لباس

پوست من رگها، عصبها، عضلات و اعضاي دروني بدن ام را دور محور استخوانها، قفسه سينه و مفاصلم نگه مي دارد .او روكشي است براي من تجزيه شده .جزييات كثير من با پوست به رنگ واحدي در مي آيد. كيسه اي دوخته شده براي نگهداري همه اعضاي رنگارنگ و متنوع بدنم من با اين كيسه بيرون نمي ريزم، پراكنده نمي شوم لباس، پوست دوم من است؛ او نيز مرا از كثرت رهايي مي دهد. جمع ام مي كند. يكي بودن بيشتري به من مي دهد. تمايزم را از ديگري زيادتر مي كند . در برهنگي فقط زن يا مرد هستم. كوتاه يا بلند ، چاق يا لاغر .اما با لباس صفات بيشتري را حمل مي كنم لباس مرا در وضعيت ديده نشده گي قرار مي دهد. چنانكه همزمان امكان ديده شدنم را هم فراهم مي كند. بي آن نمي توانم از خلوت خود بيرون بيايم ، به من مي چسبد. شكل مرا مي گيرد. احاطه ام مي كند. با من راه مي آيد، با من كار مي كند، رانندگي مي كند، مي خوابد يعني زندگي مي كند. سايه اي است كه بيشتر اوقات با من است. سايه اي كه نه پشت سر كه دور من است. سرتا پاي من يا بخش مهمي از آن را مي پوشاند. چيزي پيچيده به من، مانند بدني پيچيده به روح ، به من مرز مي دهد
جدا كننده است. بين من و بدنم فاصله مي اندازد. رسميت مي بخشد. مرا براي خودم به ديگري تبديل مي كند. با آن خودم را نمي بينم. بدنم از خودم حيا مي كند
ميان من و ديگري هم فاصله مي اندازد. دورم مي كند ،جدايي مي بخشد. در خانه كه اعضايش خودي است و كمتر ديگري ،مي توانم لباسم را سبك تر كنم. اما بدون آن هم از ديگري دورتر مي‌‌ شوم و منزوي تر. بي لباس امكان نزديك شدن به جمع را ندارم. يعني لباس فاصله مي اندازد، فاصله را كم مي كند
لباس هستم .با من آدمي و بدنش را مي خوانند . بدون آن او بدوي است يا كه دچار جنون شده . يا كودكي كه نمي داند پوشاندن يعني چه . يا كسي كه از نمايش تن معنا و راه ديگري را جستجو مي كند. مدل است؛ تن فروش است؛ هنرپيشه است كه نقشش اقتضا مي كند.با من او را مي خوانند. جنسيتش، سليقه اش، سن و سالش، تحصيلاتش، مليتش، ايدئولوژي اش، صفت هاي روحي اش، گذشته اش، شغلش، ميزان در آمدش، نسبتش با سنت و مدرنيته يا پس از آن، شايد حتي خياباني كه در آن زندگي مي كند، مساحت خانه اش، نوع وسايلش و سفرهايش
متن و حاشيه لباس
لباس هستم؛ اجزايي دارم. در يك تقسيم ،آنكه به بدن نزديك تر است در حريمي خصوصي قرار دارد و آنكه در خارج ديده مي شود حريم عمومي جاي مي گيرد. در تقسيمي ديگر و در بيشتر وقت ها، متن دارم و حاشيه. كت و شلوار و پيراهن؛ مانتو و شلوار و آنچه موي سر را مي پوشاند، اصلي و جوراب، دستكش،كلاه و كراوات و شال گردن فرعي است نوع پذير هستم؛ يعني انواعي دارم . يك فرم زمان بيشتري در تن مي ماند . مانند اينكه او كارمند باشد يا معلم يا دانش آموز دختر يا پليس يا آتش نشان؛ پرستار يا پزشك. لباس كار هستم. لباسي كه بدن را به ديگران شبيه مي كند . يا كاملا كه يونيفورم نام مي گيرد يا به شكلي كه او را شبيه همكلاس و همكارش مي كند براي اين متن، لباس حاشيه لباس مناسك است. لباس جشن، لباس عزا، لباس ورزش، لباس استراحت يا خواب.لباس هستم؛ بيشتر وقت ها مدل من، رنگ من و اندازه من وقتي زير نگاه دولت هستم با وقتي دولت غيبت دارد، تفاوت مي كند. همينطور بستگي دارد كه كدام جناح راي بيشتري در انتخابات آورده باشد. يا وقتي بر تن رييس جمهور يك طرف مي روم با رييس جمهور آن طرف
