سفربه هند، سفر به زمان
از غرب آسیا به مرکز آن
یا از ایران به هند
تنها افغانستان وپاکستان را جا نگذاشته ام
ساعت تنها دوساعت به جلو کشیده نشده است
به زمان سفر کرده ام
به 45 سال پیش یا این حدود
سالی که سگ های ولگرد تا صبح پارس می کردند
صدای سوت قطار از میدان راه آهن تمام شهر را بی خواب می کرد
آن وقت که دوچرخه سوار زیاد بود
ماهی فروش، سبزی فروش، لحافدوز با زنگ دوچرخه ها ملودی می ساختند
هرکدام آوازی را دردستگاهی می خواندند
وقتی شهرداری و راهنمایی رانندگی معنی نداشت
زمان را گم کرده ام تاریخ و ساعت را
سال چندم میلادی است ؟
خورشید چند باربعد از تولد محمد طلوع کرده است ؟
رفته ام به وقتی که خدایان با مردم در کوچه ها راه می رفتند
وقتی هر مفهومی یک پروردگار داشت
صلح، جنگ، ثروت، شانس
به زمان سفر کرده ام
زمانی چند بعدی، چندلایه
گذشته در آینده، ماضی بعید، ماضی ساده
گذشته ی هند، گذ شته آسیا، گذشته بشر
ترکیبی از دوره های سنت و مدرنیته
شاید به ازل
یا به زمانی در آینده احتمالی ما
بی سیم خارداری بر روی تن
بی خشونت ، پرمدارا، درحالی واقعی از توسعه، شاد ، آزاد
سفر کرده ام به یک مخلوط زمانی
به جایی که شبیه هیج کدام از جاهایی که من دیده ام نیست
مرتبط:دلشوره های مرزی
دلشوره های مرزی
نزدیک شدن به مرز همیشه برای من معما یی عجیب است. این مرز می خواهد مرزی رسمی و ملی باشد که دو کشور را از هم جدا می کند . مثل وقتی مهماندار اعلام می کند که از این گذشتیم به آن وارد شدیم . یا ستونهایی باشد که مثل خطی ، مکه را به دو بخش حرم و غیر حرم تقسیم کرده اند و در نظر من به دکل های فشار قوی می ماندند که حتی اگر به آنها دست نزنی، جریان قوی ِبرق را حس می کنی که تو را هی می زنند و ازتنت عبور می کنند، تو را به خود می کشند و پس می زنند، می خواهد مرزی باشد درون محدوده ای از تهران که ترافیک را آسان یا سخت می کند. می خواهد مرزهایی از نوع اتحادیه اروپا باشد که برای من شرقی وحشت انگیز است که تنها چندین ستاره ی گرد ِ دورِ هم نشسته روی زمینه ای آبی که حالا بیشتر شده اند ، نشانه ی گذار از یکی به دیگری باشد . یا مرز ایران و افغانستان از ناحیه ی خراسان که بیابانی گشوده، پر غبار ، مسلح و پر مانع و سرد و خیانت کننده و اعتماد گیرنده است .
می خواهد حالا باشد که مرزهای فیلترینگ تا پیش گلو امده است و گمرک های اولتراسرف و فریگیت محل عبور ما از یک جهان به جهانی دیگر است. مرز حجاب زنان مسلمان یا ایرانی ، مرزهای مردانه و زنانه ، مرزهای میان این ملیت یا ان ملیت ، مرزهای این طبقه و ان طبقه.
مسافرم و هنوز چمدانها و محتویاتشان در خانه پخش اند و لیستی از کارهای مانده و دلی پر دلشوره، دهانی که دائم خشک می شود و آرواره هایی که کمی لرزش دارند و شبی که نخوابیده ام، سری که نبض ِ دردش آرام و شروع کننده است، خاطری که دائم مشوش می شود و می پرد می رود به هزار جا، به هزار خانه . میلی شدیدی به نوشتن در مورد هزار موضوع مهم و نا مهم، راهی نا خودآگاه برای فرار از سفر، به تعویق انداختنی موجه و مخفی، خانه که از همین حالا از من دور می شود و ترکم می کند .برای گذشتن از یک تکه از جهان به تکه ای دیگر در یک سفر معمولی، تفریحی ، اکتشلفی، موقتی، زود برگشتنی .
