تفرش، در هم آمیزی حس ها و زمان ها -1

تفرش زادگاه پدر و مادر من است. آنها مثل بسیاری از همسایه ها و خویشان خود، پیش از سن ده سالگی مهاجرت کرده و به تهران آمده اند
در طول این سال ها، خانواده من مثل چند روز گذشته هر چند وقت یک بار این نقطه را برای سفر انتخاب کرده اند
تفرش در قاب خاطرات کودکی من یعنی اوایل دهه پنجاه، ناحیه ای است پر مزرعه، پردرخت، پر از امامزاده هایی که گنبد هایشان به سفال های ساده نپخته می ماند، با رطوبتی بمانند شمال و خشکی ای شبیه کویر، پرازقنات، جایی که به محاصره کوهها در آمده، گندم های آماده خرمن کوبی، خیارهای زبرو درشتی که زیر برگها پنهان شده اند و ذرت هایی که آتش می طلبند. تنور نان های سنگین با رنگ قهوه ای روشن و کلوچه های روغنی داغ ؛طلایی و شیرین و زنبورهایی که شاخه های بلند در کندوهای دست نیافتنی و رازآلودشان فرو می رفت و دودسته را پراکنده می کرد؛ هم زنبور ها به هرسو می گریختند و هم ما با ترس نیش هاشان می دویدیم
گردوها قسمت فراموش نشدنی سفر بودند. با پوست سبز و کلفت که اول در ریاضتی مخفیانه باید ازشاخه های بلند پایین شان می آوردیم. بعد پوست ضخیم آنها را می کندیم حالا وقت شکستن پوست چوبین دوم می رسید. پوشش شفاف، نازک و مرطوب آخری را هم باز می کردیم .اما وقت خوردن، بعد از آن همه مرارت و تقلا مغزسفید و روشن ، یک آن در دهان آب می شد و مانند پشمک یزدی لذتی لحظه وار می یافت. آن وقت ما می ماندیم و دست هایی که سیاهی بندهایشان پاک نشدنی به نظر می رسید

گوسفند ها و بزها و بره هایی که در آن چند روز کوتاه سفر به همراه چوپانان کوچک خانه ،ما را به چراگاه می بردند وعصر، خاکی و گرسنه با شانه های خسته بر می گرداندند در حالی که حس بزرگ شدن کوچکی را در ما به جای می گذاشتند
آب آوردن از قنات عزیز با کوزه ها و ظرف های رنگارنگ کار ما بچه ها می شد. صدای شرّه آب در صبح های زود یا وقت غروب، کرخت شدن انگشت ها وقنی چند لحظه در آب سرد می ماندند، بچه قورباغه ها که سر ودمی بزرگتراز تنه داشتند ، ترس از زالوهایی که هیچوقت ندیدیمشان، تاریکی و تاریکی و تاریکی که تمام رودخانه را برایمان چون غولی آماده حمله می نمود وصدای گفت و گوی عابرانی که بی فانوس نزدیک می شدند و بلند بلند حرف زدنشان ،رنگ را به صورت ما برمی گرداند
و شب های تفرش که آن وقت ها زیبایی وحشت انگیزی داشت. ستاره ها یکباره درشت و پرنور می شدند و جایی از آسمان نبود که از این موجودات دلهره آور خالی باشد .گویی به کهکشان بی نهایتی سفر می کردیم و اگر دست ها کمی درازتر می شد،می توانستیم ستاره بزرگی بچینیم.حس می کردیم معلق وبی وزنیم و به محاصره این موجودات زنده و روشن درآمده ایم . خواهر چهار ساله من هر شب از حیرت وترس به گریه می افتاد و جرات نگاه کردن به این تاریکی فراگیرو ستاره هایش را نداشت و بی خواب می شد
آن روزهای من با خاطرات دوره کودکی بزرگترها در هم می آمیزد .من همزمان در کنار دایی ها و عمو ها و خاله ها و عمه ها بزرگ می شوم. از انبار بادام و گردوی خانه پدری مادرم آنچه می خواهم برمی دارم، مرگ مادر مادربزرگم را می بینم .با بچه ها به مکتب خانه پدربزرگم می روم باسواد می شوم ،خط خوش می نویسم و قران می خوانم . قحطی، گرسنگی، وبای حاصل از جنگ جهانی اول، جنازه دهها بچه و نوجوان را جلوی چشم من می گذارد. با گرماو دود حاصل از آتش کرسی ، به همراه مادر و خاله ودایی هایم از خواب می پرم و با دعواهای پدر بزرگ و مادر بزرگم بزرگ می شوم و نام دهها میرزا و دوله و وزیر وخوشنویس و پروفسور که زادگاهشان تفرش و آشتیان و فراهان بوده بارها و بارها از زبان بزرگتر ها می شنوم
تصاویر شب ها و روزهای آن سال ها برای من بهشت گونه ای بی زمان و مه آلود است. نور ،هوا، باد ونسیم ،رنگها ،صداها، زمزمه ها و سکوت ها و جنس همه اشیا ،جدای از من و فضایی است که در آن حال را سپری می کنم
زندگی شاد و پر روایت است. پر از ترس های شیرین و پر از حس های ناب. پس هر پیچی ،دیواری و درختی ماجرایی در انتظار است .خطر همه جا هست .برق و نور الکتریکی وجود ندارد ،لوله کشی و آب تصفیه شده نیز ، تا آمدن تلفن به این بخش چند وقتی مانده وحالا حالاها از موبایل ، اینترنت وتلویزیون در ذهن مسافر من به تفرش خبری نیست. پزشک و درمانگاه دورند. خودروها هر چند ساعت یک بار خاک محوطه جلوی خانه ها را به هوا می برند. آدم ها هستند با همه صفت ها ،همه کینه ها و حسادت ها و محبت ها
اما صدای سحرگاهی خروس ها ی هفت رنگ و خنکای ملافه های سفید که در ایوان ها رو به آسمان ظلمانی و ترسناک پهن می شود و صدای شغال های وگرگ هایی که از دامنه کوه می رسد، خواب شیرینی است که دوست ندارم از آن بیدارم کنند
عكس بقعه ابوالعلي است كه روزشنبه سوم فروردين گرفته ام گنبد كج نيست اشكال از عكاس است
اين هم سايتي درباره تفرش
ارسال یک نظر