غروب بعد از خاکسپاری

غروبِ بعد از خاكسپارىِ مرده‌هایتان، صدایم کنید. وقتی همه رفتند تا خاک گورستان و بوی کافور و یاد گس مرگ را در حمامی سرد بشویند. 
غروب بعد از خاکسپاری به خانه‌هایتان دعوتم کنید، وقتی در خانه را باز کردید و  یک‌باره فهمیدید کسی را در گورستان جا گذاشته‌اید. وقتی کمی باور کرده‌اید دیگر نمی‌بیندش اما همزمان  و هنوز گرمی دستش، رگ‌های سبزش، نرمی شیارها را در دست‌تان جا گذاشته است.

صدایم کنید، عاشق نور خانه‌هاتانم. ‌ِسحرم می‌کنند، معلّقم، شناورم، مجذوبم، ذرهٔ طواف‌کنندهٔ خورشیدم. 

دوست دارم هق‌هق شما و خودم را وقتی  برمی‌گردید. سرایت‌کننده است مویه‌های غمگینِ تسلیم‌شده‌تان. بی‌چاره است کلمه‌های بی‌اختیارْ سرازیر‌شده‌تان.
رنگ سیاهِ لباس‌هایتان، پلک‌های پف‌کرده، رنگِ پریده، دو‌ دوی مردمک چشم‌هاتان.

این ساعت، خانه‌ها‌تان حرم است،  ترکیب صداها و همهمه‌ها و ضجه‌ها و صلوات‌ها، بوی گلاب و تن زوّار، نور چلچراغ‌های سنگین و آیینه‌های هزارتکهٔ رواق‌ها، داغی آه‌ها.

عصرِ  بعد از خاکسپاری در را برایم باز کنید. مرگ بوی خوش می‌دهد، وجود، بوی گل؛همه‌ جا شسته است، همه سیّال و شناورند، غصه، غصه نیست، با شادی در رفت و آمد است.

چگونه یک بلند‌پایه شویم

مشهور است، نامش بر سر زبان‌ اهل هنر و فرهنگ و کتاب است. از میان‌سالی عبور کرده و به موی سپید سلام.
روی صندلی جلویی ما، در کنسرت همایون و پورناظری نشسته. 
با خودم مقایسه می‌کنم. چشم‌ها و سر و تنم‌  نمی‌تواند، برای مدت طولانی، فقط به یک نقطه نگاه کند یا آرام بگیرد. گاه رو‌به‌رو، گاه به صفحهٔ بزرگ نمایشِ دست راست یا سمت چپ، گاه به بازیگران، لحظه‌ای به سازها، به زخمه‌ها، به نمای کاخ، به مردمی مثل خودم، به حال‌شان، شوق‌شان، نمِ کاسهٔ چشم‌شان، لبخندشان، پچ‌پچه‌ها، به صدای باز‌کردن بستهٔ چیپس، راست‌نشستن، خم‌شدن، جا‌به‌جا شدن، وقتِ کف‌زدن‌ها و خلاصه در یک کلام، بی‌قرار و نا‌آرام و بخصوص ناظر و تماشاگر حال و نگاه و بدن او. 
اما  "او" در تمامِ مدت، مردمک چشم‌ا،ش فقط به سمت رو‌به‌رو‌ست، تن‌اش جا‌به‌جا نمی‌شود، بی‌قرار نیست، خط‌های صورتش عمیق نمی‌شود، سرش نمی‌چرخد، رو به آسمان نمی‌رود، جرعه‌ای آب نمی‌خورد. کلمه‌ای، حرفی، تفسیری، هیچ. لبخندی، رضایتی، وجدی، غصه‌ای ناگهانی، اشکی؛ هیچ. 
گویی هیچ‌کدام از دوهزار و ‌نهصد‌‌ و نود ‌و خرده‌ای نفرِ دیگر نیستند. فقط او هست و پهنهٔ بازِ رو‌به‌روی یکی از کاخ‌های سعد‌آباد، او هست و تمام اعضای پر‌شمارِ بازیگران و خوانندگان و نوازندگان؛ اجرایی خصوصی برای بلند‌مرتبه‌مقامی.
گویی ملکه نشسته است، نه حتی ملکهٔ ساکن قبلی این کاخ که مانند ملکهٔ پیر بریتانیا، با تصلبی در تن، انجمادی در نگاه، سکون و سکون و سکون، در خدمتِ به دست‌آوردن شکوه و‌ریختنِ ابهت و جلال، در شخصیت و موقعیت و نام.

ملکه‌ها و سلطنه‌ها، دوله‌ها؛ کنت‌ها و کنتس‌ها و دوک‌ها؛ سیاستمداران، سلاطین، وزيران، مديران، پزشکان و جراحان و هنرمندان و بازیگران و مشهورها و محبوب‌ها باید در این تن فرو روند، این قالب را به خود بگیرند تا حرمت و فاصله و حريم و ابهت و احترام دریافت کنند تا سلبریتی بمانند تا در باشگاه ویژگان،  عضوی ثابت به حساب آیند. 
تکان نخورید، قهقهه نزنید، دست‌ها را گرم و محکم نفشارید، در مصرف کلمه‌ها خسیس باشید، هیجان‌ را از چشم‌ها و خطوط و حرکت، حذف کنید، مستفیم بروید، ابتدا به سلام نکنید، آشنایی ندهید، شماره‌های ناآشنا را بی‌پاسخ بگذارید، 
در این صورت شما یک مقام بلند‌پایه‌اید، یک صورتِ همه‌آشنا، تلویزیونی، پرخبر، روی‌جلد‌نشین، مصاحبه‌خیز، با‌حاشیه، پر‌فالوئر، زوم‌شده، یک ملکه، یک شاه، یک سلبریتی، یک وزیر، یک بلندپایه، یک دیکتاتور، حتی یک متوهم.