گوهرشاد
اما تو چهل سال بعد جوابش را می بینی ؟
من همین یک ماه پیش دوباره از او افسردگی خواستم
اما فقط دو روز بعد بود که سیتالو پرام می خوردم
خواستم جهان را برایم لایه برداری کند
حتی یک بند انگشت
غر زدم چرا از خودم خبری نیست
او مرا به عمق چند صد متری پرتاب کرد
همین امروز هم در جنگل خودم گم شدم
همان صحن سقاخانه اسماعیل طلا بود
روی قالیچه ها زیر باران دم غروب
سر اذان ، حیاط گوهرشاد
گفتم گریه می خواهم بغضی که ننشیند
این صحرای بی ابر بی باران است
یازده ماه است
حالا هر لحظه اشکی پشت پلکم کمین کرده
تو هزار دعای مستجاب زده داری
همین را روا می کنی
درجستجوی اریک

چارقت دوزم کنم شانه سرت*

مردی کهنه در زاویه ای چندصد ساله که می گفت اگر اینجا وقف امام حسین نبود خرابش کرده بودند. جایی شبیه زیر پله، پراز خاک، پرازلنگه کفش ها، چارق ها و تکه چرم های بریده و نابریده، چاقو و سوهان و ابزار کار و شاخه های نور کدری که از شیشه های ناشفاف به داخل می دوید.
پس زمینه ای خاک گرفته، خاکستری پر غبار که با تکه های سرخ چرم جان گرفته بود. ترکیبی عجیب. مثل نگین های درشت یاقوت روی لباسی به رنگ طوسی ،شیری، بی رنگ
این پیر چارق دوز مرا به لابلای شعر قصه موسی و شبان می برد. انگار بیشتراز نیم قرن نشسته و چارق خدا را دوخته است .
رخ سپیدش دست کمی از بازتاب چهره پیامبران در ذهنم نداشت. دلم می خواست همان لحظه ای اول دست کوچک و پر چروکش را، شانه اش را وپیشانی نقره اش را ببوسم. امنیتی داشت، امانی بود این پیرمرد ساده ی تکیه داده به گوشه ا ی اززمان ِ ایستاده در خراسان شمالی.
شدت پیری، هوش نگاهش را نگرفته بود. می گفت سه بار کربلا رفته و همان هفته اول عربی یاد گرفته وراهنمای باقی همراهانش شده.
طنین کلمه ها و جمله هایش و آوایش اورا ازسلطه ی لهجه می رهانید ومی برد در لباس یک استاد قدیمی واصیل زبان فارسی می نشاند .سلیس، روان اما ایستاده؛ بدون شکستگی، با آداب اما ساده و به دل نشستنی. چرم های سرخ را یکپارچه می برید و از دل آن چارق زنانه ،بچه گانه و غلاف چاقو در می آورد.
چشمهایش پر لایه و غشادار بودند. از چشم پزشکی آمده بود. فردایش قرار عمل داشت من می ترسیدم این صدساله از اتاق عمل بیرون نیاید و من دوباره نبینمش.
به خانه دخترش برد این غریبه ی نا آشنا را. سرزده سر سفره شان نشستم . تازگی سبزی خوردن ظهر هنوز در سرم مانده و طنین خش دار کلامش .
