سفره افطار

سفره افطار اگر غذایی به نام شام در میان نداشته باشد،مجمو‌عه‌ای از حاشیه‌هاست که بی‌مرکز چیده می‌شود. پر از خرده ریزه‌های جزیی و فرعی است. آش یا حلیم، خرما،شله زرد،فرنی،حلوا، شیر، شیر‌برنج، نان خاصی مانند سنگک یا شیرمال، سازه‌هایی که در کنار هم صبحانه نامیده می‌شوند یعنی چای،کره،مربا،پنیر و شاید گردو. سبزی خوردن و احتمالا زولبیا و بامیه
برای همین است که رنگ‌ها،جابجا در سفره پراکنده‌‌اند. سبز، قرمز ،سفید،نارنجی،قهوه‌ای و سیاه. اینها سمفونی می‌شوند اگر حضور مهمانانی چند، آن را درازا داده باشند
این یعنی که سفره گرم است به رنگ رنگهایش ،به بخار و داغی چای و نانش ،ربنّا و اذانش و حال و هوای در کنار نشستگانش

سفره افطار پر‌تجمل است. هرکس با هر بنیه مالی به خود اجازه می‌دهد یعنی خود را مجاز می‌بینید که سفره اش را یک یا دو درجه به سبک طبقه بالاتر از خود نزدیک کند و قطعه یا قطعه‌هایی از خرده‌های از پیش تعیین شده را به سفره‌اش بیفزاید
برای همین است که مصرف سرانه این جزییات به همراه بهایشان، همزمان افزایش پیدا می‌کند.یعنی صبح ها،دسته‌های سبزی پاک شده مردِافغانی زود تمام می‌شود صف‌های یکدانه و چندتایی نانوایی‌ها درازتر می شوند.سینی‌های زولبیا و بامیه را اگر غافل شوی،خالی می‌‌بینی و اگر دیر بجنبی تنها شیرهای کیسه ایِ بی نام و نشان در یخچال سوپر مارکت برایت می‌ماند.شکر کمیاب است و بر ساعت کار آشپزخانه‌ها، برخلاف اداره و وزات‌خانه‌ها اضافه می‌شود

سفره افطار در پایان خطِ روزی از نخوردن پهن می شود. این نخوردن در کنار چند نه‌ی دیگر ،حکمی شرعی و وظیفه‌ای دینی است که رساله‌های عملیه واجبش دانسته‌ و جریمه‌هایی 60 برابر سخت، برای فرار از آن تعیین کرده‌اند
این سفره و قتی پهن می‌شود ،بر رونق مسلمانی و غلظت آن دلالت دارد این در حالی است که سطح آن را، نام‌‌هایی بشدّت ایرانی پر می‌کنند.دوباره فهرست را مرور می‌کنم :آش رشته،حلیم، شله زرد‌‌ ،نان سنگک،...
موسیقی متن آن نیز ربنّاست.مناجاتی در کلمه‌هایی عربی ،زمزمه‌ای عاشقانه و دینی که از حنجره خواننده‌ای بیرون می‌آید که در سنگین‌ترین و شدیدترین درجه از مدار اصالت و ایرانی بودن نشسته است

سفره افطار،خانه‌ها را گرمتر می‌کند و خانواده‌ها را نزدیکتر.این را شهر می‌گوید که وقت اذان مغرب می‌ایستد، توقف می‌کند، خالی می شود .این را عقربه سرعت ماشین‌ها می گوید که نیم ساعت مانده به افطار به جلو پرتاب می‌شود
در این چند خط زیاد مهم نیست که آماری رسمی و غیر رسمی از نسبت روزه‌گیران و نگیران نداریم یا نشنیده‌ایم .اهمیتی هم ندارد که تعداد یا نسبتی نامعلوم از مردم ناهار می‌خورند و از فست‌فودها ساندویچ سرد می‌خرند و یا بازار کنسرو در این ماه داغ است و بوی گرم غذا، ظهر‌ها هم در کوچه و خیابان به مشام می‌رسد
مهم همان یکی از خالی ترین لحظه های سال است
سفره افطار پهن می‌شود تا تن عزیز داشته شود. تا به ضعف ،بیماری و رنجوری نیفتد این سفره مهم‌ترین برنامه برای گرامیداشت و پرستاری از بدن و رقّت بر آن است
اما این بسیار عزیز داشتن، درست در لحظه‌هایی اتفاق می‌افتد که روشن و پر برق است.صاف و عمیق،خلوت و خیس در جدا و دور افتاده‌ترین فاصله از بدن و مادّه

سفره افطار ترکیبی عجیب پیدا کرده
فردیتی است که به جمع منجر می‌شود
حکم شرعی‌ای که رنگ ملی می‌خورد
سادگی‌ای که با تجمل یکجا می‌نشیند
پرهیزی که با زیاده‌روی کنار می‌آید
و مادیتّی که با روحانیت اوج می‌گیرد
با اینهمه اجزا و محتوایش یعنی خوردنی‌هایش همچنان مجموعه‌ای از خرده‌ریزها و حاشیه‌ها مانده و با هیچ مرکزی کنار نیامده

کوارتت، یک نمایش چند رسانه ای

تماشاگران به چهار گروه تقسیم شده‌اند. هرگروه در برابر خود یک بازیگر، یک دوربین مدار بسته و یک نمایشگر می‌بیند. بازیگرِ روبرو، از ماجرای قتلی می گوید اما روایتِ بازیگران دیگر از نمایشگر پخش می‌شود
به نظر نمایشی کلاسیک و معمول جریان ندارد. شاید دیگر تماشاگران نیز مانندِِ من،احساس کنند علاوه بر تئاتر، در معرض چند رسانه دیگر قرار گرفته‌اند و در پایان اجرای کوارتت، تنها با تاثیری برگرفته از رسانه تئاتر، سالن را ترک نمی‌کنند

قصه‌گویی،روایت‌گری: هر کدام از بازیگران روی یک صندلی و پشت یک میز نشسته‌اند. آنها برای ارتباط با تماشاگران و انتقال آنچه در ذهنشان می‌گذرد تنها از کلام استفاده می‌کنند. نه با دیگر بازیگران حرف می‌زنند،نه راه می‌روند و نه چهره و بدن خود را در حالت‌هایی می‌گذارند تا تماشاگر علاوه بر شنیدنِ گفته‌ها، با احساسِ حالت‌‌ها و حرکت‌ها، به راحتی به خود بگوید تئاتری در حال اجراست
تماشاگر بیشتر با چهار قصه‌گو روبرو می‌شود که حتی مانند نقّال‌ها نمی‌ایستند، حرکت نمی‌کنند، کف نمی‌زنند و حتی صدایشان را بالا و پایین نمی‌برند
تماشاگر تنها در خطی ساده، چهار قصه از دو ماجرا را می‌شنود و سالن را ترک می‌کند

رادیو: تماشاگر بیشترین اتکا را به گوش خود می‌دهد. یک صدای تک خطی، ماجرایی را برای او تعریف می‌کند. مثلا در یک تکه می‌گوید به آشپزخانه رفتم ،چند چاقو برداشتم به اتاق برگشتم و یکی از آنها را چند بار در قلب پسرم فرو کردم. این صحنه و دیگر صحنه ها به وسیله دو بازیگر، یکی قاتل یعنی پدر و دیگری مقتول یعنی پسر، اجرا و بازسازی نمی شود. ابزاری مثل چاقو در کار نیست. دکوری برای اتاق و آشپزخانه طراحی نشده است. بنابراین تصویری واحد در ذهن جمعیِ تماشاگران خلق نمی‌شود. هریک از تماشاگران می‌توانند چشمها راببندند و درست مانند شنیدن از طریق رادیو دست به دامن تخیل شوند و جداگانه تصویر‌هایی از این قطعه از نمایشنامه را در ذهن خود بسازند که با تصویر دیگری متفاوت باشد

