نامی که از ضمیر اعتبار می گیرد

از من درباره خودم می پرسی. می خواهی با تو همدست شوم
من ازخودم می گویم در حالی که او نیز پیش روی تو نشسته است. من چیزی می گویم واو چیزهایی دیگر نشان می دهد. تو به من گوش می دهی در حالیکه نگاهت به اوست و تو به نگاهت قسم خورده ای
من حرفهای خنده دار می زنم؛ او از ترس می لرزد
من از امید روشنم؛ او در تاریکی کورمال می رود
من لنگرم را ته اقیانوس جای گذاشته ام؛ او روی یک موج هفتاد متری می پرد
اما تو نشانه های او را برای من حکم می کنی : ترسیده، تبدار، کورمال و پرنده روی موج
از او شاهد نمی خواهی
برای تو، او راستگو ترین پیامبری است که صدای خدا را شنیده است
او کاملترین دستگاه دروغ سنجی است که تا به حال اختراع شده
برای تو اوهم فرستنده وحی است هم گیرنده آن
او رویای صادقه ای است که خوابش بر اصول تعبیر می شود
ضریب هوشی او بالاترین رکورد را در کتاب تو دارد. هم خالق هوش است هم معدن آن
او بالاست. قوی است و قادر
معصوم است، بی عیب، بی گناه، بی نیاز
یک نامحدود متصل به ناکجایی که کسی تا به حال نفهمیده سرچشمه اش کجاست
یک صندوقچه اسرار کنجکاوی برانگیز
حافظه کل که می گویند اوست
همه چیز را اسکن می کند. نه فقط اولین لرزش تارهای صوتی من پس از تولد را
که کهن کلمه هایی چون کن فیکون، ما خلقنا ، فاسجدوا، فاهبطوا
همه چیز را بایگانی می کند اما در فایل هایی نامنظم
به غایت چموش است حرف من را و تو را نمی خواند
برای همین با حیله به او نزدیک می شوی
از خیابان های فرعی
با تداعی
مرا همدست خود می کنی تا او را اهلی سازی
رام کردنش چه لذتی برایت دارد
با این همه خوبی تو ناهشیارش می خوانی
ضمیری می دانی اش که به جای اسم می نشیند
من نام ، او ضمیر
من فرع ، او اصل
من پوست، او روح
من آگاه او، ناخودآگاه
ارسال یک نظر