** چارقدوزی یک تکه ،یکه و تنها
یک شهر و چند جور بانک
پ. ن: امروز صبح به یکی از این شعبه های این محله ی بانکخیز رفتم. سیستم نوبت دهی نداشت. هنوز مثل قدیم همه توی صف جلوی پیشخوان ها ایستاده بودند. فضا کوچک و گرفته بود. رییس بی کار و بافاصله نزدیکی در کنار کارکنانش قرار داشت. دیدم شلوغه برگشتم. ساعت 3دوباره رفتم . پرنده هم پر نمی زد. یکی ازکارکنان جای رییس نشسته بود وبا صندلی بزرگ و چرخان او به چپ و راست تاب می خورد. دیگران هم هرکدام جایی به غیر از جای خود بودند. لبخندی به لبها بود وحرفی را نیمه خورده بودند و داشتند تازه وارد را برانداز می کردند. کارتم را دادم و گفتم لطفا این را فعال کنید. گرفت و خواست شروع کنه اما داد کوتاهی کشید و گفت "ای وای دستگاه را خاموش کرده ام فردا صبح ِ زود بیا برات انجام می دم" . من چاره ای نداشتم که با کمی اخم مصنوعی بیرون بیایم.(این هم یک تفاوت دیگرکه مخاطب در بعضی شعبه ها، دوم شخص مفرد است و در بعضی دیگر، دوم شخص جمع)
آموزش و پرورش ِ خبردار
ناظم مدرسه بود که فریاد می زد:" از جلو، نظام".
هنوز مثل همان آهنگ قدیمی مدرسه های خودمان ، " لو" را آنقدر رها می کرد و طول می داد که ناگهان نون ِ نظام سر می رسید وبعد با یک ضربه کاری، الف و میم ِ آخر را ادغام می کرد و مثل پتک به سر می کوبید.
در جواب ناظم انگار هزار گنجشک با یک کیش به هوا می پریدند و وقت بلندشدن با صدای نازک جیرمی کشیدند. بافت زیر و لطیف صدایشان و پرّیدن بال هایشان در تضاد با بافت زبر وخشن فریاد ناظم می نشست. جوری که این بافت و تضادشان حتی با پوست دست هم لمس می شد.
از این طرف ِ دیوار ِ دبستان شهدای رسانه، انگار یک تیمسار بالای پله ها ایستاده و هنگی از جوجه های یکروزه روبرویش به صف شده اند. تیمسار با جدیت و خشونت و قطعیت، بی تعارف، سرد وترسناک دارد دستور نظامی مهمی را صادر می کند.
آنچنان حکمی توی صدایش بود که به نظرمی رسید، عابران ِ این طرف دیوار ومسافران تاکسی، کتابفروشی چشمه و نشر نی و ثالث، دکه روزنامه فروشی ِ زیرپل، بیمه البرزوحتی کلیسای سر ِ ویلا و پارک مریم را هم "خبردار" می کرد.
بله "خبردار". با با ی کشیده و "دار" ناگهانی و باز سکوت آخر.
و دوباره صدای هزارگنجشک. درهم، مبهم اما شاد، خوش. بی تناسب با بداخلاقی تیمسار.
سنتی چندساله، تکراری، هنوز به سبک مدرسه های نظام دوره قاجار و رضاخان، امیرکبیر، دوره کودکی ما، کودکی ِ شما، ایشان، آنها؛ زمان شاهنشاهی، جمهوری، زمان مشروطه، استبداد صغیر، کبیر،دوره اصلاحات، دوره سازندگی، دهه شصت، دوره اصولگرایی
بچه ها اما بیخبر از معنا؛ سرخوش و سرود خوان، در حال بزرگ شدن با بدنی "خبردار"
بانه شهری به مثابه پاساژ

پراید، پژو 206، پیکان، ماشینهای قدیمی، جدید و ماشینهای شاسی بلند ،ماشین های ثروتمند ، فقیر که کارتنهای آک بند ِ ال. سی.دی، سرویسهای قابلمه چدنی، مایکروفر واز این قبیل را با نامهای آشنا در آگهیهای تلویزیون و بیلبوردهای تبلیغاتی روی باربندها بسته بودند. طهرچه به بانه نزدیک تر می شدیم ، فشردگی و فراوانی این ماشینهای طَبق به سر بیشتر می شد.
