حلول

دستم را از بالکن خانه تازه خواهرم دراز کردم
.به کوه می خورد
انگار دوستی را از دست داده بودم
نه انگار از او دور بودم حالا نزدیک آمده بود نه من نزدیک شده بودم
اینقدر که نفسش را حس می کردم های و هوی سنگین سکوتش را
کوه را می گویم او که بلند است در کنارش کوتاه می شوم
من و هرچه در من است و هرچه در دنیای من است
در میانه هایش گم می شوم وقتی از پیدا بودنم خسته می شوم
همه نهان هایم را می داند
انگار شانه هایم ، قفسه سینه ا م و کمی از دست چپم پر از سنگ های اوست
کمی شبیه خدا ست
هولناک ، لطیف، دربرگیر، لطیف، زیبا، خشن اما دوست
ارسال یک نظر