مولوىِ بيابان لوت

مولوى خودش يك مقصد گردشگرى بود، يك ميراث ديدنى، به ارزش يك بناى تاريخى.
نه که مولوی عظمتی داشت و ابهتی؛ نه که خاموش بود و سر در گریبان ذکر. نه قدسیتی داشت  و نه کلام مطنطنی. نه اندرونی‌ای داشت نه بیرونی‌ای.
نمى‌توانست خوب راه برود اما چون بزِ سیستان، دورِ ظرف پایه‌دار، عکس‌های ثابت زندگی را به فیلمی امروزی بدل می‌کرد.
ساده و بی‌تکلف، صمیمی، بی‌هیچ شن و ماسه‌ای در روح و روانش، مبلغ و نگهبانِ بی‌شمار‌ریگ‌های بیابانی بود که کرانه نداشت.
اتاق مهمان‌هایش در عین سادگی پر از متکاهای سوزن‌دوزی بود؛ آویزهای سکه‌دوزی روی دیوارها و میز بزرگِ تعجب‌برانگیزی از فوتبال‌دستی و فوم‌های آبی‌رنگ سالن ورزشی. در حیاط هم بساط تنیس روی میز. 
گفتم مولوی! ورزشکار هم هستید و جواب متبسم او که نه اینها مال ورزشگاه روستاست و چون هنوز آماده نشده به خانه آوردم،
در راه گفته بودند که این روستا، روستا نشد تا اینکه خشکسالی از بیست‌سال پیش، خوراک گله‌های شتر را سوزاند. عشایرِ گله‌دار، نفر‌نفر، شتر و بچه‌های شترها را مرده یافتند. کاروان قبایل بیکار شدند، مولوی همه را آورد در این روستای نوساز، در طرفینِ خیابان‌های ردیف و پهن و تمیز، خانه‌های محکم ساخت و فاصلهٔ خانه و خیابان را درخت کاشت.  ندیده بودم تا به حال درختی را، در روستایی،  در فنس مکعب و منظمی محصور کنند تا بزغاله‌های ده، به عادتِ بُز پریده‌به‌درختِِ  شهر سوخته، به برگ نازک نهال، دندان نکشند.

مولوی تعریف کرد که اینهمه عشیرهٔ بیکار‌شدهٔ شتر‌مُرده، چطور در این روستای تمیز نشستند و نان از کجا آوردند؟ «چند سال پیش، چند مهندس آمدند و در خانهٔ من چند‌هفته ماندند. از من خواسته بودند به هیچکس چیزی نگویم بعد از چند‌ماه، از مقام‌های بالاتر هم آمدند و یکی‌ دو روز ماندند و باز بعد از یه مدت، فهمیدیم معدن مس کشف شده، حالا ۳۰۰ نفر، در معدن کار می‌کنند.»با حقوق وزارت کار و بیمه، با سرویس رفت و برگشت.

مولوی جوری از بیابان لوت می‌گفت گویی کلیددار شهری جهانی است، شهری امن. این‌قدر از امنیت آن گفت که از شدت صدق، به رویا و خیالبافی شبیه می‌شد.
گفتم ماندن در سیاه‌چادر در ظلمت لوت، گفتم حیوان وحشی، پرسیدم حشرات موذی، کمین سلاح‌داران، حملهٔ نقاب‌پوشان؟ گفت اصلا، ابدا، هرگز، هیچوقت.
گفت از همه بیابان‌نشینان عهد گرفته‌ام، هیچکس اسلحه حمل نکند، گفت ۶۰۰ کویر‌نورد در یک روز آمدند یک نفر مسلح نبود، یک نیروی انتظامی نگهبانی نداد.
گفت اگر یک سوییچ روی یک ماشین باشد هیچکس نمی‌برد، باز هم گفت اگر یک زن تنها برود و شب بماند امنیت برقرار است.
این‌قدر از سفر مردم به بیابان و شب‌مانی و امنیت آن گفت که گمان می‌کردی او نمایندهٔ یک آژانس تبلیغاتی به سبک مردم بیابان‌نشین است، یا یک روحانی تورگردان است یا شهردار یک شهر مدرن  ولی دورافتاده و بدوی اما به زبان راست خالص.
غرق ستارگان کویر لوت بود. عاشق روستا و عشیرهٔ یکجا‌نشین‌شده‌اش. دوستار امنیت و پیشرفت مردمش. عاشقِ مهمان‌های بیابان لوت.
#بیابان_لوت
#سيستان_بلوچستان
#مولوى_براهويى
#روستاى_گراجه

آتش‌نشانی‌ام آرزوست

عكس و فيلم‌های زیادی هست از لحظه‌ای که پلاسکو فرو ریخت. یاحسین‌ها و یا امام‌ رضاهایی که از دهان خشکیدهٔ مردم به هوا ساخت. قلب‌هایی که تا نزدیکی مرگ رفتند.
اما هیچکدام مثل فریادها، ضجه‌ها، اشک‌ها، به‌خود‌پیچیدن‌ها، در‌هم‌شکستن‌های آتش‌نشان‌ها نیست.

در فیلمی بسیار تکرارشونده، پلاسکو، ناگهان، در مقابل چشم شهر، می‌ریزد و آتش‌نشان‌ها به خاک می‌افتند، می‌دوند، فریاد می‌زنند، نام دوستان‌شان را صدا می‌کنند. بی‌تابی‌ بیداد می‌کند.
این‌همه تصویر از گریه‌های بلند، اشک‌های روان، دردهای پخش‌شده در صورت مردان قوی، رشید، نیروهای آزموده، آتش‌دیده، تناقضی عجیب است. 
می‌گویند مردها کم گریه می‌کنند، دستکم در علن. بسیار‌حادثه‌دیده‌ها کمتر، گویی تکرار، دل را سخت می‌کند، اشک را خشک و نگاه را سرد.
می‌گویند جراحان، از خون نمی‌ترسند، امدادگران نیز، خبرنگاران و نظامیان هم.
می‌گویند آتش‌نشان و روزنامه‌نگار و امداد‌رسان برای این روزهای خون و آتش تربیت شده‌اند، عضله‌های احساس‌شان نرم نیست، مهارشان به دست مربی عقل است.
حالا،این ناسازگی، این تناقض، این آشنایی‌زدایی عجیب است. 
این آماده‌شده‌ها برای روزهای مرگ، برای افتادن، سوختن، شکستگی، چرا اینچنین له می‌شوند وقت شنیدن و دیدن مرگ دوستان‌شان؟
و چرا این‌چنین راحتند در ریختن این اشک‌ها؟ چرا مویه می‌کنند به راحتی جلوی چشم‌ها و دوربین‌ها و لنزها؟
گویی بهشت‌زهراست. خبر مرگ، داغ و تازه است. حرمتی ندارد سوگواری، بر سر زدن، افتادن، خاک بر سرریختن.