از مدتها پیش خبر بازار پررونق بانه و قیمتهای باورنکردنی آن دهان به دهان می چرخید. در یک گزارش هم خوانده بودم که کالاهای قاچاق در خاک عراق از کانتینرها و تریلی ها پیاده و بر ماشینهای کوچکتر تیزرو بسته می شود. سپس از لابلای کوهها و بیراهه ها به بانه می رسند، در انبارهای این شهر پهلو می گیرند و لنگر می اندازند.
آن خبرها ، این ماشین های کارتن به سر و شایعه ای که می گفت بانه منبع تهیه جهیزیه بسیاری از دختران ایرانی است، برای من طَبَق های پیش از دهه 50 را تداعی می کرد. دایره های چوبی، تخت، گرد و نمی دانم چرا در ذهن من به رنگ آبی که از آیینه و شمعدان، بقچه ی ترمه و پارچه های نفیس و خنچه عقد و یا بخشی از جهیزیه عروس پر می شدند. پر زرق و برق، با رنگ و لعاب، تور و روبان و نقل ونبات، روی سر طبق کشها به صف می شدند و خبر عروسی و جهیزیه بردن را در کوچه و خیابان جار می زدند.
به بانه که رسیدیم ساعت 10 صبح روز جمعه بود. محشری برپا بود. وقت تلف کردن بود اگر دنبال جای پارک در بخشهای اصلی اش می گشتی. شهری پر از ماشین های پارک شده ، جمعیتی که هیچ متر مربعی را خالی نمی گذاشتند. صف های هزار نفری در کنار عابر بانک ها، سطل های سرریز شده ی زباله و وحشتی که آدم را می گیرد.
هجومی که تا بحال ندیده ایم . انبوهی از آدم ها، در پیاده روها، در پاساژها، مجتمع های تجاری ِ بلند و نوساز، در پاگردها، پله ها، درون فروشگاهها. یک شهر کازموپولیتن، با طول موج لهجه های ترکی، کردی، اصفهانی، یزدی، مشهدی، جنوبی. جمعیتی که به هم تنه می زنند ، پر شتاب می روند، گاهی می دوند ، دائم با تلفن همراه صحبت می کنند، قیمت ها را می پرسند مقایسه می کنند ، شاید از اقوام خود سفارش می گیرند .
به صحنه جنگ می ماند؛ فاتحان سررسیده اند، هزار خرده ریز ِ رایگان به زمین ریخته، سکه ها، سلاحها، کفش ها و فرصت های کم ِ باقیمانده و درحال فرار. رقیب زیاد و جمعیت فشرده، واهمه از جاماندن همه جا پراکنده است، همچنانکه شوق بر خستگی غلبه دارد، خوشی، وصف ناشدنی ست، رضایت بی حد و مرز است و حرص همه گیر.
پسربچه های دستفروشی که به جای آدامس چند فلش مموری 32 گیگابایتی را درجعبه کفشی ریخته و تلاش می کنند صدایشان را ازمیان قد ِ بلند عابران به گوشها برسانند.
پیرمردهایی که با لباس کردی و محلی، عطر و ادکلن های گران قیمت یا شاید تقلبی را، ارزان و در کنار خیابان می فروشند. همینطور از خرده ریزگرفته تا آیپاد، آیفون و گوشی موبایل.
می گویند بانه تاریخ دشوار و پررنجی داشته است. چندین بار بر اثر طاعون، تخلیه و درجایی دورتر بنا شده هربار در جنگ جهانی اول ودوم دچار آتش سوزی شدید و به خاکستر تبدیل شده.
به نظر این بارهم بانه یک بار دیگر دفن می شود اما این بار زیر بار یک پاساژ؛ خانه ها، مدرسه ها و مسجدها ی آن در پسکوچه ها به حاشیه می روند، گم می شوند. زبان ِ بازار جانشین زبان محلی می شود.
از پشت لحظه ها به در آیید
ای جاده های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظهها به درآیید!