سینما،فیلم : نمایشگرهای روبرو تنها راویانِ دیگر را از طریق دوربین مدار بسته برای ما- یعنی قاچی از قاچ‌های چهارگانه تماشاگران – نشان نمی‌دهند. گاه هر چهار بازیگر در خاموشی و سکوت‌اند در حالی که تصویر هایی جان‌دار و هوش‌ربا از زیبایی‌های طبیعت ایران در طول چهار فصل نمایش داده می‌شود. این فیلم‌ها موسیقی متن دارند و سینما یا فیلم از نوع مستند آن را در لابلای تک گویی‌های تئاتری به نمایش می‌گذارند
نویسنده و کارگردان با ترکیب دو وسیله ارتباطی یعنی تئاتر و سینما، از سبک مستند برای بیان چهار روایت از دو ماجرا استفاده کرده است
یکی تصاویری از زیبایی و آرامش طبیعت ایرانی و دیگری بیانی زنده و سیاه از ماجراهای تلخ اجتماعی و فرهنگی که در همان خاک و در زیر آسمان همان بهشت اتفاق می‌افتد
استناد در قطعه‌های سینمایی به شکل عمیق‌تری نیز قابل دریافت است و آن هم پخش همزمانِ صدای کارگردان مستند تلویزیونی یا سینمایی است که مرتبا برای یکی از همکاران خود پیام تلفنی می‌گذارد و مراحل تصویر برداری ، ساخت فیلم و تدوین آن را اداره می‌کند. یعنی یک مستندِ مستند شده
ترکیب سینما و تئاتر به گونه‌ای دیگر نیز رخ می‌‌دهد. وقتی تماشاگر، دو چهره سینمایی شده آتیلا پسیانی و یا باران کوثری را از طریق نمایشگر آنهم در نمایی نزدیک می‌بینند، بیشتر در یک ترکیب سینما – تئاتر فرو می‌رود

روزنامه: تماشاگری که در تالار مولوی نشسته و بازی کوارتت را تماشا می‌کند، همزمان خود را در حال خواندن صفحه حوادث روزنامه‌‌ها می‌یابد.
مصاحبه با متهمان قتل، اولیای دم و یا شاهدان عینی که هریک از زاویه دید خود ماجرای قتل را تعریف می‌کنند و خواننده – حالا تماشاگر- هر بار از یک پنجره وارد مکان وقوع قتل و حاشیه‌ها و پس‌زمینه آن می‌شود و دائم در ذهن خود تصویرهایی را می‌سازد، موضع‌گیری می‌کند یا تصمیم می‌گیرد که گناه را به گردن چه کسی بیندازد .قاتل، اطرافیان،دولت، جامعه یا اصلا خودِ مقتول.
گفتار بازیگران به حدی به گزارش‌گونگی حوادث نزدیک است که انگار تماشاگر را از این ستون روزنامه به ستون دیگر آن می‌برد

ارتباط میان فردی: راوی دردِ دل می کند، خودمانی حرف می‌زند و عامیانه می‌گوید.همان‌طور که تماشاگران در زندگی عادی برای یکدیگر ماجرایی کوچک یا بزرگ را تعریف می‌کنند
راوی که بازیگر متبحری در تئاتر یا سینما و یا هر دو است حالا در مقابل جمعی تماشاگر نشسته است و بخش مربوط به خود در نمایشنامه را از حفظ می‌خواند. اما خواندنش طوری است که گویی برای یک نفر در تنهایی و خلوت حرف می‌زند. انگار همین کنار من نشسته است، نزدیک است می‌خواهد شنونده اش حق را به او بدهد

کوارتت از نظر من به دلیل توفیق در ترکیب این صورت‌ها با معانیِ روزمره اجتماعی ، یک نمایش چند رسانه‌ای و قابل تامل و تحسین است. از موفقیت‌های دیگرِ آن ،دوستان دیگر بهتر گفته‌اند


شیرینی فروشی حاج خلیفه

شیرینی فروشی حاج خلیفه علی رهبر درست دریکی از گوشه‌های چهاراه امیر چقمقاق یزد نشسته است فروشگاهی که از تهران، نشانی‌اش را می‌دانند و به تو سفارش می‌کنند شیرینی‌هایت را از آنجا بخری
هرچند عکسی که از آن گرفته‌ام درِ بسته و روز تعطیلش را نشان می‌دهد اما وقتی که باز است لحظه‌ای آرام ندارد. انبوه مشتریانی که روی نبمکت‌ها به انتظار نشسته‌اند،همهمه بخش پذیرش، بسته‌بندی و صندوق،متصدیان سفیدپوش که دائم در حال جنبش و حرکت‌اند ومعلوم است از پرکاری، بخشی ازخدماتشان را به خود مشتری‌‌ها محول کرده‌اند
ویترین کوچکی در گوشه ای گذاشته و آن را ا ز نمونه‌های شیرینی حاج خلیفه پر کرده اند. در کنارش میز بلند و باریکی و چند دسته یادداشت کوچک که خود بنویسی و قیمتش را هم کنارش حساب کنی و به اولین زنجیره از خط خرید تحویل بدهی. دوستی می گفت بیست سال پیش که اینجا آمده سینی‌های بازِ شیرینی رها بوده و مشتری‌‌ها جعبه‌‌ به دست خود شریک کار کارگزاران می شده‌‌اند
بوی گلاب وعطر هل و پسته و زعفران و نارگیل هم درهوا موج می‌زند و با همهمه‌ای که در مشامت برپا می کنند، شیرینی فروشی را زنده تر جلوه می‌دهند
اما با این حال به سختی می توانم نام این محل را شیرینی فروشی بگذارم. می دانم عادت من به نمای بیرونی، ویترین‌ها و معماری داخلی مرسوم درشیرینی فروشی‌های تهران و شهرهایی که دیده‌ام و رفتار کارکنان آنها
مرا در تشخیص هویت این شیرینی فروشی خاص دچار مشکل کرده باشد
سردر ورودی آنقدر قدیمی و ساده است که شاید تنها سی یا چهل سال از تاریخ تاسیس آن یعنی 1295 یا بقول وب سایت ان 1298 مدرن تر به نظربرسد. فضای داخلی از ویترین‌های مرسوم خالی است در کنار پنجره‌ها نیز دامی از سینی های خوش آب و رنگ پهن نشده تا تله‌ای برای رهگذران باشد. کمتر لبخند و صمیمیتی به مثابه یک جاذبه تبلیغاتی در چهره فروشندگان به چشم می خورد. اینجا به کارخانه کوچکی شبیه است که خط تولید پر و پیمان آن، برند تجاری و بازار تضمین شده آن، جایی برای پنهان کردن خستگی و بی حوصلگی کارگزاران آن و روش‌های اغواگرانه برای جلب مشتری نمی گذارد
با وجود این همه نام شیرین مثل قطاب، باقلوا، پشمک، سوهان، لوزوکلوچه‌های رنگارنگ و معطرو دیده شدن این همه اشتیاق و توجه وچشم‌های گرد و بزاق‌های تحریک شده ، این همه شورِ نوستالژی و رجوع خاطره‌انگیز سنت‌ها، فضا سرد و برهنه است
دفتر مدیریت از گوشه‌ای پیداست. میزهای تحریر و کار آن مرا به یاد میزهای ارج اوایل دهه پنجاه می اندازد که با رنگ سبز مغزپسته ای و یا آبی روکش ضخیمی از چرم داشتند .یک قاب عکس بزرگ از حاج خلیفه آن بالا نشسته است. مدیران با سر و وضعی ساده گویی فقط به کار فکر می کنند و هیچ چیز نمی تواند حواسشان را پرت کند
در گوشه ای از کارگاه پرهیاهوی پشت پرده که سینی ها سیاه و بزرگ، لبالب از آن همه جسم شیرین از کارخانه می رسند، جوانی نشسته و برجی از نقل های درشت را به قله می رساند؛ به آن خنچه می گویند .سفارشی است برای سفره عقدی که همان روز عصر پهن می شود. بله را که از عروس می گیرند تکه تکه اش می کنند و میان مهمانان به تبرک توزیع می کنند. کاسه نبات ها و شیرینی های درهرم ساخته و به زرورق و ربان کشیده شده هم صف به صف در طبقه های بیرونی در انتظار سفارش دهندگان قبلی به ردیف نشسته‌اند
فضایی ساده، جایی که خود را هنوز بنگاه می خواند در فقری از تبلیغات مدرن، تکیه داده به اعتباری که دهان به دهان می چرخد، با بسته بندی از جعبه‌هایی سفید و پلاستیکی که تا به تهران نرسیده کج و کوله می شوند، خالی از رفتارهای مشتری مدارانه هم یک بی نیازی بزرگ به مدنیت جدید را به رخ می کشد و هم نمادی از پرکاری مردم یزد در ترکیبی از نفرت از ریخت و پاش، زرق و برق و سرعتِ کند جدا شدن از پیوندهای قدیمی و سنتی خویش و در عین حال پابرجایی بنگاهی صدساله است که کمتر به چشم می بینیم
اما هنوز نمی فهمم چگونه این همه سادگی و برهنگی با آن همه شکوه و تنوع شیرینی‌های پر تجمل و شاهانه
ترکیب می شوند
یعنی از این تناقض سر در نیاوردم که ساده گرایی چگونه از دل خود محصولی را خلق کرده که نه در سبد مصرف روزانه که در مناسک و مراسم و آیین های خوش و البته بتازگی ناخوش می گنجد
یزد با این همه افتادگی، بی رنگی، سادگی در شهر، معماری، رفتار و سبک زندگی چگونه خود را به عنوان قطب تولید کننده شیرینی ایران معرفی کرده است
مسجد اول - مسجد فهرج

