الکتریسیته جان

ماهی فروش ها سرشان شلوغ بود. اصلا آن قسمت از میدان تره بار هیاهویی داشت. صدای فش فش شدید آب و قطره های فواره وار آن از دور، آبزی صفتی محصولات این غرفه های بزرگ را داد می زد
کنار آن حوضچه های بزرگ و پرخروش و پر از موج ماهی های سرگردان، سبد هایی روی زمین، به اتاق انتظار شبیه بود . سبدها حکم محل احتضار ماهی ها را پیدا کرده بودند
ماهیچه های منقبض، پولک های درشتی که با تکان های تن ماهی دائم فلش می زدند، سر و صدای خوردن دم و باله های سنگین از درد به تن ماهی های دیگر می خوردند، دهان های سرخی که باز می ماندند ، سفیدی شکم و کنار لب ها ، بلد نبودند فریاد بیرون دهند و چشم های گشاد با وحشتی سنگین داشتند. از همه مهمتر نفس هایی که همان میان مانده بود نه می آمد و نه می رفت. آشفته حالی و نیاز برای آبی که همین کنار بود و موسیقی دلربایش آنها را بیهوش می کرد و قطره های حسرتش مثل غبار روی تن و لب های تشنه شان می ریخت
قربانگاه بود سلاخ خانه. نقره فام هایی که در حسرت آب و در کنار آن می مردند و چه دیر جان می دادند
سخت جان پیچ می خوردند و دیر دل می کندند
یک ماهی ازاد انتخاب کردم داخل کیسه ای گذاشتند و وزنش کردند. من فکر می کردم آیا وزن ماهی ای که هنوز جان دارد با آنکه ندارد مساوی است ؟ سر کیسه را به من دادند راه افتادم .او گاهی به محاق می رفت انگار که بالاخره از آب و اکسیژن وسیالیت دل شسته بود. اما یکباره می پیچید و پیچیدنش به انگشتان، بازو و تن من سرایت می کرد .جانش را به تنم می ریخت، رعشه وار. با هر رعشه اشک های من به همراه ترسی غریب جاری می شد .هرچه فکر می کردم از این نزع چیزی سر در نمی آوردم
میدان پر از دست هایی و پر از ماهی هایی بود که بی آب درون کیسه های پلاستیکی شنا می کردند و لابد جانشان را الکتریسیته وار به تن حاملان می ریختند. آن مردم به چشم من باردار بودند. باری که به جای شکم در دست هایشان حمل می شد. از قربانگاه بار گرفته بودند
ارسال یک نظر