ای روز آفتابی !
ای مثل چشمهای خدا آبی !
ای روز آمدن!
ای مثل روز آمدنت روشن!
این روزها که می گذرد هرروز
درانتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا ، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟
قیصر امین پور
این همسایههای افغان ما
- نیمهی آبان پارسال بود. ما کارتنهای کتاب و وسایل آشپزخانه وچمدانها را بازمی کردیم و جابجا، آنهاخون گوسفند قربانی را میشستند و آخرین وسایل و جیپ مدل قدیمیشان را از خانه ویلایی و قدیمی میبردند. از آن روز ما همسایه چند کارگر افغان شدیم تا آن خانهی ساخت اوایل دهه پنجاه را بکوبند و یک آپارتمان6طبقه روی آن بسازند.
- ما جنوبی هستیم آنها شمالی. پنجرههای قدی ِ رو به شمال ما، رو به آنهاست تنها یک کوچه کم عرض میان ما فاصله انداخته. اینقدر که شیر آب مصرفیشان کنارپیادهروست. اینقدر نزدیک که من هرشب صدای ظرف شستنشان رامیشنوم، گپهای شبانهشان و داد وبیداد سرکارگر ایرانیشان.
- زندگی آنها بخشی از زندگی ماست. آنها و افغانهای دو سه ساختمان دیگر در این بنبست کوچک. آنها خانواده ای غیرخویشاوند، همجنس، غیرایرانی و کارگر، مجردانه زندگی می کنند. یک زندگی روباز، شفاف ومقدار زیادی بیسقف، ماجرای روزمرگیهای آنها از آن خانه کوچک موقتی و دستسازشان عبور میکند و حیاط، پهنای بنبست و طول آن را میگیرد و صدایشان باصدای درون خانه ما مخلوط میشود. انگار که دارید یک زندگی دیگر را بدون دیوار تماشا میکنید. آنها یک جور زندگی خیابانی دارند.
- نمیدانم نوبتی ظرف میشویند یا یکی همیشه مامور است. یک قابلمه بزرگ ِروی، چند تابهی تفلون رنگ و رو رفته، چند بشقاب استیل و قاشقها. یک آشپزخانه اوپن که صدای به هم خوردن فلزات نازک را با صدای شره آب توی کوچه پخش میکند. لباسهایشان خیلی کهنه نیست. در محله ما که قدیمی است هنوز کسی داد می زند کت و شلواریه! دیده ام که مشتری او هستند. اما به کارگر ساختمانی نمیخورند. به هم ریخته و شلخته نیستند. بعضیشان تلفن همراه هم دارند.
- فراغت عصرهاشان دوست داشتنی ودیدنی است. وقتی آفتاب مایل میشود و توی کوچه می ریزد، وقت شستن سر و رویشان میرسد. خرید و غذا پختن، دید و بازدیدهای شبانه با همسایههای ساختمانهای دیگر. نشستن روی مصالح یا تپه شنی، بلوکهای آجری. یکی با کیسه پر از بستنی چوبی میرسد. نیمی سنتی، نیمی جدید. یکی چند نان بربری خریده. یکیشان که تازه آمده خوش سلیقه است. یک خوشخواب کهنه را روی 6 ردیف بلوک آجری و یک فیبر بزرگ پهن کرده . روزها لولهاش میکند و شبها با یک پتوی نازک روی آن میخوابد. این زیر آسمان و گاهی زیر باران خوابیدن توی اردیبهشت حسادت برانگیختنی است. اهل ذوق هم هست از ساعت یازده شب به بعد تا یکی دو ساعت بعد، صدای آواز زنی هندی بلند است. صدایی زیر و نازک از دستگاه پخشی که نمیدانم چیست.
- اصلا خستگی ندارند. از صبح تا پنج بعدازظهر تا عصر و گاهی بیشتر کارمیکنند. اما فرق زیادی بین صبح و بعدازظهر ونیمهشبشان نیست.