یزد شهر اذان‌های نشانه‌دار

صدایش آنقدر بلند نبود که مرا از آن خواب‌های شیرین بیدار کند. گویی آرام برای خودش اذان می‌گفت یا با خودش زمزمه می‌کرد. اما در بیت اول بود یا شاید وقتی دومی را می‌سرود که حتما هوشیارم می‌کرد. چه شبی که در خانه صفاییه مهمان بودیم و چه دو شب بعد که پشت امامزاده جعفر، چشمهایمان به دیواری از پنجره‌های کوچک باز می‌شد که نور مناره بلند امامزاده، آنها را در همان تاریکی، رنگی نشان می‌داد
صدای او صدای اذان موذنّی نبود که خادم خواب‌آلودی میکروفون را جلوی یکی از شبکه‌های رادیویی روشن می‌کند ومجری، اول به اطلاع همه می‌رساند که اذان صبح به وقت کجاست و بعد صدای ضبط شده و البته قابل احترامِ یکی از آن موذّن‌های مرحوم یا زنده، ایرانی یا مصری،پیر یا میانسال به گوش می‌رسد و ما را یا به کوچه‌های بچگی و افطارهای رمضان می‌برد و یا شب‌های بعد از پیروزی انقلاب را زنده می‌کند که تا مدتی به زمزمه‌های شکسته بی‌نیاز بودیم و اذان‌مان هم باید به فریاد شباهت پیدا می‌کرد و کوبنده می‌شد
اما اذان این موذّن قرار نبود از راه رادیو برای هزاران شنونده خواب و ناخواب و نامعلوم ونامعین پخش شود. صدای او فقط برای یک محله پخش می‌شد.تا آنجا که طول موج بلندگو اجازه می‌داد تا جاییکه حد و حریم مسجد و امامزادۀ مجاور می‌گذاشت
صدای او نشانه‌ای برای یک محله بود.او انحصارا موذّن تعدادی محدود و معلوم از مردم بود.حتما وقتی شنونده‌های دائمی او صدایش را می‌شنوند ،صورتش را به یاد می‌آورند نامش را می‌دانند و خانواده‌اش را می‌شناسند
در این صورت شهر به ازای موذّن‌های زند‌ه‌اش به مناطقی غیر از مناطق شهرداری ،پست و آموزش و پرورش تقسیم می‌شد
شهر در شب از نیمه گذشتۀ خود بیدار می‌شد، در حالیکه اعتراضی نداشت
بیدار می‌شد با نفسی گرم ،زنده و صدایی خش دار. با گویشی منحصر به خود،در قالب قراردادی جمعی با مجوزی قدیمی و در معاهد‌ه‌ای پردوام اما نانوشته
شهر بیدار می‌شد با گفت و گویی آرام ، بازمزمه پیرمردی در گوش محله‌ای پرخواب

مصطفی دلشاد تهرانی

هميشه او را اينطوري ديده‌ام با كت و شلواري ساده اما تميز و بي چروك. با جثه و تني لاغر، قامتي نه چندان بلند و حدي در ميان شكستگي و يكپارچگي
كلمه‌ها، نگاه، نشستن، ايستادن و حركت دست‌ها همه در قابي از ادب جاي مي‌گيرند و جنس او را از باقي بافت‌ها جدا مي‌كنند. دايره‌اي دور او مي‌كشند كه بعد از بيست سال مي‌توانم بگويم او از جنس هيچكس نيست و به هيچ پديده آشناي ديگري شباهت ندارد. مرزهايش با ديگري سنگين است با هيچكس ديگر تركيب نشده تا وقتي او را مي‌بينم هويت ديگري را برايم تداعي كند
اما با اين حال طول موجش امتداد ندارد، سنگين نيست. خود را روي يك بيل بورد بزرگ با رنگ‌هاي تند و گرم و كلمه‌هايي با فونت درشت يا صورتي گريم كرده و چند برابر نشان نمي‌دهد
صدايش آرام است. اما حساسيت‌هاي فصلي آن را تا به گوش برسد خش‌دار و سرفه‌دار می‌کند. كلمه‌هاي حتما، يقينا، ضرورتا، بايد و مطمئنا در لغت نامه‌اش كمتر پيدا مي‌شود. آخر جمله‌هايش بيشتر وقت‌ها با گزاره‌اي پرسشي تمام مي‌شود و كمي لعاب ترديد دارد با اينكه ساختمان كلامش با آجر هایی از جنس استدلال و استناد بالا مي‌رود
دورترين و دست نيافتني‌ترين آدمي است كه ديد‌ه‌ام. اما نزديك است بدون آنكه نزديك بيايد. شايد براي اينكه راهها را به خود ختم نمي‌كند و براي ديگران دعوتنامه نمي‌فرستد. فكر نكردم هيچوقت كسي عاشقش بشود یا قهرمان و پیامبرش بخواند. با احساس ِخودش و همه آدم‌های دایره و دایره‌های اطراف خودش بازی نمی‌کند
به يك ابر رايانه شبيه است. تا بحال نفهميده‌ام چگونه اين همه داده را از سفره‌هاي مختلف جمع و دسته‌بندي كرده است
به پيران و عارفان شبيه نيست. شباهتش به آنها را به پنهان‌ترين لايه‌هاي وجودش برده است. ژست استادان دانشگاه را نمي‌گيرد. فيلسوفي پيپ بر لب نشده تا هيچ كلمه از كلمه‌هايش را كوچه و عابران نفهمند. مي‌دانم چند زبان زنده را مي‌داند اما از زبانِ مردگان دانستنش بی‌خبرم
بي تكان و بي اضطراب است.به نظر نمي‌رسد هيچ زلزله‌اي او را لرزانده باشد. هيچ روانكاوي نمي‌تواند نشانه‌اي از اندوهي غير لازم يا افسردگي و ياس در او بيابد
هميشه چيز تازه‌اي براي گفتن دارد. گويي وحي همچنان و بنوعي دیگر ادامه دارد يا راويان هر آن روايت تاز‌ه‌اي نقل مي‌كنند. شايد باستان‌شناسي است كه در حفاري‌هاي مكرر هر بار گنجي، كتيبه‌اي يا شهري مدفون شده زير خاك را كشف مي‌كند و به ميراث فرهنگي تحويل مي‌دهد
روشن است. ميانه‌روست، ديندار است، اعتدال دارد، نه امروز در نيمه دهه هشتاد و نه در سحرگاه دوم خرداد كه از نيمه دهه شصت، از وقتی او را مي‌شناسم
حتما بايد از او دقيق‌تر مي‌نوشتم . اينكه چه چيزهايي درس مي‌دهد يا چه كتاب‌هايي منتشر كرده‌، يا درباره عقايد سياسي‌اش، يا نگاه او به زن و رفتار خانوادگي‌اش ، اينكه بيشترين تاثير را از درس‌هاي انسان شناسي‌اش گرفته‌ام ، اينكه حالا كجاست و چكار مي‌كند .چرا شهرت نام‌هاي پرنام را ندارد
و حتما نبايد او را در كاغذ به اين سفيدي شرح مي‌دادم. نبايد او را فقط از اين همه تكه‌هاي خوب مي‌ساختم. قرار نبود از او پديده‌‌اي آسماني و پيامبري معاصر بتراشم. من مي‌دانم در او رنگ‌هاي ديگري هم پيدا مي‌شود هم عقلم مي‌گويد هم چشمم ديده است. مثلا رنگ خاكستري، طوسي، قهوه‌اي كم‌رنگ. با اين حال او هنوز براي من يك دليل است. يك وجود پاك، بي فساد، کم ‌گناه، پر از آگاهي ناب كه انتخاب مومنانه چهارده سالگي ام را برايم همچنان تاييد مي‌كند