لباس زن
بر تن زن، زنانگي اش را مي پوشانم يا آن را كم مي كنم. به مردانگي نزديكش مي كنم. همينطور دور از دسترسش مي كنم.بين او و ديگري فاصله مي اندازم .تانيث او محو مي شود نامرئي مي شود موضوع برايم كمي پيچيده است. يعني همزمان بر عكس آنچه گفتم وقتي او را در پرده مي برم، پوشيده اش مي كنم، زنانه ترش كرده ام. پر رازش نموده ام. خيال برانگيزش جلوه داده ام. ديگران يك جعبه مداد رنگي برمي دارند و نقاشيهاي ديگري از او مي كشند كه من مي دانم با او چقدر فاصله دارد. از تنش از خودش از روحش. گاه اصلا ديگري است، زن در اين معنا يعني آنكه يا آنچه ديده نمي شود يا كمتر ديده مي شود. يا مي رود و مي آيد. يا آنچه ديگري مي خواهد ديده شود من براي زن بازي برانگيز ترم .دل مشغولي آورتر ،رنگي كننده تر ،تغيير دهنده تر ، تفسير پذير تر. "تر" يعني نسبت به مرد
جغرافياي لباس
گاه محلي هستم گاه ملي و گاه جهاني . از چه صفت هاي كليشه اي نام بردم .مهم نيست همه مي دانند چه مي گويم . جز اينكه اين معنا را اضافه كنم كه وقتي مردانه ام جهاني ام البته با حذف كراوات. ولي وقتي زنانه ام ملي مي شوم. چادر ، مانتو و روسري و مقنعه تركيبي منحصر به فرد و همگاني است. وقتي غير رسمي مي شوم بخصوص اگر جواني باشم بيشتر اگر دختر باشم ، سبك ملي را با نوع جهاني شايد از مدل ماهواره اي آن به هم آميخته نشان مي دهم .باز هم منحصر به فرد و يكتا
تقويم لباس
مانند تقويم به فصل ها تقسيم پذير هستم. وقتي بهاري ام بايد از سرما بترسم اما شنيده ام كه"تن مپوشانيد از باد بهار ".از زمستان و پوشانندگي اش خسته ام. خود را به دامنه اي از هواي سرد و نمناك از باران و مه فروردين رها مي كنم. بي باكم مي خواهم كه پوست از منافذ برهنه اش نفس بكشد. نوروز از درختان تقليد مي كنم، نو مي شوم
شغل لباس
بازاري ام. كت و شلواري و جليقه اي شايد اتو ناكشيده. رنگ تيره اي دارم؛ ميان سالي و پيري مذكر هستم. ته ريشي و تسبيحي. گاه كلاهي پوستي بر سر مي گذارم كارمند هستم. كت و شلواري بي جليقه. نه چندان نو. گاهي فقط پيراهن و شلواري. كفش هاي معمولا واكس نخورده. كيفي كوچك با خود حمل مي كنم يا سامسونت.اگر زن باشم و در بخش خصوصي كار كنم ، مي توانم بله مي توانم كوتاه تر باشم وتنگ تر .زنانه تر ، نرم تر با رنگ هايي با طول موج بلند تر . مي توانم كيف كوچك و فانتزي تري حمل كنم . مهماني وارتر .با پاشنه كفش هايي بلند تر اگر تن مديري باشم باز فرق مي كند كه در دولت باشم يا نباشم .كدام جناح راي آورده باشد يا نياورده باشد . مي توانم اگر بخواهم يا مجبورم به مقتضيات هريك لباس بپو شم