- زندگی شادی دارند، آراماند .تا حالا ندیده ام با هم دعوا کنند یا حالت دعوابگیرند تا لازم باشد کسی میانه بگیرد واز هم جدایشان کند. نشنیدهام صدایشان را روی هم بلند کنند. نشده با غضب به هم نگاه کنند چشم پرکینهای ندارند. فخری از وجودشان بیرون نمیریزد. ندیدم یکی شان بخواهد به باقی رهبری یا پدری کند. ماندهام چطور بیشتر از سی سال است که در وطنشان بوی خون و باروت به هم پیچیده. این دستهای آرام چگونه میتواند سنگینی و خشونت اسلحه را حمل کند، چگونه میشود شلیک کند. یا چطور آن سالهای اولی که به ایران پناهنده شدند، قیافهای ترسناک از خود به ما نشان دادند.
- فارسی حرف زدنشان را دوست دارم .ای کاش مرد بودم ومیشد هرروز کنارشان بنشینم و گوش به لهجه شیرینشان بسپرم و قند در دل آب کنم. سر از جهان کوچک و سادهشان در بیاورم. شاید هم باهاشان به افغانستان میرفتم. این همه سکوت, مظلومیت و قربانیت ریخته در چشمهاو صورت و بدنشان درک نشدنی است. می گویند کسی که خشمی بیرون نریزد روزی جنگ بپا کند. اما به آنها نمی آید که معنی کینه را بفهمند چه برسد که آن را برای روز مبادا ذخیره کنند. نمی دانم؛ من تنها از پنجره روبرویم نگاه می کنم شاید پنجره های دیگر, افغانهای دیگری را نشان دهد.
نینبات
" شاخ نبات" خیلی دوست داشتنیست. اما تازگیها "نینبات" هم دلنشین است. همین نباتهایی که روی نیهای پلاستیکی میکشند. قاشق چایخوری سرخود. بهداشتی و مدرن.
خودش که از قدیم نبود کلمهاش را نمیدانم. من یک سالی است که میشنوم. معانی خوب ِ نی و نبات و همنشینی نوای "ن"ها آرامشی میدهد
نه فقط دل را نرم میکند که گوش را
وشیرین میکند دهان را
سراج در روزگار بی سراج
و سپاس از صاحب ملکوت برای این همه اشک و لبخندناب
این نظافتچیهای دیروز ونیروهای خدماتی امروز
پیش از سال نو یونیفرم نیروهای خدماتی را عوض کردند. لابد به جای یونیفرم باید بنویسم "لباس متحدالشکل "؛ "نیروی خدماتی" هم از آن ترکیبهای تازه و شیک ِ این سالهاست که خواستهایم زهر و بار منفی "آبدارچی" و "نظافتچی" و نامهرسان" را بگیریم و آنها را دیگر تحقیر نکنیم. "نیرو" بار مطیعانهتری دارد و وجود فرمانده را هم ضروری میکند. سر و شکل واحد و نظم و یکپارچگی هم میدهد. فقط شامل نظافت و آوردن چای هم نمیشود. دایرهاش بزرگتر از محیط اداره است
اما مشکل این لباسها این است که معمولا اندازه مناسب ندارند. (فیت) نیستند. گاهی تنگاند و دکمهها در ناحیه شکم در آستانه پرت شدن به اطراف است گاهی هم به تنشان زار میزند. یعنی آستینهای بلندی دارند و سرشانهها افتاده است. از رنگشان نگویید و نپرسید. اینها که تازه پوشیداند مرا یاد زندانیان گوانتانامو میاندازد. جوری که انگار چند زندانی را برای کار اجباری به اداره آورده باشند. اگر چشمها را تنگ کنید تا کمی تار ببینید رنگهای جیغ و در حال حرکتی را میبینید که اینطرف و آن طرف میروند. از همه رنگها وزمینههای محیط جدا هستند. اصلا آنها را به موجودات جدایی تبدیل میکند. یک استثنای قابل تشخیص و در حاشیه اما خیلی حاضر.