عموزنجیرباف

عمو زنجیر‌باف عنوان یادداشتی است که برای هزارتوی نوزدهم نوشته‌ام موضوع این شماره بازی است
بازی‌ها به نظرمی‌توانند هم آیینه‌ای باشند که افکار ،عقاید ، روابط اجتماعی و حتی تاریخ جمع و جامعه‌ای را انعکاس دهند و هم وقتی دائم تکرار و اجرا می‌شوند، عقیده و شخصیت بازیگران و مناسبات جمعی آنها را شکل و قیافه دهند
من دراین بازی و شعر آن اثری از فرهنگ پدر سالاری ندیدم .عمو در نقش یک قیّم نشانه‌ و اثری از یک بزرگسال ایرانی – بخوانید والدین ،مربّی و حاکم - ندارد. او در نقش یک مساوی‌جو از جایگاه اصلی خود در فرهنگ ایرانی به دور است. بنابراین نمی‌توان این بازی را بر خلاف آنچه گفتم آیینه‌ای از جامعه ایرانی دانست یعنی عمو زنجیرباف نمی‌ تواند بخوبی ما و گذشته ما را بازتاب دهد. اما بقول دوستی شاید بتوان شعر و بازی عمو زنجیر‌باف را یک پادگفتمان دانست .کودکان در بازی و خیال چیزی را آرزو می‌کنند که در زندگی روزمره و بیداری اثر کمتری از آن می‌بینند

کوچه‌های یزد

کوچه‌ها زود پیچ می‌خورند،صاف و مستقیم نمی‌روند.معلوم نیست تا آخر کوچه چند نفر عبور می‌کنند. معلوم نیست همین لحظه چه کسی یکباره پیدا شود.سلام کند یا غریبه برود
قد بلند کوچه‌ها مساحت آسمان بالای سرت را کم می‌کنند .همینطور از حجم آفتابی که باید به این راهروهای پیچ در پیچ بریزند
کوچه‌ها مثل جاده چالوس‌اند.اما تونل‌های اینجا زود تمام می‌شوند. سقف و ساباط، دائم تورا به سایه می‌برند وبیرون ‌می آورند
کوچه‌ها تنگ‌اند.قهر‌ها را زود آشتی می‌دهند
کوچه‌ها ساکت‌اند. دیوارهای پهن، بلند و بی‌پنجره نمی‌گذارد صدایی به درون بریزد یا پیاده روندگان از ماجراهای خانه ها باخبر شوند.جز موتورسیکلت‌هایی که جای ماشین‌های ناتوان از عبور را گرفته‌اند
معلوم نیست این کوچه‌ها، ساکنان یزد را ساخته‌اند، چهره داده‌اند یا مردم یزد قیافه خود را به کوچه‌ها بخشید‌ه‌‌اند

مسجد اول

فهر‌ج- یزد: فقط یک مناره داشت که ناتراشیده بود، خام، بدون کاشی‌، بدون رنگ. با سوراخ‌هایی ناردیف.معمار آن انگار قدم‌های اول سفالگری را برداشته بود که مامورش کرده بودند تا مسجد جامع را بسازد. قاعده چرخ و تقارن را هنوز یاد نگرفته بود. برای همین، مناره کمی شکم داشت. همینطور به نظر می‌آمد جای دست‌های او روی مناره مانده بود
به رنگ خاک بود. نه لاجوردی، نه فیروزه‌ای، نه ترکیبی از این دو با سفید و سبز
مسجد هم فقط چهار دیوار بلند داشت که تنها نیمی از آن به سقف پوشانده می‌شد. با یک قطعه گلیم کهنه رو به محراب. پرده‌‌ای آویزان و رها و جانمازها و مهرهایی پراکنده اینجا و آنجا
کلمه‌های روی کتیبه‌ راهنما راست می‌گفتند. مسجد هزار و چند ساله می نمود. شاید آن‌طور که نوشته‌اند هم اولین مسجد ایرانی بود و هم دست نخورده و خراب نشده ترین آنها
کوچک بود و با اندازه فهرج تناسب داشت و با تاریخ بنای خود جور در می‌آمد. گویی همین چند وقت پیش وحی آمده بود وتنها چند نفر – فقط چند نفربه دین تازه آمده بودند و اصلا به مسجد بزرگی نیاز نبود
مسجد، قوی، با ابهت و خاموش می‌نمود. دور از من و دور از زمان من، قیافه ساکتی داشت. زبانش را نمی فهمیدم. یا فارسی نمی‌دانست یا اگر می دانست فارسی امروز نبود
ایرانی نبود. یا اگر بود در کاسه امروز نمی‌گنجید. ایرانی بودنش به چندین سلسله پیش‌تر برمی‌گشت.مثلا به ساسانیان. کمی ترسناک بود، بیشتر غریب یا رازآلود
اما مناره‌اش صریح بود، نزدیک وخودمانی. جادو می‌کرد. پهنای پله‌ها کمی از پهنای یک بالا رونده معمولی بیشتر بود. تن من با مناره یکی بود. تونلی تنگ بود در ارتفاع
جایی برای افتادن نداشت. مناره خود تو را بالا می‌کشید. اما کمی ترس‌، شوق و هیجان مرا گرفته بود مناره تکه تکه تاریک بود.سوراخ‌هایی جابجا، آفتاب اندکی را به درون می‌کشید
او می‌پیچید من می‌پیچیدم
میزبان ما آن پایین بلند می‌گفت برای آرزوها نیت کن
بالا رسیده بودم فهرج آن دور، زیر پاهای مناره نشسته بود. باد تند می‌آمد می ترسیدم مرا با مناره به راههای دوری پرتاب کند

شيارهاي ماندني

دستم را وقت آشپزي زياد سوزانده‌ام. اما ديروزبراي اولين بار سوختن با عسل را تجربه كردم. چيز عجيبي نيست. ظرف محتوي عسل را گرم كنيد، به رواني آب مي‌شود. موقع جابجا كردنش حواستان به جايي ديگر باشد حالا ردّي از شهد مذاب، افروخته و ريزان روي انگشتانتان مي‌دود. شيار داغي هم در قلبتان درست مي‌كند
مهم نيست طول موج آه‌تان يا آخ‌تان تا كجا بالا رود. مهم اين است كه اين نقاشي قشنگ تا چند ساعتي سرخ و زنده است. پرالتهاب و تماشاكردني. انگار فرصت پيدا مي‌كنيد زير پوستتان را ببينيد
بيخودي و بي‌دليل آدم را ياد شيارهايي مي‌اندازد كه حالا كهنه وقهوه‌اي روي تكه‌اي از جان نشسته است. روزهاي سوختن با شهدهايي شيرين اما مذاب، عميق ولي ماندني

