تماشای نزدیک یک خیلی دور


هامبورگ اولین نقطه ای از غرب بود که بر آن قدم گذاشتم .برای اولین بار غرب را بدون واسطه لنز دوربین های عکاسی و فیلم برداری،بدون فیلتر های روزنامه نگارانه و تکنیک های رمان و داستان نویسی می دیدم
این بار مسافری از غرب یا مقیمی در آن نبود که برایم تکه های پازلی را به سوغات بیاورد و من ندانم که این قطعه ها را کجای این تابلوی بزرگ بچینم
دلم هم نمی خواست هیچ کتابی همچون غرب زدگی آل احمد یا آموزه های مشتاقانه یا متنفرانه ای،کتاب راهنمای من در این کشف حضوری باشد. حتی تا آنجا که می شد می خواستم احساسات و استدلال های سابق خودم نیز واسطه نباشند
گویی در حال روبرو شدن با کسی بودم که از سالها پیش، از دوره کودکی ارتباط پر فراز و نشیبی با او داشته ام. با ایمیل، با تلفن با نامه با نفرت با اشتیاق، با پیغام و پسغام اما هیچو قت او را از نزدیک ندیده ام
ساعتی بیشتر در هامبورگ نماندم مقصد اصلی من برلین بود. شهر آلمانی پیش از سفر برایم شهری پیچیده در آهن ، پولاد و بتن بود با آدم هایی سرد که در رگ هایشان نظم جاری است و البته با واژه ها و نشانه های مسلطی چون هیتلر ،حزب نازی ،و صلیب شکسته ، جنگ جهانی دوم شناخته می شد
اما وقت دیدار بجز کم شمار نقطه هایی مدرن ،بلند و آهنین، برلین برایم مسطح و یک طبقه جلوه کرد ؛ بدون دود و بدون ریختی صنعتی. بعضی از مناطق آن گویی در لابلای جنگلی بکر و در کنار رودخانه ای پر آب بنا شده اند. شهری دو زیست با چهره ای که هم به پدر اروپای غربی اش رفته بود و هم به مادر شرق اروپایی اش شبیه بود
غرب در ذهن من بشدت با نشانه های صنعت همراه بود اما بخش های عمده برلین به شهرستانی بزرگ ،خلوت و آرام می ماند که فضای مناسبی را برای ماجرا های یک رمان یا یک فیلم تاریخی آماده می کرد
پیش از این سفر ،انسان غربی در چشم من نشانه های رفاه را حمل می کرد .لباس های خوش دوخت و گران قیمت و خانه های مجلل و ماشین های رنگ به رنگ. اما سادگی رنگ لباس و جنس آن ها و دوری از وسواس چه پوشیدن ها و استفاده مفرط از دوچرخه ،مترو و اتوبوس ،این فرض مرا تغییر داد
زندگی روزمره غربی برای من با مصرف در آمیخته بود اما دیدم که هم مصرف سلطه داشت و هم مسابقه ای سنگین در میان مردم برای قناعت و صرفه جویی در جریان بود گویی هیچ چیز دور ریخته نمی شد . حراج کلمه مهمی به حساب می آمد
در عین حال زندگی ،روزمره و کسل کننده تر از آنی بود که می پنداشتم . جریان زندگی بدون موج و عادی می نمود. کار، خرید ،تعطیلات، فراغت و سفر بیش از حد سرد ، تکراری و همیشگی وابدی بودند. من نمی دانستم چه آرزویی مانده بود که مردمان این سرزمین داشته باشند
چیزی که بشدت مرا سردرگم می کرد، غیبت دولت بود. من وارد شهری بدون دولت شده بودم .خلاء بزرگی گریبان را می گرفت که باید یا به آن عادت می کردم یا کم کم می فهمیدم چشم ناظر دولت در کجاها توزیع و یا پنهان شده .اما هرچه بود به بزرگی و ظهور سراسری دولت و حاکمیت هایی نبود که من در ایران خودمان و بعضی کشورهای عربی دیده بودم . این وجه برای کسی که در موطن خود بشدت از حضور دولت در همه گوشه کنار زندگی خصوصی و عمومی خسته است ، برای مدتی سرگیجه آور است