خواستهاند ترکیب رنگ رارعایت کنند. آبی نفتی و زرد. اما بالای هر جیب، روی شانهها و بالاتنهی پشت و روی درزهای کناری شلوار نواری به رنگ زرد را جاسازی کردهاند. مثل سربازها. پارچهها طبعا مرغوب نیستند. برای همین شق نمیایستند. همان یونیفرم زندان یا لباس خانه را تداعی میکنند.
اغلب این "نیروها" جواناند. وقت عصر که لباس کار را عوض میکنند، کلا غیر قابل تشخیص میشوند. بارها به خودم گفتهام اگر این آقا را بیرون ببینم نمیفهمم نیروی خدماتی است. حالا بر اثر تکرار برعکس شده است این احتمال را برای هر مردی در خیابان میدهم که از صبح تا حالا لباس کار پوشیده و جارو و شیشهشور به دستش بوده باشد و حالا با این عینک آفتابی و پلوور خوشرنگ با گوشی همراهش ور میرود. ( میگویم هر مردی چون هیچ زنی را در این شغلها ندیدهام)
شاید همین لباسهای یک شکل است که رفتار همرنگی هم به آنها داده است. قدیمها هرکدام از این همکاران آبدارچی و نظافتچی، برای خودشان یک شخصیت متمایز داشتند. یعنی میشد براحتی درون یک قصه یا فیلم جایشان داد. همینطور هرکدام برای خودشان مدیرکلی بودند. تره برای کسی خرد نمیکردند. مرکز ارتباطی واطلاعاتی اداره ها بودند و پارتی مهمی به حساب می آمدند. همینطور روانشناسهای خوبی ؛ مثل رانندههای تاکسی یا آرایشگرها. به نظرم اگر کسی خواست آدم های یک سازمان را بشناسد پیش یکی از این قدیمیها برود
چای تلخ بود یا جوشیده، پررنگ یا نیمه، خودمختار بودند. باهیچ اعتراضی درست نمیشد. هرکدام از آنها رنگ خودشان را داشتند اما حالا همه، یک رنگ خوردهاند، یک شخصیت،یک لباس. انگار وارد هتل یا رستوران میشوید و اگر دقت نکنید این "نیروهای آموزشدیده" را با هم اشتباه میگیرید. مطیع، با لبخند و احترامی مجازی. ترسیده و لایههای درونی شخصیت و زندگیاش را پنهانکرده
در استخدام مستقیم اداره نیستند. پیمانکار با قراردادهای کوتاهمدت میتواند هر لحظه آنها را اخراج یاجابجا کند. بنابراین به بخشی از خاطره جمعی سازمان تبدیل نمیشوند. و البته به خاطر ناامنی کاری، محافظهکار و ترسو هستند.