اميرآباد،آلبوم عكس‌هاي قديم وجديد

به خيابان اميرآباد رفته بوديم براي خريد. يعني پيدا كردن يكي دو تا كادو. هشت سالي را در آن حوالي بوده‌ام اما اين بار برايم تازگي ديگري داشت. منظورم آن بخش از خيابان است كه از فاطمي شروع مي‌شود و تا نزديك جلال آل‌احمد و حدود ساختمان قلب بيمارستان شريعتي ادامه پيدا مي‌كند. درست زير خط يك بزرگراه پرنام و پر حجم از ماشين. پر از فروشگاه، يك مسجد پر‌سابقه و پمب‌بنزيني هميشه شلوغ.
آنهمه پادگان و دانشكده، خوابگاه و بيمارستان آن دور و بر است كه تا بخواهيد موج دانشجو، سرباز و بيمار و همراه و ملاقات كننده را به اين بخش تجاري سرازير مي‌كند اما معلوم نيست با ريزش اين همه غير بومي و غريبه و ساكنان فصلي و موقتي چطور هنوز مي‌شود تشخيص داد كه اين جا محله است و نامش اميرآباد. جايي كه به نظر تسليم چيزي كه مهاجرانش مي‌خواهند نشده و همينطور از باب مد و جلب مشتري خودش را به مراكز خريد مدرن تهران شبيه نكرده
انگار كمتر فروشند‌ه‌اي حاضر شده، مغازه‌اش را واگذاركند نشانه‌اش اينكه بيشترشان ميانسال و قديمي‌اند، با لباس‌هايي معمولي. بعضي مغازه‌ها و كالاهايشان را هم كمتر مي‌توان جاي ديگر پيدا كرد. می‌ببينيد دارم بي‌اختيار مي‌گويم "مغازه" نه فروشگاه با اينكه هم سوپرماركت‌هاي كاملي آنجا هستند و هم فروشگاههايي كه محصولات به روزي را عرضه مي‌كنند
مثلا آن كفش‌فروشي طرف غرب خيابان كه بوي چرمش از يكي دو متري مغازه به مشام مي‌رسد مثل قهوه فروشي روبرویش كه قبل از اينكه نزديك بيايد، بوي قهوه‌اش آدم را خبردار مي‌كند. كفش‌هايي كه در ويترين چيده شده، به مدل‌هاي امروزي شباهتي ندارد. اما همگي دست دوزند. گويي يك نفر آنها را به فرم پاهاي ايده‌آل تراشيده. نوع تراششان هم به هم شبيه نيست. انگار چند جور آدم آنجا نشسته‌اند. با شكل‌ها، وزن‌ها و شخصيت‌هاي مختلف. داخل كه ‌شديم فروشنده ازجا بلند ‌شد و سلام ‌كرد و با احترام نگاهش همان مسيري را پيمود كه نگاه ما روي كفش‌ها مي‌نشست
ياد آن كفش‌فروشي ميدان منيريه ‌افتادم كه آنهم بوي چرمش ما را گيج مي‌كرد. انگار فروشگاه كفش‌ ديگري نبود كه مادرم سالي دو سه بار ما را به آنجا مي‌كشاند. او مي‌گفت كفش‌هاي اين مغازه مثل دنبه نرم است. مرد فروشنده ما را و همه مشتريانش را مي‌شناخت
در امیرآباد بودیم.
در حالي كه اين طرف زير يك پله، بسته‌هاي كوچك اسفند مي‌فروختند با يكي دو نوع اسفند دود كن، مغازه‌اي عجيب بالاتر بود كه نمونه‌اش را ديگر كمتر مي‌توان پيدا كرد. آنها كه بيشتر از هرچيز به يك يخچال‌خانه شبيه‌اند و جاي راه رفتني باقي نگذاشته‌اند.خنك می‌شوی حتي وقتي از دور تماشايشان مي‌كني. با انواع پنير ليقوان، گردو، روغن زیتون خام،‌ سبز پررنگ؛ آن كه ظاهرش آدم را به ياد غلظت روغن كرچك مي‌اندازد. همينطور خرما و كيسه‌هاي برنجي كه تا سقف كشيده شده‌اند و بوي خيار شوري كه هنوز نمي‌فهمم در تركيب آب، نمك و كمي سركه چگونه مزه‌اي اينچنين خيس‌ و ترش پيدا مي‌كند. چند كاغذ روي شيشه‌ها چسبانده شده كه هركالايي را به صفت اصل مي چسباند. رنگ و بوها هم گواهي مي‌دهد كه دروغ نمي‌گويد
خيابان، پر‌حركت، رنگي و گرم بود. اينجا و آنجا به جاي غلبه دخترها و پسرهاي جوان، بچه‌ها ديده مي‌شدند. توي كالسكه، توي اسباب‌بازي فروشي‌ها، بغل مادرشان. آن دختر بيش از حد كوچولويي كه انگار زودتر از وقتش راه افتاده. يا آن پسر هفت هشت ما‌هه‌ايي كه چشم‌هايش چند برابر اندازه طبيعي درشت شده بود و نزدیک بود همه آن اسباب بازي‌هاي آويزان از سقف مغازه را بخورد و گاهي هم دل مي‌كند و به ما كه با شگفتي روي صورتش خيره مانده بوديم، نيم نگاهي مي‌انداخت
اينجا از غربت و سردي مراكز خريد شمال و غرب تهران خبري نيست. نمي‌توانم بگويم شبيه بازار تجريش است چون حال و گرماي آن از جنسي ديگر است. آنجا بين‌المللي‌تر است اما اينجا انگار بيشتر فروشنده‌ها بيشتر مشتري‌ها را به نام مي‌شناسند. همينطور همه اعضاي خانواده را و بسياري از ماجراهاي زندگيشان را
به فروشگاهي رسيديم كه از دور كيف بنفش‌اش براي بهار برادرزاده‌ام مناسب مي‌نمود. مرد ميانسالي فروشنده بود. خانمي داشت از او مي‌پرسيد حسابم را نگاه كن كه چقدر بدهكارم. به معلم‌هاي بازنشسته می‌ماند.آرام، كم شتاب و كمي خسته اما با قامتي راست. فروشنده جواب داد حسابتان پاك است خانم صديقي با خيال راحت به حج برويد. اينجا هنوز حساب‌هاي دستي در كارند
بعضي كاسب‌ها اما همان‌ جور مثل قديم بداخلاق‌ و كم‌حوصله بودند. بعضي‌ها هم بر عكس چانه‌اي گرم داشتند.
پياده‌روهاي پهن و بعضي نيمكت‌ها و سكوها مي‌گذارد بچه‌ها و مادرهايشان و بازنشسته‌ها قدري خستگي دركنند و همينطور فرصتي براي اينكه خوب به چهره‌ها و لباس‌ها نگاه كنند
خيابان پر از چشم‌هاي قديمي و پرچروك است و خانم‌هايي كه با چادر در رفت وآمدند
فروشگاههايي كه ظرف‌ها و لوازم تازه و مدرن داشتند،كم نبودند. مغازه‌اي كه پر از لباس‌هاي بالماسكه و لوازم عيد پاك يا جشن هالووين بود و عروسك‌ها و لباس‌های بابانوئل
چند مغازه را هم دیدیم كه از كيش و دبي و ‌كشور‌هايي كه از آن بالا لباس و اجناس ارزان قيمت وارد مي‌كنند. اين آخري‌ها بوي سال‌هاي بعد از فروپاشي شوروي را مي‌دادند وقتي كالاهاي بنجل آن به بازار ايران سرازير شده بود
همه اين تنوع‌ها و رنگ‌ها جابه‌جا هست حتي آن جوان بلند لبناني هم بخشي از ماجراست كه بلند بلند و به فارسي سليس درست ورودي اسباب بازي فروشي ايستاده بود و با تلفن به اطلاع آن طرف خط مي‌رساند كه براي سالگرد پيروزي (جنگ سي و يك روزه) جشني را تدارك ديده‌اند
اميرآباد هنوز محله مانده است با صورت‌هاي پررنگي از هويت اوليه و يكپارچه، نه پاره پاره و از هم فرار كرده. جاييكه خاطره‌ها به هم فشرده نشسته‌اند و حافظه‌هاي خالي به دنبال يك گمشده رفت و آمد نمي‌كنند
روح محله همه جا پراكنده است و رنگِ عكس‌هاي بچگي هنوز سياه و سفيد