تا به حال، چند بار از جلوی ایستگاه آتش‌نشانی عبور کرده‌اید؟ چندبار به والیبال‌بازی‌کردن‌شان  لبخند زده‌اید؟ 
انگار بچه‌های یک خانواده آمده‌اند حیاط، بازی می‌کنند و فارغ از محیط، فریاد می‌زنند.
هم‌خانوادگی، زیست شبانه‌روزی، هم‌سفره‌گی، عامل این دلبستگی و وابستگی است؟
یا هم‌خطر‌بودن، هم‌آتش بودن، هم‌نردبانی، هم‌نفسی در جدال با مرگ، ازخودگذشتگی، یا وفا، مراقبت از دیگری، 
زندگى شبانه‌روزی، این‌طور، یک‌خانواده‌شان کرده؟

این نیست که بارها و بارها، یکی در‌میان، جان هم را نجات 
داده‌اند؟ فکر کنید اعضای یک خانواده، روزی یک‌بار، چند‌بار، جان هم را نجات دهند. وقت رفتنِ یکی، باقی چگونه‌اند؟

این نیست که اضطراب و ترس خانواده‌هایشان را حمل می‌کنند؟ می‌دانند هر لحظه، با هر آژیر، قلب بچه‌ها، همسر، مادر، پدر می‌گیرد؟ حالا، این غم خانوادهٔ برادران‌شان نیست که با پلاسکو، یک‌جا، آوار می‌شود؟
این نیست که جان‌شان در دست‌شان است و در لحظه، با باز کردن مشت، می‌پرد؟ این نیست که لبهٔ بام‌اند و با مرگ نرد می‌زنند؟ این هر‌لحظه‌مردن، رقیق‌شان نمی‌کند؟ لطیف‌شان چطور؟ 

این نیست که کارشان آزاد‌کردن جان‌های در‌آتش‌ماندگان است؟ چشم‌شان هر آن، کودکی، پیرزنی، از کارافتاده‌ای،
را صید می‌کند، دست‌های‌شان بغل می‌زند و  می‌گریزاند؟
این جان‌بخشی است که نرم می‌کند و آمادهٔ اشک؟

یا قصهٔ غصهٔ دیگری است؟ غم کمبود وسایل، نبود امکانات، قدرناشناسی‌‌های قانونی، بی‌آموزشی، بی‌توجهی، فساد اداری، رشوه؟ با که گوش شنوا نیست، چشم بینا؟ ماندن در ترافیک‌ها، آژیر‌کشیدن  زیر گوش‌ کرِ ماشین‌ها؟

آتش‌نشانی‌ام آرزوست.


تولد یک خدا

در من والاحضرتی ظهور می‌کند، شاید پادشاهی، شاید دارم خدا می‌شوم. من منم ولی آن‌ها مرا خدا می‌کنند. نفس‌شان بند می‌آید. آب دهان‌شان را قورت می‌دهند. گاه دست‌های‌شان می‌لرزد. کلمه‌ها را گم می‌کنند. هرچقدر کوچک می‌شوند، من رشد می‌کنم. آن‌ها پایین می‌روند من قد می‌کشم. صدای ضعیف‌شان را که می‌شنوم صدایم بم می‌شود. شاهین خوشبختی را روی شانه‌های‌شان حس می‌کنند ولی همین شاهین خردشان می‌کند.
در من خدایی طلوع و در آن‌ها بنده‌ای طلوع می‌کند.

بعد از رفتن

مادری، سه‌سالگی غمگین و بی‌پناه‌اش را در تن دخترش جا گذاشته رفته.

به نام خدای سبزیجات

سر کوچه دبستان پسرانه می‌ایستد. از صبح زود می‌آید با دو گونی خیس از  سبزیجات. نمی‌دانم گاری‌اش را شب‌ها، به کجا می‌سپرد.

قدش بلند نیست. از روی صورتش هم نمی‌توان سنش را حدس زد. صورتش پهن است، سفیدکم‌رنگ، یا شیری‌طور. اجزای صورت کودک‌واره‌‌اش، بی‌لبخند‌، بی‌اخم، بی‌خشم و بی‌حالت است. دهانش، وقت حرف‌زدن آن‌قدر باز نمی‌شود که کلمات جدا‌جدا، بیرون بیایند، یعنی بی‌وقفه و پیوسته به گوش می‌رسند. تک‌جمله‌های بی‌تفکیک، نگاه‌های رفته زیر پلک کوچک، سری که کم  بلند می‌شود.

سبزی‌های کوچک و دسته‌دسته را روی گاری چیده، سبز و شاداب، تازه و نو. به ترتیبِ همه سبزی‌فروش‌های دوره‌گرد که معلوم نیست چرا گشنیزها را آن لبه می‌چینند و جعفری‌ها را روی این لبه. این دوقلوها چرا از هم جداهستند شاید برای اینکه اشتباه نشوند. تشخیص آنها برای تازه‌عروس‌ و دامادها سخت است. ترب‌ها و پیازچه‌ها رالبه دیگر طوری که معلوم شود میزان سبزی‌بودن‌شان با بقیه فرق دارد ودیگران سبزی‌ترند.

منظوراین‌که پیچ وخم حرفه‌ای خودش را می‌داند.

با اسکناس غریبه است. چشم‌هایش خوب کار می‌کند اما پول را نمی‌شناسد. از لمس اسکناس‌ها انگار می‌فهمد که چند‌تومانی است.  می‌ترسی بقیه پول را اشتباه برگرداند. اما هیچ‌وقت، تاحالا که نشده.

تخفیف زیاد می‌دهد. بخصوص درمورد اسفناج که با یک باران، هزارتومان روی قیمتش می‌رود.

امروز درگرگ و میش صبح دیدم روی پله آرایشگاه‌ِ بسته نشسته و سر برزانو به خواب رفته کنار سبزی‌های تازه‌چیده، به هم‌فشرده  از شهرری، از شهریار یا از کرج‌آمده.

همه چیزمثل سبزی‌فروش‌های دوره‌گرد است. با این تفاوت که خودش انگار، یک سبزی بزرگ‌شده است. یک گیاه آرام. یک ریحان یا یک جعفری یا پیازچه آدم‌شده ولی هنوز به آدمی‌نرسیده.  یکی از آن دسته‌شده‌ها، بی‌صداها، پاک‌شده‌ها. 

بوى عيدى

هر كدام دو تا اسكناس نو گرفتند. دو‌تا هزار‌تومانى. عيد اولى بود كه بهزيستى نبودند. مراقب چشم‌هاشون بودم وقتی این تا‌نخورده‌های سبز را می‌گرفتند که هنوز بوی چاپخانه می‌داد. می‌گشتم ببینم سابقه‌ای از این اوراقِ سال نو در بایگانی چشم‌هاشون دیده می‌شه؟ نه، چیزی نبود. یعنی من ندیدم. حتی در نگاه شش‌ساله‌ها. شاید یادشون رفته بود. شاید اسکناسی که قبلا، گرفته بودند هزار‌تومنی نبوده. 
از جامعهٔ ماقبل پول آمده‌اند. ماقبل عید، پیشاتمدن. برخلاف بچه‌های کار و خیابان که خوب، رنگ‌ اسکناس‌ها را تمییز می‌دهند و همزمان با ما زندگی می‌کنند و پول رایج را می‌شناسند و می‌دانند با چقدر پول چه می‌توان خرید. 
اینها، اما، از طبیعت آمده‌اند، از کمون اولیه، از آخرالزمانی که پول نا‌رایج است. 
 اسکناس‌ها را نقاپیدند، در دست و انگشت‌هاشون معلق ماند. مثل قاصدکی که بادی آورد و نسیمی برد. چند دقیقه بعد چند تا از این هزارتومانی‌ها این‌طرف و آن‌طرف افتاده بود. مربی می‌پرسید بچه‌ها! این عیدی‌ها مال کی‌ان؟ 
آن‌ها بی‌خیال، مشغول باز و بسته‌کردن چترهای رنگی‌ای بودند که ضمیمه اسکناس‌ها بود. 