ساکت و کمحرفاند. منظماند. مثل ماشین. با رنگشان همه فضا را پر میکنند. دفترخاصی ندارند. ذات کارشان جابجایی است بنابراین پلهها، آسانسور و اتاقها و حتی فضای بیرون ساختمان را پرکردهاند. انگار به اقلیتی بگویند فلان لباس یک شکل را در شهر و خیابان بپوشید یا این نوار را به آستینتان بزنید. انگار بردههای کارند
در جایی مثل محل کار قبلی من پیمانکار موظف شده بود یک شلوار و ژیله سورمهای خوشدوخت آستردار و شیک به اندازه تک تک "نیروها" بدوزد و با یک پیراهن آبی تنشان کند. آنوقت وضع تازه و عجیب و خندهداری پیش آمده بود . آنها از کارکنان وخبرنگاران و مدیران شیکتر شده بودند. دیگر ژولیده نبودند. یعنی همه محیط را آبی سورمهای کرده بودند اما فقط به ستارهای هتل افزوده بودند
از چشم دیگری
اینجا خیابان از فضای داخلی، از نیمه و پهلوی اتوبوس دیده نمیشد. آسفالت خیابان نزدیک بود و سقف ماشینها قابل دسترس. اتوبوس در سرازیری پل و خلوتی صبح از این زاویه حس پایین آمدن و دویدن وسُرخوردن از تپهای را تداعی میکرد که اختیار پاها ازدستت دررفته باشد. همینطور مثل وقتی بودم که درسفرهای بینشهری، صندلی پشت شاگرد را میگرفتم.هم جاده را میدیدم، هم آسمان را، هم پهلو را و همه خرده ریزهای لازم و نالازمی که راننده دور و بر خود چیده و اتاقی شخصی تدارک دیده بود. یک ساعت یا بیشتر وقت می خواست تاهمه راکشف کنی
با این ارتفاع، از این زاویه و در این کادر، این قطعه از اتوبوس شرکت واحد منظری مردانه وانحصاری بود که برای من غریب است. شبیه به این حسی که این ویترین القا می کرد
گره بر باد
این همه جنبش و وزش، نسیم و باد، حرکت و تکان ورقص، برخاستن و چرخ و سماع، این همه نعره، غلغل ونغمه؛ صفیر، ناله و چنگ ولالا، برخاستن وخرامیدن همه وصف حال من در بهارزودرسی است که خوشی بیصفت و بیسابقهای را برایم رقم زده.
این خوشی را با شما تقسیم میکنم. باد را گره میزنم، یه آن دخیل میبندم تا سالی دیگر برسد.
باد بهارى وزيد، از طرف مرغزار
باز به گردون رسيد، نالهى هر مرغ زار
سرو شد افراخته، كار چمن ساخته
نعره زنان فاخته، بر سر بيد و چنار
گل به چمن در برست، ماه مگر يا خورست
سرو به رقص اندرست، بر طرف جويبار
شاخ كه با ميوه هاست، سنگ به پا مي خورد
بيد مگر فارغست، از ستم نابكار
شيوهى نرگس ببين، نزد بنفشه نشين
سوسن رعنا گزين، زرد شقايق ببار
خيز و غنيمت شمار، جنبش باد ربيع
نالهى موزون مرغ، بوى خوش لالهزار
.....................................
علم دولت نوروز به صحرا برخاست
زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست
بر عروسان چمن بست صبا هر گهری
که به غواصی ابر از دل دریا برخاست
تا رباید کله قاقم برف از سر کوه
یزک تابش خورشید به یغما برخاست
طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند
شکرآن را که زمین از تب سرما برخاست
این چه بوییست که از ساحت خلخ بدمید؟
وین چه بادیست که از جانب یغما برخاست؟
چه هواییست که خلدش به تحسر بنشست؟
چه زمینیست که چرخش به تولا برخاست
طارم اخضر از عکس چمن حمرا گشت
بس که از طرف چمن لل لالا برخاست
موسم نغمهی چنگست که در بزم صبوح
بلبلان را ز چمن ناله و غوغا برخاست
..........................................
رسيد مژده که آمد بهار و سبزه دميد
وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد
صفير مرغ برآمد بط شراب کجاست
فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشيد
.....................................
بهار آمد كه هر ساعت رود خاطر ببستاني
بغلغل در سماع آيند هر مرغي بدستاني
دم عيسي است پنداري نسيم باد نوروزي
كه خاك مرده بازآيد درو روحي و ريحاني
بجولان و خراميدن درآمد سرو بستاني
تو نيز اي سرو روحاني بكن يك بار جولاني
به هرگوئي پريروئي بچوگان ميزند گوئي
تو خود گوي زنخ داري، بساز از زلف چوگاني
بچندين حيلت و حكمت گوي ازهمگنان بر دم
بچوگاني نمي افتد چنين گوي زنخداني
محور جانشینی در گفتو گوی ادیان
زیر قالی کلمات
من پارچه او خیاط
مرتبط: خدایان سلامتی ، حکیم و متنخوانی و ICU