اپیزود صفر


بامدادان بود ابراهيم پگاه برخاست با سارا وداع كرد و سارا اسحاق را كه لذت و شادي همه ايام او بود بوسيد و ابراهيم اسحاق را برداشت و سه روز راندند تا به كوه موريه رسيدند
ابراهيم با خويشتن گفت من از اسحاق پنهان نخواهم كرد كه اين راه اورا به كجا مي برد و اسحاق تسليم بود و سر برقربانگاه نهاد
ابراهيم در سكوت هيزم ها را چيد اسحاق را بست و در سكوت كارد كشيد
سارا باردار بود كه ابراهيم اينچنين خواب قربانگاه مي ديد . وقتي ابراهيم درانتظارنود سالگي شوق اسحاق بوداسحاق تنها بشارتي بود در بطن سارا . او هنوز نيامده بود، ديده نشده بود تا سخت در تن ابراهيم ريشه بزند تا خداوند تبري براي زدن آن ريشه ها به دست او دهد
خوشا فرزندي كه از شير گرفتنش كابوس بارداري مادرش نباشد
صفری برای اپیزودهای کیرکیگور
ترس و لرز
توچال.ايستگاه دوم
ارسال یک نظر