زیارت اهل قبور؛ گورستان ابن‌بابویه

دیروز رفتیم گورستان ابن‌بابویه. گورستانی به محوریت آرامگاه شیخ صدوق. بچه که بودیم هنوز بهشت‌زهرایی در کار نبود. بعضی از فامیل‌های مادری، در آرامگاه خانوادگی مرکز دیدار و زیارت اهل قبور بودند. دکتر خشایار و همسر باردار و خدمتکارشون که بارها و بارها، قصه فجیع تصادف و مرگشون را شنیده بودیم. آرامگاه تختی و منظره‌ای از باغ مصفا با درخت‌های بلند و بوی خاک خیس و جایی که حال مرگ نداشت. امامزاده‌ای محلی، گوشه دنجی که محل عزا نبود، غم نداشت، ترس و بیگانگی نبود. مرده‌ها آشنا بودند، به محض مردن غریبه و عجیب و دیگری نشده بودند. فراری نمی‌دادند، برعکس جمع می‌کردند، دور هم می‌نشاندند.
رفتنم پشیمانی آورد، باغ نبود، قطعه‌ای قبرستان بود با نرده‌های مرتب، امامزادهای با گنبدی عظیم و در حال ساخت، آرامگاه‌های تخریب‌شده. درخت‌ها نبودند و سایه‌هاشان و بوته‌هایی که یادم نیست شمشاد بود یا چیز دیگر.
حالا اینترنت می‌گفت که کشته‌شدگان سی‌تیر اینجا هستند.  فراش‌ها می‌گفتند «سی‌تیری‌ها» آن‌طرف هستند یا این‌طرف. سی‌تیری‌ها اسم‌گذاری جالبی است. ردیف‌هایی از قبر که لقب شهید داده بود روی یک سکو که دو تیر چراغ برق بلند چوبی سیاه قدیمی، دروازه‌اش کرده بود. معلوم نیست در چه دوره‌ای ارج و قربی داشته‌اند.
بالاتر قبر دکتر فاطمی بود. فراش‌ها اصرار داشتند قبر خواهرش را هم نشان‌مان دهند. همزمان که نوشته بود وزیر خارجه تاکید داشت سردبیر روزنامه باختر امروز. یاد دکترخانیکی افتادم که او را نمونه موفق یک روزنامه‌نگارِ در عین‌حال سیاستمدار می‌دانست. برایم کلمه سحرگاه سخت‌تر و بغض‌آور بود.
سر خاک موذن‌زاده اردبیلی یک خانواده بزرگِ افغان نشسته بودند و با حال حزن و عمیقی فرصت را وسیع می‌کردند. من دلم برای خودم می‌سوخت که چه بی‌اثر از دنیا می‌روم.
پیش از همه به آرامگاهِ آرام رجبعلی خیاط رفته بودیم. من فرصت را غنیمت گرفتم و به خاطر آن همه حال و ندبه احتمالی هزاران دلی که پراکنده بود، دعایی کردم. و نماز خواندم که می‌ترسیدم قضا شود. حال مردمی که می‌آمدند از حال زوار امامزاده‌ها پرسوزتر بود.
بعد از موذن‌زاده، فرخی یزدی را یافتیم و بعد آرامگاه دهخدا. خسته بودیم، همینکه به سمت در خروجی می‌رفتیم سنگ‌نبشته‌های دهه چهل را می‌خواندم. ساده و کم‌شعر. اکثرا شبیه هم. همان معروف‌ها که فاتحه‌ای بخوان و کن دلشادم. سنگ‌هاهم ساده وبدون فاصله طبقاتی زیاد. 
یک روز دیگر باید رفت برای خواندن روی سنگ قبرها. گفتند علامه طباطبایی و دکتر حسین شهیدی هم اینجا دفن شده‌اند. 
شهرداری‌ها توان عظیمی دارند هویت‌های محلی و تاریخی را خرد کنند و آن را امروزی یا اصلا بی‌هویت یا خط‌خطی جلوه دهند. 

من يك خودرو هستم


روزهاى اول رانندگى، سوت پليس و بوق ماشين ها، هيچكدام، براى من نبودند.
 درست چند ماه بعد تا حدود يك سال، همه سوت ها و بوق ها مال من بودند. تنها مقصرِ خيابان. بيشترِ دوره رانندگى، از اين نظر، كم اشتباه گذشت. سوت و بوقِ هركس مال خودش بود.
حالا ماشين فروخته شده و من پياده ام. لايه ى سنگينى از فلز، دور مرا نگرفته. ولى در پياده رو، با سوت پليس سرم را برمى گردانم. يعنى هنوز لباس ماشين پوشيده و در خيابانم.
من ماشين ندارم اما يك ماشين هستم.

خودرو

آکاردئون مقدس

پيرمرد نحيفى بود. ژوليده بود. لاغر. صدايش سوزى داشت كه بندِ دل را پاره مى‌كرد. بندِ دل كجاست؟ كه دلت مى‌خواست از كنار همه پنجره‌ها و سوزها فرار كنى. هر بند را با آقايون، خانوما شروع مى‌كرد، "يو" و "نو"‌هايش را مى‌كشيد، آهنگى از حزين‌ترين‌ها به ضميمه بود و بعد نوبت مى‌رسيد به شرح درد كه مريض دارد و دوا ندارد، چاه دارد و چاره ندارد. در خاتمه هم كه بخش نياز بود و قسم و سوگند، به هر عدد مقدسى، به هر سرِ معصومى، به جانِ بچه و شوهر و زن‌تان، بعد نكته آخر اشاره به آن شبِ مقدس که شب مردگان بود، پنج شنبه. تنهايى و وحشت مردگانتان، پدران و مادرانى با دستانى بريده از اين دنيا را جلوی چشم‌تان می‌آورد. .

هيچوقت چنين حال نزار و صداى شكسته‌اى را نشنيده بودم. هزار تكه بود چينى تن و نواى تار گلويش.

ديشب، دوباره آمده بود. يك آكاردئون خريده بود. از زير پنجره‌ها، از زير چراغ‌هاى روشن می‌گذشت، زير باران، از كنار سفره‌هاى باز با بو و طعم‌هاى ترش و شيرين.

