که در آن گرفتار است بلکه در حال تعلیم رانندگی از راه دور و تحت نظر زن دیگری است و این موضوع ترافیک تهران را بیشتر دامن زده است
هرچند پیشنهاد حل معضلات ریز و درشت شهری و لابد بزرگتر از آن به وسیله خشونت، قوت تن و زور بازو و زور گیران محلی و نه از راه عقل بصیرت و برنامه ریزی خود نکته دیگری است که مربوط به بحث من نمی شود
اما کاریکاتور دوم با این شعار شروع شده است :"با مامورهای راهنمایی و رانندگی همکاری کنید... آنها بهتر می دانند
نوع لباس افسر راهنمایی و رانندگی نقاشی شده در کاریکاتور یعنی کلاه ایمنی و یونیفورم خاصی که پاچه های شلوار آن بایستی در چکمه های ساق بلند فرو رود از درجه بالاتر افسر مربوط نسبت به سایر ماموران حکایت دارد . این نوع افسران معمولا اخمو تر جدی تر، منضبط تر و بی رحم تر در اجرای مقررات رانندگی هستند
در کاریکاتور مورد نظر این افسر بلند مرتبه به صف خودروهای روبرو ایست داده ، ازاعتراض راننده های این صف معلوم است که چراغ سبز است اما ماشین ها به فرمان افسر مجبور به توقف شده اند
روبروی صف ماشین ها، خودرویی به رنگ خودروی کاریکاتور اول و با رانندگی زن دیگری که همان لباس زن اول را پوشیده دیده می شود.خط کج و معوج پشت سر ماشین نشان می دهد زن زیکزاک وار ویراژ می دهد و این هم نشانه تخلف و هم نشانه سبکسری و بی دقتی او به حساب می آید
از کلام افسر معلوم می شود که راننده زن همسر اوست و او به خاطر عبور خودروی او ماشین ها را به خلاف، متوقف کرده است و از ناهار ظهر می پرسد اما زن که او را ناامید می کند تقاضای خلاف دوم خود را طرح می کند و از همسرش می خواهد که لاین دوم را نیز باز کند. او عجله دارد زیرا دوست او حالا به نام قدسی – در شرایط اسمی مشابه شمسی – منتظر اوست . زمان نیمه صبح است . مرد به کار مشغول است ودر کاری جدی در درجه ای بالا انجام وظیفه می کند در حالی که زن خانه داراست .در ضمن اینکه او به جای در خانه بودن و آشپزی برای ظهر با دوستانش قرار دارد واحتمالا وقتش را به خرید و دوره های دوستانه می گذراند .اینجا نکته مهم این است که رانندگی و حرکت او در شطرنج پیچیده ترافیکی تهران نه به مدد مهارت و تسلطش بر رانندگی که به یاری پارتی بازی شوهرش انجام می شود
مار بوآ
گفتم مار بوآ مثال خوبی است
آن خطی که در وسط چاق شده و تصویرش در خیال های کودکی روی یکی از صفحه های کتاب شازده کوچولو نشسته است در حالی که یک فیل بزرگ از زیر پوست آن مار لاغر قابل شناسایی است
نه از این هم واقعی تر است. از خیال و کودکی و کتاب می گذرد ودر جسم آدم حلول می کند. می شوی یک مار بوآ در حالی که یک شی زنده و غیرقابل هضم نه فقط حجم معده تو بلکه تمام طول بدنت را می گیرد در حالی که نیم سانتیمتر از زیر پوست تو فاصله دارد
همیشه فکر می کردم زن باردار چه عذابی را تحمل می کند. چگونه یکی مثل من باید در من حاضر باشد .سر داشته باشد و تن پا چشم دهان و همینطور وزن و حرکت .همیشه مطمئن بودم بارداری برای من جنون می آورد
حالا در مورد من نوع دیگری صادق است. بدون بار فرزند یا محبوب . مهمان ناخوانده ایست سایه وار. مثالی از خودم .روی دیگرم .غریبه زمخت سنگین. جا خوش کرده .با من راه می رود .می خوابد. می نشیند .غذا می خورد همزمان با من فکر می کند. نجواهای درونی ام را می شنود. نظر می دهد بدون آنکه نظرش را پرسیده باشی خودسرانه تصمیم می گیرد.عمل می کند. او آن ور روزمرگی ها و رنگ خاکستری وجود است. بد هیئت زشت و بیخود
اما دلم روشن است که رفتنی است
ولادیمیر پوتین در تهران

چهرهای سنگی دارد. با دهانی که کمتر باز میشود و بندرت میخندد، چشمهایی که به شیشه میماند و با شتاب و از بالا به دیگری مینگرد. با نگاه از دوربراندازکننده ای که معمولا به دام نمیافتد. کمتر خیره میشود،گرم نیست، اعتماد به دست نمیآورد گویی به آن نیازی هم ندارد. به قصد تسخیر هجوم میآورد، تنبیهکننده و کوچکسازنده است. نگاهش سانبیننده و نظامی است. برای همین کم حوصله است همیشه وقت کم می آورد
به نظر گوشهای او بیش از دهانش کار میکند. زبانش سنگین و کند است
با کت و شلواری تیره، هالیوودوار بستهبندی شده تا روی فرش قرمز یا صحنه اهدای جوایز ژست بگیرد. بدون چروک، بدون تاخوردگی و بدون شکنندگی. او و لباس طوری به هم دوخته شدهاند که هریک نقصهای دیگری را جبران کند برخلاف دیگران که افشا میکنند
وا نمی رود، خم نمیشود. بالاتنه را روی این پهلو و آن پهلو آوار نمیکند، به این پا و یا آن یکی تکیه نمیزند. گویی تنها از جمجمه، ستون فقرات و استخوان، بدون اتصالدهنده و خمکنندههایی چون گردن، آرنج، مچ و زانو تشکیل شده است
رهبرانه راه میرود نه حتی رییس جمهورانه، نه البته از نوع راه رفتن انواعی از رهبران سنگین؛ کند و با رخوت. به رهبر یک گروه وسترن میماند که خاموش، چالاک، بیرحم و ماهر در تیراندازی، در همان آورارگی با احساس سلطه بر سرزمینی پهناور به خواب میرود و بیدار میشود
دستهایش را مشت میکند. در حالی که مانند ورزشکاران رزمی گارد گرفته، همه عصبانیتش را از صورتش جمع کرده و به داخل مشتها ریخته. هر آن این نگرانی وجود دارد که این انرژی انباشته را به گلوی دسته صندلی، روی میز و یا چانه طرف مقابل رها کند
همه بنوعی حریف به حساب میآیند و طرفِ مسابقه. به نظر زیر چشمی رقیب را خوب میپاید
اشیای دور و بر، در نظرش خرد و بیارزشاند. سبک، بیمقدار و دور. به نظر دایرهای به مرکزیت او همیشه باید خالی باشد
به رباتها شبیه است البته نه از نوع ژاپنی و فلزی آن. شبیه آنها که در فیلم های علمی تخیّلی سَر و بدنی پر از سیم و بست و گیرنده دارند. از درون فلزیاند اما از بیرون به مدلهای لباس شبیهاند. سوپراِستاری هالیودی و هنرپیشهای محبوباند
معنای همترازی را نمیداند. همتایان او نیز در کنار و هنگام ملاقاتش دستپاچه میشوند
او کوچک میکند. دیگران هم کوچک میشوند با این تفاوت که دیگران کوچک شدن خود را نمیفهمند و عکس یادگاری گرفتن را به همترازی تعبیر میکنند. آنها دلخوشاند؛ سرخوشاند