بچگى

ده ساله است . نشاط تمام دخترانگی اش را گرفته ، پوستش زنده است مثل برق پولک های ماهی ای که زنده از تور به خشکی می افتد حرکت اندام هایش پر از بازی است . درون هر فضای خالی که می رود موج می اندازد . هنوز نیامده می دانی دارد نزدیک می شود کلمه ها را انگار لای بقچه کوچکی می پیچد و تند تند به طرف تو می اندازد اول رنگ و گرمای بقچه ها تو را می گیرد بعد تازه می نشینی آنها رایکی یکی باز می کنی تا ببینی چه گفته است حریص است به جستجوهای ساده ، به یاد گرفتن هرچه نزدیک است از برکردن شعرهای کتاب فارسی ، به پختن ماکارونی ، به کاراته، به نواختن ساز بدون معلم ، به بدیهه گویی ، به خودنمایی های کودکانه به دعوا بر سر مالکیت اشیا
از بچگی لبریز است یک هفته است وقتی روبرویم نشسته ، فکر می کنم می توانم مثل ارواح از اجسام بگذرم
دستم را به سویش دراز کنم تا به درونش ببرم، می گویم کمی بچگی به من می دهی؟ می خندد
نمی دانم می فهمد که چقدر از بزرگسالی خسته ام و مثل چاهی خشک به خنکای آبی پر زمزمه تشنه ام
ارسال یک نظر