فهميدم آكاردئون سخت نيست، زود ياد‌گرفتنى است، سوز صدا را انداخته بود ميان پاره‌ها. آواز و تصنيفى بلد نبود. همان تكه‌ها و جمله‌هاى قديمى را انداخته بود ميان باز و بسته‌كردن آكاردئون. هنوز نمى‌دانست موسيقى مى‌تواند زمينه تصنيف‌ها و التماس‌هايش باشد. وقت درخواست، ديگر نمى‌زد. وقتِ ساز ديگر نمى‌خواند. تصنيف همان رقم‌هاى مقدس بودند، مردگان همه حاضر، جان ما .قافيه اشعار. سوز مى‌آمد فقط شب جمعه شده بود شبِ پنج شنبه.

* پراپ كار بزرگى كرده به نام "ريخت شناسى قصه هاى پريان". كه يك ساخت و اسكلت كلى از همه قصه‌هاى پريان را در آورده. نه پراپ را تمام كرده‌ام و نه جستجو كردم ببينم كسى روى ساخت آواى فقراى دوره‌گرد كارى كرده يا نه. مثل ساخت لالايى مادران.

درخت برگيد

١- ضمير ناخودآگاه من، در اصل مرا يك درخت مى دونه. بيشتر وقت ها اين موضوع به لايه هاى زيرين مى ره. يعنى در هوشيارى، من درخت نيستم ولى بى اختيار، شيارهاى اثر انگشتم را با شيارهاى تن درخت مماس مى كنم. گاهى اگر كسى نبينه بغلش مى كنم. رگ برگ هارو از پشت و رو لمس مى كنم. تا حالا با نور از لاى شاخ و برگ ها قايم باشك بازى كردين؟
همين چند روز پيش، رفتم زير يك درخت ايستادم. سرم را بلند كردم . با تنه درخت يكى شدم . پاها ريشه شد و زندانى خاك. اما قد درخت بلند بود، دستهام تكثير شد و مثل شاخه هاش توى خيالم روى سرم چتر كشيد. تنم، چوبى زنده بود، دستها و انگشت ها، پهنه اى رها و قارچى سبز در آسمان.
بندرت هم تا اونجا پيش مى روم كه در بيدارى، پوستم ترك مى خوره سرِ سرخ يه جوونه بيرون مى زنه و نوزادبرگى سبز، از زير پوستم زاييده مى شه.
٢- امشب آقاى ملكيان از درخت مثال زد گفت اين درخت نيست كه برگ و شاخه و گل و شكوفه را خلق مى كنه. درخت فقط تجلى مى كنه. براى همين مى گوييم درخت شكفت. اما در فارسى كلمه كم مى آوريم وگرنه بايد بگيم درخت برگيد، درخت ميويد، درخت جوانيد. همينطور كه مى گفت من به اصل خودم برمى گشتم، درخت مى شدم، مى جوانيدم، زمان از نظر طول و عرض كوتاه بود، براى همين به فصل ميويدن نرسيدم. من كوتاه بودم. ولى براى ساعتى برگيدم. و با برگيدن سير گريستم.

خواب آزادی

خواب دیدم سواریک مینی‌بوس کهنۀ قدیمی هستیم. همان‌ مکعب‌مستطیل‌هایی که بیست سی‌سال پیش، باراصلی مسافرکشی درتهران روی دوش خط آن‌ها بود. صندلی‌ها را برداشته بودند. خانوادۀ ما بود ویک خانوادۀ دیگر. پرجمعیت بودند. به نظرم عرب یا افغان و با لباس‌های محلی و کمی نشانه‌های فقر. اما دست کوچک و بزرگشان یک آیفونی، آیپدی، لپ‌تاپی چیزی بود. از مادر خانواده پرسیدم اهل کجایید گفت ایران. کارت ویزیتش را داد دیدم پزشک است. تعجب کردم.


از زعفرانیه و ولنجک و خیابان الف می‌گذشتیم. صبح بود و وقت مدرسه‌ها، اما در پیاده‌روهای کنار خانه‌های چند‌هزارمتری، دست‌فروشی غوغا می‌کرد. رسیدیم به بزرگراه عریضی مثل محمدعلی جناح. دیدم راننده آمده پیش ما نشسته اختلاط می‌کند و آن ماشین مستعمل زه‌وار دررفته، خودش در سرازیری به جنوب می‌رفت. رفتم جلوی شیشه، پشت صندلی راننده . خودش می‌رفت. ترسیده بودم اما شگفت‌زده هم نبودم. من برج آزادی را روبه رو، می‌دیدم. سرعت ماشین کم نبود، با برج هم فاصله‌ای نداشتیم، اما فقط می‌رفتیم، نمی‌دانم چرا نمی‌رسیدیم.

مسافرها آن عقب همچنان یا بحث می‌کردند یا آیپد و آیفون را زیر و رو می‌کردند.

هزار تختخواب در انتهاى بلوار


انتهاى بلوار، يك مقصد است، يك آدرس، يك بيمارستان ٧٦ ساله كه قبلا نامى نداشت يعنى داشت ولى به طور عجيبى، تعداد تختخواب ها شده بود نامش. فخر رضاخانى، معمارى آلمانى، براى شكستن ركوردى بيمارستانى.
  يك مربع بزرگ. مثل يك پارك با نرده هاى بلند. يك لكه سبز روى نقشه گوگل با درخت هايى بلند و پرسايه، بيمارستانى آموزشى، پُر دانشجو، پُر از انترن و رزيدنت. با نام هايى از اساتيد مشهور، زير سايه دانشگاه تهران. روى كاغذِ آدرس مسافرانى كه دنبال جهتِ بيمارستانى مى گردند با نام امام خمينى. 
اين مستطيل سبز، هم مرز است با بيمارستان طبّى كودكان در جنوب و دو شعبه از انستيتو كَنِْسر* در شرق و شمال.
 همين جا كه مرز ترافيكِ زوج و فرد شروع مى شود و همين ضلع غربى است كه تازگى چند ده درختِ رشيدش را قطع و ساختمانى به بيمارستان اضافه كرده اند. پادگان- بيمارستانِ ارتش هم در شمال، خوب، اينجا را به يك شبهِ شهركِ پزشكى شبيه كرده.


 ماشين هاى پارك شده دور و بر اين محيط هم، اكثرا، پلاك هايشان ١١ و ٢٢ و خلاصه نمره تهران نيست. به استثناى بخش شمال غربى، يعنى اورژانسِ پُر آمبولانس و پُرجراحتش.
صبح زود اگر در قسمت شرقى بيمارستان باشى، ماشين هاى نمره شهرستان ِ خسته اى را مى بينى كه تمام شب را كوبيده اند و حالا مسافران و بيمارِ منظور و حتى خودِ ماشين از خستگى بيهوشند. شايد هم يكى از آنها رفته روى كاغذى در زير تابلويى با نام شيك و گمراه كننده انستيتو كنسر*، اسم مريض را نوشته و يا اگر از قبل نوبت داشته سرزده و برگشته. فلاسك چاى و ژاكت و پتو و ژوليدگى، از سرو پاى ماشين مى بارد. اين غير از خط و چروك ناشى از مداومت در رفت و آمدِ خط تهران و سرطان و شيمى درمانى است كه در صورت مسافران و تن ماشين خودنمايى مى كند. تابستان هم اگر باشد، زيلويى و سفره كوچكى و نان سنگك تازه از كنار انستيتو و چايى از فلاسك.