به مكتب نرفته

تئاتر نخوانده است. تا به حال در هيچ نمايشي هم بازي نكرده است. اما چرا اينهمه بر اعضاي صورتش وكلمه‌هايش مسلط است چطور در يك لحظه مي‌تواند خود را از پشت يك چهره به پشت چهره ديگر برساند
روانشناس و نشانه‌شناس هم نيست اما بلافاصله همه نشانه‌هاي ارباب رجوع را رصد مي‌كند. مثلا اگر متصدي بانك است رقم موجودي حساب مشتري را نگاه مي‌كند. هر رقم مي‌تواند چهره، كلمه‌ها و نگاه او را عوض كند
اگر مسوول فروش بليت هواپيماست.، مقصد و مختصات جغرافيايي آن و فاصله زماني رفت و برگشت مسافر بسرعت نگاه او را سرد يا گرم مي‌كند، لبخند او را محو يا خلق مي‌كند
اگر فروشنده خودرو است دنبال نگاه خريدار را مي‌گيرد تا روي كدام مدل و نوع ماشين بنشيند و چند صفر جلوي رقم اولش باشد
اينها يكباره او و همه اوها را از يك شخصيت به ضد آن تبديل مي‌كند. از پرحوصله به كم طاقت، از ايستاده به نشسته، از نزديك به دور، از پايين به بالا، از ترشرو يه خوشرو، از صدايي بلند به صدايي كوتاه، از قدرت به ضعف، از تمركز به پرتي



درحالي كه چندين كلمه تمنا، خواهش، لطفا، ميان جمله‌هاي او توزيع مي‌شود يا نمي‌شود



بازيگر خوبي است بي‌آنكه خودش بداند

معمای آب

سردار جنگ است اما از شمشیرش وقتی هوا را می‌شکافد، غلغل آب می‌شنوم. چون اصلا با آب شناسایی می‌شود. با آب آوردن اما نیاوردن
سایه بودن و سایبانی را با هم ترکیب کرده است نه گاهی این نه گاهی آن. هم این هم آن
از میان برادری و پدری اولی را برداشته است و میان شاه و وزیر در خانه دومی نشسته است
مهربان است من ندیدم مردی اینهمه زیاد به این کلمه وصف شود و اینهمه خود را تقسیم کند
دوستش دارم زیاد چون دیگر کسی چیزی تقسیم نمی‌کند
دوستش دارم زیاد. هرچند روزی بفهمم همه هزار قصه‌ای که از او برایم گفته‌اند، دروغ است
دوستش دارم زیاد هرچند اسطوره‌ است، هزارساله است
او را بی‌وزنی، بی‌غصه‌گی و لبخند آن پسری به یادم آورد که امروز راه ماشین‌های خیابان پروین اعتصامی را
گرفته بود تا از پنجره شیرینی و شربت به درون بریزد

هرجا شما مي‌رويد

راننده‌هاي تاكسي را ديده‌ايد. تا وقتي نمي‌دانند مسيرتان كجاست، شما را به چشم مسافر خود مي‌بينند. با اشتياق وكمي احترام. با چشم‌هاي متمركز شده روي حركت لب‌ها. تا به جاي شنيدن بخوانند مسيرتان كجاست. اما الان منظورمن وقتي است كه مي‌فهمند مسيرشان به شما نمي‌خورد. يكباره برايشان غريبه مي‌شويد. ديگر نگاهتان نمي‌‌كنند. انگار اصلا آنجا كنار خيابان ايستاده نبوديد. آشنايي به بيگانگي بدل مي‌شود
درست مثل بعضي آدم‌ها، دوست‌ها، همسايه‌ها، همكلاسي‌ها، همكارها، خود من .وقتي مي‌فهمند مسافر، هم‌قصد و هم‌مسيرشان نيستيد، انگار اصلا نبود‌ه‌ايد ،آشنايي از صورتشان و صورت كلمه‌هايشان و نامه‌هايشان محو مي‌شود
شما همينطور كنار خيابان آويزان ايستاده‌‌ايد. تاكسي‌هاي اول آشنا و بعد غريبه هي مي‌آيند و مي‌روند تا جايي كه وسوسه مي‌شويد به جاي مقصدتان بگوييد هرجا شما مي‌رويد

ولنجك بدون پياده‌رو

محله‌هاي پلكاني هم فضاي متفاوتي دارند. شيب ‌دارند. حالتي شبيه بالا رفتن از نردبان به آدم دست مي‌دهد. اختلاف ارتفاع خانه‌ها هم براي خودش نكته‌اي است. شما در طبقه اول خانه‌اي نشسته ايد در حالي كه طبقه پنجم خانه ديگر روبروي شماست
اما بين محله‌هاي ارتفاعي و پلكاني يا كوهپايه‌اي، ولنجك به خاطر يكي دو ويژگي، خودش را متفاوت جلوه مي‌دهد يكي اينكه پياده‌روهايش اضافي به نظر مي‌رسند. معمولا پياده‌اي روي آنها راه نمي‌رود. دليل آنهم اين است كه افراد كمي هستند كه به پياده رفتن در آن علاقه داشته باشند. به استثناي آخرهفته‌ها يا عصرهاي تابستان كه اهالي غير محلي براي كوهنوردي يا تفريح مي‌آيند
به دنبال همين موضوع، شي ديگري نيز اضافه به نظر مي‌رسد و آنهم در‌هاي پياده‌روي خانه‌ها، ساختمان‌ها و برج‌هاست. منظورم در‌هاي غير پاركينگي است. اكثر پياده‌ها در حالي كه در ماشين نشسته‌اند از در پاركينگ داخل يا خارج مي‌شوند.و البته عمل باز شدن در پاركينگ هم به خاطرشيوع وسيله‌اي بنام ريموت در همه اركان زندگي، نياز به پياده شدن را منتفي مي‌كند
نكته بعدي كه شايد آنهم پيرو همين نكته‌هاي قبلي است و خيابان را بشدت خالي و ماشين زده نمايش مي‌دهد، غيبت فروشگاه و سوپرماركت‌ دراين خيابان كوهپايه‌اي است. بنابر‌اين باز موضوع رفت و آمد پياده‌روانه منتفي است و دليوري يكي از مهمترين اركان منطقه و محله به حساب مي‌آيد. از شير مرغ تا جان آدميزاد به وسيله موتورسيكلت‌ها جابجا مي شود و تعداد دهها خريد كننده ، حركت كننده خياباني را به حداقل مي رساند
نتيجه ديگري كه حاصل مي‌شود، ديده نشدن آدم‌هاي همسايه و ساكنان محل از سوي يكديگرو غريبه ماندنشان است آنوقت مي ماند چهره‌هاي مهاجري كه باسبك خاص لباس پوشيدن و ابزار همراهشان و نوعي راحتي كه لازمه كوه‌پيمايي است، صورت انساني محله را مي‌سازند
البته اين وضع از بعد از پيچ آخر خيابان بيست و ششم همانجا كه در گوشه‌اش ورودي مجموعه تله كابين توچال است، كمي تغيير مي كند البته نه به سرعت. بعد از ساختمان هميشه خلوت و تنهاي نظام مهندسي كه اگرسالي يك بار هم شلوغ هم باشد، پذيراي غيرساكنان مي شود، مقبره تازه شهداي گمنام قرار گرفته كه نمي دانم زيارت كنندگان آن چه تركيبي دارند. هرچه باشند بتازگي دومين گره شلوغ كننده بعد از ورودي توچال به حساب مي آيند
مجموعه باغ گيلاس هم دره كم عمقي است كه اگرچه آدم‌هاي زيادي را براي تفرح و غذاخوردن در خود جمع مي ‌كند اما فرو رفتن همه آدم‌ها و لوازم و فضاي رستوران درانبوهي از درخت و ماشين ‌هاي صف كشيده در كنار آن ،اجازه ديدن آدم زنده پياده‌روند‌ه‌اي را نمي‌دهد
مجتمع آموزش خرد را مي توان محل تجمعي بزرگ حساب كرد اما اين تجمع هم ذهني است. يعني مي دانيم صدها دختردانش‌آموز در چند مقطع آموزشي، درون آن پيكره عظيم ساختماني مشغول نشستن، ايستادن و حركت هستند، بدون آنكه اثر پياده روانه آنها در وقت‌هاي ورود و خروج محسوس باشد. دهها خودروي شخصي و سرويس مدرسه در دو يا سه لاين منتظر تعطيل شدن بچه‌ها در كنار- شايد- بزرگترين و مجهزترين بناي آموزشي تهران هستند كه كمتر دانشكده اي با آن توان رقابت دارد(.خيلي وقت است كه مي خواهم به تماشاي داخل آن بروم اما نشده )
اولين و تنها‌ترين نقطه‌اي كه پياده‌ رونده‌ها قابل مشاهده هستند، پارك كنار مسجد است كه آنهم احتمالا به دليل عدم امكان ورود ماشين به درون آن، مي‌توان انسان‌ها را ملاقات كرد
اين محله سرد را اگر نماهايي دور و نزديك از كوه بخصوص يال‌هايي كه همين كنار خيابان كشيده شده‌اند، گرم نمي كرد و بالاروندگاني غيربومي نبودند كه خيابان راگاهي پرمي‌كنند، مي توانستم محله را به صحرايي كوچك و خالي از سكنه، گرما و زندگي تشبيه كنم