اما همان دولت واره هم به نظر در حال رقابتی جالب با مردم بود. رقابتی برای کسب سودبیشتر و ماندگاری در ازای انجام خدمات قانونی و عرفی . دولتی زیر دست با زیستی سایه وار و مراقب
دولت بر شانه های مردم خرد و قدرت آن با سهمیه ای متفاوت در میان شهروندان توزیع شده بود. همه چشم ها به نظر می رسید چشم دولت اند و همه این چشم ها دولت را هم می پایند این ها غیر از چشم های تکنولوژیکی بودند که در فروشگاهها و گوشه کنار رخ می نمودند
سیطره نظم بیش از آنی بود که تصور می کردم امنیت هم فراگیر بود هم احساس شدنی
تهران که در طول سفر دائما مورد مقایسه قرار می گرفت چهره گرم تری از برلین داشت اما خشن تر بود
تصویرهای آشکار برهنگی کمتر از آنی بود که می پنداشتم . هر چند چهره شهر بیشتر از تهران، زنانگی را درتن به رخ می کشید اما نگاهها ، لبخند ها و حرکات بدن سردتر بود و کمتر توجه و نگاه مردان را به خود می خواند . برلین از چشم یک زن ، شهر کمتر شهوانی بود
بیلبوردهای شهر کمتر از تهران به تبلیغ مارک های معروف مشغول بودند . برلین کمتر جهانی و بیشتر محلی بود
روسری به سر داشتم و با مانتویی روشن به تن در شهر می رفتم و می آمدم . نگاهها اما در گوشه و کنار دزدانه یا مستقیم و با شک و سوء ظن یا کنجکاوانه و تحقیقی و با قالب های پیشینین مرا می پاییدند .من بیش از یک مرد حامل نشانه های مذهبی یا وطنی و یا اعتقادی و ایدئولوژیک و جغرافیایی بودم و بیش از یک مرد هم وطن و هم رای خود تحت فشار دیگر بودن قرار می گرفتم
کلیسای جامع کلن فضایی کاملا آشنا بود. موسیقی ای روحانی، فضایی تاریک با سقف ی بلند ،بارها و بارها و از کودکی در تصاویر سنمایی و تلویزیونی تکرار شده بود اما حضور مستقیم در درگاه یک کلیسا وقتی پیش از ظهر یکشنبه مراسم دعا و نیایش درآن برگزار می شود حسی مشابه با یکی از حرم های خودمان را تداعی می کرد .لطافتی که در فضا بود، سبکی که دنبال می آمد و اشکی که بی اختیار در گودی کاسه چشم می نشست ؛ شمع هایی که می سوختند و غیر هم کیشانی که از خارج از محوطه مقدس مشغول تماشا می شدند و اجازه نمی یافتند تا به حرم راه پیدا کنند
هر چند شرایط برلین با بعضی شهرهای دیگر آلمان تفاوت داشت اما حس ناشی از ملاقات نزدیک و کشف مستقیم هرچند کوتاه، برایم غنیمتی بود. بالاخره من این هم دوست و هم دشمن قدیمی را از نزدیک دیدم
مهم نبود که این اقامت کوتاه و یا ناقص بود مهم برای من نزدیک شدن و تماشای از نزدیک هویتی بود که سال ها سرنوشت و ذهنیت من و ما را پر کرده بود در حالی که نه بسیار احساس ضعف می کردم و نه بیهوده به شرقی و ایرانی و مسلمان بودنم مغرور بودم

پی نوشت : از وقت این دیدار بیشتر از سه سال گذشته و من که حافظه ای متکی به چشمها و بعضی حواس دیگر دارم ، دوری از زمان وقوع، نوشته مرابا مشکلاتی بیشتر از مواقع عادی مواجه کرده است. تحلیل برنگرفته از حواس ظاهری و نهانی هم متن را مغشوش تر می کند .اما موضوع برای من سوژه همیشه جذابی است که در پاسخ به این دعوت صاحب سیبستان برای تعمیر پل های شکسته نوشته شده


ارسال یک نظر