دو سه سالى است كه در ضلع شمالى و داخلى بيمارستان، آلاچيق هايى درست كردند با بوفه اى كه به راه است و از بيرون نرده ها معلوم. ماه رمضون امسال اگر ساعت ١١ شب، از در شمالى، عبور مى كردين، گروه گروه، خانواده هايى را مى ديد كه با ساك و زنبيل بازمانده از ضيافت افطار مشترك با مريضشون، چند ساعتى را در همين آلاچيق ها، گذرانده و حالا با هدايت حراست بيمارستان به بيرون هدايت مى شدند.
 اين خرده حكايتى از مرزهاى بيرونى بيمارستان هزارتختخوابى امام خمينى ست. روايت درونش بماند براى وقتى ديگر.

ژنو، گفت و گوى بدن ها


١- يك زن، يك مرد. هر دو سياست مدار، هر دو درگير مذاكره اى كه نتانياهو آن را بزرگترين معامله قرن ناميده. هر دو دشمن خونينِ سى و پنج ساله. با اين حال پيش از اين عكس كافى بود كه يك زن خارجى با يك مرد ايرانى، هر دو ديپلمات، شكار لنز دوربين ها شوند، بلافاصله نسبتى زنانه- مردانه در ذهن ِ هر دو سو برقرار بود. سوى اول خودِ سوژه هاى ناهمجنسِ عكس بودند. مردِ ايرانى - چه جليلى باشد چه ظريف- نشانه اى يا دركى از مونث بودن همتا يا هماوردش نشان مى داد. با حذف نگاه مستقيم يا حفظ آن، با لبخندى محجوبانه يا خنده اى بلند، با فاصله فيزيكى، با معذب بودنى در ذهن كه در نگاه و دست ها و بدن منعكس مى شد. اين حجب و فاصله، كم يا بيش، بنابر شخصيتِ زن مقابل، در زن انعكاس مى يافت، نسبتى از شرم، لبخندهاى غير جدى، قفل كردن دستها در پشت، نازى ناخواسته. سوى دوم به مخاطب بر مى گشت. منِ بيننده نمى توانستم اين دو را از جنس شان جدا كنند. بخصوص با بهانه اى كه سوژه ها داده بودند. آن وقت بود كه جوك ها و كنايه ها و خنده ها موج مى گرفت. براى تماشاچى، آن ها اول، زن- مرد بودند بعد ديپلمات. اما اينجا - در اين عكس- جنسيت شايد آخرين چيزى است كه خوانده مى شود. با وجود گوشواره ، كيف و شال زنانه خانم شرمن، جديتِ نگاه، عضله برآمده گردن، حالِ تهاجمى و دست هاى مصمم، او را در ترازوى برابرى با همتاى مذكرِ خود مى نشاند. اين دو، در نگاه اول، زن- مرد نيستند. جنسيت در اين عكس در لايه هاى زيرين و بى اهميت جاگرفته. ٢- دو مذاكره كننده، دو ديپلمات از دو كشورِ عضو سازمان ملل هستند اما فاصله، ميان من تا ماه گردون. يكى بر عرش و ديگرى، در چشم رسانه هاى جريان اصلى، زيرِ فرش. يكى قدرتِ اولِ ذهن هاى جهان را نمايندگى مى كند، ديگرى در آستانه معامله نفت در برابر غذاست. يكى هميشه متكبر، با اعتمادِ به نفس، جنگاور، حمله كننده، جادوگرِ كلام، قدبلند، سفيدپوست، خوش اندام و خوش پوش ديگرى با وجود سرسختى هاى سى و پنج ساله، باز در ذهن عموم، خارجى دوست، بى اعتمادِ به نفس، بى تسلط بر زبان، گندمگون، با ناتناسبى در اندام و بى سليقه در پوشش. اما اين عكس، از اين ذهنيت، آشنايى زدايى مى كند. ماهِ گردون پايين آمده و در كنار همان همتايى نشسته كه نزديك است نفت را با غذا پاياپاى كند، عراقچىِ ايران، مستقيم، چشم در چشمِ او دوخته، اثرى از خشونتِ هميشگى نيست، لبخندى تصنعى و ديپلماتيك يا از سر هيجان و ناخودآگاه نيز ندارد، با اعتماد پاها را سنگين به عرض شانه باز كرده و با تمام تنش حرف مى زند، يك حاضرِ غايب نيست، نترسيده، شك ندارد، كم نياورده. طرف دشمن شماره يك و زخم قديمى اوست ولى نه حس ضعف دارد نه كينه. معامله است، قراردادى سنگين كه شوخى نمى پذيرد. هنوز با بلندگو با اين سى و پنج ساله حرف مى زند اما در كنارش پذيرفته بى واسطه ى رسانه و شعار، از نزديك و مستقيم به او نگاه كند و جلوى لنزها و ميليون ها چشم با همين استحكام در بدن عكس بگيرد. ٣- اما اين لحظه به اولين برخورد شبيه نيست. مرحله ژست هاى اوليه، خودگرفتن ها، جمع نشستن ها و پاييدن ها گذشته، رودربايستى ها تمام شده، حالا ، انگار ما شاهد نوعى رفاقت و بى واسطه گىِ همزمان با دعوا هستيم. براى همين مهم نيست كيف به دست باشى و دست در جيب؛ آب معدنى و شالِ تانشده را با عجله در كيف جا داده باشى، مرحله لبخند و مراقبت از شكارچى هاى تصوير، گذشته. ما در ميانه دعوا و مذاكره هستيم نه اول آن. از تشريفات فاصله گرفته ايم. اين يعنى خودمانى تريم، يعنى چندقدم از خط اول دشمنى دور شده ايم. ٤- عكس بخصوص اگر تك باشد مى تواند دروغ هاى بزرگ و قابل باورى بگويد. اگر عكس را رسانه يا مقام خاصى منتشر كرده بود، مى شد بگوييم اين چيزهايى كه نوشتم درد دل يا بازنمايى مالكِ آن رسانه يا آن دولت و مقام است كه مى خواهد ما آن طور نگاه كنيم. اما نمى دانم پيش از اين لحظه و بعد از آن چه كادرهاى ديگرى بسته شده. بنابراين بندهاى بالا تا حدود زيادى مقيّد، مشروط و نسبى اند.

