راه

از پايين بالا را نگاه مي كردم .راه در كوه مي خزيد . راه افتادم
راه مي رفت من تكه اي ازآ ن مي شدم . بالا مي رفت بالا مي رفتم. مي پيچيد مي پيچيدم . خلوت مي شد تنها مي شدم . كسي مي گذشت مي گذشتم . كوه به پهلوي چپ آن تكيه مي داد پهلوي من نيز صخره مي شد . پهلوي ديگرش دره مي شد پهلوي ديگر من نيزاز همه چيز تهي مي شد. از شهر دور مي شد خانه ها وبرج ها كوچك مي شدند همه چيزنيز از من فاصله مي گرفت
راه ساكت بود من ساكت بودم . آواز مي خواند آواز مي خواندم مي رقصيد مي رقصيدم . مي غلتيد مي غلتيدم. به زلزله مي افتاد هزار آوار مرا در خود مي ريخت
بيشتر كه مي رفتيم اما او سنگين مي شد من سبك مي شدم . او سخت بود من نرم بودم . ازراه فاصله مي گرفتم او آهسته مي آمد من تند مي رفتم. همان راه بودم كه بالاتر مي رفتم . همان راه بودم ولي باد مرا از جا مي كند جلوتر از راه . او مي ايستاد من مي پريدم. او خوابيده بود من مي شتابيدم از او پيشي مي گرفتم
هفت ساعت بدن او بودم اما زودتر مي رسيدم با اين همه وقتي رسيدم فقط ايستگاه دوم بودم تابلو مي گفت فقط پانصد متر از زمين ارتفاع دارم
راه باقي بود من مي نشستم . راه بي انتها بود من مي ديدم. راه تكه اي از خود را جدا مي ديد مرا مي خواند من دوباره پنج شنبه مي شدم دوباره مي آمدم
توچال .ايستگاه دوم
ارسال یک نظر