پایتخت طبقه متوسط

چند هفته‌ای است که مجبورم برای کاری به محله یا منطقه سعادت آباد بروم. همیشه سعادت آباد برایم محله جالب، عجیب و دوست داشتنی‌ای بوده است. ترکیب جمعیتی و فضاهای شهری آن، حضور دانشگاه امام صادق با فضایی بزرگ و گنبدی سبز- یا آبی – که سرش را از یک جنگل انبوه بیرون آورده و البته بار دانشگاهی، دینی، ایدئولوژیک و سیاسی‌ای که به سعادت آباد در همین گوشه جنوب شرقی‌اش اضافه کرده و همینطور دانشکده ادبیات و زبان‌های خارجی علامه در خیابانی نزدیک به آن با درجه‌ای از تفاوت به این قسمت، رنگی دانشجویی داده
نزدیکی به فرحزاد با سابقه تفریحی – تاریخی­اش و بلافاصله زندان اوین در یال شمالی با بار سیاسی و احساسی آن که نمی‌دانم همسایه‌های آن چطور در کنار آن نفس می کشند و یا از نانوایی ‌ای نان می‌خرند که نان اوین را تامین می کند. دو میدان کاج و سرو برای نام های قشنگ شان و مسجد و شیرینی فروشی گلبن که شیرینی هایش بعضی از مناسبت های خوب زندگی ام راشیرین کرده وآن همه فست فود و آب انار و میوه فروشی و هیاهو که منطقه را جوان ،جدید و زنده و پرجنب و جوش و کمی از هم گسیخته جلوه می دهد
این همه آژانس فعال معاملات ملکی و رونق ساخت و ساز که به ما می گوید هنوز این گوشه از تهران شهری در حال خلق شدن است
شاید محاصره شدن در میان این همه بزرگراه در غرب و جنوب و شرق و البته گذشتن مدرس از میان آن این محله را رسما مستقل کرده و به شکل جزیره در آورده. جزیره‌ای جدول کشی شده و هندسی
اما موضوع جذابتربرای من ترکیب جمعیتی آن است. نمی دانم می شود گفت که طبقه متوسط ،این محله را ناخودآگاه به عنوان پایتخت خودش برگزیده. تجمع تحصیلکرده‌ها و دارندگان مشاغل فرهنگی!حضور نام‌هایی نیمه معروف با صبغه علمی –روشنفکری – سیاسی و خانواد‌هایی مذهبی سنتی و یا ترکیبی از عناصر خالصی که گفتم و سطحی از رفاه، شاید رنگی از شادی و لذت و بوی اعتماد به نفسی که از نوع رفاه مطلق نیست. تنوع فرهنگی که شاید از جهت‌گیری‌های موسسات آموزشی ‌آن پیداست و لابد هزاررنگ و بوی دیگری که باید از ساکنانش پرسید
این یکی دو هفته فرصت استفاده کردم تا از میدان تره‌بار سر خیابان دریا خرید کنم .آنجا خیلی بهتر می شود یکجا عصاره‌ای از فضای محله را دید. هم جوانی را دیدم که با لباس‌های اسپورت و ساده‌اش نشان می‌داد برای تعطیلات از اروپا آمده و راحت روی نیمکت نشسته و مردم را ریز و عمیق تماشا می کند. یک خانم هنرپیشه را هم دیدم و آقای مذهبی‌ای که به نظر صاحب یکی ازهمان مشاغل فرهنگی بود. خانم های بالای پنجاه سالی که رنگارنگ و بشاش گویی میوه‌ها را می‌چیدند و مرا به یاد لباس ها ورفتارهای سال‌های 52 و آن حوالی می‌انداختند و البته مردهای بازنشسته‌ای که چشمهای غنی و هوشیاری داشتند و سرزنده می نمودند. البته
خانواده‌ای را هم دیدم که با موتور برای خرید آمده بودند و نمی دانم بالاخره چطور آن چند کیسه را با چهار نفر خودشان روی ترک موتور جای دادند

به اضافه اینکه امشب هرغرفه، گویی اسانس یکی از محصولاتش را بیشتر کرده بود. مثلا هویجِِِ غرفه صیفی‌جات عجیب مرا به نارنجی‌ترین مغازه‌های آب‌هویج فروشی بچگی‌هایم ‌برد و لیمو‌ترش‌ها، مستقیم مرا به بازارچه میدان شاپور و آن آبلیموگیری قدیمی کشاند. با زردترین رنگی که نزدیک بود سبز شود، به شکل تپه در می ‌آمد و یک طرف مغازه را تا سقف می پوشاند باشیشه‌های نیزه‌ای سبز پررنگ و بوی ترش لیمو که تا عمق مغز استخوان نفوذ می کرد و آبی که دائم به دهان می ریخت. بوی تند تلخون و شیرین وبنفش ریحان هم کمی آن طرف تر حوالی غرفه سبزی پخش و پلا بود. هفته پیش که یک دسته سنگین از ریحان‌ها راخریدم .فروشنده با لهجه رسمی و البته شیرین میدان‌های تره‌بار شهر گفت خانم ریحان خالص آنهم این همه قاچاق است قاچاق