نیکوصفت

تصوير آش‌فروشى نيكوصفت برای من، هميشه از بالاست. من، مشترى گرسنۀ آش يا نوستالژى، درست از میانۀ میدان انقلاب، از بالاى پله‌ها، يك زيرزمين گود را تماشا مى‌كنم. اول، ديگ‌هاى آشِ جاافتاده، درهم و حليم‌مانندِ شله‌قلمكار، بعد رشته‌هاى آش، متورم در ديگ مجاور كه يكى يكى از سطح آش خودنمايى مى‌كنند. نان بربرى‌هاى نصفه و ستون‌هاى بلندى از ظرف‌هاى يك‌بار مصرف در اندازه‌هاى مختلف و سطل‌هاى دردار سفيد. بامِ سفيد كلاهِ سرآشپز و دستيارش. اين‌طرف، ميزها و صندلى‌هاى سادۀ قديمى و كاسه‌هاى ملامين. سرهاى پايين و مشغول بلعيدن مزه و عطر و محتواى به‌هم‌آميخته و يك دستِ آش. شكم‌هاى گرسنه‌اى كه آرام آرام سير مى‌شود. از اين بالا، بوى پيازداغِ سرخ يا بخارپزشده، پخته به شكلِ جدايى‌ناپذيرى با دارچين و كمى زرچوبه، مخلوط و يكى شده. به طوريكه نمى‌فهمى اين شامّۀ توست يا بخش چشايى زبانت كه در حالى شبيه شراب‌خوارى و مستى، چشمت را آرام مى‌بندد، اين حجم دارچين گرم و تند از اين بالاى پله‌ها متراكم‌تر است. آش فروشى نيكوصفت كنار دانشگاه تهران، در خيال من، پاتوق است. پُر از دود سيگار، رديف‌رديف دانشجوها و روشنفكرانى با شلوارهاى پاچه‌گشاد، با سبيل‌هاى پُرپشت، موهای بلند، در آستانۀ یک انقلاب بزرگ، با برنامۀ تغییر جهان، در حال جدل، درون يك بحث سياسى، جدى با چاشنى نان‌بربرى ‌نصفه و يك كاسه ملامين شله‌قلمكار مزّين به پيازداغ و دارچين. اين صورتِ از بالا، اينجا، در جمال‌زاده، چند قدم‌مانده به انقلاب، به رو‌به‌رو، تبديل مى‌شود. نيكوصفت چندسالى‌ست به اين نقطه و حال، اسباب‌كشى كرده. تو از سطح خيابان، واردِ جايى شبيه كبابى يا كله‌پزى و فورى متوجه نيم‌طبقه دوم مى‌شوى، به عنوان لُژ خانوادگى.آن پنهانِ برهنه و بى‌آلايشِ سنتى كه از هر دكور و پُزى خالى بود حالا فاش مى‌شود و كمى آرايش‌شده، هم‌سطح خيابان مى‌نشيند. درخت‌هاى مصنوعى، بين شيشۀ ويترين و ميزها، رديف، حائلند. تابلوى الكترونيك، اضافه بر تابلوى اصلى، از راست به چپ و با فونت قرمزِ تبليغ مى‌كنند. هنوز، كاسه‌ها ملامين‌اند و سطل‌ها پلاستيكى. چيزى كه فرق كرده افزودنِ كاسه‌هاى گياهى به جاى يك‌بار مصرف بى‌بازيافت است. صف همچنان جاى بدى دارد. به طوريكه دائم، ميزها و دستِ كسانى را خط مى‌زند كه قاشق‌به‌دست مشغولند. پيت‌هاى حلبى ١٨ كيلويى روغن جامد روى ميزى دمِ در آشپزخانه‌اند. گزارشِ روزنامۀ ايران از اين آش‌فروشى قدیمی و معروف، با كاغذ گلاسه، پرينت رنگى، چندبرابر و قاب‌شده روى ديوار آویزان است. قيمت‌ها بالاى سر دخل يا صندوق نرخ ٦٠٠٠ تومان براى هر كيلو آش‌رشته و ٦٥٠٠ تومان براى شله قلمكار را منهاى ظرف‌هاى بردنى اعلام مى‌كند. سرآشپز و صاحب نيكوصفت، با دستيارش سرِ ديگ‌ها ایستاده‌اند. نمى‌دانم چرا تشويش و سردى رستوران‌هاى سرراهى در جانم مى ريزد. سرآشپز بلند و رُك و بى‌محابا به نامرتب بودن صف اعتراض مى‌كند یا يك باره سرِ خانم‌هاى نشسته بر لُژ داد مى‌زند: "يواش‌تر! چرا بلند حرف مى‌زنيد؟" بعد كه ساكت مى‌شوند آرام‌تر و خطاب به ايستادگان و نشستگان به غُرغُرش ادامه مى‌دهد. حال ِ مجلس ختم مى‌ريزد در آش‌فروشى وقتى صاحب منبر، همين طورى، جماعت نسوان را خطاب مى‌كند و نهيب مى‌زند و حكم به سكوت مى‌دهد.اینجا، هیچ کلمه‌ای با مضمون سیاست به گوش نمی‌رسد. این‌ها قرار ندارند آسمان را سقف بشکافند، هیچ طرح نویی در کار نیست. هیچ‌کس در آستانۀ یک انقلاب ننشسته. همه یا گرسنه‌اند یا به قصد خاطره‌بازی آمده‌اند. آش اما همان آش است. آشى كه ديگر كمتر كسى در خانه مى‌پزد. دست‌پخت مادرانه‌اى كه بى‌ريخت و پاش، بى‌زحمتِ خيس‌كردن حبوبات، بدون كثيف‌كارى سبزى‌جات، كه وقت و حال و جان مادر را مى‌گرفت حالا يك كاسه و سطلش آماده در دستِ ماست.