لباس عاشق
اگر تن عاشقي را بپوشانم، به اين بستگي دارد كه واصل باشد يا زهر تنهايي و هجر كشد. اگر واصل است، من پر از شوق مي شوم . بوي آب مي دهم. بوي بخار خشكشويي. بوي پودر شوينده. بوي عطر گرم. رنگي هستم به رنگي كه عاشق دوست دارد يا به رنگي كه خيال مي كند پيش چشم او زيباتر جلوه مي كند. چون پرچمي در باد به اهتزاز در آمده ام .يا روي بند خشك مي شوم .بدن عاشق پرواز مي كند . صد بار جلوي آيينه ديده شده ام .مي خندم قهقهه مي زنم شاعر مي شوم. سوت مي زنم. آواز مي خوانم. مست مي شوم واي به روزي كه ناكام شوم. زار مي گريم .نا شسته و كهنه و چرو كيده ام. خاكستري و كبودم. روزها مي گذرد كه نه روي آيينه مي بينم نه روي آفتاب. پاره هستم افسرده حال و بيگانه. اينگونه به قول بارت زوال خود را پيش چشم ديگري مي گذارم. شايد روزي بر تن عاشق ناكام از حلقه داري آويزان شوم. يا با او از بلندي برجي بر كف خيابان پهن شوم. يا در آب رودخانه عميقي خيس شوم و البته بدن او بي من در خاكي دفن شود
لباس دين
وقتي مذهبي هستم، گاهي روحاني مي شوم . عمامه دارم گاه سپيد گاه سياه . قبا و ردا . كفش مخصوص من نعلين است . بر منبر نصيحت مي نشينم. بر مسند قضا . در مدرسه درس مي گويم . رييس جمهور مي شوم . وزير ، وكيل. مدير ، سفير . نماز را به من اقتدا مي كنند . در گوش نوزاد هايشان اذان مي گويم . زنها و مرد هايشان را به ازدواج هم در مي آورم . مرده هايشان را نماز مي گذارم .لباس مهمي هستم
گاه چادر مي شوم. مخروطي كه سياه رنگ است. زنانگي را مستور مي كنم. فاصله مي اندازم. ايراني ام اما بيشتر وقت ها انقلابي وحزب اللهي خوانده مي شوم؛ مذهبي، سنتي. بستگي دارد چگونه آ ن را بر سر كنم با چه لباس و رفتار ديگري تركيب شوم چه قيافه اي مرا حمل كند . به هر حال خيلي راحت نيستم . به حاشيه مي روم. بايد حرف بزنم تا شناخته شوم در سكوت همان خوانده مي شوم كه گفتم سپيدم. دو تكه ام. زائرم. طواف مي كنم. ميان دو كوه تشنه آب مي شوم به جستجو بر مي آيم. پر هراسم، پر اضطراب، پر شوق، پر اشك، گرم. به رقص در مي آيم، در زمزم شنا مي كنم. بر خاك مي افتم .به پرده خانه مي آويزم . او سياه است من سپيد مي شوم. بايد پاك باشم و حلال يعني دزديده نشده ، دوخته نشده . ندوخته گي ام مردانه است. و قتي در تن زن زائر هستم دوخته شده ام . و اين براي مردان يعني سفري پر هراس پر اضطراب . وضعيتي كه هر لحظه او را به برهنگي و وحشت ان نزديك مي كند البته گاه هيچ رمز و راز و معنايي را حمل نمي كنم . فقط يك آدم به مكه و مدينه و مني و عرفات آمده را مي پوشانم. يعني بايد بپوشانم ميت مسلمان را مستور مي كنم. سه قطعه هستم كه آنها را لنگ، پيراهن و سرتاسري نام گذاشته اند . سپيدم. آخرين پوشش هستم از نظر گم مي شوم . پاره مي شوم مي پوسم اما ديگر تازه اي نمي خواهم .ندارم. برهنه ام. نيستم
ارسال یک نظر