کتابخانه ملی

روی تپه‌های عباس‌آباد نشسته است.یک راه اختصاصی آن را از بزرگراه حقانی جدا می‌کند. دور از شهر، بالای آن و جدای از هیاهوها، به یک دوک نشین‌ انگلیسی شبیه است
سقف و ستون تالارها‌، بلند و تراشید‌ه است از جنس بتن. اینها با هم فضای داخلی یک کاخ را تداعی می‌کنند هرچند کاخ‌ها بايد اشرافیتی کهنه را به ذهن نزدیک کنند نه مدرن را
از یک نظر شبیه کوه است. سنگی، بلند، سخت و زمخت. اما پرشکوه از نوع ساده آن، وقتی کمی بالا رفته و درونش گم شده باشیم. منظورم این است که به محاصره آن درآمده باشیم، نگاه قله به ما، کوچک، کوتاه کننده و رعب آور است. عامل فراموش کردن و محو هر نوع بلندی موجود در ذهن و روح
به دربار شبیه است که زندگی و کار و بار یک شاه با ملکه و خدم و حشم او را اداره می‌کند. پرآداب، پر تشریفات،پر وسواس، پر از ریزه کاری‌های نوشته و نانوشته و البته هزارتو
جایی که نفس‌ها به احترام یا از روی ترس یا لذتِ تماشای یک شکوه، حبس می‌شود. قدم‌ها آهسته، سنگین و بی‌صدا برداشته می‌شود.مثل پایی که در برف فرو می‌رود. حرف می‌زنی اما با صدایی فرود آمده،با کلمه‌هایی چیده شده، با کمترین حروف
کتاب، پادشاه این کاخ است. آنها را اگر از اینجا جمع كنيد بلافاصله به یک فست فود بزرگ زنجیره‌ای تبدیل می‌شود. چند طبقه پر از گفت‌وگو های بلند، دود و رنگ و بوی صدها غذا. و جویدن و جویدن و موسیقی روز. همینطور تکثیر دهها قطعه زباله و پر شدن چشم از آن
اینجا سکوت، دیوار بلندی است که هر کتابخوانی را در جزیره‌ای تنها می‌گذارد. این عظمت اما آدم را به یاد داستان آن پادشاه قصه‌ها می‌اندازد که برهنه بود اما همگان باید لب به تحسین لباس فاخرش مي‌گشودند. بخش جستجوی وبسایتش، نشان از گنجی پنهان در تپه‌های عباس‌آباد دارد، نام آثار‌، نویسندگانی که یکجا گرد هم جمع شده‌اند و تو با یک بلیت رفت و برگشت مترو می توانی به همه آنها دست پیدا کنی. اما در آخر، این خزانه زیبا و پر طمطراق، تهی است.کتابدارانش می‌گفتند تنها ثلث کتاب‌ها رده بندی شده و سال‌ها وقت لازم است براي مراجعان قابل دسترس باشند
هيچكدام از منابعي را كه مي‌خواستم نيافتم. دوساعتي از شب گذشته بود هنوز حوض‌هاي حياط قل‌قل مي‌كردند. چراغ‌ آپارتمان‌هاي تپه‌هاي روبرو روشن بود.ديگر آخرين مراجعه‌‌كنندگان كتابها را مي‌بستند،از تالارها بيرون مي‌آمدند و در انتظار حركت آخرين سرويس‌ها دور و بر حوض‌‌ها مي‌پلكيدند
با اين همه كاخ تپه‌هاي عباس‌آباد باز هم ديدني است
گاه گفته يا نوشته و سوژه تماشا چيزي است و شنيده و خوانده و ديده شده چيزي ديگر
شاهد هم اين است كه چرا دو تماشاگر يك صحنه را مي‌بينند اما گويي هيچكدام‌شان از يك فيلم سخن نمي‌گويند
اما حالا در اين لحظه مطابقت ديگري برايم محل پرسش است اينكه متن آزاد شده از مولف چقدر با پيش از آزادي تفاوت دارد يا چقدر به آن شبيه است ؟
تاليف چقدر به همان رنگي درآمده كه مولف در ذهن داشته.آيا شور و حسابگري مولف همان طور كه بوده در متن ريخته شده؟
چه مولفاني با حس‌ها ، فكرها و رنگ‌هاي ذهن خود ديوار كوتاهتري دارند ؟ يعني فاصله كمتري مي گذارند ؟خوب همه گوشه كنارهاي خانه خود را مي شناسند از سوراخ سنبه‌هايش خبر دارند؟
منِ خواننده- تماشاگر از كجا بدانم اينكه تماشا مي‌كنم - مي‌خوانم، حتما موزاييكي، قطعه‌اي ،تكه‌اي از ذهن مولف است.
چقدر تكنيك‌ها، سبك‌ها و ابزار‌ها رسانه يا رساننده باوفايي براي خارج كردن محتويات ذهن مولف و ريختن آن در متن است ؟سر راه چه لباس‌هايي از ديگران سرقت مي‌كنند و به او مي‌پوشانند؟ خودم هم گيج مي‌شوم چقدر مي‌توان لباس هايي بومي و مناسب به تن او پوشاند؟
اصلا مي‌شود اينها لباس ديگري نپوشند ؟
چرا بهقوا اكو مولف نياز به ميزكار دارد؟ چه لزومي به طرح و نقشه است ؟
من از كجا بدانم كه اين همان است كه او مي‌خواسته به من بگويد ؟ شايد اين طرفش مهم‌تر است كه من چگونه مي‌توانم حياط خانه‌ام را خوب ببينم ؟

سانتا ماريا در كردستان


اين نظر و اين ديگري درباره كنسرت تازه موسيقي نور و موسيقي تلفيقي مرا به ياد آلبوم سير كريستف رضاعي وهمينطور آلبوم ديگري از موسيقي قرون وسطايي انداخت كه الان يادم نيست نامش چه بود اما هردومدتي مرا به خود مشغول كرده بودند. از موسيقي چيز زيادي نمي‌دانم اما هم موسيقي قرون وسطايي را دوست دارم هم موسيقي تلفيقي را. بخصوص آلبوم به تماشاي آبهاي سپپيد را
با وجود اين به عنوان يك شنونده معمولي فقط يكي دو قطعه از كارهاي جديد رضاعي به دلم نشست. بقيه قطعه‌ها كمي درهم برهم بودند گويي شرقي‌ها با غربي‌ها بلند بلند و بي‌وقفه گفت وگو مي‌كردند بدون اينكه هريك به خود فرصتي دهند تا كلام ديگري را بشنود
براي همين گاهي دلم مي‌خواست اين موسيقي، تلفيقي نباشد و ما جدا جدا اول حرف قرون وسطي و كليسا را بشنويم بعد حرف‌هاي كردستان خودمان را. زياد فرقي نمي‌كرد اگر برعكس هم مي‌شد.
لابلاي اين درهم برهمي به نظر مي‌رسيد جبهه قرون وسطي و كليسا با وجود اينكه ساز كمتري داشت اما صداي قوي و تنهاي آن برهمه سازهاي زيبا و ظريف و سحر‌آميز شرق غلبه مي كرد با اينكه كلمه‌هاي لاتين ونا معنادار آنها وطنين آواز شان ما را به گوشه تاريك يك كليساي بزرگ و آرام اروپايي با سقفي بلند مي‌برد اما معلوم نبود چرا گاهي كلمه زيباي سانتا مارياي شان طنين جنگ مي‌گرفت
پی‌نوشت اول: نام آلبومی که فراموش کرده بودم "پل پنهان"بود "قطعاتی از موسیقی قرون وسطی، رنسانس وایران "از گروه کنستانتول به سرپرستی کیا طبسیان .در بروشورآن هم آمده همه قطعه‌های این آلبوم که ترکیبی از سازهای قدیمی غربی وایرانی است، از موسیقی سازی سده‌های میانه و از نوع غیر مذهبی آن گرفته شده و مورد علاقه مردم کوچه و بازار بوده است
پی‌نوشت دوم: سبک زندگی در حاشیه کنسرت‌های تهران جاذبه دارد. درسبک پوشش ولباس، خوراک، سلام و علیک وآشنایی وشیوه دیدن کنسرت و البته شنیدن آن

دخالت بهار و رسانه‌‌ها در درك يك لذت شهري

بعد از دوره‌اي سختي وقتي صبح را با قطره‌‌هاي باران روي صورتت، بادي كه از پنجره‌هاي اتوبوس هجوم مي‌آورد و داغي ناني كه مردم به خانه مي برند، شروع كني اگر زمزمه‌هاي اين ترانه ها در گوش تو باشد، يك لحظه مي‌ترسي نكند دارد صحنه ‌هايي لطيف از اين فيلم فراموش نشدني اجرا مي‌شود و مردم در رودخانه‌اي بنام بلوار كشاورز يا كريمخان زند شناورند. اي كاش گاهگاهي بهار اينطوري تابستان را قلع و قمع كند

صاحبخانه و اجل

دخترعمو پشت سرهم زنگ می‌زد. می‌دانستم آمده تا وقت اسباب‌کشی را روی تقویم بنویسیم. من معلوم است که نمی‌خواستم. درسکوت نشستم تا با خیال اینکه خانه خالی است کوچه یکتا را دوباره به سر آن برگردد.اما نمی‌دانم چطور یادش افتاد که کلیدی درکیف دارد. خب او صاحبخانه بود. در را فقط تا نیمه باز کرد. یک زنجیر نازک نمی‌گذاشت. باز نمی‌دانم چطور شد که یک دفعه طبقه بالا روی آن مبل‌های بزرگ قدیمی کنارمن نشسته بود و آرام حرف می زد. انگار یادش رفته بود برای چه کاری آمده. پشت سر او آن پرده کرکره‌های آبی نور را قطعه قطعه به صورت من می‌پاشید. آخر سر گفت فقط اجاره خانه را با تاخیر ندهید. من قبول کردم. او دیگر نبود که یادم افتاد ما خانه را با رهن کامل گرفته ایم. هم آفتاب زده بود وهم نماز من قضا شده بود. نمی دانم چرا حالا دخترعموی صاحبخانه اجل بود و خانه، عمر. ترس همین نزدیکی می پلکید، در حالی که به گرما آغشته بود.ابن سیرین هم همان حوالی پرسه می زد.