اگر بلوار خیابان نادری نداشت

كاش ميراث فرهنگى و سازمان محيط زيست, مشتركا، خيابان نادرى را در فهرست آثار ملى ثبت كنند و آن را منطقه حفاظت‌شده بنامند. شهردارى هم آسفالتِ كف خيابان را شخم بزند و بعد از خاك‌بردارى عميق آن را با سنگ، فرش كند. بنويسند ورود ماشين، موتور و اتوبوس و كاميون ممنوع . قدم به قدم، نيمكت‌هايى چوبى در پيادرو بچينند كه در همه عصرهاى هر چهار‌فصل، مردم پياده بيايند و بنشينند و چنارها را به‌نام صدا كنند. بگويند آهاى صدساله چطورى؟ به جاى دست‌دادن، شيارها و چروك‌ها را لمس كنند. آن‌ها را بغل كنند، هرچند نتوانند به خاطر قُطر درخت‌ها، دست‌‌ها را در هم گره كنند. اما نادرى از زاويه نزديك، افقى و پياده‌رو نيست كه نادرى است. خيابان نادرى از رو به رو، از بالا، درست از جايى كه بلوار قطع مى‌شود، خيابان نادرى است. بين دو تكه از بلوار بايستى به تماشاى تونلى از چنار. چنارهايى سقف‌شده، سقفى سبز، خيابانى تاريك از برگ، شاخه، درخت. خيابانى در سايه، با سايه‌اى چهار فصل. بهار، سبزكاهويى با نوبرگ‌هاى ظريف و تيغه‌هايى از نور. تابستان، برگ‌هايى ضخيم، با سبزِ پُررنگى دم‌كشيده و نمناك. پاييز، قهوه‌اى، نارنجى، زرد. زمستان در صبح زودِ روزى، اگر برفى خوب و سنگين بيايد، كارت‌پستالى ديدنى، فرستادنى، باشكوه. زمستانِ پُربرف نادرى در ياد‌ماندنى. و اگر بلوار خيابان نادرى نداشت.

رفته در خواب

ایستاده بود اما از فرط پیری انگار به رکوع رفته بود. مانتوی کرپ مشکی با گل‌دورزی‌های برجسته و نخ‌کش شده و کهنه به تنش داشت. روسری را گره زده بود و اضافه بر آن چادرمشکی هم روی سرش بی‌تکان بود. با یک دستش پلاستیک دارو را نگه‌داشته و با آن یکی چادر را از کمر گرفته بود. 500 تومنی کهنه‌ای روی پیشخان داروخانه رها بود. تا بقیه پول برگردد سرش را تکیه داد و یک دفعه به خواب عمیق رفت. بعد انگار بیدار شد باقی پول را تو دستش مچاله کرد و به طرف در راه افتاد. جلوتر در را نگه داشتم تا بیاید اما دکتر بلند گفت: " شما بروید خانم. اون حالاها نمی‌آید". معلوم بود مشتری است. راست می‌گفت به کندی یک لاک‌پشت یواش می‌رفت. همین‌طور که در حال رکوع بود و می‌آمد، نرسیده به در دوباره خوابش برد اما نه چادر از سرش می‌افتاد و نه پلاستیک دارو. تعادلش هم به هم نمی‌خورد. بیرون ایستادم تا باز راه افتاد. همین طور که زیر بازو را گرفتم تا از پله پایین بیاید پرسیدم کدوم طرف می‌روید؟ به سمت مسجدالغدیر اشاره کرد و گفت مسجد. بعد با لهجۀ اصفهانی گفت: "دوا گرون بود نتونستم بگیرم." دوسه قدم آمد. تا پرسیدم خونه‌تون نزدیکه یا نه و او جواب داد نه، دوباره، ناگهانی و ایستاده خوابش برد. سوال بعدی بی‌مورد بود که تنها زندگی می‌کنی؟ او نمی‌شنید.

اینجا حاج‌خلیفه نیست

قنادى از اول، مالِ يزدى ها بود. چند وقتى بسته بود. از فروشنده سوپر پرسيدم اينها دارند مى‌بندند؟ گفت نه به يكى ديگه اجاره دادند. دو سه هفته‌اى هست كه بازگشايى شده ولى خلوته. گاهى حتى شيرينى هم ندارد. امروز، فروشنده و عمويش گرم، يزدى حرف مى‌زدند. از شيرينى‌هاى يزد فقط حلوارده دارند كه آن هم از قبلى‌ها به ميراث رسيده. باقى همين ناپلئونى، دانماركى و خامه‌اى و تر است، همين معمولى‌ها. نمى‌شد شعبه‌اى مى‌شدند از حاج‌خليفه؟ اهل محل وقتِ عقدِ بچه‌ها، شاخه‌نبات سفارش مىدادند، مردم هم به جاى كيك و شكلات، باقلوا و پشمك و لوزى و قطاب هديه مى‌بردند يا جلوى مهمان مى‌گذاشتند. نمى‌شد؟ سقف و در را طاق ضربى می‌زدند، ديوارها را هم پر از تصوير بناهاى معمارى يزد با شيشه‌هاى رنگى مى‌كردند. يك ميز كوچك هم اين دمِ در، مى‌گذاشتند براى فروش ترمه. فكر مى‌كنم غير از اهل محل، مسافراى هتل لاله و ايساتيس و بازديدكننده‌هاى غير‌ايرانى موزه فرش، مشتري پر و پاقرصى مى‌شدند. چرا با مهاجرت تکه‌ای از شهر خودشان را به تهران نمی‌آورند. مرتبط: شیرینی‌فروشی حاج‌خلیفه

شفاخانه

صداى كشيدنِ ارّه كوچك روى گلوى شيشه آمپول بود، صداى بمِ شكستن يا تركيدن نرمِ يك حباب. صداى قُل قُل و كشيدن مايع به داخلِ سرنگ. چشم‌هايم بسته بود. زمان و مكان در ظرفى شناور و صداها دور. درد پيشانى، گوش راست و گردنم را از چند طرف پِرِس مى‌كرد.

صداى دخترِ فيلم خيلى دور، خيلى نزديك می‌آمد. با روپوش سپيد و مقنعه مشكى. گويشى آشنا داشت اما دفترِ حافظه من بى‌طبقه‌بندى بود، غير الفبايى. نمى‌فهميدم اهل كجاست، هم‌شهر من نبود.

دكتر بود يا پرستار؟ اگر دكتر بود سرِ جايش ننشسته بود، تنش، دست‌ها و نگاهش به زبان پزشك‌ها حرف نمى‌زد. مثل يك پرستار يا مادر نزديك بود اما احترام سرپرستار و پزشك را از بقيه مى‌گرفت.

مايع سردِ ِسرُم قطره قطره مى‌ريخت اما متصل، بسانِ رود، بسترِ خشك رگ‌هايم را مرطوب و سيراب مى‌كرد. نيم‌ساعت بعد، شفا مثل پودر در هوا منتشر بود. لحظه‌لحظه درد عقب‌نشينى مى‌كرد، غول به چراغ برمى‌گشت.

دخترِ خيلى دور خيلى نزديك، لهجه مشهورش هنوز معما و كتاب درسى‌اش روى ميز باز بود، نامش مى‌خورد مريم باشد اما كنار شماره نظام‌پزشكى‌اش الهام بود. حلقه نگين‌دار نقره‌اى داشت و خيابان دولت را نمى شناخت، پُر از تشكر بود و عذرخواهى.

اين روزها، آخر هر مكالمه خيلى دور، خيلى نزديكى، مثل اين، شماره‌تلفن مى‌گيرم. پيش‌شماره‌اش اهل شيراز بود، فكر كنم اطراف شيراز، مالِ باغ‌هاى پرسروِناز.