برگ های سبز روی شاخه های خشک

بند سر و روی سینه اش را باز کردند محارمش را خواندند و او را از پا به درون گور کشاندند گوشه بالای کفن را کنار زدند تا کمی از مو، پیشانی، ابروها و چشم های بسته اش نمایان شد. صورتش را لایه ای گرد سفید پوشانده بود که فکر می کنم در غسالخانه به او پاشیده بودند
ابروهایش همپای هفتاد و هشت سالگی اش پیر نشده بود. سیاه بود به شکل کمان چون سوزن های کاج پررنگ براق ،محکم ،مستقل و رو به بالا. پوستش مرده بود اما ابروها هنوز نفس می کشیدند
فریاد، ضجه و اشک با صدای مداح مخلوط می شد؛ خاک در هوا می رقصید. لحظه مهم و تمام کننده ای بود آنها که دور تا دور گور ایستاده بودند تکان های شدیدی می خوردند انگار همزمان خیره به عجیب ترین لحظه زندگی خود نگاه می کردند
شاید زمین قاچ می خورد یا کهکشان راه شیری منحل می شد یا خدا چهره پیدا می کرد شاید هم یک قارچ اتمی همین چند قدمی باز می شد
لحظه نازکی بود، رنگ به نور صبح بود وقتی تاریکی هنوز آمیخنه بود
هوا خنک بود اما چهره ها می سوخت
ماجرا تلخ بود اما هرچه می گشتم تفسیری نداشت
دیده شده ای بود که نادیده به نظر می رسید
پایانی بود که لباس اول پوشیده بود. نه از آن اول ها که در ثانیه ای معلوم متولد می شوند. اولی که دومی پیدا نمی کرد

پی نوشت : آقای سید یوسف منیری عزیز می بینید که امسال ما با بیمارستان و بهشت و زهرا و اینها شروع شده و جریان دارد برای همین این دو مکان موقتا مجالی نمی دهند تا به بازی آرزوها فکر کنم
درضمن تیتر را سرجایش گذاشتم اما می بینید که چپ می نشیند
ارسال یک نظر